علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
مبعث حضرت رسول اکرم ( ص ) را به همه ی شما تبریک می گوییم ![]()
فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد مولاي زمان مهتر صاحب دل امجد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تام فلتون بازیگر نقش دراکو مالفوی درباره ی خود می گوید :
تام در بیمارستان اپسوم در ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۷ متولد شد.او از چهار برادر خود کوچک تر است.او در ۱۳ سالگی تحصیلات خود را در مدرسه ی کران مور در هورسلی جنوبی به پایان رساند و سپس به مدرسه ی هاوارد افینگهام رفت.او اکنون ۱۸ ساله است؛که در این باره می گوید:
این سن فوق العاده است٬نه تنها از لحاظ احساسات و برخورد با دخترا کامل می شی٬بلکه همه چیز به دستت میاد و بر روی تمام مسایل تسلط پیدا می کنی٬مخصوصا اینکه ۱۰ سال در مدرسه پسرونه درس بخونی٬فوق العاده ست!
اما تام بعد از مدتی مجبور به تحصیل در مدارسی شد که دختر و پسر با هم بودند.در این رابطه می گوید:
من جنس مخالف رو دوست دارم و دوستان بسیاری دارم که دختر هستند ولی من دوست دختر ندارم و فعلا تنها هستم.
این خبر خوشحال کننده ای برای طرفداران مؤنث اوست.او معمولا نامه ها و عکس های زیادی از طرفداران مؤنثش دریافت می کند که بیشتر آن ها همراه با هدیه هستند.بعضی از این یادگاری ها بسیار عجیب هستند و بیشتر از ژاپن می آیند.او همچنین از آمریکا کتاب های مقدس بسیاری دریافت کرده است و در آن ها به او سفارش کرده اند تا تحت تأثیر نقشی که بازی می کند(مالفوی) قرار نگیرد!
تام یکی از این نامه ها را شرح می دهد که گفته است:خودت را آزاد کن برادر تام.شیطان در وجود توست.
تام می گوید:این افراد فکر نمی کنند که من فقط دارم یک نقشو بازی می کنم؟واقعا احمقانه ست!
او نامه های زیادی از مادرش شارون دریافت می کند.او برای جواب دادن به ایمیل ها و نا مه هایش یک تیم امداد گر استخدام کرده است:سالی٬سارا و میریام
تام برای بازیگری توسط دوستی که در مدرسهٔ تابستانه نمایش نامه نویس بود٬ تشویق شد.در ظرف دو هفته او به یک آگهی بازرگانی در آمریکا توجه کرد.سر انجام او برای تبلیغ کردن یک سری کارت های بازی به تلویزیزیون راه پیدا کرد.او می گوید:
اولین کار بازیگری من در سال ۱۹۹۷ بود و من هم با خوشحالی یک نقش را به عهده گرفتم که یک تأتر کودکانه بود.او در این تأتر نقش یک ساعت سبز را داشت که با جین برادبنت٬ جان گود من و سلیا ایمریه همبازی بود و مجبور شد که موهایش را قرمز و فر کند!
نقش بعدی او لوییس لٰئونو ونس در فیلم آنا و پادشاه بود.او ۱۳ سال داشت و نقش پسر جودی فاستر را بازی می کرد.این فیلم ۴ ماه در مالزی طول کشید٬ و مادر تام برای دیدنس به پشت صحنه می آمد و از همه قضایای فیلم با خبر می شد.
سپس پیشنهاد بزرگ ترین و بهترین نقش در عمرش را دریافت کرد٬ یعنی دراکو مالفوی٬پسر بد جنس مجموعه کتاب های هری پاتر نوشتهٔ جی.کی. رولینگ.
تام با کارگردان فیلم کریس کلمبوس و بازیگردان دیوید هیمن در رابطه با نقش هری صحبت کرد٬ اما کریس و دیوید تصمیم گرفتند که او در نقش دراکو بازی کند٬ زیرا این نقش برای او مناسب بود و موهای بلوند او هم همین را تأکید می کرد!
تام اکنون در پنجمین فیلم هری پاتر یعنی محفل ققنوس در حال بازیست که در سال آینده آماده می شود.تام در این رابطه می گوید:فیلم بازی کردن فوق العاده ست و واقعا کیف می ده ولی تماشای صحنه هایی که بازی کردی واقعا عجیبه٬ گاهی اوقات احساس می کنم که فیلم داره زیادی طولانی می شه و بازی کردن سکانس ها هرگز تموم نمی شه٬ و به خودم می گم کی وقت استراحت ما شروع می شه؟ولی با بازی کردن سکانس بعدی و تماشای اون نیرو می گیرم و می گم آه٬ بله.سکانس بعدی حتما خوب می شه.در صورتی که اون سکانس گرفته نمی شه و یا صحنهٔ دیگه ای گرفته می شه.
در ۱۸ سالگی تام ممکن بود ستارهٔ سینما شود٬ ولی او در خانه خو شحال تر است.او می گوید:دوست دارم وقتمو در خانه با دوستانم بگذرونم٬ شب های جمعه در خانه شما من و دوستانم رو می بینید که مشغول کارت بازی هستیم.من کارت بازی رو دوست دارم.پوکر محبوب ترین بازی من است.من یک پسر نژاد پرست هستم٬ سوری برای من مثل یک بهشته.من از ۱۱ سالگی خیلی خوب ماهیگیری می کنم٬ و همیشه به بوری هیل در دورکینگ می روم ماهیگیری می کنم.
اولین شغل تام در ۱۱ سالگی٬ ماهیگیری در دورکینگ بود.او در این رابطه می گوید:من بازیگری رو در زندگی آیندهٔ خودم می بینم٬ ولی شغل مورد علاقهٔ من ماهیگیری ست و آرزو دارم که ماهیگیر شوم.
او یک خاطره از ماهیگیری اخیرش می گوید:سال نو نیمه شب همراه دوستانم بعد از مدت ها به ماهیگیری رفتم.یک ربع بعد به کناره های رود خانه کشیده شدم.بعد متوجه شدم که بهترین لباس هایم رو پوشیدم و خیس خیسم!!!!!!
تام از ۴ برادرش کوچک تر است و می گوید:من کاملا از اینکه کوچک تر هستم سود می برم٬ مادرم هر وقت کار اشتباهی انجام می دادم چیزی نمی گفت . همین مسئله برادرانم رو اذیت می کرد.من هرگز از موقعیت بازیگریم در خانه استفاده نمی کنم و اون رو به رخ برادرانم نمی کشم بلکه ما همیشه با هم معمولی رفتار می کنیم.
او با برادر ۲۴ ساله اش کریس خیلی صمیمی ست که معمولا همیشه با اوست.بزرگ ترین برادرش جاناتان ۲۶ سال دارد و کار می کند و آشلی که ۲۲ سال دارد٬ بیشتر به استرالیا می رود.تام در رابطه با سفر های برادرش آشلی می گوید:آشلی همیشه موز های خوشمزه ای لرای ما میاره٬ من امیدوارم که یک روز با او به استرالیا بروم.
او از خانواده اش به خاطر خریدن اتومبیل و حمایتشان تشکر می کند.ماشین سواری دومین آرزوی اوست و می گوید:من اولین ماشینمو قبل از یاد گرفتن خریدم.واقعا محشر بود.من نمی تونستم سوارش بشم و به استادیو می رفتم و به اون نگاه می کردم.یک ماه بعد از تولد ۱۷ سالگیم اولین امتحان رانندگی رو گذروندم که رد شدم ولی حالا در دومین امتحان قبول شدم.همه می گن کسانی که دومین بار قبول شن بهترین راننده ها هستند!!!!
اینم از آهنگ امروز ( موسیقی فیلم راکی ۳ که آهنگش مال سال ۱۹۸۲ می باشد )
اگه يادتون باشه من يه كتاب براي دانلود گذاشتم كه متاسفانه از شانس بد من سايتي كه اونو آپلود كرده بود داشت سرورشو عوض مي كرد.ولي من امروز يه سري زدم ديدم همه چي روبه راه پس دوباره اونو ميزارم+توضيحاتي در مورد كتاب.
بهتون توصيه مي كنم بخونيد.نظر هم فراموش نشه لطفا".
با تشكر
|
||||||
راستي من يه وبلاگ ديگه هم دارم سر بزنيد ممنون
ميشم:
سلام خدمت همه![]()
مطلب هری پاتری گیر نیاوردم
برا همین از اینا گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد !!!!!!!!
اين دنياي عجيب و غريب از ديدن خيلي از چيزها هاج و واج مي شوي اين هم گوشهاي از آن اطلاعات عجيب .
که در اين دنياي سرشار از شگفتي نميشه خيلي از چيزها را باور نکني .
1.يک سوسک حمام ميتواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد.
2.يک کوروکوديل نميتواند زبانش را بيرون در بياورد .
3.حلزون ميتواند 3 سال بخوابد.
4.به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر ميترسند تا از مرگ!
5.اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچوقت تمام نخواهد شد.
6.خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفهجويي کند .
7.ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا ميخورند.
8.بچهها بدون کشکک زانو متولد ميشوند. کشککها در سن 2 تا 6 سالگي ظاهر ميشوند.
9.پروانهها با پاهايشان ميچشند .
10.گربهها ميتوانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگها کمتر از 10 تا !
11. ادرار گربه زير نور سياه ميدرخشد .
12.تعداد چينيهايي که انگليسي بلدند، از تعداد آمريکاييهايي که انگليسي بلدند، بيشتر است!!
13.دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطي که طرفين خون خود را بر گردن بگيرند.
14.فيلها تنها حيواناتي هستند که نميتوانند بپرند .
15.هر بار که يک تمبر را ميليسيد 10/1 کالري انرژي مصرف ميکنيد.
16.فورييه 1865 تنها زماني بود که ماه کامل نشد.
17.کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي I am است.
18.اگر عروسک باربي را زنده تصور کنيد سايزش 33-23-39 و قدش 2 متر و 15 سانتيمتر خواهد بود با گردني 2 برابر بلندتر از يک انسان نرمال.
19.تمام خرسهاي قطبي، چپ دست هستند.
20.اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد ميشود.
21. اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کردهايد.
22.در مصر باستان افراد روحاني تمام موهاي بدن خود را ميکندند حتي ابروها و موژهها .
23.کوتاهترين جنگ در تاريخ در سال 1896 بين زانزيبار و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد.
24. در 4000 سال گذشته هيچ حيوان جديدي رام نشده است .
25. هیچ وقت نميتواني با چشمان باز عطسه کني.
26. چشمهاي ما از بدو تولد همين اندازه بودهاند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچوقت متوقف نميشوند.
27.هر تکه کاغذ را نميتوان بيش از 9 بار تا کرد .
28.در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از مبلاد ساخته شده است، به اندازهاي سنگ به کار رفته که ميتوان با آن ديواري آجري به ارتفاع 50 سانتيمتر دور دنيا ساخت .
29.اگرتمام رگهاي خوني را در يک خط بگذاريم، تقريبا 97000 کيلومتر ميشود.
30. وقتي مگس بر روي يک ميله فولادي مينشيند، ميله فولادي به اندازه دو ميليونيم ميليمتر خم ميشود.
31. آمريکا تا 50 ميليون سال ديگر دو نيم خواهد شد .
32. عدد 2520 را ميتوان بر اعداد 1 تا 10 تقسيم نمود، بدون آنکه خارج قسمت کسري داشته باشد.
۳۳. سی برابر مردمي که امروزه بر سطح زمين زندگي ميکنند، در زير خاک مدفون شدهاند .
34. تنها حيواني که نميتواند شنا کند، شتر است .
35. شيشه در ظاهر جامد به نظر ميرسد ولي در واقع مايعي است که بسيار کند حرکت ميکند.
36. در هر ثانيه بيش از 5000 بيليون بيليون الکترون به صفحه تلويزيون برخورد ميکند و تصويري را که شما تماشا ميکنيد، بوجود ميآورد.
37. شانس شبيه بودن دو اثر انگشت، يک به 64 ميليارد است .
38.يک ليتر سرکه در زمستان سنگينتر از تابستان است .
39.قد انسان تا 20، 25 سالگي و گاها 40 سالگي بلند ميشود و از چهل سالگي به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 ميليمتر کوتاه ميشود.
40. فقط با از دست دادن يک درصد از آب بدن، احساس تشنگي ميکنيم !
41. دهان انسان روزانه يک ليتر بزاق توليد ميکند .
42.چيتا يا يوزپلنگ سريعترين حيوان خشکي است. او در عرض فقط 3 ثانيه 100 کيلومتر در ساعت سرعت ميگيرد. رکوردي که حتي سريعترين خودروهاي فراري هم نتوانستهاند بشکنند .
43.کرمهاي ابرشيم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا ميخورند .
44.تنها قسمت بدن که خون ندارد، قرينه چشم است .
۴۵.شتر در 3 دقيقه 95 ليتر آب ميخورد
۴۶. چشمهاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است .
۴۷.تعداد انسانهايي که به وسيله خر کشته ميشوند، از انسانهايي که در سانحه هوايي ميميرند بيشتر است .
۴۸.کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف ميکند
غروب خروشخوانان(مجموعه داستان)-عليرضا عطاران(علي آرام)
این آهنگ از گروه متالیکا ( برای دیوونه )
۱. قانون انگيزه:
هر چه مي گوييد يا انجام مي دهيد از تمايلات دروني، خواسته هاي شما سرچشمه مي گيرد.
پس براي رسيدن به موفقيت بايد انگيزه ها را مشخص كرد تا با يك برنامه ريزي اصولي به هدف رسيد.
2. قانون انتظار:
اگر با اعتماد به نفس، انتظار وقوع چيزي را در جهان پيرامونتان داشته باشيد آن چيز به وقوع مي پيوندد .
شما هميشه هماهنگ با انتظاراتتان عمل مي كنيد و اين انتظارات بر رفتار و چگونگي برخورد اطرافيانتان تأثير مي گذارد.
3. قانون تمركز:
هر چيزي را كه روي آن تمركز كرده و به آن فكر كنيد در زندگي واقعي، شكل گرفته و گسترش پيدا مي كند.
بنابراين بايد فكر خود را بر چيزهايي متمركز كنيد كه واقعاً طالب آن هستيد.
4. قانون عادت:
حداقل 95 درصد از كارهايي كه انجام مي دهيم از روي عادت است. پس مي توانيم عادت هايي را كه موفقيت مان را تضمين مي كنند در خود پرورش دهيم؛
و تا هنگامي كه رفتار مورد نظر به صورت اتوماتيك و غير ارادي انجام نشود، تمرين و تكرار آگاهانه و مداوم آن را ادامه دهيم.
5. قانون انتخاب:
زندگي ما نتيجه انتخاب هاي ما تا اين لحظه است.
چون هميشه در انتخاب افكار خود آزاد هستيم، كنترل كامل زندگي و تمامي آن چه برايمان اتفاق مي افتد در دست خودمان است.
6. قانون تفكر مثبت:
براي رسيدن به موفقيت و شادي، تفكر مثبت امري ضروري است.
شيوه تفكر شما نشان دهنده ي ارزش ها، اعتقادات و انتظارات شماست.
7. قانون تغيير:
تغيير ، غير قابل اجتناب است و ما بايد استاد تغيير باشيم نه قرباني آن.
8. قانون كنترل:
سلامتي ، شادي و عملكرد درست از طريق كنترل كامل افكار، اعمال و شرايط پيرامونمان به وجود مي آيد.
9. قانون مسؤوليت:
هر چه و هر كجا كه هستيد به خاطر آن است كه خودتان اين طور خواسته ايد.
مسووليت كامل آن چه كه هستيد ، آن چه كه به دست آورده ايد و آن چه كه خواهيد شد بر عهده خود شماست.
10. قانون پاداش:
عالم در نظم كامل به سر مي برد و ما پاداش كامل اعمالمان را مي گيريم.
هميشه از همان دست كه مي دهيم از همان دست مي گيريم.
اگر از عالم بيشتر دريافت مي كنيد به اين دليل است كه بيشتر مي بخشيد.
11. قانون خدمت :
پاداش هايي را كه در زندگي مي گيريد با ميزان خدمت شما به ديگران رابطه مستقيم دارد.
هر چه بيشتر براي بهبود زندگي و سعادت ديگران كار كنيد و توانايي هاي خود را افزايش دهيد، در عرصه هاي مختلف زندگي خود بيشتر پيشرفت مي كنيد.
12. قانون علت و معلول:
هر چه به دليلي رخ مي دهد.
براي هر علتي معلولي است و براي هر معلولي علت يا علت هاي به خصوصي وجود دارد، چه از آن ها اطلاع داشته باشيد چه نداشته باشيد.
چيزي به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگي هر كاري را كه بخواهيد مي توانيد انجام دهيد
به شرط آن كه تصميم بگيريد كه دقيقاً چه مي خواهيد و سپس عمل كنيد.
13. قانون ذهن:
شما تبديل به همان چيزي مي شويد كه درباره آن بيشتر فكر مي كنيد.
پس هميشه درباره چيزهايي فكر كنيد كه واقعاً طالب آن هستيد.
14. قانون عينيت يافتن ذهنيات:
دنياي پيرامون شما تجلي فيزيكي دنياي درون شماست.
كار اصلي شما در زندگي اين است كه زندگي مورد علاقه خود را در درون خود خلق كنيد.
زندگي ايده آل خود را با تمام جزييات آن مجسم كنيد و اين تصوير ذهني را تا زماني كه در دنياي پيرامون شما تحقق پيدا كند حفظ كنيد.
15. قانون رابطه مستقيم:
زندگي بيروني شما بازتاب زندگي دروني شماست.
بين طرز تفكر و احساسات دروني شما ، و عملكرد و تجارب بيروني تان رابطه مستقيم وجود دارد.
روابط اجتماعي ، وضعيت جسماني شرايط مالي و موفيت هاي شما بازتاب دنياي دروني شماست.
16. قانون باور:
هر چيزي را كه عميقاً باور داشته باشيد به واقعيت تبديل مي شود.
شما آن چه را كه مي بينيد باور نمي كنيد بلكه آن چيزي را مي بينيد كه قبلاً به عنوان باور انتخاب كرده ايد.
پس بايد باورهاي محدود كننده اي را كه مانع موفقيت شما هستند شناسايي كنيد و آن ها را از بين ببريد.
17. قانون ارزش ها:
نحوه عملكرد شما هميشه با زير بنايي ترين ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است.
آن چه كه ارزش هايي را كه واقعاً به آن اعتقاد داريد بيان مي كند ، ادعاهاي شما نيست ،
بلكه گفته ها، اعمال و انتخاب هاي شما به ويژه در هنگام ناراحتي و عصبانيت است.
18. قانون تأثير تلاش:
همه اميد ها، روياها، هدف ها و آرمان هاي ما در گرو سخت كوشي است.
هر چه بيشتر تلاش كنيم، موفقيت بيشتري كسب خواهيم كرد.
19. قانون آمادگي :
در هر حوزه اي موفق ترين افراد ، آن هايي هستند كه وقت بيشتري را صرف كسب آمادگي براي انجام كارها مي كنند.
عملكرد خوب نتيجه آمادگي كامل است.
20. قانون حد توانايي :
شايد براي انجام همه كارها وقت كافي وجود نداشته باشد ولي هميشه براي انجام مهم ترين كارها وقت كافي هست.
هر چه بيشتر كار كنيم كارايي بيشتري پيدا مي كنيم.
اما بايد اموري را بر عهده بگيريم كه در حد توانمان باشد.
21. قانون تصميم:
مصمم بودن از ويژگي هاي اساسي افراد موفق است.
در زندگي هر جهشي در جهت پيشرفت هنگامي حاصل مي شود كه در موردي تصميم روشني گرفته باشيم.
22. قانون خلاقيت:
ذهن ما مي تواند به هر چيزي كه باور داشته باشد دست يابد .
هر نوع پيشرفتي در زندگي با يك ايده آغاز مي شود و چون توانايي ما در خلق ايده هاي جديد نامحدود است آينده نيز محدوديتي نخواهد داشت.
23. قانون استقامت:
معيار ايمان به خود، توانايي استقامت در برابر سختي ها، شكست ها و نااميدي هاست .
استقامت ويژگي اساسي موفقيت است .
اگر به اندازه كافي استقامت كنيم، طبيعتاً سرانجام موفق خواهيم شد.
24. قانون صداقت:
خوشبختي زماني به سراغ ما مي آيد كه تصميم بگيريم هماهنگ با والاترين ارزش ها و عميق ترين اعتقادات خود زندگي كنيم.
همواره بايد با آن بهترين بهترين ها كه در درونمان وجود دارد صادق باشيم.
25. قانون انعطاف پذيري:
در تعيين اهداف خود قاطعيت داشته باشيد، اما در مورد روش دست يابي به آن ها انعطاف پذير باشيد.
درعصر تحولات سريع و رقابت شديد، انعطاف پذيري از ضروريات است.
26. قانون خوشبختي:
كيفيت زندگي ما را احساسمان در هر لحظه تعيين مي كند و احساس ما را تفسير خودمان از وقايع پيرامونمان مشخص مي سازد، نه خود وقايع.
هرگز براي اين كه تجربه خوشي از دوران كودكي داشته باشيد دير نيست.
كافي است گذشته را مرور كنيد و روشي را كه براي تفسير تجربيات خود داشته ايد تغيير دهيد.
27. قانون تعجيل :
ما همواره دوست داريم كه هر چه زودتر به آرزوهايمان برسيم،
به همين دليل است كه در تمام عرصه هاي زندگي بي قراريم.
28. قانون فرصت:
بهترين فرصت ها اغلب در معمولي ترين موقعيت هاي زندگي مان به وجود مي آيد.
پس بزرگترين فرصت ها به احتمال زياد هميشه در دسترس ماست.
29. قانون خود شكوفائي:
شما مي توانيد هر چه را كه براي رسيدن به اهداف تعيين شده خود به آن نياز داريد بياموزيد.
آن هايي كه مي آموزند توانا هستند.
30. قانون بخشندگي :
هر چه بيشتر ، بدون انتظار پاداش به ديگران خدمت كنيد خير و نيكي بيشتري به شما مي رسد، آن هم از جاهايي كه اصلاً انتظار نداريد.
شما تنها در صورتي حقيقتاً خوشبخت خواهيد شد كه احساس كنيد به دليل خدمت به ديگران انسان با ارزشي هستيد.
منبع : انجمن علمی مهندسی کامپیوتر دانشگاه قم
![]()
دوستان اومدم یک پیام بازرگانی بین پست های دیگران باشم![]()
راستی دلتون برام تنگ شده بود؟![]()
خوب من خیلی این روزها وقتم پره نمی دونم کی بتونم درست و حسابی آپ کنم ولی می دونم که همچین روزی خواهد رسید.![]()
به دوستان جدید هم که جدیدا نویسنده شدند تبریک میگم (هادی جان آقا بهنام الهه و ندا خانم)
راستی اگه دوست داشتید منو اد کنین
meghdad_abb2005
راستی هر کی دلش برام تنگ شده نظر بده
فعلا خدا نگهدار.
آخرین فیلم روپرت گرینت " رون ویزلی " به نام آموزشهای رانندگی که با حضور ستاره زن فیلمهای هری پاتر جولی والترزدرجه PG-13 را به خود اختصاص داد(این فیلم در اکتبر نمایش داده می شود) این فیلم در 4 سپتامبر در انگلستان درجه 15 را نصیب خود کرد.
عکس هایی از فیلم آموزش های رانندگی :
اینم از آهنگ امروز که برای دانلود گذاشتم
خواهشمنداست به علت تعداد زياد نويسندگان لطفاً براي هر پست جداگانه نظر
خود را اعلام کنيد .
با تشکر
اخبار جدید محفل ققنوس
دیوید هیمن تهیه کننده فیلم های هری پاتر در کنفرانس خبری لندن اعلام کرد که استیو کلاوز کارگردان فیلم هری پاتر و شاهزاده دورگه خواهد بود. استیو کلاوز علاوه بر نوشتن فیلم نامه های “هری پاتر” کارگردانی و نویسندگی سه فیلم را نیز در کارنامه دارد. او همچنین با فیلم “پسران شگفت انگیز “نامزد جایزه اسکار شده است. این فیلم به کارگردانی کرتی هنسن و بازی ستارگان سر شناسی مانند مایکل داگلاس توبی مکوایر فرانسیس مکدورمند و… در سال ۲۰۰۰ اکران شد .
چند شب پیش در شب جوایز “Empire”، تولید کننده ی هری پاتر، دیوید هیمن حرفهایی در مورد فیلم برداری “محفل ققنوس″ بیان کرد. او به بازگشت جیسون ایساکس بازیگر نقش لوسیوس مالفوی ابراز امیدواری کرد و “دنیل رادکلیف” گفت که کتاب پنج قطعا یکی از کتاب های مورد علاقه ی او است: “کتاب سوم و پنجم مورد علاقه ی من هستند، که کمتر کسی این عقیده رو داره.”
“دیوید” در مورد اینکه تا الان چقدر فیلم برداری شده و چقدر دیگر باقی مانده گفت:
خوب ما تا الان خیلی کم ضبط کردیم. صحنه های درگیری با سنتور و گراوپ که برادر ۱۶ فوتی هاگرید هست رو گرفتیم. بچه ها باید خیلی از صحنه ها رو بصورت بلو اسکرین (پرده ای رنگی که برای فیلم برداری استفاده میشود) بازی کنند، مثلا برای صحنه هایی که توش گرواپ هست، اما خدا رو شکر دیگه به این چیزا عادت کرده اند.
قطعا ما ضبط رو تا ماه “می” ادامه میدیم و بعد برای دو ماهی استراحت میدیم،چون زمان امتحان های بچه ها هم هست. بعد دوباره تو “جولای” شروع میکنیم و تا “اکتبر” یا نوامبر” دیگه تموم میشه.
“جیسون ایساکس″ درباره ی امید به بازگشت به این سری فیلم گفت:
خوب من امیدوارم، اینو باید از “دیوید” بپرسین. من تحملش رو ندارم که ببینم یکی دیگه به جای من اون کلاه گیس سفید رو سرش کنه، اما چی کار میشه کرد.
“دنیل” در مورد کتاب پنجم گفت:
فکر میکنم مشکل اینه که هری چیزهای وحشتناک و ناخوشایندی رو میتونه تو ذهنش ببینه، و واقعا فکر نمیکنم که قضیه این باشه. فکر کنم وقتی “جی.کی.رولینگ” این چیزا رو با حروف بزرگ نوشته، فکر نمیکنم که لزوما معنی اش این باشه که اون (هری) داشته جیغ و فریاد میکشیده. این میتونه فقط نشانه ای برای بیان انرژی ماورای صحبت های او باشه. فکر میکنم که این یکی از اون نکته هایی باشه که مردم تو کتاب مورد توجه قرار دادند، و اونها نمیخوان که قهرمانشون دچار دیوونگی و جنون بشه.
“دنیل” در مورد اولین صحنه ی عاشقانه در فیلم (بوسیدن چو) میگوید:
خیلی باید وحشتناک باشه. چون موقع فیلم برداریش یکی از والدینم تو استودیو هست. ممکنه دست پاچه بشم اما روش کار میکنم و تلاشم رو میکنم که حرفه ای در بیاد. اما من احتمالا سعی میکنم زیاد بهش بچسبم ! ولی میتونم موفق بشم.
دی وی دی فیلم هری پاتر و جام آتش در اولین هفته فروش خود در آمریکای شمالی توانست ۹ میلیون دلار فروش کند.با توجه به این فروش امکان اینکه این دی وی دی به عنوان پرفروشترین دی وی دی سال ۲۰۰۵ انتخاب شود زیاد است.البته هنوز این دی وی دی در اروپا و آسیا عرضه نشده است ولی امید میرود که در این دو قاره هم فروش بالایی کند.این در حالی است که دی وی دی فیلم های قبلی هری پاتر جزو ۲۰ دی وی دی پر فروش این دو قاره است.
خبرایی از فیلم ۵
فیلم با هری که در خیابان همراه دادلی ایستاده شروع میشه.این قسمت مثل کتابه.یک تفاوت جزئیش اینه که نبرد در حیاط دورسلی ها انجام میشه.بعد این نبرد نگهبانان پیشتاز هری رو به خونه ی سیریوس می برن.وقتی هری داخل میشه اونا همه ی چیزهایی رو که سیریوس با نامه به هری گفته بود رو به اون میگن.هرمیون و رون به اون در مورد محفل ققنوس میگن و بقیه هم راجع به جلسه ی دادگاه در وزارتخونه.صحنه ی بعدی در وزارتخانس جایی که دادرسی انجام میشه و ما به آمبریج معرفی می شیم.قسمتی که در اون لوسیوس مالفوی با فاج صحبت می کنه کنار گذاشته شده.بعد از اون شام قبل از رفتن به مدرسس و رون و هرمیون نامه ی ارشد شدنشونو دریافت می کنن که هری حسودیش میشه.
بعد از اون هری در قطار کمی با لونا و نویل صحبت می کنه و جینی بهش میگه که هرمیون و رون در واگن مخصوص ارشدهان.برای اولین بار سوار شدن اونا رو به کالسکه ها می بینیم و البته این فقط برای اینه که تسترال ها رو ببینیم.سپس شام اول و این که آمبریج پروفسور دفاع در برابر جادوی سیاه شده و هاگرید غایبه.
از این به بعد اطلاعات پراکنده ای هست از جمله این که ما کلاس های درس رو با آمبریج و اسنیپ خواهیم دید.گراوپ رو هم خواهیم دید و کوئیدیچ هم به میان خواهد اومد ولی اون رو نخواهیم دید.امتحانات خواهند بود و همین طور درس چفت شدگی با اسنیپ.و فقط اسنیپ به هری در پایان یکی از کلاس های معجون سازی در مورد کلاس چفت شدگی خواهد گفت و نه در میدان گریمولد.
در نبرد پایانی همه ی جادوگرا خواهند بود.این قسمت سه بار بازنویسی شده چون اونا نمی دونند که کی باید دامبلدور رو وارد ماجرا کنن.
صحنه ی نبرد پایانی در سپتامبر فیلمبرداری خواهد شد.
مصاحبه ی روپرت گرینت
روپرت گرینت، 17 ساله، که در هری پاتر نقش رون را بازی میکند، در آموزش های رانندگی که در جشنواره فیلم ادینبورگ در 25 و 28 آگست برگزار شد، به خوبی درخشید.
اجرای نقش بن در آموزش های رانندگی... خیلی جالب بود تا یه کاره متفاوتی انجام بدم. برای مدت طولانی در فیلم های هری پاتر کار میکردم. اونها هر دو سال یک بار گرفته میشه. این فیلم هیچ جلوه های ویژه ای نداشت. بدون صفحه آبی (صفحه ای که مخصوص جلوه های ویژه در فیلم های سینمایی است) - همه چیز درست بود، و زندگی واقعی رو نشون میداد. خیله خوبه که آدم متفاوت عمل کنه. بن یه کم تنها و یه کم غیر اجتماعی بود. تازه مجبور شدم یه کم هم رانندگی کنم.
من آزمون رانندگی ام رو داده ام، اما... مردود شدم. فقط هم تو یه چیز مردود شدم، که خیلی اعصاب خورد کنه. تو دور دو فرمونه، حواسم به پشت سرم نبود.
جالبترین اتفاقی که تا به حال برایم افتاده... گرفتن نقش تو هری پاتر بود. فقط یه نامه برای مجله Newsround فرستادم. بعد قرار یه آزمون بازیگری رو باهام ترتیب دادن. قبلا تو مدرسه چند تا نقش بازی کرده بودم. نقش یه ماهی تو کشتی نوح.
اگر الان پیش شما برای مصاحبه کردن نبودم، احتمالا... در حال بازی گلف بودم. همه دوستانم و پدرم این بازی رو انجام میدیم.
تو هری پاتر... واقعا اوقات خوبی دارم. کلا اصلا جو خیلی خوبی داره چون همه همدیگر رو میشناسیم. یک فضای خانوادگی هست.
دوست داشتم مردم توجه بیشتری داشته باشن به... دواطلب های رانندگی. من چند بار نزدیک بود دیگه ول کنم. چون داشتم یاد می گرفتم، داشتم با پدرم رانندگی رو یاد می گرفتم.
تکه کلامم... ضایع و خفن هست.
اشتباه های معمولی که بیشتر برام رخ میده... مردم من رو رون صدا میکنن. این خیلی نزدیک اسم واقعی من هست.
من سیاست خاصی ندارم، اما... من یه محدود کننده سرعت درست کرده ام که میتونم باهاش سریعتر رانندگی کنم. خانواده من تو کار موتورهای اسپرت هستن. پدر من راننده رالی هست. من بیشتر hot rod (نوعی خودرو) رو دوست دارم، شبیه ماشین های قدیمی هست.
من بیشتر استعدادم تو این ها هست... میتونم کارتون درست کنم و نقاشی کنم. این یک از چند تا واحد هایی هست که تو دپیلم ام پاس کرده ام.
ولی تو این ها خیلی بد هستم... تو رقصیدن. تو فیلم مجبور بودیم رقص سالسا رو یاد بگیریم. تازه فهمیدم که چقدر سخته.
آرزویی که دارم... دوست دارم برم گروه های موسیقی رو ببینم. من تا حالا Foo Fighters (گروه موسیقی راک مشهور امریکایی)، Strokes و Velvet Revolver رو دیده ام. در ضمن تو مراسم NME هم حضور داشته ام.
مواقعی که بی حوصله میشم... خیلی راحت دراز میکشم.
بهترین سن برای آدم... از 17 و 18 سالگی لذت می برم. تو 24 آگست 18 سالم میشه. تو این آزادی بیشتری داری و میتونی کارهای بیشتری انجام بدی.
نیمفادورا تانکس
اولین عکس از نیمفادورا تانکس در فیلم پنجم هری پاتر ( محفل ققنوس )
عکس نیمفادورا تانکس در لوکیشن محفل ققنوس
اینم از آهنگ امروز که بره دانلود گذاشتم
من هادی هستم عضو جدید این وبلاگ از امروز قراره کارمو شروع کنم.با خودم گفتم چی بزارم چی نزارم که دیدم براتون يه كتاب براي دانلود بزارم كه اسمش هست "چيزي از طرف شب"
نظر فراموش نشه.
راستي تمام حقوق اين كتاب متعلق به آكادمي فانتزي مي باشد.
چند وقت پیش به نتیجه ای بکر رسیدم که واسم خیلی جالب بود که چطور تا حالا بهش نرسیدم
به نظر من «جای ......گلم خالی که بگه نظر تو هیچ اهمیتی نداره !!» تنهایی جزء انکار ناپذیری از حریم خصوصیه آدماست و همون طور که آدم ها اجازه ندارن پا به حریم شخصیه آدمای دیگه بذارن به همون دلیل هم نمی تونن پا به قلمرو تنهایی یه آدم بذارن ...واسه همینه که خیلی وقتا با وجود بودن یک همدم ، یک مونس در کنارت بازهم احساس می کنی که تنهایی و هنوز هم حرفایی داری برای نگفتن ...و تلاش برای یافتن کسی که بتونی خلأ تنهایی هاتو باهاش پر کنی تلاشی بیهوده ست.
خدا رحمتش کنه اونی که گفت :« حرف هایی هست برای نگفتن ، و ارزش هر کس به اندازه ی حرف هایی هست که برای نگفتن دارد»
حالا می تونی بشینی یه کوچولو فکر کنی ارزشت چقدره؟
من که خیلی ارزشمندم
شما چی؟
یه سوا ل؟
اگر فردا به طور ناگهانی می مردید و از آن دنیا به زندگی گذشته ی خود نظری می افکندید کدام لحظات را بیش از همه عزیز می داشتید؟
بیش از همه برای کدام لحظات زندگی در این جهان دلتنگ می شدید ؟
بازم سلام . همه خوبيد ؟ خوشيد ؟
خيلي خب داستانم رو مي ذارم . اين قسمت جديد داستان اما اگه قسمت هاي قبلي رو نخونديد نگران نباشيد
پی دی اف فصل یک تا ده = اینجا
پی دی اف فصل یازده = اینجا
توي وبلاگ www.potter7.blogfa.com يه نظر سنجي گذاشتن كه داستان من هم توشه ( هري پاتر و بازي مرگبار ) اگه مي شه بريد راي بدين اول بشم !
دفعه ي قبل يه داستان طنز آميز گذاشته بودم الان هم قسمت دوم رو بخونيد :
اين مطلبي كه شما مي خوانيد قسمتي از گفت و گوي لوسيوس مالفوي و ولدي ( ولدمورت ) مي باشد.
ــ مژدگاني بديد قربان
ــ واشه چي؟
ــ من محل زندگي هري پاتر را پيدا كردم.
ــ حالا شي مي خواي؟
ــ يه ماچ آبدار.
ــ اي بابا ... راستي من گفتم بابا ... روز پدر رو به تمامي شما هموطنان عزيز تبريك مي گويم.
ــ فربان روز پدر كه تمام شد
ــ ببينم تو چي گفتي مي خواي ؟؟؟آهان يك ماچ بيااااآه.
ــ ممنون قربان. مي رسيم به كارمون هري پاتر الان پيش همسر و پسرش زندگي مي كنه.
ــ خيلي خوب كژا؟
ــ خب پيش همسر و فرزندانش...
ــ نه كله پوك مي گم كدوم جهنم دره اي؟
ــ آهان ... فكر كنم توي مجتمع مسكوني گودريك هالو باشن.
ــ خونه راژ دار ، داره؟
ــ آره اما مشكلي نيست راژ... ببخشيد راز دارشون منم.
ــ ببينم اشم پشرشون چيه؟
ــ چي... آهان مارولو .
ــ چي چرا مارولو؟
ــ نمي دونم به نظر منم اسم مسخره ايه شايد اسم وسط يك جن خانگي باشه. پاتر كه عقل تو كله اش نيست.
ــ خفه شو اشم وشط من مارولو هشت تو به من مي گي جن خونگي؟
ــ نه جناب لرد زرد. پوزه مي طلبم.
ــ راشتي از رون چه خبر؟
ــ هيچي قربان سفارش دادم براي شام سه تا رون مرغ با چند تا كله پاچه بيارن...
ــ بذار كله تو ببينم... بوم
ــ اه قربان چرا كله مي زني؟
ــ متوجه شدم مخ تو از گچه. بدون هيچ ناخالشي. آخه كله گچي ! كي از شام حرف زد؟ منظورم دوشت پاتره.
ــ آهان اون و اون دوست حلال زاده اش ( من از واژه حلال زاده كه نزديك به واژه گندزاده است استفاده كردم تا در مطلبم از حرفهاي زشت دوري نمايم ) بعد از خبر معتاد شدن شما به گرد نخود از خوشحالي سكته كرده و دار فاني را وداع گفتند.
ويگولندزج كه هري از خبر مر گ آنها بسي متاثر شد.
ــ خيلي خوب بعد از شام مي ريم سراغ پاتر تا بكشيمش...
To be continue
از همگي ممنون ! . قسمت جديد داستان خودم :
ــ اينجا خونه ي جديدته هري ؟
رون و هرميون به همراه جيني وارد خانه ي قديمي و و در هم شكسته ي هري شدند ...
جيني در حالي كه با چشمان درخشانش اطراف خانه را برانداز مي كرد كنار هري آمد و دوباره پرسيد :
ــ خونت اينجاست ؟!
هري با لبخند جواب داد :
ــ آره جيني . توي اين مدت من اينجا زندگي مي كردم ! توي تمام مدتي كه در هاگوارتز بودين ... شايد هم از قبل از شروع سال تحصيلي ...
رون پوزخند تلخي زد و گفت :
ــ تو اين آشغال دوني ؟
هري سرش را پايين انداخت زيرا مي دانست سه دوست صميمي اش به او خيره شده اند ... چند دقيقه گذشت و سرانجام نويل كه نفس نفس مي زد به آنها ملحق شد و سكوت غم انگيزشان را شكست .
ــ جاي چندان جالبي نيست .
دل هري ناگهان از شور و شوق ديدن دوباره ي دوستانش تهي گشت و به جاي آن آزردگي وجودش را فراگرفت ....
بعد از آن همه اشتياق و آن همه دلتنگي ... بعد از گذراندن تمام روزهايي كه اميدوارانه در آرزوي ديدن دوباره و كمك آنها بود اكنون رفتار سرد آنهايي كه با هزاران مشقت نجاتشان داده بود نجاتشان داده بود باعث آزردگي اش مي شد ... ديگر بس نبود ؟
ناگهان هري سرش را بالا گرفت و مدتي در چشمان دوستانش خيره شد :
ــ آره . اينجا جاي خوبي براي زندگي نيست ...
لحنش بي نهايت خشن بود :
ــ و شما هم لازم نيست كه ايراد هاش رو بگيريد چون قرار نيست هيچكي جز من اينجا بمونه .
كسي نه به ميان حرف او پريد و نه دهانش راباز كرد تا چيزي بگويد ... همه سكوت كرده بودند .
هري عاجزانه و در حالي كه خشم از درونش زبانه مي كشيد به اطراف نگاه كرد ... چه قدر احمق بود كه دوستانش را با خود به آنجا آورده بود ... كه فكر كرده بود با وجود مرگخوار شدنش هنوز دوستش دارند ... هنوز به او اعتماد دارند ... و هنوز كمكش مي كنند ...
رون جلو آمد و دست چپ هري را گرفت و آستينش را بالا زد ...
علامت شوم پررنگ و واضح روي ساعد دست هري برق مي زد و درخشش در چشمان غمگين رون ديده مي شد ... نويل از جايش تكان نمي خورد و فقط نفس هاي تندي مي كشيد .
ــ چرا ؟ چرا اين كارو كردي هري ؟
هري لحظه اي به صورت رنگ پريده ي رون خيره شد اما لحظه اي بعد دستش را از ميان بازو هاي او كشيد . جيني و هرميون نيز به او نگاه مي كردند ...
ــ مجبور بودم ... شما ها نمي فهمين كه شرايط چه جوريه !
ــ ولي تو مي تونستي يه راه ديگه رو انتخاب كني.
هري با پرخاش به هرميون نگاه كرد و گفت:
ــ نمي خواد بهم بگي كارم درست نيست. چرا شما فكر مي كنيد من يه احمقم و شما وظيفه ي راه افتادن دنبال من رو به عهده داريد؟
جيني با قاطعيت گفت :
ــ هيچم اين طور نيست ، مشكل اينه كه تو ...
ــ مشكل ... مشكل اينه كه شما فكر مي كنيد دنبال من راه بيفتيد و خراب كاري هاي من رو جبران كنيد...
اينبار هرميون گفت:
ــ مشكل اينه كه تو فقط خودت رو مي بيني.
هري به منّ و منّ افتاد :
ــ من...من به فكر خودمم ؟ تو اين چند ماه تنها كسي كه من به فكرش نبودم خودم بودم.
اينبار سكوت برقرار شد پس يك دقيقه رون به سخن آمد:
ــ ما به اينجا نيومديم كه سر يك سري چيزاي بي ارزش بحث كنيم در اصل هدف ما از خارج شدن از هاگوارتز پيدا كردن تو بود. حالا مي شه خونه ت رو كاملا" به ما نشون بدي ؟
ــ ما تا وقتي كه تو اجازه بدي تو اين خونه مي مونيم.
هري بر روي تنها مبل راحتي ولو شد نمي دانست از بودن آنها خوشحال است يا نه. اما كم كم خشمش فروكش مي كرد. در اين مدت هرميون رفت تا كمي قهوه درست كند...
جيني كنار هري آمد و لبخن محوي به او زد :
ــ خب ... اميدوارم كه مخت اونقدر تاپ نخورده باشه كه من رو فراموش كرده باشي !
ناراحتي كه يكباره به جان هري چنگ انداخته بود كم كم از ميان مي رفت و اين بار شادي همراه با كنجكاوي غير قايل توصيفي وجودش را فرا مي گرفت . اگر ديروز بود مطمئنا از نبود ركس در كنارش آزرده مي شد اما آنروز اين فقط باعث خوشحالي اش شد ...
*****
دراكو مالفوي از وحشت مي لرزيد و نفس نفس مي زد . در آن دالان تاريك و آن زمان تنها آرزويش خلاصي بود . او چوبدستي را بلند كرد و آهسته گفت :
ــ لوموس
چوبدستي اش روشن شد و ديوار رو به رويش را جلوي چشمان دراكو نمايان ساخت ... او به بنبست رسيده بود .
مالفوي برگشت و به راهي كه از طريق آن فرار كرده بود نگاه كرد . ابتداي راه بود كه مادرش با چشماني اشك آلود با او خداحافظي كرده بود ... انگار همين چند ثانيه پيش بود كه آندو از طريق اسنيپ موضع ماموريت پدرش را دريافته بودند و به او قول دادند كه اگر گير افتادند نامي از او نبرند ... همين چند ثانيه پيش مادرش او را فراري داد و خودش به انتظار شوهر مانده بود ... به انتظار سرنوشتش ...
دراكو براي فرار از آن افكار ناخوشايند دوباره به ديوار سخت مقابلش نگاه كرد . ديوار را نه مي توانست منفجر كند و نه مي توانست حفره اي درون آن ايجاد كند . او با شك و ترديد چوبدستي اش را بلند كرد و رو به ديوار نشانه گرفت :
ــ آلاهومورا
هيچ اتفاقي نيفتاد ... دراكو دوباره وحشت كرد ... اگر گير مي افتاد چه ؟
دستانش را جلو برد و روي ديوار گذاشت ... ناگهان با ناباوري متوجه شد كه دستانش به داخل فرو رفته اند و لحظه اي بعد او از ميان ديوار عبور كرد .
نور آفتاب چشمانش راسوزاند و مجبور شد سرش را پايين بگيرد ... با اين حال وقتي هواي آزاد را درون ريه هايش فرو برد روحش پر كشيد .... آزاد شده بود ...
درست در رو به رويش منظره اي بي نهايت زيبا قرار داشت . چمن زاري بزرگ همراه با رودخانه اي كه آب زلال درونش جريان داشت .
همه چيز درست مانند جادو بود . در آن لحظه سخنان آخر اسنيپ در گوشش تكرار شد :
ــ برو .. دراكو . فرار كن
ــ مي شه بگيد كجا ؟
ــ مگه نمي خواستي از پدرت انتقام بگيري ؟ پس انتقام بگير ... برو پيش هري پاتر
ــ چي ؟
ــ پيش هري پاتر دراكو ... برو و با اون همكاري كن و بعد انتقام بگير !
*****
لوسيوس مالفوي با عده ي ديگري از مرگخوارها به داخل خانه ي قصر مانند خود آمدند . نات آهسته گفت :
ــ مطمئني هر دوشون خونه هستن ؟
مالفوي آهسته جواب داد :
ــ اونا از خونه بيرون نمي رن ... حالا دالاهوف و رابستن شماها همين جا باشيد . بقيه هم با من بيان .
ديگران از او اطاعت كردند و فورا به راه افتادند . مالفوي سرش را بالا گرفت و با همراهانش از پله هاي قصر بالا رفت . اتاق نارسيسا جلوي چشمانش نمايان شد . او با حالتي چاپلوسانه همسرش راصدا زد :
ــ نارسيسا ؟ عزيزم ؟
همراهانش چوبدستي خود را بيرون كشيدند ...
مالفوي دستگيره ي در راچرخانيد ...
ــ عزيزم اينجايي ؟
در باز شد و همه به داخل ريختند . نارسيسا روي صندلي اش نشسته بود و روبه بوي آتش تاب مي خورد ... او حتي برنگشت تا نگاهي به آستانه ي در بيندازد و همانطور نشست . مالفوي جلو رفت و دستانش را دور گردن همسرش انداخت .
ــ نارسيسا چرا جواب نمي دي ؟
زن لرزان بار ديگر سكوت كرد ... بلاتريكس كه يكي از همراهان مالفوي بود با نگاهش به او اشاره كرد كه كار را زودتر تمام كند ... دو نفر كنارش نيز با عجله براي جستجوي مالفوي پسر از اتاق خارج شدند . زماني كه مالفوي به همسرش نگاه مي كرد اشك چشمانش را مي سوزاند و او براي آنكه بلاتريكس متوجه نشود دستانش را بالا نبرد تا آنها را پاك كند . نارسيسا پرسيد :
ــ براي چي اومدي لوسيوس ؟
بلاتريكس جاي مالفوي به سردس جواب داد:
ــ عمر تو ديگه تموم شده خواهر . و همه ي اينها به خاطر اينه كه پسرت رو خوب تربيت نكردي . حالا ... زود باش لوسيوس !
سلام امروز یک داستان دیگه تو ۴۵ دقیقه نوشتم .
هری پاتر و تب فوتبال
هری پاتر خسته و کوفته روی مبل درازکشیده بود و به کاری که در دوازده ساعت گذشته کرده بود فکر می کرد یعنی کندن چاه او برای دروسلیا 12 متر چاه کنده بود و حسابی شبیه مغنی ها شده بود . بره همینم نشساه بود جلوی تلویزیون و داشت فوتبال لیگ برتر رو می دید . البته هیچی از فووتبال حالیش نمی شد و داشت الکی یک توپ رو دنبال می کرد . تو همین لحظات بود که یک دفعه صدای گزارشگر گفت : گــــــــل . هری خیلی تعحب کرد که این چرا می گه گل . گل که فقط توی باغچه و گلدون بود . او ناخود آگاه جذب بازی شد و هر لحظه یک چیز جالب ازش یاد می گرفت . یاد گرفت کرنر چیه و ... . از عمو ورنون پرسید عمو جون ، قربونت برم کسی اگه بخواد این بازی رو بکنه چه جوری باید عمل کنه ؟
عمو ورنون زد زیر خنده و گفت . آخه تو رو چه به فوتبال بچه . تو رو حتی تو تیم آفتابه سازی ... راه نمی دن چه برسه فوتبال .
من می خوام فوتبال بازی کنم
باشه برو یک باشگاه دسته سومی و بگو می خوام بازی کنم تا بخرنت .
مگه من بردم که بخرنم .
اه برو گمشو دیگه .
یک روزی منو تو تلویزیون می بینی . حالا شنوفتی چی گفتم .
دروسلی خنده ای کرد که گل های شیپوری حیاط دستشونو رو گوشششون گذاشتن .
هری پاتر رفت تا بالاخره یک باشگاه بره خودش جور کرد و رفت و توش مشغول به بازی شد . هر روز پیش رفت می کرد تا اینکه بالاخره برای اولین بازی آماده شد .
توپ جلو پای هری پاتره توپو می شوته . وای توپ به تیرک دروازه اصابت می کنه .
تیم مقابل با دروازه بان تک به تک می شه و گـــــل . چی توپ وارد دروازه نشد و یک راست سمت هری پاتر می ره . هری پیش خودش می گه عجب طلسمی زدما . حال کردی .
هری پاتر می ره و یک توپ رو شوت می کنه و توی دروازه جا می گیره . بازی در همین جا تموم می شه و هری پاتر ستاره ی این بازی شناخته می شه .
هری خوشحال می شه و هم تیمیاش بغلش می کنن و فریاد شادی می کشن .
همین طور هری از روی تقویم روزها و ماه ها رو خط می زد که به تیم ملی دعوت شد و اولین بازیشون مقابل یک تیم خارجی بود به لطف دوستانش در فدراسیون وارد بازی شد و یک گل زد و از بازی بیرون رفت ( تعویض ) شد .
تیم ملی خود را برای بازی های جام جهانی آماده می کرد و هری پاترم به تیم ملی دعوت شده بود .
اولین بازی اونا تو جام جهانی مقابل آرزانتین بود که 3 تا خوردن و خیلی حالشون گرفته شد .
بازی بعدیشون مقابل ایران بود .
در همین ابتدای بازی موقعیتی جلوی دروازه ی ایران خلق می شه که بازیکنان مقابل توپ رو به بیرون می زنن .
در حالی که داور حواسش نبود و بازی در جای دیگری دنبال می شد ، حسین کعبی با کفش ورزشی خود لگد جانانه ای و از روی قصد به هری پاتر می زنه که صورت هری پاتر رو بخیه می کنن . هری پا می شه به کعبی می گه اگه یک بار دیگه با لنگه دمپاییت منو بزنی همین وسط با آواداکداورا می کشمت ، گرفتی
چی می گه ؟؟؟؟؟؟
در اواسط نیمه ی دوم هستیم که حسین کعبی پاس رو به عقبی به میرزاپور می ده که میرزاپور توپ رو با یک جفتک جلوی پای یار حریف می اندازه و یار حریف همین با استفاده از اشتباه رحمان رضایی پاس به هری پاتر می ده و هری پاتر گل اول تیمشو رقم می زنه .
سوت پایان بازی به صدا در می آید و بازی با نتیجه یک بر صفر پایان می رسه .
بازی بعدی تیمشونم با دو گل هری پاتر می برن و دور بعد و هری پاتر در صدر جدول گلزنا قرار داره .
بازی بعدی تیمشون هریپاتر چهر نفر رو با طلسم بیهوشی راهی بیمارستان می کنه و روی دروازبان طلسم سکتوم سمپرا رو اجرا می کنه و چون دروازه بان دوم و سومشونم مصدوم بودن یک بازیکن و می زارن دروازه و هری پاتر موفق می شه 4 گل برای تیمشون بزنه .
بازی بعدیم در ضربات پنالتی سه بر صفر می برن چون هری دروازه بان حرفو طلسم می کنه دروازه بان سر جاش خشکش می زنه .
بازی بعدیم به همین منوال می برن تا میرس به فینال .
تو بازی فینال با ضربه ی سر یکی از بازیکنان حریف به سینه اش درد شدیدی پیدا می کنه و به کنار زمین منتقل می شه و از همون جا بازیکن حریف که سینشو جر داده طلسم خفنی می کنه که بازیکنه به حالت رعشه می افته .
خلاصه هری از همون کنار بازی ، بازیو اداره می کنه تا این که تیمشون برنده می شه و قهرمان جام جهانی می شه ، هری هم در اون بازیا بهترین گلزن می شه و دمپایی طلا رو از آن خودش می کنه .
حدود 20 سالی به همین طریق گذشت که هی به هری ی گفتن بیا از فوتبال کناره گیری کن ولی نمی کرد . آخرم فدراسیون ولدمورتو گفت بیاد تا هری رو بکشه ولی هری پاتر در میره و الانم داره برای کشور گینه ی بی صاحاب بازی می کنه .
هری پاتر بعد از سال هفتم تا پایان عمر
18 سالگی : یک مدت کوییدیچ بازی می کنه ، بعد خسته می شه می خواد بره کاراگاه بشه می گن برو جوجه تو هنوز دهنت بو شیر می ده .
19 سالگی : دوباره می ره کاراگاه شه ، اینبار اونو به عنوان زمین شور انتخاب می کنن و یک تی بهش می دن .
21 سالگی : هری ترفیع می گیره و می شه دستیار یک کاراگاه .
23 سالگی : هری یک کاراگاه خبره می شه و کارشم ردیفه .
26 سالگی : می ره خواستگاری جینی که می گن جینی فعلا به ازدواج فکر نمی کنه .
27 سالگی : دوباره می ره خواستگاری جینی . اینبار جینی خونه نبود ، خونه دوستش بود . چه بد بختی شده ها .
30 سالگی : بازم می ره خواستگاریش ، اینبار صراحتاً می گه نمی خوامت . چقدر دریدس این دختره .
32 سالگی : دیگه از فکر جینی ترشیده میاد بیرون .
35 سالگی : یک دختر 23 ساله رو می بینه . خوشش میاد ازش . باهاش نامزد می کنه .
36 سالگی : با اون دختره عروسی می کنه می ره خونه بخت .
40 سالگی : کم کم داره موهاش و ریشاش سفید می شه .
45 سالگی : تمام موهاش سفید شده . به عیالش می گه که یک شامپو بگیره موهاشو سفید کنه و رنگدانه های موشو سفید کنه . عیالش واسش می خره . به موهاش می زنه کچل می شه .
50 سالگی : از فشار کار خیلی پیر شده ولی دلش هنوز جوونه .
60 سالگی : دندوناش همه می ریزه و دندون مصنوعی می زاره .
75 سالگی : زنش میاد واسش لگن می زاره و بعد از یک دقیقه لگنشو می بره بشوره .
80 سالگی : سرطان گرفته و همین روزاس بمیره .
90 سالگی : ریغ رحمت و سر می کشه و سرشو می زاره می میره .
کریسمس : اینجا هوا خیلی سرده دارم یخ می زنم . شوهرم رفته بیرون هنوز نیومده . نکنه یک زن دیگه داره وای خاک عالم بچه هامو چی کار کنم . نکنه شکار شده . حتما آدرس این یارو دور بوده هنوز تو راهه .
کمی بعد : آه بالاخره اومدی چقدر دیر کردی . کجا بودی ؟ - تو راه یک سر به ننم زدم حالش خیلی بده داره می میره . تو سرم فکر می کنم همون بهتر از دست این مادر شوهرت خلاص می شم . چشش چقدر شوره .
4 روز بعد : مادر شوهرم می میره ، داریم خاکش می کنیم . شوهرم داره می زنه تو سرش . همه جغدای هاگوارتز اومدن اینجا
شب هفت مادر شوهرم : شوهرم همین طور داره اشک می ریزه نمی دونم چیکارش کنم . آروم نمی شه .
50 روز بعد : ننش سیمرغ بانو ، رو یادش رفته نوار گذاشته داره می رقصه خجالت نمی کشه جلو جغدای دیگه . انگش نما کرد مارو .
دو هفته بعد : رفته بیرون این شوهر ما هنوز نیومده ، ساعت یک شبه . نمی دونم ولی خیلی بهش مشکوک شدم .
کمی بعد : آه بالاخره این عتیقه اومد . وای خاک بر سرم شد . وای وای وای وای این تار موی مش کرده ی رو گردنت چیه هان . – به خدا هیچی ، غلت کردم . به شرطی می بخشمت که دیگه بشینی تو جغددونی خودم ببرم نامه هارو برسونم .
30 روز بعد : اومدم از پرواز دیدم داره با زن جغد همسایه حرف می زنه . می رم بالا سرش ، هنوز نفهمیده من اومدم ، یک کشیده می زنم تو صورتش ، به غلت کردن می افته ، پامو می بوسه ، می بخشمش .
10سال بعد : شوهرم وقتی خواب بودم زده از خونه بیرون . معلوم نیست کجا رفته .
1 دقیقه بعد : دارم می بینمش داره با زن همسایه می یاد . خاک بر سرم شد . می رم جلو یک مشت می زنم تو صورتش . بهش می گم باید منو طلاق بدی . میگه چشم . چه رویی داره .
3 روز بعد : تو دفتر خانه ازدواج و طلاقیم . قول می ده مهریمو ، دو هزار موش مرده و تپل ، رو تو یک ماه بده .
6 روز بعد : می بینم که با زن همسایه ازدواج کرده . دونا هم بچه جغد داره . حرصم می گیره .
17 روز بعد : منم می رم یک جغد مهندس و خوش تیپ و پول دار می گیرم و جلو شوهر قبلیم پز می دم .
6 سال بعد : با شوهرم اختلاف شدید دارم . طلاقش دادم . صد رحمت به شوهر قبلیم . همه چی که فقط پول نمی شه .
3 سال بعد : شوهرم زن همسایرو طلاق داده . اومده منت منو می کشه .
2 روز بعد : منم قبول می کنم باهاش ازدواج کنم .
19 سال بعد : هاگوارتز بسته می شه . همه ما بیکار می شیم .
20 سال بعد : زندگی سختی داریم . شوهرم مریضه همین روزا قراره بمیره . منم دارم تر و خشکش می کنم .
11 روز بعد : شوهرم مرد و من بیوه شدم . چه خاکی بر سرم شد .
30 سال بعد : دارم از خصه می میرم . اگه دیگه این جا چیزی ننوشتم بدونید مردم .
اینم از پی دی اف داستان ها
اگر خدا بخواد می خوام هر روز در اینجا یک آهنگ برای دانلود بزارم ولی نمی دونم
چی بزارم برای همین به سلیقه ی خودم می زارم . شما هم آهنگی رو که دوست
دارید دانلود کنید بگید اگه داشته باشم حتما اونو می زارم .
در ضمن اگه لینکی خراب بود بگید حتما درست کنم
یک داستان دیگه که خودم اینبار تو نیم ساعت نوشتم .
درس عبرت برای هری پاتر
بعد رفتن خونه فشفشه هه بعد فشفشه براش یک لیوان شربت آورد و هری هم عین این آدم خورا که تو فیلم کینگ کنگ که شبکه 5 جمعه نشون داد ( دیدید چقدر سانسور کرده بودن بره همین نویسنده کینگ کنگ اومده و فیلم ایرانی یارو خریده که کینگ کنگ 2 رو بسازن ) شروع کرد به حناق کردن شربت . بعد هم گرفت عین یابو خوابید . تو خواب دید دامبی اومده می گه سلام هری این فشفشه هه می خواد تو رو چیز خور کنه زود برو خونه دروسلیا . هری هم تو خواب گفته بود برو گمشو من همین جا جام خوبه .
فردا صبح هری از خواب بلند شد که اون پیرزنرو دید . گفت سلام . پیرزنه هم گفت سلام خری . بعد گفت بیا نهارتو بخور تا لنگ ظهر خوابیدی . هری هم رفت نهارش رو کوفت کرد و گفت من دیگه می خوام گورمو گم کنم . پیرزنه هم گفت کجا کجا کجا تازه اومدی . هری می خواست بره بیرون که زنه مانعش شد و آوردش تو خونه . بهش گفت من با تو کار دارم می خوای بری کور خوندی . خب چی کارم داری ؟ من می خوام که تو رو به عنوان همدستم تو حمل مواد مخدر انتخاب کنم . هری که از این پیشنهاد خوشش اومده بود گفت حالا به کیا می خوای بفروشی . زنه هم گفت به مشنگ ها واقعا خیلی مشنگن بدبختای عملی جونشون به این بسته است . اگر یک روز بهشون دیر برسه به رعشه می افتن . هری گفت پس نونت حسابی تو روعنه . زن در حالی که دستش چپش را تا آرنج تو دماغش کرده بود گفت آره توپ توپ . هری هم گفت من حاظرم با تو همکاری کنم به شرطی که منو عملی نکنی . اونم گفت باشه .
از اون ماجرا تا الان حدود یک سال می گذره و هری هم وضعش از این رو به اون رو شده . یک ماشین آخرین مدل از شرکت بنز خریده و یک سیستم خوف روش بسته که تا یک کیلومتری صداش می رسه . یک خونه خریده در بهترین جای شهر . دولوکس و 8 خوابه با تمام امکانات : استخر ، سنا و جکوزی ، درب ریموت و آیفون تصویری و سیستم صدا و ... که به علت زیغه وقت از گفتن بقیش خودداری می کنم . خب دیگه وضعش توپ توپ شده بود و حالی می کرد و روزا می رفت تو خیابون با ماشینش و گاز می داد و دستی می کشید تا روزش شب شه و شبش روز شه و بر می گشت خونه ولی بعد از دو سالی خود هری بیچاره هم به این مواد کوفتی معتاد شد و اگه چند ساعت نمی کشید نمی تونست رو پاش وایسه و پاش شل می شد . یکی از همین های بد بختی مجله خانواده رو باز کرد و دید یک آگهی زده به نام ترک اعتیاد در سی ثانیه . هری هم خوشش اومد و رفت به اون جا که آدرس زیر آگهی نوشته بود و یک کلینیک خصوصی بود و دید که دارن به مردم آمپول گاوی می زنن و می گن این داروی ترک اعتیاده . هری هم تا اینو دید خودشو خیس کرد ولی گفت به امتحانش می ارزه و رفت آمپولو زد که صداش تا خاورمیانه هم رسید و بعدا به عنوان بلندترین صدا شناخته شد . بعد اومد خونه و چند روزی صبر کرد و دید خوب نشد و بعد دوزاریش اوفتاد که این مواد مخدر بود که به من تزریغ کرد وای بر من حالا دیگه هشیش و کوکائین و ... هم می کشید و برای مدت مدیدی تو می رفت فضانوردی و اینا .
بعد چند وقت به موبایل نوکیای هری یک اس ام اس رسید و توش نوشته بود که رفیق من اگه دوست داری برام یک محموله جنس بیار . دوستدار تو از بروبکس پریوت درایو .
هری هم که فرصت رو غنیمت شمرد و ماشین رو آتیش کرد و زد تو جاده ی پریوت درایو . تو راه که داش می رفت یک دفعه یک ماشین پلیس اومد از پشت سر و گفت ماشین جلویی بزن کنار . هری هم گازش رو کشید رفت ولی دو سه کلیومتر که رفت بنزین تموم کرد . از ماشین پیاده شد که گالن بنزینو بیاره ، ماشین پلیسه سر رسید و گرفتش و گفت ما از ایست بازرسی اومدیم و چند تا بسیجی ریختن ماشینو گشتن و بعد که موادا رو پیدا کردن هری ننه مرده رو بردن بازداشتگاه تو بازداشتگاه که رفت همون زن فشفشه هه رو دید و بهش گفت خیلی خری تو منو به این روز انداختی . زنه هم گفت خری اشکال نداره فوقش حبس ابد برامون می برن دیگه . هری هم که جوش آورده بود گفت به من نگو خری . اونم گفت باشه خری . هری اومد یکی بخوابونه تو صورت زنه که در بازداشتگاه رو باز کردن و گفتن بیاین بره محاکمه . هری و زنه رفتند تو دادگاه که قاضی گفت شما محکوم به حبس ابد هستید . زنه هم گفت دیدی گفتم خری . هری هم با آخرین توانش با مشت زد تو سر زنه که زنه همون جا جان به جان آفرین تسلیم کرد و بعد هم فرستادنش زندان . تو شب اول نه شب دوم نه شب سومم نه شب چهارم دامبی اومد تو خوابش و بهش گفت دیدی گفتم این زنه تو رو بدببخت می کنه هری هم گفت همش تقصیر توئه تو منو اغفال کردی . دامبی هم گفت برو بابا ، یک جا این جا برات خالی کردم امیدوارم زود ببینمت . هری هم گفت نـــــــــه که یک دفعه از خواب بیدار شد .
الان 50 سال از اون وقت می گذره و هری فردا قراره آزاد شه نمی دونم چرا ولی فکر کنم تبرئه شده . هری بالاخره از زندان اومد بیرون و رفت به دنبال یک شغل آبرومند یعنی خوانندگی . هری مطرب شده بود و تو جشنا و عروسی ها آواز می خوند که یک دفعه یکی تو همین جشنا بلند شد گفت نیگا کن دیگه هر کی مثل این فرغون رو ول رده اومده خواننده شده ، ببینم بیلت کو .
هری هم عصبانی شد و چاقو ضامن دارش رو کشید و یارو رو کشت .
الانم تو زندانه و منتظر رای دادگاهه. روز دادگاه رسید و قاضی به هری گفت شما متهم به قتل هستید و باید اعدام بشید روز اعدامم پس فرداس .
پس فردا که رسید رو سر هری یک آفتابه گذاشتن و تو شهر گردوندن تا درس عبرتی بشه و بعدش هم اعدامش کردن تا درس عبرتی بشه واسه من و تو که این داستانو می خونیم .
اینم از پی دی اف داستان
یک آهنگم توی فایل زیپ گذاشتم تا دانلود کنید
امیدوارم از این چیزایی که گذاشتم خوشتون اومده باشه
هری پاتر سه شلواره
چند روز قبل به هری یک نامه رسید که هری عزیزم بیا با هم از در مذاکره وارد شویم . ولدمورت . هری از این که این نامه رو دید کپ کرده بود و پیش خودش قکر کرد حتما یکی از کلکای ولدمورت است ولی ارزشش رو داشت .
پاشد رفت حموم ریشاشو شیش تیغ کرد و بعد از حموم اومد یک افتر شیو زد و لباس پلو خوریش رو پوشید و ادوکلن مارک دارش رو زد و کرواتش رو تنظیم کرد و کفش آل استار اصلش رو پوشید و از خونه زد بیرون رفت به همون جا که زیر نامه نوشته بود . یک آپارات خفن کرد اونجا وقتی رسید خود را در آغوش ولدمورت یافت و ولدمورت گفت که هری من می خوام با تو مذاکره کنم چقدر جنگ چقدر دعوا دنیا ارزش این چیزارو نداره بیا باهم دوست شیم و هر کدوم بریم سر خونه زندگیمون پیشگویی رو هم ول کن تا کاری به کار همدیگه نداشته باشیم اونم مزخرف می شه . هری هم که وضعیت رو مناسب دید گفت خیله خوب باشه ولی اگه زدی زیرش چی . ولدمورت گفت نگران نباش تا کی منوتو این مرگخوارا باید عین خروس جنگی به هم بپریم اینا هم زن و بچه و زندگی دارن . هری تا حرف زن و بچه و ... شنید قبول کرد و رفت .
فردا در روزنامه پیام امروز نوشته شد که هری و اسمشو نبر چرا اسمشو نبر اسمشو ببر با هم آشتی کردن به همین مناسبت فردا مراسم جشنی در تالار بزرگ شهر برگزار خواهد شد از همه جادوگران عزیز دعوت می کنم که به این مراسم با شکوه بیان .
هری فردا مثل قبل تیپ زد و رفت به تالار . اونجا این ویزلیا رو دید که یک دفعه عین بختک اومد سمتش و هر کدوم اونو تو آغوش گرفتن که هری یکی دوتا دنده هاش قلنج کرد و بعد از مدتی شکست .
رون گفت هری بالاخره صلح کردی هری گفت پس چی می خواستی تا آخر عمر بدبخت باشم . بعد جینی رو دید که تا آخر جشن بهش زگیل شده بود و ولش نمی کرد .
بعد از مدتی که از جشم گذشته بود مجری برنامه ولدمورت و هری پاتر رو دعوت کرد که جلو بیان .
هری و ولدمورت عین گاو سرشون رو انداخت پایین و رفتند تو بعد هری و ولدمورت با هم دیدید آخر چی شد ما صلح کردیم . شما شیش تا کتاب سر کار بودید . ملتم تا اینو شنیدن زدن زیر خنده و عین اسب خندیدن .
از آن ماجرا یک سال می گذشت . هری خونه ی هاگرید بود آخه ویزلیای نمک نشناس چون دیگه خرشون از پل گذشته بود دیگه خونشون راه ندادن هریو و هری هم به کلبه ی هاگرید کوچ کرده بود . تو این مدت که گراوپ رفته بود مدرسه و هری هم معلم خصوصیش بود و برای اینکه از هاگرید پول بتیغه هی بهش می گفت که این احتیاج به کلاس تقویتی داره و علاوه بر اون پولی که می گرفت پول کلاس تقویتی رو هم از هاگرید ننه مرده می گرفت . بعد از گذشت یک سال هری به هاگرید گفت : پاشو بیا بریم خواستگاری جینی پاشو پاشو .
بعد هری یک نامه به ویزلیا نوشت و گفت که من می خوام بیام خواستگاری جینی اونا هم گفتند چشم بیا .
بالاخره هری با هاگرید بلند شدند برن خواستگاری . هری خوشتیپ کرده بود و با پولی که از هاگرید گرفته بود کلی لباس مباس خریده بود .
بالاخره رفتند خونه اونا و در زدند و دیدند مالی در رو باز کرد و گفت بیا تو .
هری و هاگریدم عین شتر رفتد تو نشستند و یک چیزی خوردن .
بعد از چند دقیقه آرتور عین بز گفت بریم سر اصل مطلب . هری هم ذوق زده شد گفت بریم بریم و بعد چایشو رخت رو پیرنش و پیرنش یک لک خفن شد . آرتور گفت من و مالی جینی رو به تو می دیم ولی یک شروطی قبلش داریم . هری گفت بگو بگو . آرتور هم گفت داماد باید ماشین داشته باشه . هری گفت اون که رلس . بعد آرتور گفت باید خونه داشته باشه هری هم گفت اون که ردیفه . بعد گفت باید مرد زندگی باشه . هری گفت ای بابا چقد شرط می زاری خب خودت می دونی هر چی بزاری من می گم آره پس چرا زر می زنی .
یک دفعه مالی عین اختاپوس گفت پس بیاید دهنتون رو شیرین کنید . هری هم رفت یک مشت شیرنی ورداشت و عین کینگ کنگ همه رو خود .
بعد از مدتی عروسی هم به خیر و خوشی برگزار شد و هری و جینی رفتن به خونه ی بخت . حدود یک سالی گذشت که هری از بیرون اومد و جینی گفت تا حالا کجا بودی هری گفت هیچ جا . گفت دورغ می گی . گفت نه به جون تو . جینی هم گفت خوب حالا بیا این شیش تا بچه رو ببر پارک دارن حوضلمو سر می برن . هری زن ذلیلم گفت باشه . بچه ها رو برد پارک و ولشون کرد تا واسه خودشون بچرن . بعد از اینکه خوب چریدن گفت بچه ها بیاین بریم خونه .
بعد بچه ها با هم گفتند خفه شو همین الان اومدیم کجا بریم .
بعد از مدتی بالاخره بچه ها راضی شدن بیان خونه . هری دست چارتاشونو گرفت و دو کره هم پاشو گرفتن و آپارات کرد به خونه .
رسیدن خونه و هری رفت پشت کامپیوتر نشست و رفت تو اینترنت و مسنجر رو روشن کرد و رفت با یکی شروع به چت کردن .
بعد از مدتی جینی اومد تو اتاق و گفت که این کیه داری باهاش چت می کنی هری هم که سری کامپیوتر رو از ترس جینی خاموش کرده بود گفت هیچی دختر ... که یک دفع دزاریش افتاد که چه سوتی عظیمی داده و گفت هیشکی نبود هاگرید بود تا کامپیوتر خریده تازه دیروزم با گراوپ داشتم چت می کردم . جینی که بویی نبرده بود گفت باشه خوبه . هری هم یک نفس راحتی کشید و گفت این سر خر از کجا پیداش شد یک دفعه . هری هم چند بار دیگر با این دختر همسایه چت کرده بود تا بالاخره روزی رسید که این جینی همه چیو فهمید و گفت باید بریم طلاق بگیریم شلوارت دوتا شده بدبخت الاغ . و بعد رفتن یک دفترخونه و طلاق همدیگه رو گرفتن و هری نزاش جوهر طلاقش خشک شه رفت اون دختررو گرفت و الانم 5 تا بچه دارن . ولی دست روزگار دوباره سرنوشت هری بی پدر و مادر رو تغییر داد و اونم رفت دختررو طلاق داد و رفت هرمیون رو گرفت و گفت من از اول تو رو می خواستم . اونم گفت منم . و آن ها در حال حاضر دارن به خوبی و خوشی زندگی می کنند و 7 تا بچه دارن و در حال حاضر ولدمورتم رفته بلاتریکس روگرفته و اونا هم 5 تا بچه دارن که و هر چند وقت یک بار به هری و زنش سری می زنن .
اینم از پی دی اف داستان
دانلود پی دی اف داستان هری پاتر سه شلواره
با سلام دوباره
من نمی خوام سایت جادوگران رو تبلیغ کنم ولی سایت جادوگران یکی از سایتهای خوب هری پاتریه الان چند روزی میشه که این سایت به علت تغییر سرور بسته شده. بعضی از دوستان می گفتن که این سایت شلوغه و سر درنیاوردن چه جوریه به همین خاطر خواستم یکم در مورد این سایت توضیح بدم و امیدوارم که به زودی این سایت درست بشه و بروبچ استفاده کنند.
اول از همه آدرس سایت جادوگران
دوم چیزهایی که این سایت داره:
مهمترین فعالیت سایت رول پلینگ سایته که به معنای دیگه میشه ایفای نقش.
بعد از ایفای نقش دست نوشته های کاربرانه و بعد از اون اخبار و گالری عکس و دریافت فایل اون قابل توجهه.
ولی چیزی که جالبه مدیریت این سایته که توسط اعضای سایت انجام میشه.
و اما در مورد ایفای نقش
بعد از عضو شدن توی سایت اگر بخواین جزو یکی از گروهای ایفیای نقش یعنی گروههای چهارگانه هاگوارتز بشین اول باید خودتون رو معرفی کنین؛ معرفی افراد توی یکی از تاپیکهای عمومیه که اسمش شخصیت خودتون رو معرفی کنیده
برای اینکه توی این تاپیک خودتون رو معرفی کنید اول باید یکسر به شخصیتهای موجود و سایت بزنید و شخصیتهای گرفته نشده؛ که بیشتر شخصیتهای پر طرفدار گرفته شده، پس یک راه حل باقی می مونه و اونم ایجاد یک شخصیت ابداعی توسط کاربرانه به عنوان مثل من رزن مالفوی رو انتخاب کردم و توی معرفی گفتم که برادر دوقلوی لوسیوسه و هیچ فرقی با اون نمی کنه. در این مرحله باید حتما نوع گروهتون رو انتخاب کنید یعنی حتما بنویسین اسلیترین یا گریفندور یا ...
بعد از اینکه شخصیت خودتون رو ثبت کردین باید یکی دو روز منتظر بمونین تا تایید بشین. (توی همون تاپیک مدیر تاپیک اعلام میکنه که تایید شدین یا نه)
بعد از تایید شدن عضو یکی از گروهها می شین و تاپیکهای مخصوص اون گروه رو می بینین و همینطور تاپیکهای مربوط به ایفای نقش رو.
در تاپیکهای ایفای نقش مثل شخصیت خود کتابها عمل می کنن و با هم کل می ندازن و داستان می نویسن.
و در تاپیکهای غیر رول پیلینگ هم به مسائل سایت و .. می پردازن.
خوب با اینکه جامع نبود ولی امیدوارم خوشتون امده باشه.
امروز ۲ تا فایل زیپ گذاشتم که دانلود کنید .
تو فایل زیپ اول حدود ۱۸ تا عکس از اما واتسون بازیگر نقش هرماینی گرنجر وجود دارد .
تو فایل زیپ دوم که حدود ۲۱ در آن وجود دارد عکس ها متنوع تر است مثل عکس های
دسته جمعی بازیگران و عکس های مختلف دیگر
فایل زیپ شده ی اول فایل زیپ شده ی دوم
یک فایل پی دی اف سی صفحه ای از تمام اشیایی که در دنیای هری پاتر وجود دارد .
لیست تمام اشیای درون دنیای هری پاتر
برای اینکه همش از هری پاتر نزاریم یک نرم افزار به شما معرفی می کنم :
بالاخره بعد از سالها، مايکروسافت زبان شيرين فارسي را به مجموعه زبان ها انتخابي براي ظاهر ويندوز اضافه نمود و ويندوز را با محيط کاملاً فارسي به فارسي زبانان تقديم کرد!! مايکروسافت از ويندوز 2000 به بعد زبان فارسي را به عنوان يکي از زبان هاي انتخابي براي تايپ و نام گذاري فايل ها و پوشه ها به ويندوز اضافه کرده بود ولي اين بار تمام محيط ويندوز و حتي قسمت هايي از راهنماي ويندوز به فارسي ترجمه شده است. البته زبان فارسي هنوز همراه با ويندوز عرضه نشده است و در قالب يک بسته الحاقي بر روي ويندوز نصب ميشود با ارائه اين بسته ديگر خاطره ي بدي که از ويندوز هاي کاملاً فارسي که بارها شاهد آن بوده ايم و هر يک داراي نقص ها و اشکالاتي بوده اند از ذهن ها پاک ميشود و البته نان بعضي ها هم آجر ميشود!
با نصب اين بسته کل محيط راست به چپ ميشود و منو استارت، پنجره ها، منو ها، پيغام ها، کنترل پنل، اينترنت اکسپلورر، ويندوز مديا پلير و قسمت هايي از راهنما به فارسي ترجمه ميشود. البته اين تغييرات کلي براي کاربران حرفه اي زياد جالب نيست و بعد از نصب به سرعت دنبال راهي براي حذف آن هستند زيرا براي يک کاربر حرفه اي کار کردن با يک محيط وارونه (از راست به چپ) زجر آور خواهد بود و البته ترجمه بعض از فرمان ها نيز زياد جالب نيست و براي کاربران که با فرمان هاي قبلي عادت کرده اند فهم فرمان هاي جديد زمان بر خواهد بود. در عوض اين بسته براي کاربران تازه کار و آنان که تازه شروع به کار با ويندوز کرده اند کمک بسيار بزرگي در جهت يادگيري ويندوز خواهد بود.
البته اين بسته تقريباً دو ماه است که عرضه شده است ولي به دليل اينکه اين نرم افزار فقط بر روي ويندوز هاي اصل نصب ميشود تصميم گرفتم بعد از معرفي ويندوز اين برنامه را معرفي کنم. درکل دريافت اين بسته براي کاربران مبتدي به عنوان کمک به آموزش ويندوز و براي کاربران حرفه اي تجربه يک محيط کاملاً فارسي را در بر خواهد داشت .
قابل نصب بر روي ويندوز سرويس پک 2 و مدياسنتر
پسورد: www.p30download.com
منبع : www.p30download.com
عکس هایی از این برنامه بعد از نصب :
دوستان این مطلب رو بخوانید و نظر بدهید درسته که این وبلاگ هری پاتری هست ولی نه در کل در جز
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!
با سلام خدمت همه مرگخوران و غیر مرگخوران
دوستان به خاطر اینکه تعداد نویسندگان این وبلاگ زیاد هست پس خواهشاً مطالب هر نویسنده رو که می خوانید در همون پست مربوط به آن نویسنده نظر بدهید
با تشکر
....................... ستاد سیاه .......................
هري پاتر<انتخاب مهم>
هري پاتر يه شب خواب ديد که دامبي جون اومده ببينتش گفت من تو رو بزرگ کردم که بري معضل اجتماع بشي؟پدرت در ميارم پسره ي ...(به دلايل فرهنگي سانسور شد).حاليت مي کنم حالا که اينطور شد بايد بين من و مواد يکدومو انتخاب کني.هري:خوب معلومه مواد ديگه.بدون مواد مي ميرم ولي بدون تو نمي ميرم.مي ميرم؟
دامبي:خيلي نامردي نمک خوردي با نمکدون چي کار داشتي؟باشه پسره ي معتاد.وقتي اومدي اون دنيا حاليت مي کنم.
هري از خواب بيدار شد.بابا بازم پول ندارم مواد بخرم.بازم بايد برم اون ماشين هاي قراضه رو بدزدم.
تو همين فکر ها بود که ناگهان ولدمورت ظاهر شد.به هري گفت يه پيشنهاد بهت مي کنم که نتوني رد کني(يادي از پدرخوانده).ببين من مواد تورو تامين مي کنم به شرطي که بياي با دخترم ازدواج کني.
هري:مگه تو دخترم داري؟
ولدمورت:اره بابا ولي ديگه بايد باهاش ترشي بيندازم.خوب نظرت چيه؟مواد به شرطي که دخترمو بگيري.
هري:باشه بابا جون من فداي مواد.
ولدمورت:فقط يه چند تا مسئله رو بگم.دختره من يه ذره دست به زن داره.بعد اگه يه بار ديگه هم کميته بگيردت خودش تو رو دار مي زنه.
هري:چه مهربون
ولدمورت:حالا بيا بريم سر و وضعت درست کنيم که فردا عروسيتونه.اگه گفتي ساقدوشات کين؟
هري:من چه مي دونم؟اگه عقل داشتم که ديگه پيش دامبي نمي رفتم.از همون اول ميومدم پيش تو.
ولدمورت:خوب معلومه ديگه سوروس و بلاتريکس ديگه باهاشون مشکلي که نداري؟
هري:نه بابا مشکلم کجا بود.(نکته ي اموزنده ي اين داستان که مواد باعث فراموشي مي شود)فقط بيا بريم که من خمار خمارم.
فردا:
عروسي تو خونه ي عروس برگزار مي شد(داماد سرخونه).اسم دختره ولدمورت جکي بود.
ولدمورت:دخترم بيا عکس يادگاري بگيريم.
جکي:بابايي نمي خوام.(بيچاره بخاطر نداشتن مادر اندکي لوس شد).من خوابم مياد.
بعد از اونم چون هري با ولدمورت فاميل شد پس با اون کاري نداشت.
پس ولدمورت همه ي دنيا رو نابود کرد.
ديوونه
به خودخواه نبودن خودم ایمان دارم
خواهرم میگه با این لباس چه خوشگل شدی کی خریدی؟
من فقط یه نگاه خاکستری بهش میکنم و هیچی نمیگم، بغض گلومو گرفته
مادر بزرگ داره نماز می خونه خوشم می یاد نماز خوندنشو تماشا کنم
یه نگاه به خواهرم می ندازم . میخندم. میگه چیه؟ میگم
به نظر تو کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ؟!
چشماش گشاد میشه، میگه
چطور؟
صدای تلویزیون رو می برم بالا
میگم نگا وضع دنیارو!
همه یه جور زندگی می کنن که انگار قراره
دوبار زندگی کنن.
می گه تو حالت خوبه؟ می گم نه
چشمامو می بندم.
می دونم نشدنیه،
ولی باز سعی می کنم بغضمو فرو ببرم.
وای خدایا! کاش می شد رو یه بلندی وایسم و داد بزنم : نه این زندگی نیست
این که با زندگی غارنشینی فرقی نداره. خوراک، پوشاک، رابطه، فقط ما تو
این چیزا از تکنولوژی هم استفاده کردیم همین
یعنی من راحت ترین راه رو انتخاب کردم؟
محبوب من کاش میذاشتی به قلب
و روحم فرصت نفس کشیدن بدم . تو که نمی خوای من تا ابد یه مسافر تنها
باقی بمونم؟ آره می دونم تو نمی خوای. خودم می خوام ...
خودم
دوباره بگم؟
یه وقت هست آدم یه چیزی رو می خواد داشته باشه ولی ازش
می گیرن.
فکر می کنه نمی تونه تحمل کنه. ولی بالاخره با موضوع کنار
میاد
ولی یه وقت هست آدم یه چیزی رو می تونه داشته باشه ولی با دستای
خودش اونو از خودش دور می کنه. اینه که آدمو دیوونه می کنه
خدایا! دنیای زیبا و آروم درونم رو فدای لحظه هایی
که حقیقی نبودن کردم! میدونم ... اشتباه کردم. فقط چشمامو به پله اول دوخته
بودم. با اینکه می دونستم پله ها تا ابدیت ادامه داره ولی چشمامو تنگ کرده
بودم تا فقط چیزی که دوست داشتم رو ببینم. من یه گناه کارم
صدای تلوزیون چقد بلنده. نمی خوام برم تو بحرش. آخه
همش جنگ جنگ جنگ درگیری
نه نه نه این اسمش زندگی نیست
تا کی می خوام از کنارت بی تفاوت رد شم؟؟
سرم درد می کنه.
سلام دوستای گلم
الهه هستم
من افتخار همکاری با یه گروه خیلی خوب رو دارم
خوشحالم که با دوستای جدیدی آشنا شدم
مطالب من کاملا با مطالب دوستان فرق می کنه
دوستای عزیز هری پاتری می نویسن
خودم شخصا خیلی دوست دارم
من که نمی تونم به پاشون برسم اما
سعی خودم رو می کنم
با این که مطالبم متفاوته
بتونم زیبا پر محتوا بنویسم
سلام .
داستانم آماده س فقط چند تا نكته هست كه اونا رو بگم و خلاص .
اول اينكه من هم به تازگي به فهرست كاركنان اين وبلاگ پيوستم . چون مدير خواستن كه فصل جديد داستان رو بذارم ، شما بايد براي خوندن پي دي اف داستانام به وبلاگ خودم بريد . اما حالا همين فصل رو بخونيد اگه خوب بود ، فصل هاي قبلي رو مي ذارم . WWW.HEREMI.BLOGFA.COM
دوم: شايد بعضي از شما از اين كه هي داستانم از اين تيكه به يه تيكه ي ديگه مي پره خوشتون نياد . اما همونطور كه الانم تو داستانم مي خونيد يواش يواش اين تيكه ها داره به هم وصل مي شه داستان سر راست تر مي شه .
سوم : يكي از دوستان خوبم لطف كردن و يه داستان كوتاه درباره ي هري پاتر نوشتن كه هفت قسمت داره . قسمت اول داستان مال زماني هست كه هري بزرگ شده و داره با پسرش حرف مي زنه قسمت هاي بعدي رو بعدا براتون مي ذارم .
ــ سلام هري
ــ درد و هري ، چرا اينقدر دير كردي نگفتي نگران ميشم. دلم هزار راه رفت حالا كدوم گوري بودي ؟
ــ رفته بودم پيش مرگ خوارها
ــ آخه پسر جان مگه من نگفته بودم دور و بر اين جور آداما نگرد اينا خطرناكن. يك وقت ديدي معتاد شديا.
ــ پدر!!!!! شما گفته بودين من فقط پيش اوني كه اصلا" و ابدا" نبايد در هر شرايطي نامي از او برد، نرم.
ــ پسرم ، گل پسرم اسمشو بگو: ولدي
ــ خيلي خوب ولدي
ــ آخه پدر سوخته تو چرا عقل تو كلت نيست خوب مرگ خوارها هم از حاميان ولدي هستن. ديدي چه بلايي سر لوپين آوردن حالا اون يك گرگ معتاده!! تاحالا شنيده بودي يك گرگ عملي باشه.
ــ ولي اوني كه اصلا" و ابدا" در هيچ شرايطي نبايد اسم...
ــ پسرم ، گل پسرم اسمشو بگو : ولدي
ــ عجب شپشيه ها باشه و...ل...د...ي. اون مي گفت ...
ــ اون نه پسرم ، گل پسرم ...
ــ واي ، بابا حالا مي فهمم چرا رون و هرميون سكته كردن. ولدي... ولدلي...ولدي
ــ نه پسرم اشتباه نكن اونا سكته نكردن فقط وقتي فهميدن ولدي معتاد شده از خوشحالي غش كردن و مردن.
ــ راستي پدر چرا ولدي به مواد مخدر رو آورد.
ــ چون من بهش گفتم يه خرس گنده بچه ننه است.
ــ همين؟
ــ نه خوب به خاطر كچل بودن مسخره اش كردم . تازه وقتي حواسش نبود خرس عروسكيش رو هم برداشتم و زير خاك دفن كردم... يادش بخير چه روزايي با هم داشتيم.
ــ آره شرم آوره.
ــ بچه ها شام حاضره.
ــ اي بابا آخه من كه بچه نيستم ، جيني
ــ چه فرقي مي كنه دلت كه مثل بچه ها پاك و معصومه.
ــ من كه نمي تونم از دست مامانت بر بيام پسرم بريم شام بخوريم
ــ بعد از شام ميشه بازم برام از اوني كه اصلا" و ابدا" نبايد در هر شرايطي نامي از او برد ، بگين.
ــ پسرم ، گل پسرم...
To be continue
اينم قسمت ديگه ي داستانم :
هري به طرف مسيري كه اليزا نشان مي داد برگشت و قلبش همچون آجري در سينه فرو ريخت . صحنه اي كه درست رو به رويش در جريان بود نهايت قساوت قلب مرگخواران را نشان مي دادو او را بار ديگر به ياد شبانگاه جام جهاني سه سال پيش مي انداخت .
اليزا در كنارش با پوزخند هميشگي ايستاده بود و بدون كوچكترين تلاشي براي نجات مردم رو به رويش همچنان كنار هري بود و خونسردانه نگاه مي كرد ...
هري كه بسيار شوكه شده بود سرانجام دوباره به حركت در آمد و اين بار تلو تلو خوران به طرف دوستانش رفت اما ناگهان زمين زير پايش همچون باتلاقي او را در بر گرفت . اليزا دستانش را دور بازو هاي هري گذاشت و در حالي كه او را بيرونمي كشيد با لحني بسيار ملايم كه اندكي تحقير آميز بود گفت :
ــ مواظب باش پاتر . اونجا خطرناكه .
هري دستان اليزا را كنار زد و نااميدانه در جستجوي راه مطمئني براي رسيدن به آنطرف باتلاق گشت . در آن زمان تنها چيزي كه اهميت داشت نجات افرادي بود كه كمي جلوتر افتاده بودند ...
رون ... هرميون .... جيني و خيلي هاي ديگر . هري با صدايي گرفته فرياد زد :
ــ رون . هرميون . جيني ؟
چه طور بهترين دوستانش به آن جهنم دره پا گذاشته بودند ؟ اصلا براي چه آمده بودند ؟
جيني سرش را بلند كرد و با چهره اي هراسان به دنبال منبع صدا گشت . هري از پشت باتلاق توانست چهره ي خون آلود دختر لرزان را ببيند و همين باعث شد بدون فكر دوباره به سرزمين باتلاق قدم گذارد ...
اليزا خشمگينانه گفت :
ــ نه
و سعي كرد هري را عقب بكشد اما آن پسر دو آتيشه ي ( نويسنده : منظورم هريه )عجول اجازه ي چنين كاري را به او نداد . حالا ديگر چهره ي رون و هرميون نيز نمايان شده بود و هردو نفر با آنكه به شدت آصيب ديده بودند همراه جيني خود را كشان كشان جلو كشيدند . هرميون اميدوارانه فرياد كشيد :
ــ هري !
رون و جيني با خوشحالي لبخندي ضعيف زدند . اما لبخندشان زود از ميان رفت زيرا هري كم كم در ميان باتلاق ناپديد مي شد .
آنطرف تر اليزا در حالي كه تقلاي هري را نگاه مي كرد سرانجام تسليم شد :
ــ خيلي خوب اومدم .
اليزا چوبدستي اش را بالا گرفت و زمزمه كرد :
ــ دراي لند
باتلاقي كه تا آن لحظه هري را در خود فرو مي برد ناگهان زمين سخت و صفتي شد و لحظه اي بعد هري خود را در حالي يافت كه بر زمين افتاده است .
خطر از بيخ گوشش گذشته بود
اما او زمان زيادي براي غش كردن نداشت و به همين علت از جايش بلند شد و به استقبال دوستانش رفت .
رون و هرميون و جيني بدون توجه به قيافه ي عبوس اليزا كه كمي جاوتر آمده بود ، به سمت هري رفتند . هر سه نفر زخم آلود و سراسر خوني بودند و با اين همه بدون كوچكترين آخ و ناله اي با روي باز دوست گم شده شان را در آغوش گرفتند ...
اليزا سرانجام رويش را از چهار دوست صميمي برگرداند و همانطور كه به قدم هاي بلند دور مي شد در دل گفت :
ــ خوب آقاي پاتر ... مثل اينكه ماموريت امروز تو رو هم من بايد انجام بدم .
و با اين فكر لبخندي بر لبانش نشست ... او عاشق مبارزه بود .
****
( نويسنده : حالا ميريم سراغ لوپين ) ريموس لوپين سرانجام توانست به بهانه ي انجام ماموريتي كه قبلا به پيتر داده شده بود اعتماد برخي از مرگخواران را به دست آورد و از آن به بعد ديگر مجبور نبود پنهاني از ديگران فرار كند يا با آنان مبارزه داشته باشد . او با دلخوري انديشيد :
(( خب هري كه بلده خوب ماموريتشو انجام بده و ماموريت پتي گرو براش كاري نداره ))
واقعا چه چيزي باعث شده بود كه او به هري كمك كند؟ ... به پسري كمك كند كه با ملحق شدن به مرگخوارها نه تنها اميدهاي او بلكه اميد تمام مردم جهان را به يئس تبديل كرده بود؟ ... خب شايد علت اين كمك تنها دوست داشتن پسري بود كه سالها پيش براي نشنيدن صداي پدر و مادرش از او درخواست كمك كرد و سرانجام با تلاش بسيار توانسته بود افسون سپر مدافع را اجرا كند ... علت همين بود .
لوپين سرانجام به خانه ي بزرگ بلوطي رنگ آشنايي رسيد . او تكه كاغذي كه پيتر پيش از مرگش به او داده بود را از گوشه ي شنلش بيرون آورد و نگاهي به دست خط آشناي آن كرد .
پيتر با خط كج و معوجي آدرس آن خانه را براي پيدا كردن هري به او داده بود و لوپين اميدوار بود كه اولين تلاشش نتيجه بدهد و ديگر مجبور نباشد در خيابان ها سرگردان باشد .
او كمرش را راست كرد و زنگ در خانه ي بلوطي رنگ را به صدا در آورد ... در ابتدا هيچ كس جواب نداد اما لحظه اي بعد مردي پير و فرسوده در آستانه ي در نمايان شد . لوپين با سؤظن به چشمان تيره ي مرد نگاه كرد و پرسيد :
ــ شما آقاي بورگين هستيد ؟
مرد رو به رويش با چهره اي هراسان سرش را به علامت مثبت تكان داد . لوپين خواست به داخل خانه برود اما مرد جلويش را گرفت و پرسيد :
ــ تو كي هستي ؟
ــ آقاي بورگين ! اجازه بديد بيام داخل تا توضيح بدم !
بورگين بعد از چند لحظه درنگ سرانجام تسليم شد و دستش را از شانه ي لوپين برداشت ...
لوپين نيز در حالي كه لبخندي زوركي مي زد به داخل خانه رفت .
ــ من اومدم كه هري پاترو پيدا كنم . به گفته ي بعضي ها اون چند ماه پيش پهلوي شما اومده ...
بورگين سراسيمه پرسيد :
ــ كي گفته كه اون پسر پيش من اومده ؟
لوپين لحظه اي ساكت شد و سپس آهسته گفت :
ــ يكي از مرگ خوارها !
مرد هراسان از جا پريد و با وحشت تكرار كرد :
ــ مرگ خوارها ! شما از طرف اونا اومديد !
بورگين سراسيمه اطراف خانه را برانداز كرد و ملتسمانه ادامه داد :
ــ آقا ... م...من كاري نكردم . اون خودش خواست . پاتر ...
مرد ادامه ي حرفش را خورد و اين بار با نگراني از لوپين كه با تعجب نگاهش مي كرد فاصله گرفت . لوپين مصرانه گفت :
ــ خيلي خب . من براي اين حرفا به اينجا نيومدم ... مي خوام محل زندگي هري پاتر و برام پيدا كني . فهميدي ؟ مر گ خواري كه موضوع تو رو به من گفته چند هفته پيش مرد و الان فقط من مي دونم . اگه دلت نمي خواد لو بري بايد محل زندگي هـ ... پاترو برام پيدا كني !
*****
نيمفادورا تانكس با حالتي گربه وار جلوي آتش خم شده بود و با لحني خشك با سري كه از داخل آتش مايان بود حرف مي زد
ــ ... بايد بري پيشش
ــ آره ... آره ميدونم . فردا خوبه ؟
مرد درون آتش بدون لبخند جواب داد :
ــ عاليه .
و ادامه داد:
ــ راستي از شوهرت چه خبر ؟
تانكس بدنش رابه حالت عادي برگرداند و به پايه ي ميز تكيه داد :
ــ منظور ؟
مرد با تمسخر جواب داد :
ــ هيچي ! فقط مي خواستم ببينم هنوزم اونقدر برات مهمه كه حاضر باشي به خاطر سلامتي ش جاسوسي محفل رو بكني يا نه ؟
تانكس دوباره جلوي آتش آمد و چشمانش را تنگ كرد :
ــ خفه شو !
ــ مي دوني چيه عزيزم ؟ تو الان مرگ خوار شدي و خدمت به ولدمورت يعني خدمت تا آخر زندگي !
ــ لازم نيست برام توضيح بدي . حالا اگه ديگه چرت و پرتي براي گفتن نداري برو گمشو !
مرد درون آتش لبخندي به او زد و تانكس از جا برخاست و او را تنها گذاشت .
هري پاتر < معضل اجتماع >
هري بازم با خانواده ي درسلي ها دعواش شده بود و زده بود بيرون.رفت به پارگ کنار خونه شون.و رو يه نيمکت نشست و داشت براي خودش کساني که از اونجا رد مي شدند رو نگاه مي کرد(چشم چراني).خلاصه عشق و صفايي داشت.که يهو ديد يه مردي اومده کنارش نشسته و مي گه:زندگي خيلي مشکله نه؟بيا يدونه از اين قرص کوچولو ها بزن که خيلي باحاله.
هري:اخ جون اين قرص اکس.تو تلويزين همش تبليغش مي کنن.
اون يکي:اره تازه اين صادراتي هم هست.اصل اصل.باهاش حال مي کني.
هري يدونه از اون قرص ها رو برداشت و خورد.بعد از يه ربع همه جا رو مه برداشت.بعد يه دفعه ديد اي بابا جيني اون جا ايستاده.اونا هم به طرف هم حرکت مي کردند.
هري:جيني
جيني:هري
داشتند به هم مي رسيدند که تصوير کامل عوض شد و پدر و مادرش ديد که اونجا ايستادند.پدرش داشت مي خنديد ولي ليلي خيلي عصباني بود.
ليليکاي پسره ي نمک نشناس!جونم فدات کردم حالا بعد از اينکه اکس مي زني مي ري توهم اون دختره ي ... مي زني.واقعا که به اين پدرت رفتي.
جيمز:افرين پسرم.مي دينستم که رو سفيدم مي کني.
بعد از توهم اومد بيرون و ديد اون اقايه اون جا ايستاده و بهش مي گه بيا با ماشين بريم يه چرخي بزنيم.
خلاصه اون جا هم صفا بود دنبال يه پژو افتادن و باهاش کورس گذاشتند.
يهو ديدند يه صدايي مياد:برادران بسيجي رونيز نقره اي بزنن کنار.برادرا مي زنين کنار يا من...
بعد از اينکه زدند کنار ديدند دو تا ادم با يه ريش خفن اونا رو دارند مي برن منکرات.
خلاصه اونجا هرچقدر هري مي گفت من هري پاترم بايد دنيا رو نجات بدم حاليشون نمي شد.
اونا رو انداختند زندان و هري اونجا با چند نفر خلاف اشنا شد و با هم رفتن تو کاره ماشين دزدي...
ولدمورت هم با خيال راحت داشت دنيا رو نابود مي کرد .
تولد مولود کعبه رو به همه مسلمان تبریک عرض میکنیم
( حماسه دارن شان ) نام مجموعه داستان ۱۲ جلدی از دارن اشاقنسی ( معروف به دارن شان) می باشد. این سری داستان درباره یک پسر عادی بوده که در اثر سرنوشت توسط یک خون آشام به نام آقای کرسپی تبدیل به دستار خون آشام می شود.
کتابها
این مجموعه ۱۲ جلدی دنباله دار از ۴ سه گانه تشکیل شده است. سه گانه نخست به نام سیرک عجایب شامل سیرک عجایب، دستیار خون آشام و تونل های خون می باشد. سه گانه دوم به نام آداب خون آشام شامل کوهستان خون آشام ، ازمون های مرگ و شاهزاده خون آشام ها است. سه گانه سوم به نام جنگ خون آشام شامل شکارچیان فلق ، متحدین شب و قاتلین طلوع می باشد و در انتها سه گانه چهارم به نام سرنوشت خون آشام ها شامل دریاچه ارواح، ارباب سایه ها و فرزندان سرنوشت * است.
• عبارت فرزندان سرنوشت Sons of Destiny ایهام دارد که در ترجمه فارسی انتقال آن ممکن نیست. سوی دیگر این عبارت به این اشاره دارد که هم دارن ( شاهزاده خون آشام ها ) و هم ارباب ومپانیز ها ( گروهی جداشده و افراطی از خون اشام ها ) هر دو فرزندان شخصی به نام Desmond Tiny هستند.
و این هم کتابهای دارن شان که میتونید از این لینک ها دانلود کنید
کتابهای دارن شان زیر از سایت دنیای جادوگران گرفته شده است
دخمه خونین
فصل 1 الی 5 فصل 6 تا 14 فصل 15 تا 22 فصل 23 تا 26
کوهستان اشباح
فصل 1 تا 7 فصل 8 تا 12 فصل 13 تا 15 فصل 16 تا 20
آزمون های مرگ
فصل 1 تا 4 فصل 5 تا 8 فصل 9 تا 12 فصل 13 تا 16 فصل 17 تا 21
شاهزاده اشباح
فصل 1 تا 5 فصل 6 تا 8 فصل 9 تا 12 فصل 13 تا 14
فصل 15 تا 16 فصل 17 تا 18 فصل 19 تا 20 فصل 21 تا 22
کتابهای بعدی رو وقتی دانلود کردید با WinRAR اول زیپ کرده سپس باز میکنید خیلی راحت ![]()
شکارچیان غروب
http://www.wizarding-world.net/files/chap01-03_154.gzip
همدستان شب
http://www.wizarding-world.net/files/chap01-2_615.gzip
این هم ۸ جلد کتابهای داران شان امیدوارم خوشتون بیاد
.................... ستاد سیاه .......................
هری پاتر و آخرین مرگ خوار
هری بعد از مراسم خاکسپاری دامبلدور رو به جینی کرد و گفت:
-خوب می تونیم بریم دیگه کسی مزاحم نیست دامبلی هم مرد؛
جینی که فکر نمی کرد هری همچین عکس العملی داشته باشد پرید رو هری و گفت:
-آخ جون.
خلاصه آن دو همچنان بغل هم بودند که یهو خانم ویزلی اومد و گفت:
-داری چیکار می کنین هری جینی زود از هم جدا بشین؛
هری که بهش برخورده بود، خیلی از دست خانم ویزلی عصبانی شده بود، هری کنترل خودشو از دست داد و خانم ویزلی که یکم هم چاق بود یکم چاق تر شد. جینی گفت:
-هری عصبانی نشو وگرنه بهت (نم... سانسور شد) آ .
هری یکم آروم تر شد و خانم ویزلی که چاق تر شده بود به سختی راه می رفت. هری تو ذهنش چیزهای وحشتناکی می گذشت با خودش گفت:
-خوب من هدفم اینه که ولدمورت رو بکشم ولی با کشتن اون که پدر و مادرم و سیروس که زنده نمیشن. و من چیزی که نیاز دارم یک جینی خوبه، این ویزلیها هم که با این رفتار خانم ویزلی فکر نکنم بدرد بخورن. پس یک کار دیگه می کنم که بتونم به راحتی به هدفم برسم.
هری در این فکرها بود که رون سر رسید و یک پس گردنی به هری زد.
هری که دوباره عصبانی شده بود کنترل خودشو از دست داد و گفت:
-تو خیلی احمقی، اگه جینی نبود اصلا با تو دوست نمی شدم.
رون که ناراحت تر شده بود چوبشو درآورد و به سمت هری گرفت و
-پتتت...
-اکسپلیارموس
عصای رون روی زمین افتاد. هری به طرف خانه سیریس رفت و در این فکر بود که چگونه از رون انتقام بگیرد و با خودش گفت:
-خوب بهترین انتقام از رون و خانم ویزلی میتونه جینی باشه.
نامه ای به جینی نوشت و در اون ازش خواست تا یک ساعت دیگه یک جای خلوتی بیاید تا با هم صحبت کنند.هری بعد از اینکه نامه رو به پای جغدش بست رفت و دوش گرفت و منتظر یک ساعت آینده شد.
هری منتظر جینی بود که یهو ولدمورت ظاهر شد.
-به به هری پاتر.
-تو من منتظر جینی بودم.
-ای سره احمق مگه نمی تونی ما جغدها رو زیر نشر داریم.
هری که تازه به اشتباه خودش پی برده بود و فکرهایی در ذهن داشت گفت.
-خوب من تو زندگیم خیلی اشتباه کردم ولی می خوام دیگه اشتباه نکنم.
-تنها راهت اینکه از سر راه من بری کنار و به من کمک کنی.
-خوب من چرا باید بهت کم کنم.
ولدمورت که رفته بود تو فکر گفت:
-خوب من می دونم که تو یکی رو دوست داری و منم همینطور بهتره به هم کمک کنیم تا به اون برسیم و با همدیگه هم کاری نداشته باشیم و هر کس میره سر زندگیش
- خوب من دقیقا به این نکته رسیدم تو کی رو دوست داری؟
ولدمورت گفت:
-من مینروا رو دوست دارم به همین خاطر هم بود که می خواستم دامبلی کشته بشه.
هری با شندین این جمله در فکر فرو رفت و گفت:
-من جینی رو دوست دارم.
ولدمورت با خنده گفت:
-ولی من می دونم که تو جینی رو دوست نداری تو عاشق اون دختره هرمی هستی.
هری هم واسه این که رو دست نخوره گفت:
-منم می دونم که تو مینروا رو نمی خوای تو هم عاشق تانکس هستی.
ولدمورت گفت:
-آره پس باهوش شدی. حالا چیکار کنیم. من ویزلیها و رون رو از سر بر می دارم و تو هم لوپین و بقیه رو نابود کن.
-من که نمی تونم از ورد مرگ استفاده کنم.
-خوب منم می دونم این ورد خیلی ساده هستش کافیه این معجون رو بخوری و این ورد رو بگی هر کس دفاع هم ایجاد کرد خودش خودشو می کشه.
هری معجون رو از ولدمورت گرفت و رفت.
به لوپین رسید و گفت سلام لوپین چطوری اینو دیدی.
هری یکم از معجون خورد و گفت: اواداکداورا.
لوپین در جا افتاد و مرد.هری تک تک افراد محفل را تنها گیر آورد و همین کار رو باهاشون انجام داد.
ولدمورت نیز تمام خانواده ویزلی ها رو کشت و هرمیون را با ورد قفل شدن دست پا بسته بود و به نزدیک خانه سیریس رفت.
هری نیز همین کار را با تانکس انجام داده بود.
-سلام هری می بینم که به هدفمون رسیدیم.
-آره حالا چه طوری اینا رو راضی کنیم.
-من فکر اینجا شو کردم من ذهن اونا رو درست مکی کنم.
-بعد چطوری ما دیگه با هم کاری نداشته باشیم.
-اینم ساده هستش یکی از اینا کمک می کنه تا قسم ناشکستنی بخوریم و با هم کاری نداشته باشیم.
هری که دیگر خیالش از همه چی راحت شده بود گفت:
-باشه قبوله.
ولدمورت ذهن اونا رو اصلاح کرد و در نظر هرمیون اصلا خانواده و ویزلی ها و ولدمورتی نبود بلکه تنها عشق اون هری بود. همچنین تانکس هم مثل هرمیون عاشق ولدمورت شده بود.
هری و ولدمورت با کمک تانکس قسم ناگسستنی خوردند و ولدمورت به هری گفت:
- تو آخرین مرگ خواری بودی که من داشتم.
-------
بعد از ده سال
هری و هرمیون بچه دار شده بودند و همچنین ولدمورت و تانکس؛ بچه های آنها با هم دوست شده بودند و با هم بازی می کردند.
دیگر از ده سال قبل هیچ اتفاقی نیافتاده بود و ولدموذت تغییر چهره داده بود و به عنوان کارمندی در وزارت سحر و جادو کار می کرد و هری نیز که حالا بهش هرپو می گفت نیز با ولدمورت همکار شده بود.
نتیجه داستان
نتیجه مرگخورانانه: هری هم می تونه مرگخوار بشه و مرگخوار ها زیاد شن.
نتیجه داستتنانتونانه: اینجا هم میشه داستان نوشت.
نتیجه سرعتمندونانه: یک روزه میشه داستان نوشت.
نتیجه عشقولانه: بالاخره همه باید یک روز ازدواج کنن و هر آدمها هر چی زور می زنن برای زن و بچه هستش.
نتیجه وبلاگونانه: اگه یک وبلاگ از طرف چند نفر به روز بشه خیلی کارا میشه کرد و آدم مشتاق میشه داستان هم بنویسه.
نتیجه هری پاترانه: خوب هری پاتر بالاخره آدمه دیگه می تونه همه رو بکشه به خاطر زن و زندگی![]()
اینم پی دی اف داستان ( هری پاتر و آخرین مرگ خوار ) بالا امیدوارم خوشتون اومده باشه .
من بهنام هستم از این به بعد دوشنبه ها من وبلاگ رو به روز می کنم.
خوب دیدم این بلاگ عکسش کمه می خوام عکس مرگ خوارها رو براتون بذارم. البته امروز چند بار بلاگ رو به روز می کنم واسه شروع کار عکس لردسیاه و لوسیوس و ورمتیل رو براتون میزارم. امیدوارم خوشتون بیاد.



| کدام مرگخوار را دوست دارید؟ |
اسنیپ ( 15رای، 44%)![]() |
کارکاروف ( 3رای، 8%)![]() |
دابی (چه ربطی داشت) ( 1رای، 2%)![]() |
دراکو ( 3رای، 8%)![]() |
لوسیوس ( 1رای، 2%)![]() |
بلاتریکس ( 0رای، 0%)![]() |
مرگخوران وبلاگ خودمون ( 6رای، 17%)![]() |
هیچ کدوم از مرگخوران ( 5رای، 14%)![]() |
برای نظر سنجی بعدی اگه پیشنهادی دارید در همین پست اعلام کنید
با تشکر ................ستاد سیاه .......................
اول از همه فصل دوم داستان دیوونه رو براتون می زارم امیدوارم خوشتون بیاد
درسته که این وبلاگ در مورد هری پاتر و مرگخوران دنیای اون هست ولی اینا نکته هایی است غیر هری پاتری امیدوارم خوشتون بیاد ولی خداییش به کار ببندید برای بهتر شدن زندگی ( دیوونه تو هم گوش کن )
23 نکته برای غلبه بر خشم
خود را دوست داشته باشيد تا هرگز گرفتار خشمهاي مخرب نخواهيد شد.
خود را از شر توقعاتي كه از ديگران داريد نجات دهيد.
رفتارهاي خشم برانگيز را بررسي كنيد و راهي صحيح براي ابراز احساسات خود بيابيد.
در هنگام عصبانيت سعي كنيد پيش كسي برويد كه براي او احترام خاصي قايل هستيد و او را دوست داريد.
لحظات عصبانيت خود را با قيد زمان و مكان و واقعهاي كه باعث عصبانيت شما شده يادداشت كنيد.
از شخصي كه دوستش داريد بخواهيد تا هنگام عصبانيت، به شما با گفتار يا اشارههاي توافق شده، هشدار دهد.
پس از بروز خشم اعلام كنيد كه خطا كردهايد.
ياد بگيريد كه اگر چيزي را دوست نداريد. اما از آن عصباني هم نشويد.
ياد بگيريد كه هر كس حق دارد چيزي باشد كه خودش انتخاب كرده.
اداي عصبانيت را در آوريد.
عصبانيت خود را به تعويق اندازيد.
در لحظه خشم، از افكار خود آگاهي پيدا كنيد.
شوخ طبعي را در خود پرورش دهيد.
زمان حال خود را با خشم و عصبانيت به هدر ندهيد.
زندگي را سخت نگيريد.
خود را ارزشمند بدانيد و اجازه ندهيد ديگران اختيار شما را در دست بگيرند.
ياد بگيريد تا اعمال و عقايد ديگران شما را پريشان و آشفته نسازد.
به خاطر داشته باشيد كه ديگران حق دارند با آن چه دلخواه شماست همراه نباشند.
به ياد داشته باشيد كه ديگران نميتوانند هميشه به ميل شما رفتار كنند.
اگر فكر ميكنيد كه با بلندتر كردن صدايتان طرف مقابل ساكت ميشود. بياموزيد تا احساس خود را به او نشان دهيد، اما كاري نكنيد كه عصباني شود.
ياد بگيريد كه در برابر يأس و ناكامي به شكل تازهاي از خود واكنش نشان دهيد.
خشم خود را به نحوي كه آثار مخرب نداشته باشد، ابراز كنيد.
بياموزيد كه دنيا هرگز آن طور كه شما ميخواهيد، نخواهد بود
................. ستاد سیاه ......................
تولد امام جواد ( ع ) را با همتون تبریک می گوییم ![]()
سلام امروز براتون کلی فایل و خبر و عکس و داستان به مناسبت ولادت امام جواد (ع)
برای دانلود می زارم . امیدوارم خوشتون بیاد .
اول از همه فصل اول داستان دیوونه ی عزیز به اسم بازی مرگ بار را براتون می زارم
بعد از اون براتون مصاحبه ی دنیل رادکلیف رو با شبکه ی BBC براتون می زارم
بعد یک مطلب درباره ی فیلم 5 هری پاتر بره دانلود می زارم
یک مطلب از جی کی رولینگ و نوشتن داستان 7 هری پاتر هست که اونم می تونید
از لینک زیر دانلود کنید .
راستی می دونستید بازیگر نقش پادما در فیلم های هری پاتر یک ایرانیه !!! اسمشم
افشان آزاد است . برای دانلود مصاحبه ی او و پروتی از لینک زیر استفاده کنید
اینم عکس های این دو بازیگر فیلم هری پاتر ( پروتی و پادما )
عکس هایی از این دو خواهر البته در فیلم هری پاتر !!!
اینم طبق روال گذشته که من آپ می کنم براتون هر دفعه دو شخصیت از کتاب های
هری پاتر رو معرفی می کردم ولی اینبار ناگزیر به علت تعددد فابل ها یکی براتون
می زارم معرفی پرفسور فلیت ویک
در آخر هم پی دی اف داستان بلاتریکس ( مقداد ) رو که در 2 پست قبل بود
برای دانلود گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد
پی دی اف فصل اول داستان بلاتریکس ( مقداد )
اینم یک خبر درباره ی فیلم های هری پاتر :
دفتر كار موجو كه ساخت فيلم 6 را به عهده دارد زمان اكران فيلم هري پاتر و
شاهزاده دورگه را اعلام كرد تاريخ اعلام شده 21 نوامبر سال 2008 wb اين تاريخ
را تاييد كرده
شمارش معكوس از حالا شروع مي شوند.
استيو كلاوز فيلنامه را آماده مي كند. كارگردان فيلم مشخص نشده و تاييد زمان
اكران فيلم 5 هري پاتر و محفل ققنوس در 13 جولاي سال 2007 برروي پرده مي رود.
داستانا رو نقد کنید و درباره ی اونا و فایل ها نظر بدین
امیدوارم خوشتون اومده باشه .
این پست فقط مخصوص بحث خودتی و دیونه و فامیلاشونه (به جز این افراد کسه دیگری این پست چیزی ننو یسه)
اینم پارتی بازی![]()
راستی تا بحثتون به صد تا نرسه پست جدید براتون نمیگذارم در پست های دیگه فقط در باره ی موضوع اون پست یک نظر می تونید بدید (فقط دیونه و خودتی)
خوش بگذره (راستی از لبنان هم بنویسید)