تبليغاتX
محل استقرار رمان خوانها
پیغام مدیر

علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند

آرشیو دسته ای
لینک به ما
وضعیت در یاهو
مطالب قبلی
لوگو دوستان
آرشیو ماهیانه
- خـــبـــر و عـــکـــس
- blackrose

فروش حدود 5000 عنوان فیلم - مستندهای گوناگون و جالب -سریالهای ایرانی و خارجی
دسته: دانلود فیلم

فروش حدود 5000 عنوان فیلم - مستندهای گوناگون و جالب -سریالهای ایرانی و خارجی- بازی های روز و قدیمی - نرم افزار و فیلمهای ایرانی قدیمی ...

قیمت : همه محصولات هر دی وی دی ۸۵۰ تومان می باشد

فیلم های دایویکس : فیلم دایویکس هر 6 پارت  در یک دی وی دی رایت میشود

نحوه سفارش : ابتدا لیست را انتخاب کرده سپس ایمیل یا پی ام کنید

حداقل خرید : حداقل خرید 5 دی وی دی میباشد

نحوه محاسبه قیمت : تعداد دی وی دی * ۸۵۰ + هزینه پست
 
هزینه های پستی
 
از ۵ تا ۹ دی وی دی             ۱۸۰۰ تومان
از ۱۰ تا ۱۴ دی وی دی         ۲۱۰۰ تومان
از ۱۵ تا ۱۹ دی وی دی         ۲۳۰۰ تومان
از ۲۰ تا ۲۴ دی وی دی         ۲۵۰۰ تومان
از ۲۵ تا ۴۰ دی وی دی        ۳۰۰۰ تومان
 
مبلغ را به حساب ملت به شماره ۱۶۰۹۹۹۴۰۲۰ به نام حمید زارع یا شماره کارت 
۶۵۰۳-۳۲۱۶-۳۳۷۱-۶۱۰۴
 واریز کرده و لیست خود را برای من به ایمیل کنید ( در ایمیل مشخصات و آدرس به طور کامل به همراه کد پستی و شماره تلفن )

ارتباط بیشتر :

ایمیل : hamid_zare0351h@yahoo.com

ایدی یاهو: babayi_2h021

در صورت داشتن هر گونه سوالی با ایدی و یا ایمیل با ما در ارتباط باشید

لیست محصولات را از اینجا دانلود کنید



Lord of the shadows (حمید) شنبه 29 اسفند1388   

دانلود کتابها تا الان
دسته:

دانلود شیرین نوشته مودب پور

دانلود رمان رکسانا نوشته مودب پور

دانلود یلدا نوشته مودب پور

عاشقانه برا پسرم نوشته تکین حمزه لو

دانلود یاسمین نوشته مودب پور

دانلود گندم نوشته مودب پور

دانلود رمان الهه عشق نوشته نرگس دادخواه

دانلود بعد از او نوشته حمزه لو

دانلود حریم عشق نوشته رویا خسرو نجدی

دانلود پریچهر نوشته مودب پور

دانلود سپیده عشق نوشته رویا خسرو نجدی

دانلود دالان بهشت نوشته نازی صفوی

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


Lord of the shadows (حمید) سه شنبه 13 بهمن1388   

ترانه های نیمه شب نوشته مریم جعفری
دسته: داستان ها
سلام سلام سلام ... اینم یه داستان جدید دیگه این ... ترانه های نیمه شب نوشته مریم جعفری این کتاب ۲۴ فصل ۳۷۸ صفحه و حجم اون هم ۱.۳ مگ هست ... این کتاب توسط سوگند خانم تایپ شده

نظر فراموش نشه تا کتابهای بعدی ... فعلآْ

ترانه های نیمه شب نوشته مریم جعفری

لینک کمکی

 ترانه های نیمه شب نوشته مریم جعفری



Lord of the shadows (حمید) پنجشنبه 14 آبان1388   

رمان هستی تا اول صفحه 212
دسته: داستان ها
 اين سياهي از تمام سپيدي هاي دنيا ارامش بخش تر بود.در ان سپيدي جز تباهي هيچ نديده بودم و اکنون غرق در  سکوت و سياهي به ارامش رسيده بودم. کاش حداقل اين ارامش را از من نگيرند. به زحمت چشم گشودم و لبه تيز نور و سپيدي چشمانم را به شدت ازرد و يادم امد که تا ارامش راه زيادي مانده.دنبال پناهگاهي گشتم تا در پناهش از تابش نور رهايي يابم اما هيچ کدام از افرادي که اطرافم بودند سايه سارم نبودند.اين بار خود دليلي براي سخن گفتن نداشتم. چشمانم را بر روي هر چه سپيدي بود بستم. تا لحظه اي که گوشم صداي اشنايي شنيد و قلبم اندکي ارام گرفت. براي ديدن دوباره اش مجبور بودم با زندگي اشتي کنم پس چشمانم را گشودم.حتي نگاه پرستو هم غرق اشک بود. اشکي که ديگر براي من باقي نمانده بود. دستمال خيس را بر لبانم کشيد و دستان سردم را به دست گرفت و گفت:
-باز چه بلايي سر تو اوردن؟تا کي ميخواي ساکت باشي و دم نزني؟حالا که اميد هست و از عشقش هم مطمئني.ديگه ترسي نيست که بگي نکنه بازيچه اش هستي. همه چيز رو براش تعريف کن و بزار کمکت کنه.من با وجود اينکه از سينا محبتي نميبينم تمام تلاشم رو ميکنم تو از اون و عشقش مطمئني .چرا تو اين گرداب دست و پا ميزني ؟
-ديگه اميدي نيست.
شنيدن صدايم براي خودم هم نا اشنا بود. بي احساس و بريده و خش دار.
-اميد که از تمام حرکاتش عشق ميباريد؟چرا نيست.
-من اونو خرد کردم.به خاطر خودش و عشقي که بهش داشتم.

ادامه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
Lord of the shadows (حمید) چهارشنبه 13 آبان1388   

رمان هستی تا حدود صفحه 200 کتاب
دسته: داستان ها
سلام امیدوارم بقیه اون هم تایپ بشه ... روز خوش

البته تا اینجا رو پی دی اف کردم که راحتر بشه خوندش

از اینجا دانلود کنید

موفق باشید منتظر ادامه باشید

 



Lord of the shadows (حمید) پنجشنبه 7 آبان1388   

طوفان دیگری در راه است
دسته: داستان ها

سلام ... یه رمان تایپی جدید امیدوارم از این هم خوشتون بیاد تایپ شده توسط خانم سوده - راستی قسمت قسمت میگذارم - تا فصل ۳ هم تایپ شده - آهان ادامه داستان قبلی هم سعی میکنم سریع تر بگذارم - شرمنده - تا بعد

روز خوش

طوفان دیگری در راه است
نویسنده: سید مهدی شجاعی
چاپ پنجم: 1387
کتاب نیستان
396 صفحه
10فصل

..................................................

فصل اول: باد

حاج امین، تا آنجه که یادش می آید، فقط گفته است:

" منو با این زنیکه بدکاره روبرو نکنید"

و وقتی مهندس سیف توضیح داده که:

" این حرفها مربوط به گذشته است"

حاج امید گفته:

" از کجا معلوم؟!"

تا اینجا را حاج امین مطمئن است، ولی این که نشسته باشد و پشت سر زینت خانم چیزی بافته باشد، یادش نمی آید.
راجع به خانه هم، چند روز قبلش رو کرده به بقیه و گفته:
" این خونه مگه دومیلیون بیشتر می ارزه؟"
و همه به علامت نفی سرشان را تکان داده اند و مهندس سیف جواب داده:
" به زحمت یک و هشتصد، اگر بیارزه"
و وقتی از همه تایید گرفته، دستش را محکم روی میز کوبیده، از جا بلند شده و گفته:
" خوب بیاد سه میلیون بگیره و شرش رو کم کنه."

........................................

ادامه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
Lord of the shadows (حمید) پنجشنبه 7 آبان1388   

مشکلات !!!!
دسته:
دوستان سلام ... مثل اینکه بازم پیدا شدم ... شرمنده همه تون به خدا ... آدم بخواد دست خانمش رو بگیره بره سر خونه زندگیش خیلی مشکلات داره ها ... پس سعی کنید داماد نشید ... شدید هم یه چندتایی بگیرید یه باره دستتون بند باشه ... از شانس بد شما کتاب قبلی رو نمیتونم بگذارم چون مال کتاب خونه بود و وقتش تموم شده تازه جریمه هم میخورم ... راستی امشب آخرین مهمونی رو هم دادم که ایشالا دیگه از فردا سرم یه خورده خلوت بشه ... سعی میکنم فردا یه سری بزنم ببینم کتاب خوب چی گیر میاد ... شب خوش ... و ما رو دعا کنید

حمید



Lord of the shadows (حمید) یکشنبه 26 مهر1388   

دانلود کامل مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو
دسته: داستان ها

سلام سلام سلام ... یه رمان تازه ... مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو تایپ شده توسط ترنم ... این کتاب ۵۰۳ صفحه داره و حجم اون هم ۱.۷ مگابایت ... نظر فراموش نشه

این کتاب رو من چند وقت پیشتر گذاشتم ولی کامل نبود الان کامل هست اون سری حدود ۲۵۰ صفحه کم داشت ... اونایی که سری قبل دانلود کردن بازم هم دانلود کنن و بابت این اشتباه شرمنده - روز خوش

از "مهتاب عشق" تا "مهر زندگی"

            مهتاب یادآور عشق است و تکرار دلدادگی.

                  و مهر ، در پس مهتاب و نمایانگر گرمای زندگی.

"مهر و مهتاب" همان گرمای عشق در زندگی است و روایت آن تکراری است از تازه گی ها با نیم نگاهی متفاوت .

تو را نمی دانم اما ، اولین نگاه من به تو نه از سر مهر بود و نه در زیر ماهتاب . 

ولی روزگار باره و بارها نگاه ما را در هم آمیخت تا به تو بیاندیشم  و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم هر چند که همگان این نگاه را خالی از فکر پنداشتند.

و من هنوز نمیدانم که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم یا در پی عشق ، به فکر فرو رفتم .

امروز مرور می کنم آن روزها را . و یقین دارم بسیاری همچون من ، نیازمند این نگاه به زندگی هستند و شاید این تجربه ، آنان را به راهی که هموارتر است برساند...

    این کتاب یکی دیگر از آثار نویسنده خوب کشورمون خانوم تکین حمزه لو هستش . داستان دختری است به نام مهتاب که در خانواده ای مرفه زندگی می کند . خانواده ای که به اعتقادات دینی پایبند نیست و تمام زندگیشان در سه چیز خلاصه میشه : باهم بودن فامیل ، امکانات رفاهی و شاد بودن . داستان از اونجایی شروع میشه که مهتاب خانوم در دانشگاه آزاد رشته کامپیوتر قبول میشه و پاش به دانشگاه باز میشه . در اونجا استاد جبرانی داره به نام حسین . حسین پسری مذهبی ، بی آلایش و شیمیایی است . این دو شخصیت از نظر فرهنگی و رفاهی دو روی سکه هستند ولی انگار نیرویی به نام عشق تمام این تفاوت ها رو کنار می گذارد ...

داستان خیلی جالب و جذابیست . نویسنده جوری به داستان پرداخته که حس "غیر ممکن بودن" به آدم دست نمیده و به چشم داستان واقعی میشه نگاهش کرد . از جمله ویژگی های داستان های خانم تکین حمزه لو پرداختن دقیق به ظاهر افراد و توصیف آنهاست . مانند شکل اندام و صورت و نوع لباس و ترکیب رنگی که در لباس شخصیت ها به کار رفته .

 مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو

کمکی

مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو



Lord of the shadows (حمید) دوشنبه 30 شهریور1388   

ادامه رمان هستی
دسته: داستان ها

اینم ادامه هستی...

هستی 25

پیام که به سمت ما نگاه میکرد برایم سر تکان داد . تا حدودی با اخلاقش آشنا بودم ، پسر شوخ بذله گویی بود که در نبود استاد شروع به شیطنت میکرد . با تعجب به لادن نگاه کردم و گفتم:

- خوب؟ من ایشون رو نمیشناسم !

- خوب نداره . خودش روش نشد  باهات صحبت کنه منو فرستاده. ظاهرا از من پروتر پیدا نکرده. این چند روز که نیومدی آقا فهمیده عاشقته . اینکه تا دیر نشده به خودش اومده و منو واسطه کرده تا اجازه بخواد بیاد خواستگاری.

- خواستگاری؟ اونم وسط کلاس؟

- مگه خواستگاری زمان و مکان داره ؟ خوب نظرت چیه؟

- من اصلا قصد ازدواج ندارم .

- به! ما رو بگو به شکممون صابون زدیم یه شیرینی افتادیم.

-تو یه کاری کن دست از سر من برداره،شیرینی ات با من!

- پس نقش واسطه گری من همچنان پا بر جاست .

از لحن صحبت و صمیمیتش خوشم آمد. دختر مهربان و پر حرارتی بود ، با روحیه آرام من سازگاری داشت. چهره دلنشینی داشت. لادن تمام آن ساعت را کنارم نشست و در درسهای عقب افتاده کمکم کرد . مسئله خواستگاری پیام حتی لحظه ای فکرم را به خود مشغول نکرد . به اندازه کافی دلمشغولی داشتم که برای مشکلی دیگر نه وقت اضافی داشته باشم نه حوصله کافی.

امتحانات پایان ترم شروع می شد و من باید بیشترین تلاشم را به کار میبردم. فقط بابت پرستو نگران بودم. غیبت های مکرر و پریشانی فکر  باعث می شد که از سطح کلاس پایین تر باشد . فکر اینکه ترم بعدی ، کنار هم نباشیم آزارم میداد . بعد از اتمام کلاس ، لادن خداحافظی کرد و چون مسیرش با ما فرق می کرد و عجله داشت رفت. آماده شدم تا تنها برگردم که دیدم امید با من هم قدم شد . همیشه در ابتدا هر دو سکوت میکردیم و همیشه هم او سکوت را میشکست.

- امروز تنها بودین؟

- پرستو جایی کار داشت نتونست بیاد .

- توی درس اشکالی ندارین؟

- نه ممنون . جزوات کامل و عالی بودن . واقعا ممنونم.

- این کمترین کاریه که تونستم برات بکنم .

از حالت خودمانی صحبت کردنش در عین خوشحالی متعجب شدم. او که حالتم را دید ایستاد و گفت:

- ازت اجازه میخوام تا باهات راحتتر باشم. توی این مدت هم خودت نخواستی وگر نه توی قلبم همیشه تو رو به اسم کوچیک صدا می زنم .

- تو قلبتون منو صدا میزنید؟

- نه دیگه، اگر قراره من باهات راحت باشم ، تو هم باید همین طوری باشی!

- سعی میکنم.

- چرا پایین رو نگاه میکنی ؟ من روبروت ایستادم و مشتاق دیدن نگاهت هستم.

آرام سر بلند کردم . وقتی به صورتم نگاه کرد چیزی گفت که احساس کردم صورتم گر گرفته. شرمگین نگاه از او بر گرفتم و گفتم:

- این زیبایی ها خدادادیه . دست ما نیست .

- بله. انسانهای زیبا در دنیا بسیارند که به هیچ عنوان جذاب و دوست داشتنی نیستند . زیبایی اگر با شرم ومحبت ، با قلب زیبا همراه باشد ستودنیه، وگر نه اگر با کبر و ناخالصی همراه باشه ممکنه لحظه اول بیننده ای رو به سمت خودش جذب کنه ، آما آنی و زودگذره.

به یاد بابک افتادم و در دل کلامش را تصدیق کردم . به تردید پرسید:

- میتونم یه سوالی بکنم؟

- بله البته!

- گفتی نامزد نداری؟

- نه، چطور مگه؟

- اون پسری که چند بار دنبالت اومده اگه مزاحمه میتونم باهاش صحبت کنم.

- بابک پسر عمومه. ما آبمون توی یه جوب نمیره . برای همین از دستش فراریم . از توجهتون ممنونم .

- قرارمون چی شد؟

- بله یادم رفت از توجهت ممنونم.

برای من راحت بودن با او سخت بود . در کنارش در عین لذت و بی قراری معذب بودم و دور از او سرگشته و غمگین .وقتی او را متوجه خود میدیدم حس غریبی باعث می شد که سر پوش بر روی احساساتم بگذارم ولی دور از او به طرح چهره اش خیره میشدم و گاهی شعر مینوشتم . میان دو احساس متضاد ، سرگردان بودم . به در خروجی که رسیدیم از او خداحافظی کردم . حالا دیگر می دانست دلیل قبول نکردن همراهیش به خاطر حضور بابک است. با لبخند جوابم را داد و با نگاهش بدرقه ام کرد . منتظر تاکسی ایستادم  و امید روبروی من به درختی تکیه داد و نگاهش را به من دوخت . با صددای ترمزی از جا پریدم و با دیدن بابک ناراحت نگاهش کردم .

- هی!زود بیا بالا. زود باش.

همیشه مزاحم و باعث عذابم بود . با عصبانیت گفتم:

- چرا دست از سرم بر نمیداری ؟

- کاری نکن که اون روی سگ من بالا بیاد !

در را باز کردم و گفتم :

- اون روت هم دیدم. دیگه حنات پیش من رنگی نداره . بهرام گفت اگه این دفعه اذیتم کردی بهش بگم، فکر نکن بازم سرپوش روی کارای بچگونه ات می ذارم . دیگه نمیخوام چشمم به تو و این ماشین لعنتی ات بیافته.

در را با شدت کوبیدم و با قدم های بلند در مسیر بر عکس حرکت ماشین حرکت کردم. از زیر چشم نگاهم را به سمت امید چرخاندم . کنار خیابان ایستاده بود و عصبانی قدم میزد . خدا را شکر کردم که می دانست بابک پسر عمویم است و دخالت نکرد ، وگرنه اوضاع بدتر میشد . در اولین فرصت، سوار تاکسی شدم . از پنجره دوباره به سمت امید نگاه کردم. لحظه ای آرزو کردم کاش تمام جریان را به او میگفتم و از او کمک می خواستم. نگاه خشمگین امید بر روی بابک ثابت بود . لحظه ای بعد آن صحنه در پیچ خیابان گم شد.

خستهو عصبانی وارد خانه شدم. در جواب مادر که دلیل عصبانیتم را می پرسید گفتم:

- به خدا قسم اگه این پسره یه بار دیگه پاشو بذاره دم دانشگاه همهچی رو زیر پا میذارم . خودم خدمتش میرسم.

مادر متعجب پرسید:

- باز چی شده؟پسره کیه؟

- بابک خانتون رو میگم. آبرو برام نذاشته .زد تو صورتم هیچی نگفتید. نزدیک بود با اون دیوونگیش منو به کشتن بده با یه عذر خواهی سر و تهش رو هم آوردین . اما دیگه طاقتم تموم شده. یا با بابا صحبت کن یا همه چی رو به بهرام میگم.

-خودت خوب میدونی حرف من رو بابات هیچ تاثیری نداره هر کاری خودش بخواد میکنه . بهرام هم داخل این ماجرا نکن . خودت خوب میدونی اگه بهش بگی همه چیز رو به هم میریزه.

- چطور تونستی این همه سال این جوری زندگی کنی ؟ طوری که انگار وجود نداری ؟

توی چشمای مهربانش اشک حلقه زد . ناگهان از حرفم پشیمان شدم و به سمتش رفتم . سر به زیر بر روی اولین صندلی نشست و من مقابلش بر زمین زانو زدم . در حالیکه صدایش از بغض ، گرفته بود ، گفت:

- فکر میکنی راحت بود ؟ مجبور شدم چون چاره دیگه ای نداشتم پدرت مرد نجیب و خوب و سر به راهیه .

- یعنی شما به همینا راضی هستین ؟ یه زن توجه می خواد ، عشق می خواد ، دوست داره شریک مردش باشه . بهش توجه بشه . نیازش درک بشه.

- مادر جون این حرفها دیگه از من گذشته.

- اما من حاضر نیستم مثل شما زندگی کنم . من مثل شما بخشنده و صبور نیستم .توقعم از زندگی بیشتره .

- همه اولش همین رو میگن . زندگی به دل هیچ کس نمیچرخه.

 

هستی 26

با شنیدن این حرف تمام غم های عالم به دلم ریخت . اگر زندگی به دل من نگردد چه؟ سر به روی پاهایش گذاشتم و هر دو با هم گریستیم . حالا قدر مادر را میدانستم . گذشتن از خواسته خود برای دیگران اصلا راحت نیست . اما به نظر من این ظلم بود . ظلم به خودش و آ موزش این ظلم به من. اگر این چنین به خودم ظلم میکردم هرگز خودم را نمیبخشیدم. اتفاقات اخیر، پرده از روی ذهنم کشیده بود . فکر کردن به زندگی مادر ، قلبم را به درد می آورد ولی هر حرف دیگری در مورد آن تنها موجب آزار بیشتر او میشد . بعد از این همه سال ، امید به بهتر شدن اوضاع ، امیدی عبث بود. باید به حال خود فکری میکردم تا دچار عاقبت مادر نشوم. حالا مطمئن بودم مادر نمیتواند کاری برایم انجام دهد . لحظه ای فکرم به سوی بهرام رفت ....اما اگر به بهرام هم میگفتم نتیجه ای نداشت . اولا بهرام تازه با پدر صمیمی و همکار شده بود و به خاطر من خودش را خراب نمیکرد . در ثانی پدر به حرف او هم گوش نمیداد . فقط رابطه  بهرام و بابک تیره تر می شد و شاید بر اجبازی های بابک دامن میزد . دنبال یک راه حل مطمئن میگشتم . احظه ای فکر کردم دوباره با ملایمت با بابک برخورد کنم، اما تصویر امید با آن نگاه مهربان ، در نظرم نقش بست. من حتی نمی توانستم به محبت ظاهری نسبت به بابک تظاهر کنم .تمام قلب و احساسم متعلق به امید بود . هرگز حرکتی دال بر خود پسندی و دورویی از او ندیده بودم . تمام حرکاتش همراه با آرامش بود .در وجودش عشق موج میزد . دوباره به دنبال تصویر نقاشی شده از چهره اش رفتم و قلبم از دیدنش به تپش آمد . دیدن امید برایم حکم نفس را داشت . با عشق به او به دانشگاه میرفتم و به یاد او درس می خواندم . یاد او چنان ذهن و روحم را پر کرده بود که حتی از حال پرستو هم غافل شده بودم . او دیگر آن دختر زنده دل گذشته نبود و من چه بی رحم بودم  که او را در آن شرایط سخت تنها گذاشته بودم . در کنارش بودم. با هم بودیم اما هر کدام در رویای خود غرق بودیم . طاقت دوری هم را نداشتیم اما مثل گذشته نمیخندیدیم و شاد نبودیم. اخیرا لادن هم به جمع دو نفری ما پیوسته بود و تا حدودی محرم راز ما بود. با وجود سر زندگی و شاد بودنش بسیار تودار بود وکمتر از خودش حرف میزد و من و پرستو که غرق در مسائل خود بودیم در این زمینه کنجکاوی نمیکردیم. معمولا اممید در حضور بچه ها بامن  گرم نمیگرفت و این عمل در حالیکه برایم ناراحت کننده بود ، حس احترام نسبت به ا را در وجودم تقویت میکرد . با تمام وجود عاشقش بودم .

روزهای آخر ترم بود . من و پرستودر حال برگشتن به منزل بودیم. از پله های راهروی دانشگاه که پایین آمدیم لحظه ای سایه ی شخصی که پشت دیوار ایستاده بود مرال متوجه کرد ، اما بی توجه حرکت کردم. هنگام عبور از راهرو شدیدا با شخصی برخورد کردم . تمام کتابهایم نقش بر زمین شد . نگاهش کردم پیام بود. کسی که لادن را واسطه بین ما کرده بود . با عصبانیت گفتم:

- چرا حواستون رو جمع نمیکنید؟

- ببخشید من شما رو ندیدم تصادفی بود.

- تصادفی بود؟ من سایه شما رو پشت دیوار دیدم. فکر نمیکنید این کار در شان شما نیست ؟

- خانم بهرامی به خدا قصد بدی نداشتم .

- میشه قصد خوبتون رو بفرمایید؟

- میخواستم اگه اجازه بدین برای خواستگاری خدمت برسیم.  

- مگه من جوابتون رو ندادم ؟

- مگه می شه دختر خانومی به زیبایی شما قصد ازدواج نداشته باشه؟

پرستو که عصبانیت من و پافشاری پیام را میدید مداخله کرد و گفت:

- آقای احمدی چه اصراریه ؟هستی از شما خوشش نمی آد.

پیام با ناراحتی در حالیکه سعی میکرد صدایش نلرزد پرسید:

- آخه برای چی؟

با صدای محکم امید ، به خود لرزیدم . او اینجا چیکار میکرد؟ مگر نه اینکه زودتر از ما از کلاس خارج شده بود ؟ حس امنیت و اطمینان مرا فرا گرفت . صدایش را از پشت سرم و نزدیک شنیدم.

- آقای احمدی ؟ اتفاقی افتاده؟

امید رو به ما گفت:

- شما دیرتون شده بفرمایید.

پیام به امید گفت:

- اصلا به شما چه ربطی داره ؟

امید با نگاه از من خواست  که این مسئله را به او واگذار کنم و من در حالیکه با نگاه از او تشکر میکردم کتابهایم را برداشتم و همراه پرستو با عجله از آنجا خارج شدیم. تمام مدت برگشت دلم شور میزد . لز برخورد به موقع امی خرسند بودم اما میترسیدم اتفاقی افتاده باشد. در بین  راه متوجه شدم امروز پرستو با سینا بر نگشته . متعجب پرسیدم:

- تو جرا با من اومدی؟

- چیه، بده بهت افتخار دادم ؟ ناراحتی همین جا پیاده میشم.

- من که از خدامه . اما مگه تو با سینا برنمیگشتی؟

- داریم میرسیم خونه، تو تازه یادت افتاده بپرسی؟

- تمام حواسم پیش امید و اون حادثه بود.

- خوش به حالت که اونقدر دوستت داره که به خاطرت این کارو بکنه.

- با سینا مشکل داری؟

- احساس  میکنم دوسم نداره.

- چرا همچین فکری میکنی؟ منو ببین، ممکنه در ظاهر احساسم رو به امید نشون ندم . اما دلیل نمیشه دوسش نداشته باشم . اونم ممکنه آدم خودداری باشه.

- اتفاقا بر عکس تو ، مدام حرف از دوست داشتن و این حرفا میزنه . اما اعمالش اینو نشون نمیده.

- بهش وقت بده . شماها خیلی وقت نیست با هم آشتا شدین .

- ولی ما برای عید قرار عروسی گذاشته بودیم.

- خیلی زوده. یعنی تو حاضری دو ماه دیگه عروسی کنی؟

- میترسم ولم کنه. من بدون سینا میمیرم.

توی چشمای قشنگش اشک حلقه زدو آروم روی گونه های سردش چکید . مجبور بودم دلگرمش کنم . در حالیکه قلبم میدانست آنچه بر زبانم  می آید فقط برای آرام کردن اوست.

 

تمام طول روز نگران امید بودم. اگر اتفتقی برایش می افتاد یا کار به کمیته انضباطی می کشید ، من مقصر بودم. اما بابت حمایتش ، شاد و ممنون بودم . پس او اگر چه با من همراه نبود اما مراقبم بود . برای اولین بار از اینکه کسی مراقبم است و نه تنها ناراحت نشدم بلکه فکرش هم ، لبخند بر لبم می آورد. به سراغ خودکار اهدایی او رفتم و به دست گرفتم . لحظه ای چشمانم را بستم . گویی تمام جهان در دست من است . احساس کردم که او در کنارم است . پس با علاقه و انرژی بیشتری به درس پرداختم.

برای پرستو دلتنگ بودم. کلاس هم نداشتیم تا او را ببینم و با او صحبت کنم. قبل از اینکه بهرام حرکت کند ، حاضر شدم و خواستم تا مرا به منزلشان برساند . وقتی سوار شدم خندان گفت:

- چه عجب قبول کردی من برسونمت . برای انشگاه که رضایت ندادی.

- آخه خیلی بد میری . اگه هر روز بیای دنبالم ، اونم با این طرز رانندگی از هر چی درس و دانشگاه سیر میشم . البته اگه زنده بمونم.

- توی دانشگاه مشکلی نداری؟

- نه فقط گه گاهی بابک میاد دنبالم که محلش نمیذارم . تو ازش خبر داری؟

- آره . دیروز اومده بود شرکت. یه راست رفت پیش بابا و محل من هم نذاشت.

- تو میتونی با بابا صحبت کنی؟تنها امیدم به توئه.

- فکر میکنی تا به حال حرف نزدم ؟ من از بابک اصلا خوشم نمیاد ولی ظاهرا بابا خیلی راضیه.

- نمیدونم چکار کنم . تو بد وضعیتی گیر کردم. نه حریف بابا میشم نه میتونم بابک رو قبول کنم.

- بزار گذر زمان همه چی رو حل میکنه.

- و اگر نکرد؟

- به وقتش تصمیم بگیر.

لحظه ای به یاد قهرمان داستان بر باد رفته افتادم. همیشه در اوج سختی میگفت«فردا فکر خواهم کرد » شاید این بهترین راه حل بود . همانند همیشه سعی کردم مدارا کنم . ازاینکه بین من و بهرام دوستی ایجاد شده بود شادمان بودم. جای خالی او همیشه در خاطراتم وجود داشت اما در این بی مهری دوجانبه من هم مقصر بودم. خیلی فرصتها از دست رفته بود. شاید اگر این خلا در ما وجود نداشت، امروز هر دوی ما موفق تر بودیم.

 



فرشته یکشنبه 29 شهریور1388   

دسته: داستان ها

سلااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممممممم

اینم ادامه هستی ...

 دیگه نظر نمیذارین چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظر یادتون نره ...

هستی 24

شاید هم پرستو راست میگفت. اما نمیتوانستم به او ابراز محبت کنم . در طول زندگی ام نه کسی به من عشق ورزیده بود و نه من یاد گرفته بودم احساسم را بر زبان آورم . احساس میکردم در آن صورت ارزشی برایش نخواهم داشت . در دل دعا میکردم امید صدایپرستو را نشنیده باشد . به سویش نگاه کردم مشغول مطالعه کتابش بود . جزوه اش را باز کردم و با دیدن دستخط زیبایش لبخند زدم. امشبباید بیدار میماندم و را به بقیه کلاس میرساندم . با ورود استاد و شروع کلاس لحظه ای چشمانم را بستم . خواستم یادش را ساعتی فراموش کنم اما نشد . گویی نقش چشمانش بر پشت پلکم حک شده بود . وقتی او آنقدر نزدیک به من نشسته بود و از همان هوایی که من استشناق میکردم نفس میکشید ، وقتی هر دو زیر یک سقف بودیم چطور می توانستم فراموشش کنم. نفس عمیقی کشیدم و به خودم قول دادم بخاطر قدر دانی از زحماتش هم که شده توجهم را به درس بدهم و نشان بدهم که قدر زحماتش را میدانم . باید بهترین میشدم .هنگام برگشت با ما تا محوطه همراه شد. کنار هم قدم می زدیم بدون آنکه کلامی بگوییم . قبل از خروج برای خداحافظی ایستادم رو به من کرد و گفت:

- اگر اجازه بدین من میرسونمتون .

- نه مننون من با پرستو می رم.

- پس مواظب خودتون باشید . دکمه های کتتون رو هم ببندید .

از توجه اش دلم لرزید . چقدر حس زیباییست حس تعلق. تشکر کردم در حالیکه احساسم و قلبم را پیشش جا گذاشته بودم از او جدا شدم. اصرار پرستو را برای رساندنم رد کردم . دوست نداشتم با سوار شدن به ماشین سینا کلی مشکل به جان بخرم. رفتن با تاکسی آسان تر بود . اصرار پرستو بی نتیجه ماند . در همان وقت با دیدن ماشین آشنایی که مقابلم ترمز کرد اخم کردم. بابک پیاده شد و گفت:

- خوشحالم که بهتر میبینمت . اگه اجازه بدی برسونمت .

- لازم نکرده گفته بودم که دیگه نمی خوام ببینمت.

- من باید برات توضیح بدم.

- احتیاجی نیست.

- اما این کارا همه به خاطر...

با عصبانیت به سمتش برگشتم و فریاد زدم :

- با آوردن کلمه عشق منو از هر چی عشقه بیزار نکن.

در حالیکه از سرما دندانهایم به هم می خورد ، جلوی اولین تاکسی دست بلند کردم و گفتم: دربست . و با یر با پرستوخداحافظی کردم و بدون گفتن کلمه ای به بابک سوار ماشین شدم .

عصر دوباره تب و ارز به سراغم آمد. وجود بابک در زندگی ام با درد همراه بود. با این وصف به سختی جزوه امید را به دست گرفتم . دیدن دست خط او دلگرمم میساخت. چشمهایم را بستم  و دستانم را  بر روی نوشته هایش گذاشتم . قلبم پر از عشق و شادی بود . وجود او و اسم او برایم سرشار از لذت بود. روز های بعد کمی بهتر شدم تب هم تز جسمم رفته بود اما روح و قلبم در تب می سوخت . در تب دیدار او . این چند روز به من ثابت شد که عاشق او هستم . دیگر از اینکه به خودم اقرار کنم امید را دوست دارم شرمگین نبودم دیگر در نظرم عشق ، گناه نبود . حضور گرم او خورشید را به شب های سیاهم هدیه داده بود . او امید زندگی من بود . عشق او برایم بهترین انگیزه بود . حالا که میدانستم او نیز مرا دوست دارد دیگر نگران و مشوش نبودم . او با من بود . تمام لحظاتم از حضور او ، سبز و درخشنده بود. شب سعی کردم بیشتر بیدار بمانم تابهرام را ببینم  مثل همیشه روزها میگذشت و من و او از هم بی خبر بودیم و تنها فرقش آن بود که حالا دلتنگش میشدم . وقتی وارد شد به استقبالش رفتم و کتش را از دستش گرفتم وگفتم:

- خسته نباشی.

- سلامت باشی خواهر کوچولو ، چه عجب بیداری؟

- دلم برات تنگ شده بود بیدار موندم ببینمت .

- قربون قلب مهربونت بشم . این همه سال کجا بودی؟

در حالیکه با دست سمت اتاقم را نشان میدادم گفتم :

- اون بالا.

- چرا همیشه خودت رو تو اطاقت حبس میکنی ؟

- به تنهایی عادت کردم . راحتترم.

-چرا؟

- چون احساس میکنم کسی منو درک نمیکنه.

- تا حالا خواستی و درک نشدی؟ اصلا اجازه دادی کسی تو رو بشناسه؟

- فکر نمیکنم برای کسی مهم باشه.

- چرا اینطوری فکر میکنی؟ حداقل درمورد من اشتباه فکر میکنی. من که در بست مخلصتم. میخوام از این به بعد خودم بیام دنبالت. بابک که دیگه سراغت نمیاد.

- چرا دوبارهچند روز پیش اومده بود .

اخم کرد و با ناراحتی پرسید :

- چه کارت داشت؟بهش گفته بودم باهات کاری نداشته باشه.

-نمیدونم . به حرفهاش گوش ندادم.

بهرام با صدای مادر که برای شام دعوتش میکرد از من دور شد و گفت:

- هر وقت برات مزاحمتی ایجادکرد یا اذیتت کرد به خودم بگو .

با قلبی شاد لز این محبت جدید به اتاقم رفتم و به یاد امید به خواب رفتم.

پرستو بعد ازرسیدن به دانشگاه و خداحافظی با پدرش ،دستم را کشید و گفت:

- امروز هم نمی یام ،با سینا قرار دارم . باید باهاش حرف بزنم. جزوه هات رو کامل بنویس تا ازت بگیرم.

با ناراحتی ، در حالیکه تردید داشتم حرفم را به زبان بیاورم گفتم:

- پرستو یه حس بدی دارم. مطمئنی اشتباه نمیکنی؟

- راهیه که شروع کردم و باید ادامه بدم . تو که خودت عاشقی، باید درکم کنی. نمیتونم رهاش کنم.

-پس مواظب خودت باش.

حس عجیبی آزارم میداد . در طول این مدت با سینا روبرو نشده بودم. نه من اشتیاقی برای دیدن او داشتم و نه او . در نظر شخصیت جالبی نداشت . نمیدانم پرستو چه دلیلی برای این همه علاقه نسبت به او داشت. مدتی بود پرستو کم حرف شده  بود و من به قدری در مسائل خودم غرق شده بودم که دلیلش را نپرسیده بودم. هر چند هنوزدلهایمان با هم یکی بود و بی نهایت یکدیگر را دوست میداشتیم، اما اوقاتی که با هم میگذراندیم کمتر شده بود.

با ورود امید لبانم به خنده باز شد . با لبخند سر تکان دادم و سلام کردم و روی اولین صندلی خالی نشست . تنها بودماما نگاهم به او بود . مثل همیشه خوددار و سنگین رفتار کرده بود . در حضور دیگران رفتاری از او سر نمیزد تا شک دیگران به یقین تبدیل شود. غرق در افکارم بودم که با حضور غریبه ای به خود امدم و نگاهش کردم. یکی از همکلاسی هایم بود. با خنده دستش را به سمتم آورد و گفت:

- سلام ببخشید مزاحم شدم. بعد از این همه مدت جای تاسف داره که باهاتون آشنا نشدم البته شما و دوستتون مجالی برای دیگران نمی ذارین، من لادن قاسمی هستم.

و من هم متعجب لبخندی زدمو در حالیکه چهره خندان و بانمکش نگاه میکردم جواب دادم:

- منم هستی بهرامی. از آشناییتون خوشبختم.

- مزاحم که نیستم؟

- نه اصلا! امروز تنها هستم. پرستو نتونست بیاد.

- منو باید با پرستو آشنا کنی. منم آشنایی با تو رو مدیون پیام هستم.

با تعجب پرسیدم:

- پیام، پیام کیه؟

در حالیکه یکی از بچه ها را نشانم میداد گفت:

- اوناهاش. همون پسره که اون گوشه نشسته .

.

.

.

ادامه دارد.

 



فرشته یکشنبه 29 شهریور1388   

کپی برداری از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز می باشد