علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
|
سلام خوبید خوشید من از سر بد شناسی شما دوباره اومدم فهرست مطالب درج شده در این مقاله.(به ترتیب) این مطلب از جادوگران ................................................................... اینم از کتاب امروز امیدوارم خوشتون بیاد زمانی که باد بوزد ( جنایی پلیسی ) ...................................................... آهنگ جدید و بسیار زیبای رام به نام جدایی .................................................... نتایج نظر سنجی رو می تونید از اینجا ببینید آقا بهنام به خاطر زحمات زیادی که برای آپ این وبلاگ کشیدی متشکر چون بیشترین رأی رو شما آوردی با ۴۳٪ از این که امروز یه خورده دیر آپ کردیم شرمنده باب تا بعد |
سلام عرض مي كم !
مدرسه ها داره باز مي شه ها !!
چه بد........... نه .... چه خوب ....... نه همون بد .....
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
شايد ديگه تو وبلاگم فعاليتي نكنم ! شايدم بكنم . بستگي به درسا داره اما مطمئن باشيد ديگه مثل الان نمي تونم وبلاگ رو آپ كنم ! .
بستگي داره
ــ هوي پسر تو اوني رو كه فكر مي كني نيستي.
ــ چرا من يك جاد ...
درست مثل اون گندهه است... كله.. شق.
ــ من جادوگرم . جادوگر، جادوگر...
ــ خفه شو.
در همان لحظه دادلي از در اتاق وارد شد. در پشت او دم خوكي نيز وجود داشت و دادلي بسيار خونسرد مي نمود. ناگهان عمو ورنون با عصبانيت فرياد زد:
ــ ااااهههه. چرا هركي از اين خانواده مي فهمه كه جادوگره پسر من سريع يه دم خوك در مياره.
ــ فكر نمي كنم چيز مهمي باشه ورنون چون بلاخره بايد يكي مارولو رو به ايستگاه بين 9 و 10 برسونه.
ــ خيلي خب ما فردا دادلي رو مي بريم به دامپزشكي. تو هم بيا.
ــ اتفاقا تاريخ حركت قطار هم فردا است.
ــ چه جالب.
ــ آره من هم غافلگير شدم.
ــ خب پسرجون برو بخواب.
ــ ولي من مي خوام نرگس رو ببينم.
ــ اون از پدرش كه مي خواست اخبار ببينه...
Goodnightــ خيله خب ...
مارولو به تخت خوابش رفت. فردا چه روزي بود. پس از مدتي كه از خوشحالي اشك شوق ريخت به فكر پدر و مادرش افتاد و بي صدا گريست ( پدر و مادرش در يك تصادف دلخراش جان كنده بودند. ) تنها چيزي كه او از پدرش به ياد داشت كلمه هاي ( پسرم ... گل پسرم ) بود اما ادامه آن را به ياد نداشت.
به ناگه زنگ در نواخته شد و پس از آن صداي غرولند ورنون پير . مارولو در اين فكر بود كه شايد خانم فيگ باشد كه از سمت پايين فرا خوانده شد.
ــ اينا چيه؟؟؟؟
مارولو گفت:
ــ چه مي دونم اي جونور زردمبوي ...
خود او نمي دانست كه زردمبو ديگر چيست و بلاخره به اين نتيجه رسيد كه شايد يك چيز زردي است كه بو مي دهد.
ــ روش نوشته وسايل يرگوداج ( عمو ورنون يادگرفته بود كه براي اجتناب از اين كلمه آن را برعكس ادا كند. )
ــ ننوشته از طرف كي ؟
ــ نمي دونم روش كه نوشته از طرف هاگي پير ( مخفف هاگريد )
يعني هاگي كي تونه باشه ؟
To be continue
آن روزها بيشتر روزنامه هاي جادوگران از جمله طفره زن به فروش مي رفت به طوري كه همه مردم تقاضاي تجديد چاپ روزنامه ي مورد نظرشان را مي كردند ...
تيترهاي جنجال برانگيز روزنامه پيام امروز عده اي را ناچار مي كرد كه نزديك سحر از خواب نه چندان شيرين خود بگذرند و كنار دكه هاي روزنامه فروشي به انتظار خبرها ي آن روز بنشينند .
(( هري پاتر سرانجام دستگير شد )) .... (( پسر برگزيده به دام افتاد )) ....... (( اكنون اميدمان به كيست ؟ ))
هري پاتر كه روزگاري قهرمان داستان ها ي كودكانه جادوگران شده بود به يكباره از ميان رفت و ترس را در دل كودكان جاي داد ... ديگر كسي از او سخن نمي گفت و ديگر داستاني اميد بخش بر زبان ها جاري نبود .
هزاران مايل دورتر هري همچنان در سلولش افتاده و چشمان بي فروغش را به اميد نجات دهنده اي به بيرون دوخته بود ... اما در آن جزيره پرنده اي پر نمي زد ... به شدت خوابش مي آمد اما با تمام نيرويي كه در وجودش مانده بود سعي مي كرد كه همچنان هوشيار باقي بماند ...
چندي بعد صداهايي شنيده شد ... كساني آهسته حرف مي زدند ... هري در حالتي نيمه هوشيار متوجه قدمهايي شد كه هر لحظه نزديك تر مي شدند و همزمان با صدا كردن نام او اطراف را مي كاويدند ...
ــ هري ؟ هري كجايي ؟
قدمها سريع تر مي شدند ...
ــ صبر كن ! اينجاست ! هري حالت خوبه ؟
********
اليزا به سرعت در خيابان ها مي دويد و به رهگذراني كه با ديدن موهاي در هم پيچيده و لباس هاي عجيب غربش با صدايي بلند مي خنديدند و او را به هم نشان مي دادند بي اعتنايي مي كرد . زمان به سرعت مي گذشت و وقت محدود او را تنگتر از قبل مي كرد .
ــ چند تا خيابون ديگه مونده !
او سرانجام ايستاد و پهلوهايش را كه تيرمي كشيدند محكم گرفت ... صورت سرخش در آن هواي سوزناك مي سوخت و از سرعتش مي كاست .
ــ زود باش ! هي آقا خيابان فيور گيمز كجاست ؟
ــ چند تا خيابون پايين تر ...
اليزا دوباره دويد و سرش را در ميان باد خم كرد .
ظرف ده دقيقه ديگر بايد در ميان مرگ خوران ديگر حاضر مي شد و به ماموريت جديدش مي رسيد اما او نمي توانست به موقع برسد ... كار ديگري داشت ...
خيابان فيور گيمز نزديك و نزديك تر مي شد و پس از چندي اليزا توانست كوچه اي را كه مشنگ ها نمي توانستند ببينند را تشخيص دهد .
ــ هفت دقيقه ي ديگه !
سرانجام اليزا توانست وارد كوچه ي تاريك و بسيار سرد كوچه شود ... در ابتدا به نظر مي رسيد كه هيچ كس در آن كوچه نيست آما لحظه اي بعد صدايي آهسته گفت :
ــ اينجا چي مي خواييد خانوم ؟
پيرمردي با صورت بسيار زشت و كريه به اليزا نزديك مي شد ... نوشيدني كره اي در دست راستش مي لرزيد و تعادلش را به سختي نگه داشته بود ... اليزا اصلا مايل نبود به پيرمرد نزديك شود اما به ناچار جلو رفت و زير بغل جادوگر را گرفت :
ــ بايد با هم صحبت كنيم آقا !
آسمان به شدت غريد و باران مانند سيل جاري شد ... اليزا سرش را خم كرد و به بيرون از كوچه نگاه كرد. چند قدم آنطرف تر در خيابان فيور گيمز آسمان مانند گذشته آفتابي بود و نشانه اي از باران به چشم نمي خورد ... اليزا به ناچار انديشيدن به اين اتفاق ناممكن را به عقب انداخت و پيرمرد را به داخل خانه كوچكش برد .
خانه فكسني پيرمرد مانند خانه ارواح بود . تمام صندلي ها خاك گرفته و ازسقف كوچك خانه تارهاي عنكبوت آويزان بودند .ساحره اخمهايش را در هم كشيد و سراسيمه فكر كرد : ‹‹ مگه پيرمرد اينجا زندگي نمي كنه ؟ ››
با غرش دوباره ي آسمان اليزا رويش را به جادوگر كرد و نامه اي كه از هري گرفته بود به او نشان داد :
خطاب به لرد سياه
مي دانم قبل از آنكه تو نامه را بخواني من خواهم مرد
اما مي خواهم بداني كه اين من بودم كه راز تو را كشف كردم
من جاودانه ساز اصلي را دزديده ام و قصد دارم به زودي نابودش
كنم تا تو وقتي بار ديگر با همتايت مواجه مي شوي فاني شده باشي
امضاء : ر الف ب
پيرمرد آهسته لرزيد و صورتش را پوشاند ... براي مدتي هر دو ساكت بودند اما سرانجام اليزا قاطعانه گفت :
ــ من اينجام تا از شما جواب بگيرم آقا ...
او به جلو خم شد و ادامه داد :
ــ ر الف ب كيه ؟ شماييد ؟
پيرمرد در سكوت دستانش را از صورتش كنار كشيد و به اليزا نگاه كرد اما ساحره چشمان آتشينش را همچنان به او دوخت .
ــ تو.... تو كي هستي ؟ از طرف كي اومدي ؟
اليزا لحظه اي مكث كرد و گفت :
ــ من از طرف هري پاتر اومدم ... مي شناسيش كه ؟ اون اين كاغذ رو از توي يه غار پيدا كرده ...
اليزا اميدوار بود پيرمرد از جريانات آنروز ها و خبرهايي كه روزنامه ها مي نوشتند بي خبر باشد :
ــ ما دنبال كسي مي گرديم كه اين نامه رو نوشته ...
ــ هري پاتر نامه رو برداشته ؟
چشمان پيرمرد پر از اشك شده بود ...
ــ هري پاتر ؟
اليزا با بي حوصلگي جواب داد :
ــ بله . حالا ما مي خوايم بدونيم ...
ــ من نوشتم . اون نامه رو من نوشتم .
اكنون پيرمرد واقعا گريه مي كرد و زبان اليزا بسته شده بود ...
ــ نمي دونم داري راست مي گي يا نه . اما آگه مرگ خواري بدون كه من جاودانه ساز رو نابود كردم . خودم هم تا چند روز ديگه ميميرم .
ــ چي ؟
با سلام خدمت دوستان عزیز
من یک معذرت خواهی بدهکارم
با توجه به اینکه دوشنبه ها من قرار بود وبلاگ رو به روز کنم ولی به دلیل مشغله کاری نتونستم بیام. بنابراین قرار شد سه شنبه بیام و پویای عزیز این زحمت رو روز دوشنبه کشیدند. روز سه شنبه هم همان مشکل دوباره برای من پیش اومد و امروز در خدمتتون هستم.
خبر خاصی از دنیای هری پاتر نیست و من چون قراره براتون عکس بفرستم می رم سراغ اصل مطلب
یک عکس از دراکو و هری دارم براتون البته یکم خیلی با هم راحت شدن

عکس بعدی مربوط به جادوگرانه هفته قبل جای همه شما رو خالی کردیم و پنجشنبه رفتیم به میتینگ جادوگران. یک عکس دسته جمعی با هم داشتیم که امیدوارم خوشتون بیاد. اینم از جادوگران
برای دیدن اصل تصویر اینجا رو کلیلک کنید.
خوب می مونه سه تصویر دیگه که از دنیل خودمونه.
![]()
![]()
خوب امیدوارم که خوشتون بیاد.
از حمید و پویای عزیز هم تشکر کرده و از همه شما دوستان عزیز معذرت می خوام.
شاید و سربلند و سر زنده باشید.
قابل توجه نویسندگان وبلاگ
خب اومدم فصل ۶ و ۷ و ۸ کتاب نفرین عقرب شاه رو یک جا بزارم
و برم و تا پنج شنبه نیستم . از آقا بهنام و هادی و سحر خانوم
خواهشمی کنم در روزهای سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه
وبلاگ رو آپ کنن .
فصل ششم
در لندن طوفان غوغا می کرد. یکی از آن طوفان هایی که زمین و آسمان از نعرۀ رعد به لرزه در می آمد. باران مثل شلاق به شیشۀ پنجره ها می کوبید و برق پرده سیاه را می درید. هر آدم معقول سر به راهی از ساعت ها پیش به خانه اش پناه برده بود. از جمله اوکانل ها که تازه از سفر آمده و به خانۀ خود واقع در مجتمع مسکونی پرت افتاده ای در حومۀ شهر رسیده بودند.
همین که ریک اوکانل چمدان ها را در راه رو به زمین گذاشت، اِولین خود را به کتابخانه رساند و مشغول جستجو در انبوه کتاب ها و یادداشت ها شد. کتابخانه اتاق بزرگ دو طبقه ای بود با قفسه های بلند که از زمین تا سقف دیوار را پوشانده بود و در هر گوشه آن شیئ عتیقه قرار داشت.
اِولین گفت : « طبق تحقیقات من این دستبند نوعی راهنماست به منطقه گمشده احمشیر. »
اوکانل خود را روی صندلی انداخت و پا ها را روی میز روبرو گذاشت بدون آن که اعتنایی به قطرات آب بکند که از چکمه اش روی میز می ریخت.
« می دونم تو چه فکری هستی، اِوی. ولی جواب ات نه است. ما تازه رسیدیم خونه. »
اِولین لبخندی از روی شیطنت زد : « خب، چه بهتر؛ اسبابامون بسته و حاضره! »
اوکانل با خستگی گفت : « یه دلیل موجه برای من بیار. »
اِولین روی زانوی او نشست و خود را به او چسباند و به شوخی گفت : « اون جا یه منطقۀ بزرگه، عزیزم. یه جای قشنگ و پر هیجان و رومانتیک. »
گویا اوکانل علاقه مند شده بود : « درختای نخل ؟ ساحل دنج ؟ آب خنک ؟ »
اِولین نوک بینی اش را به گردن او فشرد : « آره، آره. »
اوکانل قبل از آنکه ادامه دهد، مکثی کرد : « خب، حالا نکته اش کجاس ؟ »
اِولین باز سر کتاب هایش رفت و ظاهراً با بی اعتنایی جواب داد : « اوه، اون طور که می گن سپاه آنوبیس از اون جا ظهور می کنه. »
اوکانل به جلو خم شد و سر را بین دو کف دست گرفت : «می دونستم مسئله ای هست. خب، بگذار خودم بگویم : و فرماندۀ این سپاه همون مردک عقرب شاهه. »
اوکانل گفت : « و اگه کسی جلوشو نگیره، دنیا رو نابود می کنه. »
اِولین با تعجب سر از کتاب برداشت : « از کجا فهمیدی ؟ »
اوکانل نگاه معنی داری به او انداخت : « از هیچ جا. ولی حکایت همیشه همین طوریه. »
اِولین بازوی او را گرفت و از پله ها به سمت طبقۀ دوم کشاندش و ضمن راه گفت : « آخرین گروه اعزامی به این منطقه در 1150 سال قبل از مسیح توسط رامسس چهارم گسیل شد. بیشتر از هزار مرد جنگی. »
« و هیچ کدام بر نگشتند. »
« چطور فهمیدی ؟ »
اوکانل آهی کشید : « معلومه. حکایت همیشه این طوریه. »
اِولین مکثی کرد و سپس گفت : « که اونجا یه هرم طلایی هم هست؟ »
اوکانل با بی اعتقادی جواب داد : « نه. »
اِوی در بالای پله ها با لحن شوخی گفت : « اسکندر برای پیدا کردم این هرم لشگر فرستاد. »
اوکانل همچنان نا باورانه گفت : « خوش به حالش. »
« قیصر هم. »
« عجب. »
اِولین گفت : « و ناپلئون. »
اوکانل گفت : « ولی ما نه، درسته؟ چون که عقل مون بیشتر از اوناس. »
اِولین افزود : « اما، هیچ کدام از این لشگر ها برنگشتند. »
اوکانل سر تکان داد : « خدا رو شکر که اون قدر خُل نیستیم. »
اِوی لبخندی زد و چند تا نقشه را از توی قفسه بیرون کشید.
*******
زیر پای آنها در طبقۀ اول، آلکس صندوقچۀ مرموز را توی کتابخانه کشاند و هن هن کنان ول اش کرد و صندوق با صدای خفه ای کف اتاق افتاد. « کثافت چه سنگینه! »
اِولین از بالکن طبقۀ بالا با لحن سرزنش داد زد : « آلکس! درست حرف بزن! »
پسر بچه سرش را بالا گرفت، چینی به دماغ انداخت و به انگلیسی فصیح و کتابی گفت : « این شیئ چقدر سنگین می باشد. »
تلق! آلکس مطمئن بود که این صدای بلند از توی صندوقچه بوده، خم شد و به دقت گوش داد. سکوت محض. اما صدا قطعاً از توی همین صندوق بود. آلکس کلید را از جیبش در آورد و در سوراخ قفل صندوق فرو کرد...
*******
آن بالا اِوی و اوکانل هنوز مشغول جروبحث بودند. ناگهان، اوکانل دست به کاری زد که زن اش تا به حال ندیده بود : یعنی به سمت قفسه کتاب رفت و کتابی برداشت و سپس کاری باز هم عجیب تر کرد. شروع به خواندن کتاب کرد.
آنگاه با حالت شخصی مطلع سری تکان داد و گفت : « اِوی، اولین خواب عجیبی که دیدی درست شش هفته قبل بود، درسته؟ »
اِولین خواب را به خوبی به خاطر داشت. همین خواب بود که باعث شده بود بروند و در آن نقطه از خاک مصر به جستجو بپردازند. « آره، فکر کنم همین طوره. »
اواکنل گفت : « بسیار خب، از قضا این شش هفته قبل مقارن می شه با سال نوی مصری... که سال عقرب باشه. »
اِولین به این امر فکر نکره بود؛ بهت زده سرش را بالا کرد و گفت : « آره... درسته. »
شوهرش سری تکان داد و گفت : « تمام حرف من هم همینه که یه کم محتاط تر باشیم. »
*******
آلکس داخل جعبه سرک کشید و به دستبند شاه عقرب خیره شد. عجب! جعبه چه راحت باز شده بود! احساس می کرد به سوی دستبند کشیده می شود. حالا از روی کنجکاوی بود، یا نیروی مافوق اراده به سمت آن می کشیدش، درست نمی دانست. فقط می دانست که باید آن را به دست کند. نگاهی به بالای پله ها انداخت. پدر و مادرش هنوز مشغول جروبحث بودند. آستینش را بالا زد و دستبند را دور مچ اش قرار داد. تق! صدایی از دستبند در آمد و خود به خود قفل شد. آلکس به عقب جهید و با تعجب به دستبند نگاه کرد.
*******
اِولین گفت : « تا حالا احتیاط تو کارمون بوده ؟ »
اوکانل شانه بالا انداخت و گفت : « خب، تو هم تا به حال شاهزادۀ مصری پیش چشم ات ظاهر نشده بود. توی اون معبد چیزی نمونده بود یکی دو متر زمین بخریم. »
اِولین متوجه منظور او نشد : « چه زمینی؟ »
اوکانل توضیح داد : « منظورم مردنه؛ چیزی نمونده بود کشته بشیم. »
اِولین نفس عمیقی کشید : « اوه، خدا رو شکر. ترجیح می دم بمیرم تا زمین بخرم. »
اوکانل کتاب ها را در قفسه گذاشت و به اِولین گفت : « اِوی، اگه بلایی سر تو بیاد من هیچ وقت خودمو نمی بخشم. تو و آلکس تنها چیزایی هستین که تو دنیا بارم مهمه. »
اِولین در پاسخ او گفت : « حالا ببینیم چی می شه. این استادای دانشگاه کمبریج یه مدتی به پروپام پیچیدن که پاشم برم برای اداره کردن موزۀ بریتانیا. »
********
آلکس دهان باز کرد که پدر و مادر را به کمک بخواند که در همین لحظه انگار تمام منظرۀ خانه ذوب شد و در عوض پیش روی او چشم انداز صحرای بیکرانی ظاهر شد که تا چشم کار می کرد، شن بود و شن. سه هرم بسیار بزرگ و یک مجسمۀ غول آسای ابوالهول قرار داشت. آلکس این مکان را می شناخت، چون قبلا با پدر و مادر خود به آنجا آمده بود. در ذهن به دنبال اسم آنجا گشت.
غزه، صحرای غزه. تنها چیزی که فرق داشت، اهرام و ابوالهول بود. قبلا که آنها را دیده بود، در اثر گذشت زمان فرسوده و سائیده شده بودند. ولی اینک، در این منظره، کاملا ن و تازه به نظر می رسیدند.
سپس، انگار که خواب می بیند، بر فراز رود نیل، و بر بالای صحرا به پرواز در آمد. گویی که بر بالهای عقاب بزرگی قرار داشت و رفت تا به محل دیگری رسید که باز با پدر و مادر خود آنجا آمده بود و می شناخت. این جا معبد آمون، خدای مصری، در کارناک بود.
ناگهان همۀ این مناظر محو شد و آلکس بار دیگر خود را در اتاق خانه در حالتی یافت که مات و متحیر و لال، به دستبند که حالا به مچ دست اش قفل شده بود نگاه می کرد. دنبال جای بازو بست دستبند گشت، ولی هیچ اثری نبود؛ دو سر آن طوری به هم جفت بود که انگار دستبند تا ابد به مچ دست آلکس قفل شده است.
*******
اوکانل، اِولین را بوسید، و بعد، برای آنکه در چشمان زیبای او نگاه کند کمی سرش را از او دور تر برد. چشمانی که در نخستین دیدار، سال های سال قبل، چنان همدلانه به او نگریسته بود. از آن پس، اوکانل در بد دامی گرفتار شد. هر چه اِولین تند و قاطع جلوه می کرد، اوکانل به همان رک و گستاخ بود؛ ولی این چشم ها هنوز همان چشمان سال های قبل بود.
اِولین لبخندی زد و گفت : « بهت گفتم که دوستت دارم؟ »
اوکانل اخم کرد و از بالای شانه او را نگاه کرد : « جاناتان؟ »
اِولین چند بار پلک زد : « چی ؟ »
اوکانل با صدایی که از کلافگی دورگه شده بود، گفت : « جاناتان! » و اِولین را کنار زد و با قدم های سنگین به سمت لوستری رفت که از سقف راهرو طبقۀ بالا آویخته بود.
لباس صورتی رنگ تور داری روی لوستر تاب می خورد.اِولین تابی به چشمش داد و خندید.
اوکانل به سمت طبقۀ پایین داد زد : « جاناتان! » و بعد از مکثی کوتاه : « آهای، آلکس! چند دقیقه اون پایین شیطنت نکن تا ما بیایم، باشه؟ »
*******
آن پایین، آلکس به سرعت آستین اش را روی دستبند پایین کشید و در صندوقچه را به هم کوبید، و گفت : « کثافت! »
بعد صندوقچه را بلند کرد ولی فوراً متوجه شد که بدون دستبند چقدر سبک است. آن را زمین گذاشت و درش را باز کرد و به سرعت یک گلدان سفالی از روی میز برداشت و در صندوقچه انداخت و دوباره درش را بست؛ سر فرصت دستبند را باز می کرد و هیچ کس هم متوجه نمی شد.
چند لحظه مادرش سر رسید. اِولین با دست موهای او را به هم ریخت و گفت : « خوشحال نیستی که برگشتی خونه؟ »
آلکس به زو لبخندی زد : « خیلی! »
فصل هفتم
جاناتان کارناهان درست همان جایی بود که می خواست: یعنی کنار دختر زیبایی که هفته ها نقل محافل لندن بود. قلق او برای جلب نظر دخترک امتحان شده و درست بود. نیمی دست و دلبازی، نیمی چرب زبانی و مقدار زیادی از آنچه اسم مودبانه اش مبالغه است.
در حالی که جاناتان دست در دست دختر، در راهروی خانه خواهرش پیش می آمد، با دست دیگرش چوبدست زرین عتیقه ای را که منقوش به نقش و نگار پیچیده ای بود، مثل شمشیر نگه داشته و ادای جنگی خیالی را در می آورد.
«...خلاصه، مومیایی یه رو کشتم و همه همدستانش رو هم لت و پار کردم و این چوبدست رو که می بینی رو داشتم و زدم به چاک!»
جاناتان به در اتاق که رسید یک باره ایستاد. سه مرد با دستارهای سرخ و چهره های خبیث توی اتاق ایستاده بودند.
جاناتان یادش نمی آمد دفعۀ پیش که چند ساعتی این اتاق را از اوکانل قرض گرفته بود چنین مردانی را آنجا دیده باشد. پس سر و ته کرد و در حالی که دست دختر را می کشید، گفت: «ببخشین، انگار عوضی اومدم.»
دخترک به اعتراض گفت: « ولی تو که گفتی همین جاس.» جاناتان گفت: « دیگه نیس.» و سعی کرد به سمت در برود. ولی دست هایی قوی او را از پشت گرفته و به داخل اتاق کشاندند.
مباشر از درون تاریکی اتاق به در آمد و نگاه خبیثانه ای به جاناتان انداخت. جاناتان به مغز خود فشار می آورد که بداند این آدم های مسلح در این اتاق چه کار دارند و فوراً پنچ شش تا حدس به ذهن اش رسید.
« تو شوهر شیلا هستی،نه؟»
مباشر قدمی پیش نهاد و گفت: « خیر»
جاناتان حدس دیگری زد: «اگه برای جانی کار می کنه، من خیال داشتم همین سه شنبه...»
مباشر در حالی که باز هم جلوتر می آمد، گفت: « من کسی رو به اسم جانی نمی شناسم.»
جاناتان با خود فکر کرد: «عجب گیری کردم.» آن همه دشمن توی لندن که می خواستند خرخره او را بجوند، کم بود، حالا گرفتار این مردک شده که حتی نمی داند کیست و چه می خواهد.
«ما دنبال دستبند آنوبیس می گردیم.»
جاناتان فوراً جواب داد: «اوه، چه خوب! خیلی عالی یه! فرکرشو بکن، آدم صاحب همچو دستبند عتیقه ای باشه!»
«دستبند کجاس؟»
آها، که این طور، پس شماها اومدین اینجا دنبال دستبند؟ فهمیدم...خوب، راستش اصلا نمی دونم راجع به چی حرف می زنین.»
«جناب اوکانل، دیگه داری حوصله مو سر می بری.»
«من...» جاناتان آمد جواب بدهد ولی یک دفعه حرف اش را قطع کرد و با خود فکر کرد: این رئیس چی گفت؟ جناب اوکانل؟ انگار اشتباهی شده.«هی،هی،هی، صبر کنین ببینم. شماها عوضی گرفتین...»
یکی از دستار قرمزها چاقویی را زیر چانه او گذاشت. جاناتان که در شرایط عادی هم چندان پایبند راست گویی نبود، حالا با این چاقو که امکان داشت گلویش را ببر طبعاً کراهت اش از حقیقت دو چندان شده بود. پس فوراً لحن اش را عوض کرد و گفت: «آها! اون دستبند رو می گی! آره، درسته، حالا یادم اومد. تو قمار باختم اش.»
مرد بازجو خم شد و صورت اش را توی صورت او برد. «برا خاطر خودت، امیدوارم که...» ولی با دیدن چوبدست که جاناتان هنوز به دست داشت، حرف اش را برید. چوبدست را از جاناتان قاپید و با ناباوری آن را ورانداز کرد و زیر لب گفت: «فکر نمی کنم این باشه.»
از درون تاریکی هیکل دیگری پیش آمد که پیراهن بلندی از پارچۀ نرم و مزین به جواهر در بر داشت. جعبه ای چوبی در یک دست داشت و با دست دیگر گونه جاناتان را نوازش کرد.
«مباشر، ایشون را بسپار به من.»
جاناتان بی درنگ متوسل به استعداد خود در جلب زنان شد: «اوه، سلام»
میلا پرسید: « زن ات کجاس؟»
جاناتان که هیچ وقت این پرسش خوشایندش نبود، اول به تته پته افتاد: «زن...زنم؟...آها، منظورت اِولینه، فکر می کنم رفته باشه بادن بادن یا شاید هم تبت. می دونی، اصلا یه جا بند نمی شه. راستی، بهت گفتم که فعلا مجردم؟»
میلا جعبه را روی میز همان نزدیکی گذاشت و درش را باز کرد. بعد دست داخل جعبه برد و یک افعی بیرون آورد.
جاناتان زیر لب گفت: «وای، خدا!»
میلا لبخندی زد: «افعی های مصری خیلی خطرناکن.» و مار را به صورت او نزدیک کرد. جاناتان صدای هیس هیس مار را می شنید. نفس عمیقی کشید و در صندلی تا جایی که می شد، خود را عقب کشید. آن دو مرد دیگر از دو طرف نگه اش داشتند. «اون پایین!اون جا...اون جا...یک گاوصندوقه. آره،رمزش ام...هوم...سه،بیست،پنجاه و هشت...نه،نه،منظورم،سه،نه،سه،چهر،پنج یا یه همچو چیزایی یه...»
میلا مار را به گردن جاناتان نزدیک کرد.
«آهای، دس نگه دار! من که بهت گفتم کجاس!»
سر تکان داد: «خب، منظور؟»
«منظورم اینه حالا که گفتم نباید منو بکشی!»
میلا لبخند زد: «ما کی همچو قراری گذاشتیم؟»
میلا انگشت اش را پشت فک مار گذاشت و فشار داد. دهان افعی باز شد. یک قطره زهر نوک دندان نیش مار می درخشید. همین که دندان افعی به نزدیک گردن جاناتان رسید، یک مرتبه در باز شد و اوکانل به درون جهید.«جاناتان! صد دفعه بهت گفتن اینجا جای مهمونی دادن نیست!»
*******
نگاه تند اوکانل اتاق را ورانداز می کرد. هر چند که او از برادر زن ناخلف خود انتظار هر خلافی را داشت، ولی نیش مار و مردان دستار قرمز واقعاً بسیار فراتر از انتظار او بود. در ضمن متوجه شد دخترک بسیار خوش قد و بالاست. اوکانل نفس عمیقی کشید: «خیلی خب، بچه ها. من که جاناتان رو می شناسم، می دونم که هر بلایی بخواهین سرش بیارین مستحق شه.»
جاناتان که مار تا گردن اش دیگر چندان فاصله ای نداشت، با تته پته گفت: «اوه، خیلی خیلی ممنون!»
اوکانل ادامه داد: «اما، اینجا خونه منه و من تو این خونه راجع به مار و شکنجه و قطع عضو اصولی دارم که باید رعایت بشه. پس همین حالا بازی رو تموم اش کنین.»
میلا، بدون هیچ هشداری، مار را به سوی اوکانل پرت کرد. اما اوکانل که بعد از این همه سال زندگی با اِولین با این قبیل صحنه ها آموخته بود، با خونسردی مار را وسط هوا، از پس گردن، محکم گرفت، آن وقت به زن لباس شب پوشیده لبخندی زد و گفت: «افعی قشنگیه.»
یکی از مردان دستار قرمز که جاناتان را نگه داشته بود، ناگهان او را ول کرد و هفت تیری بیرون کشید. اوکانل مار را به سوی وی پرت کرد، مار به دور گردن وی پیچید.
مرد شروع به جیغ کشیدن کرد و به سر و کله مار می زد تا وی را رها کند. مار چند بار او را نیش زد. در یک لحظه، مرد کف به دهان آورد و به زمین در غلتید و با تشنج سختی جان سپرد.
مردی که چاقو زیر گلوی جاناتان گذاشته بود، به سوی اوکانل چرخید. جاناتان از فرصت شروع کرد و چوبدست را از مرد بازجو ربود و خود را به عقب انداخت و صندلی را واژگون کرد.
مرد چاقو را به سمت اوکانل پرت کرد. اوکانل چاقو را در هوا گرفت و به سوی خود او پرتاب اش کرد. مرد جاخالی کرد و چاقو تا دسته در سینه مرد دستار قرمزی که پشت او ایستاده بود، فرو رفت.
جاناتان سینه خیز از روی مرد مرده رد شد ولی قبل از آن که چند قدمی از صحنه دور شود، مباشر مچ پای او را گرفت.
مباشر دست اش را به سوی چوبدست طلا دراز کرد و فریاد زد: «بدش به من!»
جاناتان با چوبدست به سر او کوفت و با عجله خود را به امن ترین محلی که به نظرش آمد کشاند. یعنی به حمام.
اوکانل کار یکی از آدم های دیگر را هم ساخت و درست موقعی به سمت زن برگشت که متوجه نگاه تند او به پشت سر خود شد. اوکانل از روی غریزه جا خالی داد و خود را به کناری پرت کرد، و این درست لحظه ای بود که مرد دیگری مسلسل به دست وارد شده و آتش سلاح خود را به سوی او گشوده بود. مرد مسلح رگبار را به سوی اوکانل گرفت.تراشه های تیر و تخته بود که به هوا می جست. گلوله ها رادیاتور را سوراخ کرد و بخار و آب داغ از سوراخ ها جهیدن گرفت. اوکانل به داخل حمام شیرجه رفت و در را محکم پشت سر خود بست.
اوکانل در حالی که روی زمین قوز کرده بود، با تغیر پرسید: «این دفعه دیگه قضیه چیه، جاناتان؟»
جاناتان از توی وان که قایم شده بود، جواب داد: «من هیچ کاری نکرده ام!» رگباری از گلوله در حمام را در یک ردیف سوراخ کرد و نیمه بالای در به داخل پرت شد.
جاناتان ادامه داد: «تازگی، البته.»
اوکانل غری زد و پرید شانۀ جاناتان را گرفت و دوتایی به سمت پنجره حمام دویدند. «بدو!» و خورده شیشه بود که در اطراف آنها پخش می شد. لحظه ای بعد در هوا بودند و باد و باران به سر و صورتشان می کوفت. طولی نکشید که محکم به زمین خوردند و تقریباً از حال رفتند. فقط به نیروی ترس و اراده بود که اوکانل سر پا ایستاد و در لحظه ای که مرد مسلسل چی دم پنجره رسید و گلوله های رگبارش در چمن های اطراف آنها فرو می رفت، هر طور بود جاناتان را به دنبال خود کشاند و پا به فرار گذاشت؛ تنها هنگامی که به پیچ رسیدند و پشت آن دویدند، شلیک مسلسل خاموش شد.
فصل هشتم
همان وقتی که اوکانل در راهرو دنبال جاناتان می گشت، اِولین پیش آلکس در کتابخانه بود و زمانی که کلید صندوقچه را از آلکس سراغ گرفت، بو برد که وی چه دست گلی به آب داده است.
آلکس جواب داد: «من...هوم...پیش من نیست.»
اِولین اخم کرد: «یعنی چی پیش من نیست؟ پس کجاس؟»
«نمی دونم.»
اِولین سرش را تکان داد: «جدی می گم آلکس، اگه کلید رو گم کرده باشی، برات خیلی بد می شه.»
آلکس لب ورچید: «گم اش نکرده ام. پیداش نمی تونم بکنم. این دوتا با هم فرق دارن.»
اِولین سعی کرد خود را عصبی نشان دهد: «دِ یالا، پیداش کن.»
پسرک با لحنی دلگرم کننده گفت: «پیداش می کنم، مامان، نگران نباش.»
ولی در همین لحظه اتفاقی افتاد که می توانست مایۀ نگرانی باشد. لاک نا در را باز کرد و تو آمد.«آهان، صندوقچه! بدش به من.»
اِولین حسابی جا خورد: «تو کی هستی؟ این جا چی کار داری؟ »
لاک نا باز گفت: «صندوقچه رو بدش به من!»
اِولین به سمت دیوار کتابخانه دوید و یک شمشیر رُمی بزرگ را از جایش برداشت. شمشیر گرچه سنگین بود، ولی...نمی دانست چرا خیلی توی دست اش راحت بود.
با خونسردی خطاب به مرد گفت: «از خونه من برو بیرون.» دهان آلکس از تعجب باز مانده بود: «اوه!مامان؟! فکر نمی کنی بهتره کمک بخوایم؟»
لاک نا پوزخند زد. سه مرد دستار قرمز که هر کدام شمشیر عربی سنگینی در دست داشتند از پشت او وارد اتاق شدند. آلکس به زحمت آب دهانش را قورت داد: « دیگه معلومه که حریفشون نمی شی. فکر می کنم بهتره داد بزنم بابا بیاد.»
لاک نا گفت: « یا بدش به من، یا خودم می کشمت و ورش می دارم.»
«فکر نمی کنم بتونی.»
ناگهان مرد دیگری در آستانه در ظاهر شد. برخلاف مردان دستار قرمز، این یکی سراسر سیاه پوشیده بود و شنل سیاهی روی شانه داشت. چهره جذابی داشت که از اثر بادهای صحرایی شیار شیار بود.
هر سه مزدور یک صدا از هول و حیرت آه از نهادشان بر آمد: «مجاهد!» مجاهدین لقب جنگجویان صحرا بود که زندگی خویش را وقف نگهبانی مقابر مومیایی کرده بودند تا دزدان جرأت نکنند طلسم نیروهای اهریمنی نهفته درون این مقابر را نادانسته بشکنند.
اِولین این مرد را فوراً به جا آورد. او حارث بیگ، رهبر مجاهدین صحرا بود. اِولین و اوکانل اولین بار وی را دشمنی تشنه به خون پنداشته بودند. مدت ها بعد بود که تازه دریافتند مقصود وی از جنگ با ایشان آن بوده که مبادا ندانسته مومیایی نفرین شده، ایمهوتپ، را از خواب چند هزار ساله بیدار کنند. آن موقع تا پای مرگ با هم جنگیده بودند. ده سال می شد که اِولین او را ندیده بود. «تو اینجا چی کار می کنی؟»
مرد مجاهد چشم از دستار قرمز ها بر نگرفت: «بهتره توضیحات رو بذاریم برای بعد.»
لاک نا با غضب پیش آمد و غرید: «حارث بیگ.»
حارث بیگ از زیر قبا شمشیری بیرون کشید که تنها دیدن آن مو بر تن راست می کرد:«لاک نا.»
دستار قرمز ها حمله کردند. حارث بیگ با یک جست به جلو جهید و در همان حال که با لاک نا شمشیر می زد، با لگدی یکی از دستار قرمز ها را به کناری پرتاب کرد. آن دوتای دیگر سعی می کردند خود را به پشت مرد مجاهد برسانند، از عقب حمله کنند. اِولین با کمال تعجب خود را همدوش حارث دید. در حالی که با یکی از مرد ها شمشیر می زد، یک لحظه برگشت و با یک ضرب شمشیر ریش آن دیگری را از بیخ برید. آلکس با چشم های گشاد شده از تعجب به این صحنه می نگریست: «وای،مامان! اینا رو کی یاد گرفتی؟!»
تعجب خود اِولین بیشتر بود. دست و بازوی او خارج از اختیار به چپ و راست و بالا و پایین می رفت و در هر حرکت ضربه ای به آن دو مرد حواله می کرد. «خودم هم نمی دونم!»
یکی از مردها از ضربه او جاخالی کرد و با شانه چنان به سینه اش کوفت که اِولین محکم به دیوار خورد و لحظه ای نفس اش بند آمد. مردک با لبخند زشتی که دندان های پوسیدۀ زردش را می داد روی او خم شده بود. اِولین با زانو به زیر شکم مرد کوبید. مرد صدای خفه ای از گلوی اش در آمد و دولا شد، و این بار اِولین با زانو توی صورت او کوفت. گردن مرد راست شد و کله اش به عقب رفت و اِولین مشتی حواله صورت وی داد. « این یکی رو از پدرت یاد گرفتم!»
آلکس چنان غرق تحسین مادر بود که ملتفت نشد یکی از مزدور ها صندوقچه را ربود و وقتی متوجه شد که بسیار دیر شده بود. آلکس نومیدانه کوشید صندوق را از دست او در آورد، ولی مردک دست کم پنجاه شصت کیلو از او سنگین تر بود و به آسانی خود را خلاص کرد. اما ناگهان شمشیر از دست او رها شد و با صدا به زمین خورد. حارث بیگ همان قدر فرصت کرد تا شمشیر را از تن مرد بیرون بکشد. لاک نا دوباره به وی حمله کرد.
در همان حال که ضربۀ لاک نا را دفع میکرد، خطاب به اِولین داد زد: «توی این صندوقچه چیه؟»
اِولین در حالی که با لگد یکی از آدم ها را به سمت ویترین شیشه ای مجاور پرت می کرد، با فریاد جواب داد: «دستبند آنوبیس!»
حارث بیگ در حالی که عقب عقب می رفت، گفت: «اِه! اون پیشه توئه؟ برش دار و زود از اینجا فرار کن!»
«ولی...»
حارث بیگ نعره زد: «یاللا! نباید دست اونا بهش برسه!»لحن مرد مجاهد چنان آمرانه بود که نمی شد سرپیچی کرد.اِولین شمشیر را انداخت و صندوقچه را برداشت. در همان لحظه مرد غول پیکری از درون تاریکی ظاهر شد و مثل کوهی روی اِولین انداخت و قبل از آنکه بتواند کاری کند، او و صندوقچه را با هم ربود و از اتاق بیرون زد.
حارث بیگ فریاد زد: « نه!» و به قصد تعقیب وی برگشت، ولی لاک نا با پهنۀ شمشیر چنان به سینه اش کوفت که به زمین غلتید. لاک نا چشم انداخت و آلکس را دید که در گوشۀ اتاق کِز کرده. لاک نا شمشیر را به سوی او پرتاب کرد. شمشیر پرواز کنان در هوا تاب خورد و به فاصلۀ چند انگشت بالای سر پسرک در دیوار نشست. آنگاه لاک نا و بقیۀ آدم هایش از اتاق در آمده، پا به فرار گذاشتند .
آهنگ های امروز برای شما دوستان
آهنگ زیبای زخم برده از نرگال و فینچر و رضا شاه و تتلو و پیشرو
آهنگ زیبایی از دیو بنام هوای داغ
فصل پنجم
طبق روایت افسانه ها، حتی نور ستارگان از تابیدن بر هاموناپترا، شهر مردگان، پرهیز می کرد.
ولی امشب نورافکن های قوی ویرانه های باستانی را غرق نور کرده، و محوطه عمیق خاک برداری شده و تعداد زیادی جرثقیل و بولدوزر در اطراف آن به خوبی روشن بود. در این محوطه حدود یکصد کارگر مصری تحت مراقبت شدید حداقل پنجاه مرد کاملا مسلح که دستار قرمز و ردای بلند سیاه در برداشتند مشغول حفاری بودند.
در کانون این جنب و خوش چادر بزرگی به سیاهی دل شهر مردگان برپا بود. درون چادر مرد قوی هیکل قد بلندی به همراه زن سیاه موی لاغر اندامی کنار میزی ایستاده بودند که روی آن دو کتاب قرار داشت.
مرد «لاک نا» نام داشت و عشق به قدرت از وجنات اش ساطع بود. پیش از این دزد، قمارباز و آدم کش بود، و اینک کاری را شروع کرده بود که صفات این هر سه را یک جا می طلبید : سردستگی این مزدوران دستار قرمز که به بهترین وجهی ارضا کنندۀ میل او به خون ریزی و پولدار شدن بود.
زنی که کنار وی ایستاده بود، بسیار مرموز تر جلوه می کرد و انگیزه های پیچیده تری داشت. این که چرا زن جوانی به زیبایی او به میل خود میان دزدان و آدمکشان در این خطه از جهان می گذرانید، امری بود که لاک نا آن را در نیافته و «میلا» نیز توضیحی در این باب به وی نداده بود.اما در این مدت لاک نا دریافته بود که این زن دارای چنان نیروی روحی است که بی باک ترین مردان را مرعوب می کند و آگاهی و علم و اطلاع او راج به هاموناپترا و سایر بناهای از حدود تصور مطلع ترین دانشمندان باستان شناس نیز فراتر است. لاک نا کتاب جلد چرمی سیاه را از روی میز برداشت و دوباره به ضرب روی میز کوبید و گفت : « کتاب اموات زندگی می بخشد.» و در حالی که با نوک انگشت روی کتاب جلد طلایی را کنار می زد، افزود : « و کتاب زندگی، اون رو می گیره. » میلا با عشوه انگشت اش را روی جلد هر دو کتاب کشید و با لبخندی شیطانی خطاب به لاک نا گفت : « کم کم داریم به هم نزدیک می شیم. »
لاک نا جواب داد : « همین طوره و اگه مباشر حتی به نصف بلوف هایش عمل کنه، همه چیز طبق نقشه به خوبی پیش می ره. »
در ان لحظه، مباشر صد متری آن سوتر از چادر بر لبه گودال شنی ایستاده بود و کارگرانی را که درون آن مشغول حفاری بودند، نظاره می کرد.
« لندروری » به سرعت سربالایی تپۀ شنی را پیمود و چیزی نمانده که چند کارگر را زیر بگیرد. لندرور با ترمزی شدید توقف کرد. در آن لحظه نورافکنی به سوی آن چرخید و در پرتو خیره کنندۀ آن مباشر رد، ژاک و اسپیوی را دید که از درون لندرور بیرون جسته و با عجله به سوی وی دویدند.
مباشر پرسید : « گیرش آوردین؟ »
رد گفت : « اوم...تقریباً. یه اتفاقی افتاد که... »
مباشر گفت : « مثلا چه اتفاقی؟ »
قبل از آنکه یکی از آن سه مرد لب به سخن بگشاید، زمین با چنان شدتی لرزید که چیزی نمانده بود همه تعادل شان را از دست داده و به زمین بخورند.
رد جواب داد: « یه چیزی شبیه همین. »
تازه به خود آمدند که باز زمین لرزید. آن پایین توی گودال، کارگرها غر زدند و با اضطراب دیواره های شنی را نگاه کردند که هر لحظه بیم فرو ریختن آن می رفت.
مباشر با خود اندیشید : « احمق ها! از چیزی که نباید بترسن، می ترسن، و از چیزی که باید بترسن، غافلن. »
لحظاتی بعد ثابت شد که حق با او بوده است.
در کف گودال کپه ای از شن شروع به برآمدن کرد. کارگرها هول زدند و بیمناک عقب کشیدند و به کپه خیره شدند. حباب شنی ناگهان ترکید و هزاران موجود سیاه رنگ از توی آن به درون شب تیره جهیدند.
این جانوران که هر کدام به اندازه مشت بسته ای بود، با پا های بلند که به تندی بر آن می جهیدند و آرواره هایی که با حرص و درنده خویی باز و بسته می کردند، مثل لکۀ عظیمی بر روی شن ها به سرعت گسترش یافت.
کسی فریاد کشید : « جُعل ( سوسک های بزرگ )! فرار کنین! »
کارگران تقلا می کردند از دیواره های گودال شنی بالا بروند، ولی دیوار سست به زودی فرو می ریخت و تلاش بیهوده آنان به صعود از آبشار می مانست.
فریاد آنها که نومیدانه در جستجوی راه گریز بودند در دل شب تیره طنین می افکند. هیچ راه گریزی نبود. از هر سو صدای تق تق آرواره های جانوران به گوش می رسید.
لشکر جُعل ها، که انگار از درون زمین می جوشید، به زودی آدم های درون گودال را از پا انداخت و زنده زنده به کام آنها فرستاد.
رد از وحشت به عقب رفت و نگاه می کرد که چطور انبوه سوسک ها گرسنه کارگران را می خوردند.
اما مباشر لبخندی زد و گفت : « داریم به هدف نزدیک می شیم. » یک کارگر نفس نفس زنان خود را از چاله بالا کشید. پیچ سوسکی روی بدن او دیده نمی شد، ولی ناگهان ده ها تاول زیر پوست او بالا آمد. جانوران راه خود را در طول بازو و گردن او می کوشیدند و به درون احشاء وی نفوذ می کردند. کارگر دهان به فریاد کشید و صدها جُعل از حفرۀ بینی او بیرون ریختند.
رد و دار و دسته اش از وحشت فریاد کشیدند و به داخل جیپ گریختند. از فرط ترس توان استفاده از سلاح نداشتند و در مقابل جُعل ها که به سوی آنها می خزیدند دست ها را به منظور محافظت از خود روی سر و سینه بالا برده بودند. مباشر با خونسردی دست بالا برد و بلافاصله گروهی از مردان دستار قرمز با شعله افکن پیش آمدند و جُعل ها را به سمت گودال پس راندند.
مباشر داشت بر می گشت که فریادهای گروهی دیگر از کارگران به گوش رسید. یکی از آنها به جرثقیل بزرگی که بر فراز آثار حفاری آویزان بود اشاره کرد : اون جا رو! » صخرۀ عظیمی از چنگال جرثقیل آویزان بود.
باز لبخندی بر لبان مباشر دوید و با رضایت زمزمه کرد : « پیدایش کردیم، آخر پیدایش کردیم. »
*******
میلا و لاک نا به سوی گودال شتافتند. دو مستخدم که کتاب های مقدس را حمل می کردند در پی ایشان می آمدند. میلا کتاب زرین را از دست مستخدم اش به خشونت گرفت و با بی علاقگی به صحنۀ شوم زیر پای اش نظر انداخت. سپس رو به لاک نا کرد و گفت : « این کتابی یه که با اون ایمهوتپ رو لعنت کرده ان، درسته؟ »
لاک نا جواب داد: « همین طوره. »
« . تنها چیزی که می تونه اونو شکست بده، نه؟ »
« بله. »
میلا سری تکان داد و کتاب را به درن گودال پرت کرد. جُعل ها جیر جیر کردند و از سر راه کتاب به اطراف گریختند. مثل این بود که کتاب آتشی بود که آنها را می سوزاند.
سپس میلا و لاک نا مباشر را صدا کردند و دسته جمعی برای برسی سنگی که به منقار جرثقیل بود رفتند.
رد و آدم هایش از جیپ بیرون خزیدند.
ژاک با ناباوری گفت : « دیدی؟ »
اسپیوی آب از لب و لوچه اش آویزان بود : « اون کتاب از طلا بود! طلای خالص! »
رد عرق پیشانی اش را پاک کرد و با اشاره به گودال گفت : « بفرما برش دار. » هر سه نگاه می کردند که چه طور بولدوزری کپه بزرگی از خاک و شن به درون گودال می ریخت و کتاب و جُعل ها و اجساد را همگی مدفون می کرد.
مباشر، میلا و لاک نا در همان لحظه ای که جرثقیل صخرۀ عظیم را به آهستگی روی زمین می گذاشت، به محل رسیدند. هیکل بدقواره و زشت و وحشت انگیزی با اندام هایی که به نشان رعشه های دردناک واپسین دم حیات به طرز هولناک در هم پیچیده و خشک شده بود، درون قالب سنگ مدفون بود.
مباشر با نیشخند رضایت آمیزی زمزمه کرد : « ایمهوتپ »
ایمهوتپ یکی از قدرتمندترین مردان مصر باستان، کسی بود که با هم بستر شدن با ملکه به فرعون خود خیانت کرده و بر اثر آن محکوم به خوفناک ترین مرگی که در آن ایام متصور بود، کشت. مرگی که متضمن رنج ابدی بود، آرامش پس از مرگ را که موهبتی برای مردگان بود، از وی دریغ می کرد. در واقع آرامگاه ایمهوتپ چند سالی پیش از این نیز مورد تهاجم قرار گرفت. آن بار وی به صورت یک مومیایی به حیات بازگشته و به قدری نیرو گرفته بود که می رفت تا بر سراسر دنیا جدید مسلط گردد؛ و اگر مداخلات ماجراجویی به نام ریک اوکانل و مصرشناس نوپایی به نام اِولین کارناهان نبود، قطعاً به مراد خود می رسید.
میلا جلوتر آمد و با عشق و علاقه جسد را نوازش کرد.
لاک نا در پشت سر او خمرۀ کوچک سیاه رنگی را که نوشته هایی به خط قدیمی بر آن نقش بسته بود، بلند کرد و گفت : « حالا باید نوکرهایش را زنده کنیم. »
مباشر رو کرد به سوی رد و رفقایش، که حالا خود را به گروه رسانده بودند؛ و در این حال چشم اش به مردی افتاد که هنوز ته گودال مشغول کار بود و با کلنگ به صخره ای می کوبید. مباشر احساس کرد که مرد را به جا نمی آورد، ولی در این یک ماهه آن قدر کارگر محلی استخدام کرده بود که عجیب نبود اگر همه را به یاد نداشته باشد. پس بیش از این راجع به این او فکر نکرد.
خطاب به قبر دزدهای خود بشکنی زد و گفت : « بدین اش ببینیم.»
رد دست خالی اش را دراز کرد : « او...م. گفتم که گیرش نیاوردیم. »
شعله خشم در نگاه سرد مباشر زبانه کشید : « اون دستبند رو باید پیدا کنین. »
لاک نا جلو آمد و شمشیرش را به زمین کوفت : « و قبل از اینکه دست کس دیگه ای بهش برسه!»
میلا با لبخند تأیید کننده ای به لاک نا نگاه می کرد، سپس به نرمی با نوک انگشتان به بازوی مباشر کشید و گفت : « نگفتم بهتره من و لاک نا خودمون پی این کار بریم؟ »
مباشر نگاه ناموافقی به وی انداخت : « می ترسیدم که... سابقۀ تو قضیه رو خراب کنه. »
رد اطمینان داد که : « اصلا نگران نباشین. جاشو می دونیم. بذارین به عهدۀ ما. »
مباشر سرش را تکان داد : « خیر. خودمون دنبال این کار می ریم. برای شما ها وظیفۀ دیگه ای در نظر دارم. »
میلا با عصبانیت داد زد : « دستبند کجاس؟ »
رد جواب داد : « داره خوش خوشک می ره لندن. »
مباشر رو به آن دو نفر دیگر کرد و سر تکان داد : « پس ما هم می ریم لندن. »
سپس همه متفرق شدند. مباشر آخر از همه، برگشت و نگاه دیگری به گودال انداخت. مرد کارگر آنجا نبود، و کلنگ روی شن ها افتاده بود
هانی چاوشی - دوستم نداره دانلود
عرفان و آرمان - گریه نکن دانلود
فلاکت - خوش اومدین به تهرون دانلود
مهدی مدرس - نرو دانلود
یاس دانلود
سندی - کاشکی بودی ( دمو ) دانلود
محسن چاوشی - سنگ صبور دانلود
فيلم هاي هري پاتر، يعني رون ويزلي، پاسخ مي دهد. او همچنين به سؤالي در مورد اين كه اگر با دنيل رادكليف دعوا كند چه كسي مي برد، جواب جالبي مي دهد. اين مصاحبه را از نظر مي گذرانيد
:
تا پايان اين فيلم ها به ايفاي نقش رون ادامه ميدي؟
"معلومه كه دوست دارم. من نمي دونم كه چه بلايي قراره سر رون بياد. به نظرم، اگه بميره خوب ميشه. اما هيچ كس واقعاً توي هري پاتر نمي ميره. هميشه مي توني به صورت يه روح يا چيز ديگه اي برگردي."
اگه تو و دنيل رادكليف با هم دعوا كنيد، كي برنده ميشه؟
"فكر كنم خودم. دن يه كم تمرين مي كنه، اما من بزرگ ترم، براي همين شايد قوي تر باشم. يه بار ما با هم مچ انداختيم و من برنده شدم..." همچنين در Empire online مصاحبه ديگري وجود دارد، كه روپرت و جولي والترز (مالي ويزلي) در مورد فيلم جديدشان، درس هاي رانندگي، صحبت مي كنند. روپرت به اين سؤال جواب مي دهد كه در آينده چه كار خواهد كرد:
"مي خوام يه كاري به غير از پاتر انجام بدم، چون فاصله ي زيادي بين فيلم ها وجود داره، اما هنوز نمي دونم چه كاری." منبع: the-leaky-cauldron.org " (ترجمه توسط جادوگران)
رازهای پنهان زندگی آلبوس دامبلدور
آلبوس دامبلدور شخصيت مهم و دوست داشتنی مجموعه داستان هری پاتر و مدير مدرسه هاگوارتز است. اما با اين بزرگی و عظمت و اهميت هيچ اطلاع و خبری از گذشته اين شخصيت مهم نمیدانيم . قسمت زيادی از اطلاع ما بر میگرده به کتاب هری پاتر و سنگ جادو و عکس يک شکلات قورباغه ای از آلبوس دامبلدور و نوشته های روی آن و صحبت های خود او و ساير افراد در مورد آلبوس دامبلدور. در نهايت تمام اطلاعات ما از او به شرح زير است:
1- « او مرد ی قد بلند و لاغر و با توجه به موها و ريش سفيدش بسيار پير بود. مو و ريش هايش به قدری بلند بودند که به کمربندش می رسيد. او يک شنل بنفش رنگ و بلندی پوشيده بود و ردايش بر خيابان کشيده می شد. چکمه های او پاشنه بلند و سر خميده بودند. چشم های آبی اش روشن و براق بودند. عينک نيم دايره ايش بروی دماغ شکسته اش قرار داشت. دماغش حداقل دو بار شکسته شده بود. » (س.ج.1)
2- او زخمی به شکل نقشه متروی لندن در بالای زانويش دارد. (س.ج.1)
3- « پروفسور دامبلدور با وجود کهولت سن مردی پر جنب و جوش بود. مو و ريش بلند و نقره فامش به پايش می رسيد، بينی اش عقابی بود و عينکی با قاب نيم دايره ای به چشم می زد. از او هميشه به عنوان بهترين جادوگر قرن ياد می شد اما اين علت احترام فراوان هری نسبت به او نبود. همه به آلبوس دامبلدور اعتماد داشتند. » (ز.آ.5)
4- گروه: گريفندور
دوران مدرسه: « من خودم شخصا از درس تغيير شکل ازش امتحان گرفتم...تو امتحانات N.W.E.T يه کارايی با چوبدستی اش می کرد که من تو عمرم نديده بودم...» -- گريسلدا مارچبانکس (م.ق.31)
5- در سال 1940 استاد تغيير شکل در هاگوارتز بود (ت.ا.17) و رئيس گروه گريفندور، در سال 1970 سمت مديريت مدرسه را گرفت.
6- 1940استاد تغيير شکل در هاگوارتز می شود. هنوز موهايش بور بود. به تام ريدل، دانش آموز ممتاز بد گمان بود. (ت.ا.13 و 17) [اين تاريخ از دوران مدرسه تام ريدل مشخص شده. 50 سال قبل از حوادثی که در سال تحصيلی 1993-1992 اتفاق بيفتد. همچنين در زمانبدنی DVD هم ذکر شده
7- به يک جفت جوراب گرم علاقمند است
8- نشان مرلين، اولين درجه و جادوگر اعلی؛ موسس و راز دار محفل ققنوس (م.ق.6) رئيس کل کنفدارسيون بين المللی جادوگران ،رئيس کل ديوان عالی جادوگران يا همان ويزينگاموت
9- استعدادها: چفت شدگی، تغيير شکل، ذهن جويی (م.ق.38)، بدون چوبدستی می تواند جادو کند؛ بدون شنل نامرئی می تواند نامرئی شود. (ت.ا.12) ، احتمالا می تواند درون شنل نامرئی را ببيند (ت.ا.14)، می تواند با چوبدستی اش پيغام انتقال دهد (ج.آ)
سپر مدافع: هنگام مسابقه کوييديچ از آن استفاده کرد ولی شکلش مشخص نشده بود (ز.آ.9) دوباره در جام آتش از آن استفاده کرد و اين دفعه به صورت « پرنده شبح مانند » توصيف شده بود. سپس رولينگ تاييد کرد که سپر مدافع دامبلدور ققنوس است.
10- بدترين خاطره/ترس: ....دامبلدور رام و مطيع، معجون را نوشيد گويا نوشدارويی بود که هری برايش فراهم کرده بود. اما همين که تا آخر آن را نوشيد بی اختيار شروع به لرزيدن کرد و دو زانو بر زمين فرود آمد . هق هق کنان گفت: همه اش تقصير منه، تقصير منه. خواهش می کنم تمومش کن ... اون وقت من ديگه هيچ وقت، هيچ وقت دوباره ...
هری با صدای گرفته گفت:اين تمومش می کنه پروفسور.
آنگاه هفتمين جام راکج کرد و در دهان دامبلدور ريخت.
دامبلدور خود را با ترس جمع کرد، گويی شکنجه گران نا پيدايی دور تا دورش را گرفته بودند. چنان با وحشت دست هايش را تکان می داد که چيزی نمانده بود جام پر شده را از دست لرزان هری به زمين بيندازد . ناله کنان می گفت: اذيــــــــتشون نکن، آزارشون نده، خواهـــــــش می کنم، خواهــــــش می کنم،تقصــــير منه، به جای اونا منو زخمی کن(ش.د.26)............
11- مشهور برای: شکست دادن جادوگر سياه گرينوالد در سال 1945، پيدا کردن 12 استفاده برای خون اژدها.
12- هوريس اسلاگهورن: ...با اين حال تام اين چيز هايی که گفتم، يعنی با هم درباره ش بحث کرديم،پيش خودت بمونه. مردم اگه بدونن ما درباره ی جان پيچ گپ می زنيم هيچ خوششون نمياد.آخه می دونی ، اين مطلب توی هاگوارتز تحريم شده . دامبلدور مخصوصا روی اين موضوع خيلی سختگيری می کنه...(ش.د.23).
تمام اطلاعاتی که ما از دامبلدور داريم همينه، ولی رولينگ هميشه از قبل مدارکی در اختيار ما قرار می ده همون طور که در بالا به ما مدرک های داده، اگر شما شمـــــــــاره های 1،2،10،11،12 را يک بار بادقت بخوانيد متوجه منظور تيتر مقاله می شويد
حالا يک سری سوال پيش مياد:
1- زخم شبيه متروی لندن از کجا آمده است؟
2- کی به جای چه کسانی بايد دامبلدورو زخمی کند؟
3- چرا دامبلدور هر مطلبی درباره ی جان پيچ ها را در هاگوارتز ممنوع کرده است؟
4- دماغ دامبلدور چرا دو بار شکسته است؟
5- دامبلدور برای چی بايد جادوگر سياه گرينوالد را شکست می داد؟
6- از کجا می دانست که ليلی از جادوی باستانی استفاده کرده؟ (بايد اين را می دانست چون به هاگريد گفته بود که هری را به پريوت درايو بياورد. در اين مورد يه چيزی رو بايد بگم ،چرا بين اين همه جادوگر فقط دامبلدور از راز اين طلسم خبر داره يعنی هيچ کس نمی دونست طلسم آواداکـــــداورا چرا خنثی شده و برگشته که می گفتند هری استثنا بوده؟؟)
اول می خواهم جواب سوال 6 را بدهم. چرا؟چون اگر اين سوال رو جواب بدم همه ی سوال ها جوابش معلوم ميشه :در اين مورد دو تا جواب می شه داد:
الف) دامبلدور خودش قبلا همچين چيزی را ديده بود و تجربه داشته!!
ب) يا اين موضوع را از جايی ياد گرفته و می دونسته که بقيه نمی دونستند!!
در باره ی جواب (الف) اگر خوب نگاه کنيم می بينيم که در اطرافمون فقط و فقط يک نفر مثل هری زخم (جادويی) داره که می تونه ناشی از يک طلسم باستانی باشه اون هم... آلبوس دامبلدور ه حالا با اين فرض می توانيم جواب سوالهای قبلی را بدهيم:
ج1- زخم متروی لندن را جادوگر سياه گرينوالد روی بدن آلبوس به وجود آورده است.!!!!!
ج2- جادوگر سياه گرينوالد به جای چند تن از افراد عزيز دامبلدور اونو زخمی کرده يا مانند مادر هری ، مادر آلبوس اين کلمات (کلمات بخش10 )رو به زبون آورده و گرينوالد گوش نکرده ( همونطور که هری موقعی که ديوانه سازها رو می ديد به ياد حرفهای مادرش قبل از مرگ می افته و ناخودآگاه اونا رو به ياد مياره امکان داره آلبوس هم با خوردن اون معجون و ضعيف شدن مثل هری شده باشه)
ج3و4 – جادوگر سياه گرينوالد بعد از حمله به آلبوس دامبلدورکودک ( واحتمالا کشتن مادر او و سپس از بين بردن خودش مثل لرد ولدمورت) توسط جان پيچي که قبلا ساخته بود دوباره برمی گرده و با دامبلدور در سال 1945 می جنگد و شکست می خورد دامبلدور هم هرگونه اطلاع دادن درباره ی جان پيچ ها رو به دانش آموزان ممنوع می کنه تا کسی مثل جادوگر گرينوالد پديد نياد تا زندگی افراد ديگه مثل خودش ( دامبلدور) غم انگيز و سخت نشه ...اما...احتمالا دماغ دامبلدور در جگ با جادوگر سياه گرينوالد دو بار شکسته.....
ج 5- ..(( هری تو پيش گويی رو خيلی جدی گرفتی فکر کن اگه پيش گويی ای در کار نبود تو چی کار می کردی يقينا با اون می جنگيدی اون پدر و مادرتو از تو گرفت....( آلبوس دامبلدور) ))
حالا می رسيم به فرض( 6ب) دامبلدور به جايی رفته که بقيه از اونجا خبر نداشتند مثل جايی که لرد ولدمورت به اونجا رفت و جادوی سياه رو در حد عالی ياد گرفت ....می تونه امکان داشته باشه...!!
نتيجه و حرف آخر: آلبوس دامبلدورشخصيت مهم و دوست داشتنی مجموعه داستان هری پاتر و مدير مدرسه ی هاگوارتز است. اما با اين بزرگی و عظمت و اهميت هيچ اطلاع و خبری از گذشته ی اين شخصيت مهم نمی دانيم...
نه الان ديگه با برگشت به گذشته ها يه چيزهايی دستگيرمون شد..پس بايد اصلاح کنيم که:
آلبوس دامبلدورشخصيت مهم و دوست داشتنی مجموعه داستان هری پاتر و مدير مدرسه ی هاگوارتز است.که شباهت زيادی به هری پاتر قهرمان داستان دارد او هم در کودکی مانند هری مادر (و پدر ) خود را از دست داده است . او و برادر کوچکترش(آبرفورث) با هم به زندگی ای که مادرشان به آنها عطا کرده بود ادامه دادند که سرانجام در شبی وحشتناک و باور نکردنی هديه ی مادرش از او سلب شد و زندگی و عمر (تقريبا ) 150 ساله اش پايان پذيرفت .. اميدوارم برای هری اين اتفاق نيفته ....
در انتها يک چيزی به ذهنم رسيد که بهش اطمينان ندارم اما بگم بهتره در فصل آرامگاه سپيد هری از خودش می پرسه که دامبلدور زبان مردمان دريايي را از کجا آموخته ؟ شايد زبان پری های دريايي در بين خانواده شون ارثي بوده يا به او مثل مار زبان بودن هری انتقال داده شده توسط اون زخمه .... زخمی که يک روزی به دردش خورده کدام روز معلوم نيست؟!!؟!!.
جي كي رولينگ با دو مطلب جديد سايت رسميش را بروز كرد. يك آپديت در مورد خاطره وي از مراسم كتابخواني در نيويورك و ديگري در مورد سوالي مهم هست كه در اين مراسم از وي پرسيده شد.
دامبولدور براي نامرئي شدن احتياجي به شنل نامرئي نداشت، پس چرا شنل نامرئي جيمز پاتر در هنگام مرگش در نزد دامبولدور بود؟
قبل از فرستادن اين پاسخ من در ايترنت جستجو كردم و متوجه شدم كه برخي از طرفداران به اين سوال پرداخته و حدسهايي نيز زدهاند اما كسي هرگز از من در اين مورد سوالي نكرد و ميبايست اين سوال را ميپرسيدند. براي اينكه مطمئن شويد لازم است بگويم كه جواب اين سوال موضوع بي اهميتي مانند مارك ايوانز نيست، بلكه پاسخ اين سوال مهم و حتي سرنوشتساز و حياتي است.
در نهايت جو اعلام كرده است كه دو نام براي كتاب 7 يافته است اما هنوز از بين اين دو، نام نهايي كتاب را انتخاب نكرده است.
اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند(جادوگران)
———————————–
تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند.
————————————
پس از آخرین دیدار با دوستانت یادت باشد که ، به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
—————————————-
سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني
———————————–
اگر هميشه همان کاري را که انجام داده ايد تکرار کنيد ، چيزي بيش از آنچه تا کنون به دست آورده ايد، به دست نخواهيد آورد.
......................................................
چند تک آهنگ جدید و بسیار زیبا
امیر حسین مدرس ـ تولد دوباره
--------------------------
حامد هاکان ـ نگاه بی ریا
--------------------------
رضا رفعتی ـ شادی حرومه
--------------------------
دو آهنگ زیبای یونانی از یک خواننده ی زن
شادی حرومه ـ که رضا رفعتی از روش خونده ـ ۶۴ دانلود ۱۲۸
تنهایی ـ که حامد ملکلو از روش خونده ـ ۶۴ دانلود ۱۲۸
--------------------------
دموی آهنگ جدید از علی اصحابی ٬ پارسا چیلیک و احسان غیبی به نام نفرین نمی کنم
|
با سلام خدمت همه بچه مرگخوار و غیر مرگخوار دوست و دشمن ...................................................... " دیدگاه روانشناسی تنی چند از شخصیتهای هری پاتری (1)" این مطلب از جادوگران .............................................................. اینم از یه کتاب دوست داشتی دانلود کن !
.................................................
اینم از آلبوم امروز
آلبوم جدید و زیبای مجید حاجی به نام قلب شکسته
|
سلام !!!
ما از مسافرت برگشتيم .
جاتون خالي تركيه كشور خيلي قشنگي بود .
از ايران خيلي قشنگتر !!
اما غذا هاش افتضاح بودن ها !!! . من يه هفته گرسنه خوابيدم ! فقط يه بار نون و پنير و گوجه فرنگي به جاي شام خوديم كه خيلي چسبيد !
ديگه چي بگم ؟
خلاصه ... من زياد به اينترنت دسترسي نداشتم . فقط يه بار تونستم بيام كه اونم وسط هاش كامپيوتره گير كرد ! با هزار زور و سلام و صلوات رفتم پيش يكي از كارمند هاي اونجا ... دو سه تا كلمه ي اينگليسي بلغور كردم كه اونم در جوابم يه چيزي گفت كه البته منظورش اين بود :(( مشكل كامپيوتر چيه ؟)) منم كلي فكر كردم جوابش رو بدم اما نمي دونستم كه معني گير كردن مي شه چي ... آخر سر يه سري اداهاي عجيب غريب در آوردم ( جاتون خالي ! نبودين كه ببينيد ) اون بيچاره هم كه با دقت به اداهاي من نگاه مي كرد بلاخره يكي رو فرستاد كه كامپيوتر رو درست كنه !
ديگه از اون به بعد جرئت نكردم از سراغ كامپيوتر برم .
هتلمون يه فضاي خيلي باز داشت كه مثلا براي افراد داخلش بود اما شب ها توش جشن عروسي بر پا مي كردن !!!!
چه خوووووب
جشن عروسي تركيه اي هم ديديم !
از دوست عزيزي كه بدون معرفي خودش داستان هفتگانه ي ‹‹ هري پاتر و ولدمورت عملي ›› رو نوشته تشكر مي كنم . قسمت چهارم داستانش رو هم گذاشتم كه مي تونيد بخونيد .
راستي يادم رفت بگم مارولو در حال حاضر پيش خاله و شوهر خاله پير هري زندگي مي كند. دادلي هم پس از تلاش بسيار براي كاريابي به نمكي شدن رضايت داد كه به قول عموي پير هري ورنون كاري اصيل بود.
ــ خيلي خوب پتونيا.
ــ به من نگو پتونيا پسر بي چشم و رو به من بگو خاله هري پتونيا.
ــ خب بابا ، اه ، عجب سوسك خالداريه ها. خاله پير هري پتونيا.
ــ پدر سوخته بيا صبحانه ات را كوفت كن امروز تولد دادلي است.
ــ چه بد!!
ــ خفه... سلام ورنون براي پسره چي گرفتي.
ــ يك وزنه مخصوص وزن گاو.
ــ چي؟ حالا چرا مال گاو؟!!!
ــ چون پسرم داده روز به روز وزن كم مي كنه ازش خيلي كار مي كشن ، شده پوست+استخوان. وقتي هم كه مي خوام روي وزنه معمولي بذارمش عقربه اش مي پره!!!
عموي پير هري ورنون جمله آخر را با بي خيالي و در حال زمزمه بيان كرد گويي موضوعي عادي بود.مارولو گفت:
ــ آره حيوانكي. شباهتش به اسب آبي كم شده و داره تبديل مي شه به...به...
خاله پير هري پتونيا و عموي پير هري پتونيا به او زل زدند. مارولو آب دهانش را به سختي قورت داد.
ــ به ماموت.
ــ بر بيرون پسره خيطي
ــ خيطي نه عزيزم ، خلطي
ــ اي بابا ، ... خيكي ...خيكينه خلطي نه خيطي ، خيكي.
ــ برو بيرون.
مارولو بيرون رفت. چرا دورسلي ها از او بدشان مي آمد. ناگهان يك جغد بر روي دستش نشست و نامه اي را كه به پايش چسب زده بودند را به طرف مارولو گرفت.
مارولو آن را خواند.
ــ اه...اين كه مي گه من جادوگرم. هورا من جادوگرم. من جادوگرم.
To be continue
از همه نظراتون متشكرم . خيلي لطف كرديد كه سر زديد . لينكام يه مقدار مشكل داره كه درستش مي كنم ! اما فعلا نمي تونم وبلاگي رو لينك كنم . متاسفم ! از اينكه به من هم تو مسابقه وبلاگ ‹‹ هري پاتر و خاطرات لوسيوس ›› راي دادين ممنونم ! بازم از اين كارا بكنيد .
قسمت بعدي داستانم آماده س . فقط با عرض معذرت حال و هواش يه ذره مثل سريال نرگس شده !!!!!!!!!!!
نوش جان
تمام بدن اليزا از خشم مي لرزيد ...
از ناداني و بي احتياطي اش ... از بي خيالي اش نسبت به مسائل ...و از بي عرضه گيش در هراس و اندوه بود . با اين كه مي دانست از همان روز اول كه هري پاتر به جمع مرگ خوارها اضافه شده بود همه كس و همه چيز مشكوك به نظر مي رسد اما به خود كوچكترين زحمتي براي حفاظت از هري پاتر و آگاه كردنش نداده بود ... اگر تنها به او ياد مي داد كه چه گونه خود را غيب كند و يا حتي شنل نامرئي اش را بردارد ...
اليزا به دنبال راه گريزي از افكار در هم پيچيده اش به اطراف نگاه كرد
سحر نزديك بود و هوا رو به روشنايي مي رفت ... او در يكي از دره هاي دور افتاده نزديك دره ي گادريك قدم مي زد .
اگر اراده مي كرد مي توانست هري را از داخل آن زندان وحشتناك بيرون آورد . اما برخلاف ديگر مواقع ترديد مانع كارش شده بود
آيا نجات هري واقعا لازمه؟ شايد جان او در ميان مامورين وزارتخانه امن تر باشه ...
او همانطور كه با مهارت خاصي از لبه ي دره عبور مي كرد از درون شنل بلندش عكسي رنگ و رو رفته را بيرون آورد و به آن خيره شد . جادوگر داخل عكس لبخندي كمرنگ بر لب داشت و منتظر ايستاده بود ...
اليزا آهسته گفت :
ــ مي دونم ! من به تو قول دادم!
****
كنيگزلي با سرعت به سمت دفتر وزير جادو در حركت بود . افراد حاضر در آنجا به احترامش از جا بر مي خواستند و سرشان را پايين مي انداختند . با اين حال بر چهره ي تك تك شان پوزخندي نمايان بود كه كنيگزلي را آزرده مي كرد . او به دفتر اسكريم جيور رسيد و پيش از آنكه در بزند صداي او را از داخل دفترش شنيد :
ــ بفرماييد !
كنيگزلي شنلش را جمع كرد و وارد اتاق بسيار زيبا و نوراني اسكريم جيور شد .
وزير با ديدن او روي ميزش خم شد و با لحني نشاط آميز گفت :
ــ آه... كنيگزلي شكلبوت ! منتظرت بودم .
كنيگزلي با سر جواب مثبت داد و پرسيد :
ــ با من كار داشتين جناب وزير ؟
اسكريم جيور لحظه اي مكث كرد و در حالي كه كاغذ ي را روي ميز مي چرخواند جواب داد :
ــ بله . كارت داشتم . بشين .
كنيگزلي با اينكه از لحن دستوري وزير خوشش نيامده بود در مبل راحتي رو به روي اسكريم جيور فرو رفت .
ــ از جريان و اتفاقات اين هفته ي اخير كه به طور كامل خبر داري . كشته شدن نخست وزير مشنگ ها گرفته تا جرياناتي كه در هاگوارتز اتفاق افتاد و مرگ خواراني كه دستگير شدند ...
اسكريم جيور لحظه اي ساكت ماند و با نگاهي پرسش گرانه به كنيگزلي كه دهانش را باز كرده بود نگاه كرد . اما كنيگزلي حرفش را خورد .... جرئت نكرد راجع به هري چيزي بپرسد.
ــ خب ... هر دوي ما ميدونيم كه اين دو اتفاق قبلي براي وزارتخونه مشكلات بزرگي رو به وجود آورده ...
وزير دوباره ساكت ماند و كاغذ رو به رويش را در دستانش گرفت و به كنيگزلي لبخندي زد :
ــ بيا بي پرده حرف بزنيم شكلبوت ! تو يكي از بهترين كاراگاه هاي اينجا هستي و مي دوني كه مرگ نخست وزير مشنگ ها اگرچه ممكنه براي خودشون چندان وحشتناك به نظر نرسه اما براي ما جادوگرها فاجعه س .... و خشم مردم ما كاملا قابل پيشبينيه اونا دنبال كسي مي گردند كه مقصر بوده و همه هم مي دونن كه تو مسئول ...محافظت از اون بودي .
كنيگزلي صاف تر نشست و آهسته پرسيد :
ــ از دست من چه كاري بر مياد قربان ؟
اسكريم جيور فقط لبخندي معذرت آميز زد :
ــ متاسفم . اما تنها كاري كه ميتوني بكني اينه كه تقصيرات رو به گردن بگيري !
برگه ي استعفا نامه را در دستان كنيگزلي گذاشت و ادامه داد :
ــ فقط بايد امضا كني !
*****
ــ چي كار كنم ؟ چرا هيچ كس نيست ؟ چرا اليزا نمياد ؟ چرا ركس نمياد ؟ چرا منو از اين خراب شده نمي برن ؟ چرا اين قدر بدبختم ؟
هري با سرعت عرض سلولش را طي مي كرد . عرق سردي بر پيشانيش نشسته بود و هر لحظه ناتوان تر و ضعيف تر مي شد . سراسيمه و آشفته به اطراف نگاه مي كرد و در جست و جوي منبعي آرامش بود ...
ــ اليزا ؟ ركس ؟ رون ؟ هرميون ؟ شما كجاييد ؟ چي شده ؟ چه اتفاقي افتاده ؟ چرا كسي اينجا نيست ؟
خستگي وجود هري را در بر گرفته بود ... چند شب نخوابيده بود ؟ چند روز بدون آب و غذا مانده بود ؟ و چه قدر ديگر بايد تحمل مي كرد ؟ سرش گيج مي رفت ... كاش حتي براي چند دقيقه مي خوابيد ... كاش از دست افكار آزار دهنده اش خلاص مي شد ... كاش در آن تاريكي منبع نوري پيدا مي كرد ...
.............................................
باز به جای یه آهنگ یه آلبوم گذاشتم ولی این بار با یه کیفیت ۱۲۸
آلبوم جدید و بسیارزیبای فرشید (جلال نصیری) به نام برنده (داداشی)
داداشی (آهنگ داداشی رو برای معین خونده و بسیار زیباست)
رو براتون می زارم .
فصل سوم
آلکس وارد تونل درازی شد و از قسمت مقبره ها به سوی معبد بالا آمد و سر راه کپه های کوچک شن را که باد با خود آورده بود با لگد می پراند. با خود فکر می کرد : پدرش هم که نمی گذاشت او به حال خود باشد در واقع با او همین طور رفتار می کند. آخر برای یک پسر بچه هفت ساله چه لطفی داشت این همه را تا مصر بیاید و دور و بر این معبد ها بگردد بدون آنکه اجازه داشته باشد پایین توی مقبره ها برود و گور ها و مومیایی ها را ببیند؟ اصلاً درست نبود.
آلکس وسط معبد روبروی یک تابوت سنگی که به دیوار سنگی مقابل تکیه داشت، ایستاد. مثل هفت تیر کشی که آماده شلیک است، پا ها را از هم کمی باز گذاشت و دست ها را دو طرف گرفت. سپس به سرعت برق فلاخنی از جیب عقب اش در آورد و تابوت را هدف گرفت و به تقلید از پدر گفت : « اینجا خیلی خطرناکه. مخصوصاً برای مومیایی هایی که دزدکی به سراغ م میان. »
آلکس سنگ ریزه ای توی فلاخن گذاشت، زه را کشید و ول کرد. سنگ ریزه سوت کشان تا آن طرف اتاق رفت و درست به وسط دو چشم نقش سنگی تابوت خورد.
« تو صدایی نشنیدی؟ »
آلکس سر جا خشکش زد. صدا، صدای پدر یا مادرش نبود.
« این قدر ور نزن. حتماً موشی چیزی بوده. »
صدا از یکی از ده ها راهرویی می آمد که از دالان اصلی معبد منشعب می شدند. غریبه ها آهسته حرف می زدند ولی دیوارهای سنگی راهرو مثل بلندگوی بزرگی عمل می کرد و صدا را به وضوح تا به گوش آلکس می رساند.
« جفت تون خفه شین. زودتر بجنبین کار رو تموم کنیم و بزنیم به چاک. »
قاعدتاً هر کس دیگری نباید در معبد می بود، و همین امر باعث تعجب آلکس شده بود.
ولی لحن صدای غریبه ها او را بیشتر می ترساند. صدایی خشن و دورگه ، شبیه صدای آدم هایی که به قول مادرش اراذل اوباش و به قول پدرش « رقبا » بودند.
آلکس با ترس و لرز دور و ورش را در جستجوی مخفی گاه نگاه کرد. یک جعبه از دیوار معبد را داربست زده بودند که ارتفاع آن ده دوازده متری می شد. به سمت داربست دوید و بالا رفت و در چشم هم زدنی خود را به نوک آن رساند و آنجا دمر روی تخت های چوبی دراز کشید، سپس با احتیاط سرک کشید.
از یکی از راهرو ها سه مرد با قدم های مطمئن و بی باک وارد تالار شدند. هر سه به حالتی تهدید آمیز و شریرانه شمشیری عربی را در دست آماده گرفته و تپانچه ای به کمر بسته بودند.
*******
سردسته مردها با نگاهی سرد و جستجوگر به اطراف معبد نگریست.آن همه آثار باستانی و گنجینه های پر ارزش کمترین احساسی در او بر نمی انگیخت. انگار هر چیز مربوط به گذشته ــ خواه دیروز یا چند هزار سال قبل ــ در چشم او از خار و خاشاک بی ارزش تر بود.
رد لَشر فقط در فکر این بود که زود تر کارش را به انجام برساند و دستمزدش را بگیرد. و این امر اگر به قیمت آدم کشی تمام می شد، باکی نبود.
رِد نگاهی به دوتا مرد همراه اش انداخت. امیدوار بود بعد از اینکه ژاک و اسپیوی را وارد این کار کرده بود، پشیمان نشود.تا همه چیز طبق نقشه پیش می رفت، این دو آدم قوی و مطمئن بودند، ولی رد لَشر خاطر جمع نبود که در وقت تنگی نیز بشود روی آن ها حساب کرد. باری، اگر تو زرد از آب در می آمدند، رد دخل آنها را هم اوکانل و زن و بچه اش، می آورد؛ پس فعلاً غمی نبود.
رد با صدایی خشن خطاب به آن دو مرد گفت : «خیلی خب، شما دوتا این مجسمه ها و خرت و پرت ها رو بگردین، ببینین پیداش می کنین یا نه. من هم می رم حساب اوکانل اینا رو برسم. »و با این حرف تپانچه اش را بیرون کشید و راه افتاد و دور شد.
آن پائین، توی مقبره ها، اِولین راهروی مخفی را پیش گرفته و جلو می رفت. او هر چه به مغز خود فشار می آورد تا در کجا راجع به همچو جایی خوانده است، به نتیجه نرسید.نه کتابی، نه متن باستانی ای، نه سنگ نوشته ای هیروگلیف، هیچ چیز که ذکری از این مکان شده باشد به ذهنش نرسید. با این حال اینجا عجب به نظرش آشنا می آمد...
راهرو به اتاق وسیعی رسید. مشعل اش را جلوتر گرفت و نگاه سریعی به در و دیوار تا عنکبوت گرفته و پرده و پارچه های پوسیده انداخت. ولی در همین حال که نور مشعل گوشه و کنار اتاق را روشن می کرد، نوری بسیار شدیدتر انگار از درون چشم ها اِولین برای لحظه ای تابید و همه چیز را محو کرد. پرده نور که رفت، همه چیز عوض شده بود، در چشم به هم زدنی چهار هزار سال پوسیدگی و ویرانی، پاک شده بود و اِولین اتاق را همان گونه که در اوج عظمت سرزمین مصر بود می دید.
ولی اِولین در اتاق تنها نبود. از دری که ته اتاق قرار داشت یک شاهزاده مصری وارد شد. اِولین نظری به داخل آن اتاق دیگر انداخت و دو سرباز مسلح را دید که کنار یک صندوقچه مزین به نقش و نگار های پیچیده و زیبا ایستاده بودند. شاهزاده خانم در را بست و اِولین دید که قفل رمز مدوری را که دور در نصب بود، دو با به راست و یک بار به چپ چرخاند و در قفل شد. شاهزاده بعد از فراغت از این کار برگشت تا برود، در حالی که صورت زیبای اش مستقیماً به چشم های اِولین نگاه می کرد. اِولین از ترس به عقب جهید...
... و باز در یک لحظه چهار هزار سال تاریخ به آن اتاق بازگشت و شکوه و جلال تمدن بزرگ بدل به خاک و غبار شد، و آنچه باقی ماند تنها آن در قفل شده بود.
اِولین چشمان اش را مالید ولی آن منظره محو شده بود. چند بار مشعل را به این سو و آن سو تکان داد بلکه صحنه باز ظاهر شود. ولی بی فایده بود.
اوکانل که وانمود می کرد شگفت زده شده خطاب به او گفت : « آه، اگه یه کم بیشتر تکونش بدی ، اسمت رو می تونی رو هوا بنویسی. »
اِولین تکانی خورد و با هیجان گفت : « صحنه ای به نظرم رسید! درست شبیه خوابی بود که همیشه می بینم. منتها واقعی تر، انگار به زمان های قدیم رفته باشم! »
اوکانل سوتی کشید : « خواب دیدن، قبول، ولی اوهام و خیالات زیاد با مزاج من دور نیست. حالا حالت خوبه؟ »
« آره، خوبم. » و وقتی دید اوکانل با تردید نگاهش می کند، افزود : « به خدا خوبم. »اوکانل با لحن کش داری گفت : « خب... ولی خب. » و با قدم های بلند، دیلم در دست به سوی در راه افتاد. ابزار را داخل درز در گذاشت و یک بار. دو بار، سه بار... فشار داد، ولی در کمترین تکانی نخورد. غر می زد و دیلم را کمی جا بجا می کرد و خطاب به اِولین گفت : « خب، تو که می گی قبلاً اینجا بوده ای، نشون بده که این در چه جور باز می شه! » و دست اش را از دیلم برداشت و با خستگی عقب رفت. در حتی یک خراش هم برنداشته بود.
اِولین با خونسردی و بدون عجله به سمت در رفت و دسته قفل مدور را به همان جهاتی که شاهزاده خانم مصری آن را گردانده بود چرخاند. در تقه ای کرد و با صدای ترق ترق باز شد.
اوکانل دست ها را به علامت تسلیم بالا کرد : « خیلی خیل حالا دیگه یواش یواش داری منو می ترسونی. »
« خودم هم کم کم ترس برم داشته. »
*******
آن بالا، روی داربست آلکس نگاه می کرد که چطور آن دو مرد در پی چیزی معبد را به هم ریخته، همه چیز را داغان می کردند.
یکی شان غرغر کنان گفت : « اینجا هم نیست،ژاک. آخه اون همین جوری جلوی چشم نمی ذارن اش.»
آن دیگری جواب داد : « چقدر تو واردی اسپیوی!»
« بله، من مردمو می شناسم. هیچ کس چیزی رو که صناروم بیرزه همین طوری جلوی چشم نمی ذاره.»
ژاک چند لحظه ای جستجو روی سکویی در لابه لای چندتایی اشیاء قیمتی ارزان قیمت دست کشید و با عصبانیت به رفیقش نگاه کرد و گفت : « به ما پول می دن که بگردیم، پس بجای غر زدن بگرد. »
اسپیوی هم متقابلاً با دلخوری به او خیره شده و گفت : « کاشکی همراه رِد رفته بودم پایین، دوست دارم آدم بکشم تا لای این آت آشغالا بگردم. »
قلب آلکس داشت می ایستاد. البته بود که این آدم ها در پی کارهای شیطانی اینجا آمده اند. ولی آلکس تا حالا فکر می کرد که یه مشت قبر دزد معمولی اند. آیا به راستی درصدد بودند پدر و مادر او را بکشند؟
آلکس دوروبرش را نگاه کرد تا ببیند آیا راهی برای پایین رفتن هست. ولی دید کوچک ترین حرکتی بکند آن دو متوجه می شوند. در این ضمن چشمش به قلوه سنگی افتاد و دست دراز کرد و آن را برداشت و در چله قلاب سنگ گذاشت و کشید. سنگ سوت کشان به پرواز در آمد و محکم به پس کلۀ اسپیوی اصابت کرد.
اسپیوی گفت : « آی! چی بود خورد به سرم؟! » و برگشت و دوروبرش را نگاه کرد ولی آلکس جایش امن بود. ژاک تنها آدمی بود که آنجا دیده می شد. اسپیوی به طعنه گفت : « کی بود؟ »
ژاک در حالی که اشیاء عتیقه را توی کوله اش می چپاند پاسخ داد : « چیه بی خودی ور می زنی؟ »
اسپیوی در حالی که پس سرش را می مالید، گفت : « یه چیزی کله ام را نیش زد. یا شاید هم سنگی چیزی بود. »
ژاک زیر لبی گفت : « کاشکی کله ات رو کنده بود. » و اضافه کرد : « به کارت برس »
آلکس نفس در سینه حبس کرد و سنگ ریزه دیگری حاضر کرد. وزز...!
سنگ به پای اسپیوی خورد و یک وجب به هوا پراندش. « آخ، عجب دردی گرفت! »
این بار ژاک اصابت سنگ را دیده بود؛ خم شد و قلوه سنگ را از زمین برداشت و با چشمان سرد و بی عاطفه اش دور و بر را نگاه کرد.
*******
آن پایین در مدخل مقبره ها، رِد لَشر فریاد اسپیوی را شنید و برای چندمین بار خود را به خاطر اجیر کردن یک آدمکش درجه دو لعنت کرد. البته آخر سر خود او چنان خدمتی به اسپیوی می کرد که فریادش به آسمان برسد، ولی این مال بعد بود. فعلاً که سر کارش بود، نباید سر و صدایی می کرد. و کار او کشتن ریک و اِولین اوکانل بود، آن هم هرچه زودتر .
فصل چهارم
اِولین چند قدم داخل اتاق ــ که حالا درش باز شده بود ــ برداشت و بالا گرفت تا عمق تاریک اتاق را بهتر ببیند. سپس برگشت و نگاهی به اوکانل انداخت و یک قدم دیگر جلوتر رفت.
و رودروی یک مومیایی در آمد که انگار با دهان کج به او نیشخند می زد. اِولین جیغی کشید و به عقب جهید. اوکانل به سرعت جلو رفت و با یک ضربه دیلم کلۀ مومیایی را از تن جدا کرد. کله در هوا چنگی زد و به دیوار خورد.
باقی تن مومیایی کمترین حرکتی نکرد؛ و در واقع چهار هزار سالی می شد که حرکت نکرده بود. اما این امر به هیچ وجه موجب نشد اوکانل احساس سرافکندگی کند. در این چند سال اخیر هر دو از جانب مومیایی ها چندان بلا و مصیبت دامن گیرشان شده بود که اوکانل ترجیح می داد علاج واقعه را قبل از وقوع بکند.
در واقع دو مومیایی آنجا بودند که جامه سربازان به تن داشتند. اِولین زمزمه کرد : « همان سربازهایی که چند لحظه پیش در عالم خیال دیدم.» صندوقچه پرنقش و نگار که قرص زرین روی در آن بود بین آن دو سرباز قرار داشت. اِولین مثل کسی که به همه چیز آشناست سری تکان داد و قدم پیش گذاشت و با هیجان گفت : « عقرب شاه. »
اوکانل تا به حال نام عقرب شاه به گوشش نخورده بود، ولی این طور که این اسم را به زبان می راند، بوی پول می آمد. هر دو با شگفتی به این صحنه خیره شده بودند. اِولین ادامه داد : « می گن که اون یه موجود افسانه ای بوده. تا به حال هیچ اثری ازش یافت نشده، نه آثار و بقایایی، نه نوشته... »
اوکانل کم کم احساس می کرد که این وقایع چندان خوش یمن نیست ک « شاید نمی خواستن کسی پیداش کنه. »
اِولین در حالی که چشمش برق می زد، گفت : « بیا بازش کنیم. »
برای اوکانل این طرز نگاه آشنا بود. روزهایی که خود اشتیاق پولدار شدن داشت، در آینه می دید که چشمانش همین طور برق می زدند. و از این رو می دانست که در چنین مواقعی جز دردسر در انتظار او نیست.
« نمی دونم اِوی، ولی ممکنه گرفتاری درست بشه. »
« این که فقط یه صندوقچه اس. چه گرفتاری ایه؟ »
اوکانل توپید که : « آره، راست می گی، مث اون دفه، این که فقط یه کتابه، چه گرفتاری یی؟ یادته چی شد؟ سوسک های آدم خوار، توفان های مهلک شن، مومیایی هایی که آدما رو تکه پاره می کردن و تبدیل به جادوگرایی می شدن که هیچ کس از پس شون برنمی اومد...همه اینا علامت خطر نیست؟ »
اِولین شانه بالا انداخت و دستی روی صندوقچه کشید و گفت : « عزیزم، تا اینجا اومدیم، دیگه نمی شه جلو نرفت. » اوکانل با خود تأمل کرد : راستی تا چقدر احتمال خطر بود؟ تا به حال چند تا مصرشناس و ماجراجو بعد از گشودن در مقابر و گنجینه ها دچار خشم خدایان شده اند؟ فقط چند نفری. حالا اگر آنها دو دفعه دچار این جور مصایب شده اند، شاید از سر تصادف بود.
عاقبت گفت : « قبول، اما یادت باشه که من ندای عقل ات بودم. » اِولین خندید و میله را از دست اوکانل قاپبد و گفت : « آره، همین یه دفعه. » و مشغول باز کردن صندوقچه شد.
*******
آلکس آن دو دزد مقبره را که مشغول جستوجوی معبد بودند به دقت می پایید. دومی، ژاک، همان که چشمهای بی رحمی داشت انگار که خیلی و مصمم بود، ولی هیچ کدام به عقل شان نمی رسید که در معبد به آن بزرگی او کجا قایم شده است. حالا قلوه سنگ دیگری برداشته بود و منتظر فرصت بود. عاقبت، آن دو پشت شان را کردند و همان موقع آلکس سنگ را شلیک کرد.
سنگ ریزه به سمت هدف پرواز کرد ولی در آخرین لحظه ژاک برگشت و سنگ را درست در یک وجبی پس کلۀ اسپیوی در هوا قاپ زد. ژاک خط سیر سنگ را گرفت و قبل از آنکه آلکس فرصت کند سرش را بدزدد، چشم در چشم او دوخت.
در حالی که ژاک ظفرمندانه لبخند خبیثی می زد و سنگ را در مشت می فشرد، چشمان آلکس از وحشت گشاد شده بود.
ژاک شمشیرش را بلند کرد و گفت : « بسپرش به من. »
*******
اوکانل، اِولین را نگاه می کرد که داشت عرق می ریخت و با صندوقچه کلنجار می رفت. از آنجا که این قبیل کار های زمخت معمولا به عهدۀ اوکانل بود، حالا بدش نمی آمد چند لحظه ای هم اِولین سر این کار عرق بریزد و او تماشا کند. حتی به نظرش رسید که اِولین زیر لبی وحش نثارش کرد. اوکانل همین طوری که بغل یک مومیایی به دیوار تکیه داده بود، خطاب به آن یکی مومیایی بی سر که زمین افتاده بود به شوخی گفت : « جناب، خیلی از کمک شما ممنون. »
و در این ضمن چشم اش به کلید طلای ای افتاد که با زنجیر به گردن مومیایی آویزان بود. اوکانل رو کرد به اِولین و گفت : « خب، چی شد، اِوی؟ »
اِولین با نفس های بریده غر زد که : « ببین، شاید ... من زور تو رو...نداشته باشم... ولی مطمئن ام که ... این لعنتی رو آخرش ... باز می کنم! »
اوکانل در حالی که کلید را از دور گردن مومیایی باز می کرد، گفت : « البته، من هم مطمئن ام بخصوص اگر از این استفاده کنی. »
اِولین با نگاهی که نیمی تشکر و نیمی دلخوری بود به او نگاه کرد و کنار کشید تا اوکانل سر صندوقچه بیاید و کلید را در قفل بچرخاند. کلید خیلی راحت چرخید و قفل و زبانه های کهنه با صدای تق و تق جا به جا شدند. در صندوقچه که بلند شد، هوای چهر هزار سالۀ محبوس در آن با صدای هیس خفیفی در فضای مقبره آزاد شد. درون صندوق، دست بند رویینی که بسیار استادانه کار شده بود بر بستری از پارچه نرم قرار داشت. اِولین از حیرت و هیجان آهی کشید و زمزمه کرد : « دست بند آنوبیس. »
*******
رد که در ابتدای راه مخفی کمین کرده بود، این کلمات جادویی را شنید. بله، آنها دنبال همین بودند و اوکانل ها کار ایشان را چقدر راحت کردند.
هفت تیرش را به سمت اوکانل که پشتش به او بود نشانه رفت. اول شوهر را می کشت و بعد زن اش را.
با چشمی که برای نشانه روی نیمه بسته بود، رد نگاه کرد به زن که خم شد و شیئ طلایی و درخشنده را برداشت. ناگهان در و دیوار به غرش در آمد. جایی در اعماق، در دل معبد انگار سنگ های عظیم جا به جا می شد. زمین زیر پای رد به لرزه در آمد.
رد در حالی که زیر لب به زمین و زمان ناسزا می گفت، هفت تیرش را پایین آورد، برگشت و پا به فرار گذاشت.
*******
اوکانل و اِولین خود را به در و دیواری که به شدت تکان می خورد، چسپانده بودند.
اِولین ناخوداگاه و غریزی دست بند را سر جایش در جعبه گذاشت و در آن را بست.
اوکانل گفت : « انگار یه کم دیر شده، مگه نه؟ »
اِولین صندوقچه را در دست او گذاشت : « بذار تو کوله پشتی ات. »
اوکانل گفت : « من نظر بهتری دارم، چطوره همین جا بذاریم بمونه. »
اِولین پاسخ داد : « دیگه یه کم دیره، مگه نه؟ »
اوکانل صندوقچه را در کوله گذاشت و کوله را پشت انداخت و هر دو پا به فرار گذاشتند.
*******
همین طور که ژاک از داربست بالاتر می رفت، آلکس نیز آهسته عقب می نشست. مردک شمشیرش را به دندان گرفته بود و در حینی که قدم به قدم خود را بالا می کشاند، چشم به آلکس دوخته بود. آلکس می خواست فرار کند، اما به جا؟
« الان ژاک می یاد بالا باهات یه کباب حسابی درست می کنه، پسرجون.»
در همین لحظه، رد دوان دوان سر و کله اش پیدا شد و داد کشید : « یالا بجنبید زودتر از این جهنم دره فرار کنیم! »
اسپیوی گیج شده و نمی فهمید چه خبر است : « چی داری می گی، هنوز پیداش نکردیم! »
رد صبر نکرد که او ادامه دهد : « پیداش کردم، دیگه ول کن! »
و سریع از تالار زد بیرون و اسپیوی هم به دنبال اش. روی داربست، ژاک با غیظ نگاهی به آلکس انداخت و از ستون آهنی به پایین سرید و نرم و آهسته فرود آمد. فقط یک لحظه ایستاد تا با لگد یکی از میله های حائل داربست را واژگون کند و سپس به سرعت از اتاق زد به چاک.
ناگهان، داربست شروع به فروریختن کرد. آلکس آن بالا نومیدانه در هوا چنگ می انداخت تا تعادل را حفظ کند. داربست یک ور شد و به ستون عظیمی اصابت کرد. همان طور که تخته ها یکی یکی از زیر پایش خالی می شد. آلکس دست انداخت و از ترس جان به ستون چسبید. داربست با صدای بلندی روی زمین داغان شد و ابری از غبار به هوا بلند کرد. آلکس در تمامی مدت چشم ها را بسته بود و دندان ها را به سختی روی هم می فشرد. سر و صدا که خوابید آلکس متوجه شد آسیبی ندیده است. آلکس به پایین سرید و شگفت زده بود که سالم مانده. اما آن تکان و ضربۀ سخت برای ستون مافوق تحمل بود. ستون به آن عظمت کج شد و افتاد و به ستون بغلی خورد و این یکی به بعدی و آلکس نگاه می کرد که سنگ های عظیم چه طور مثل دومینوهای غول آسا یکی یکی می افتاد و معبد قدیمی نابود می شد.
*******
درست در لحظه ای که اوکانل و اِولین از آن اتاق مخفی فرار کردند، سیل عظیم آب به درون اتاق سرازیر شد و سر راهشان به یک باره فوارۀ عظیمی جهید کرد و مسیر فرار را مسدود کرد. اوکانل به چپ و راست نگاه انداخت و تونلی را تشخیص داد. دست اِولین را گرفت و به سمت آن دویدند.پنج شش متری بیشتر نرفته بودند که به بن بست رسیدند. اوکانل گفت : « دفعۀ بعد راه رو تو انتخاب کن. » و آمدند که برگردند، ولی راه اینک راهرو را پر کرده بود. موج آب به ضرب به ایشان اصابت کرد و چیزی نمانده بود که پرتشان کند. به هر زحمتی بود سرشان را بالا نگه داشتند ولی طولی نکشید که آب تا سقف رسید و از سرشان گذشت.
اوکانل درون آب گل آلود تیره رنگ سعی کرد اطراف اش را ببیند. فکر کرد : حتماً راهی به خارج وجود داشت؛ اگر آدم تلاش اش را بکنه، حتماً راهی را پیدا خواهد کرد.
اما جز دیوار بن بستی که به آن برخورده بودند، چیز دیگری نمی دید. هیچ جا که بشود به سمت آن شنا کرد پیدا نبود.اوکانل، اِولین را به سمت خود کشید و او را به سمت خود چسباند تا دم آخری با هم بمیرند.
*******
آلکس نگاه می کرد که چطور ستون ها یکی پس از دیگر به هم می خوردند. بالاخره آخرین ستون زیر ضربۀ برخورد ستون قبلی به شدت لرزید و لحظاتی چند، در حالی که تلو تلو می خورد و انگار نمی خواست بیفتد، خود را سر پا نگه داشت. ولی عاقبت مثل غول عظیمی که وا برود یک وری شد و (دق!) با صدای بسیار بلندی به دیوار خورد و سنگ های پنج شش تنی دیوار را فرو ریخت.
جریان خروش آب سیل آسا در مقابل چشمان بهت زده آلکس از حفره ای که در دیوار باز شده بود، بیرون جهید. دو پیکر آدمی همراه آب به بیرون پرتاب شدند و تقریباً ت نزدیکی پای آلکس رسیدند.
پدر و مادرش کاملا خیس آب، بهت زده و بی آنکه قادر به ادای کلمه ای باشند، سربالا کرده او را نگاه می کردند.
آلکس آب دهانش را قورت داد و با تته پته گفت : «اوم...مامان جون...بابا...به خدا تقصیر من نبود! » 
|
مصاحبه مجله Creme با اما واتسون: این مطلب از جادوگران |
............................................................
اینم یه عکس جالب

.............................................................
اینم از آهنگ امروز
آهنگي از حميد سلمان نژاد به نام در خيابان
دانلود آهنگ ::در خیابان::
راستی آهنگهایی رو که دوست میدارید و ندارید و دوست دارید توی وبلاگ بگذارم بگید داشته باشم براتون میگذارم البته آهنگهای ایرانی ( دیوونه با تو بودم )
داستان نفرین عقرب شاه : بازگشت پادشاه
فصل دوم
اِولین اوکانل مقابل دری ایستاده بود و با دقت گرد و خاک ایام را از نقش دو شاهزاده خانم مصری که مشغول جنگ تن به تن بودند، پاک می کرد. برای چنان عصری از تاریخ، این صحنه غریب به نظر می رسید، با این حال اِولین احساس می کرد که این نقشه چقدر برایش آشناست. البته بعید نبود چنین نقشی را در عکسی دیده یا راجع به آن در جایی خوانده باشد، و این امر با توجه به این شگفتی او راجع به مصر و هر چیز مصری به ایام دختر اش بر می گشت، چندان نا ممکن نبود.
البته این زنی که اینک مقابل این در بسته مشغول کار بود، از آن دختر که اولین بار مجذوب دنیای شگفت فراعنه شده بود، بسیار فاصله داشت. اِولین اوکانل بیش از ده سال از عمر خود را صرف کشف اسرار این سرزمین کرده بود، بی آن که لحظه ای در این مورد احساس پشیمانی کند و در این لحظه که مقابل نقش این دو شاهزاده خانم مصر ایستاده بود، با سر وضعی که داشت، به خوبی می توانست یکی از آن ها باشد؛ از مدت ها قبل لباس های خاکی به خصوص انگلیسی و کلاه لبه بلند جهانگردی را کنار گذاشته و پوشاکی که بیشتر مناسب آب و هوای منطقه بود، می پوشی. آن پیراهن کتان نازک شاید چندان به مذاق انگلیسی ها خوش نمی آمد، ولی در آن گرمای شمال آفریقا برای اِولین مناسب تر بود.
اِولین که غرق این افکار بود، متوجه مار سیاهی که آرام آرام روی شن ها می خزید، شد تا لحظه ای که مار روی پای او رسید. اِولین پایین را نگاه کرد و بی درنگ نوع مار را که از مهلک ترین گونه های سمی مصری بود، تشخیص داد. چینی به پیشانی انداخت و با تندی گفت : « گم شو! » و با یک لگد افعی را به هوا پرتاب کرد.
اوکانل در این لحظه وارد اتاق شده بود و همین قدر فرصت کرد که سرش را در آخرین دم بدزدد. مار از بالای سر او گذشت و به دیوار پشتی خورد.
اوکانل قد راست کرد و گفت : « مار بازی ات خوب شده. »
اِولین لبخندی زد و گفت : « آلکس چی می خواست؟ »
شوهرش جواب داد : « می خواست چیزی رو نشون من بده. »و آمد روبروی در بسته و لحظه ای دست ها را به هم مالید و آن را ورانداز کرد. آن گاه با قاطعیت جراحی که در اتاق عمل از پرستار وسیله می خواهد، دستش را بلند کرد و گفت : « کانگ. »
اِولین کلنگ مخصوص سنگ را در کف دست او گذاشت. اوکانل با دقت فراوان ضربه ای کوچک به جرز در زد تا اینکه چند تکه ریز از سنگ جدا شد.
اوکانل با حالت شوخی و جدی گفت : « سوهان. »
اِولین سوهان را داد و اوکانل با دقت لبه سنگ را صاف کرد. سپس گفت : « قلم. » و با ظرافت و احتیاط تمام آن را لای جرز جا داد.
اِولین در کنار او غر زد که : « این طوری تا ابد هم به جایی نمی رسیم! » و در حالی که دیلم گنده ای را به دست وی می داد، افزود : « خیلی خب، به سبک تو کار کنیم. »
اوکانل پوزخندی زد و دیلم را درون جرز گذاشت و تکان داد. بنگ! در با صدای بلندی به زمین افتاد.
اتاقک پشت در پر از رطیل و عقرب و مار بود : نگهبانان و همدم های مومیایی که قرن ها در این مکان خفته بودند.اِولین وارد اتاق شد و به چیز های خوفناکی که با چنان حالتی نگاه کرد که آثار زیبای هنری اند و با لحنی که در آن هم ترس بود و هم اشتیاق گفت : « از وقتی اون خواب رو دیدم، فقط راجع به اینجا فکر می کنم. :
اوکانل چینی بر بینی اش انداخت : « ولی خواب من اصلاً این شکلی نیست. »
اِولین ادامه داد : « احساس می کنم قبلاً اینجا بوده ام ... اصلاً می دونم که قبلاً این جا بوده ام. »
اوکانل نگاه شکاکی به او انداخت و بعد دور و بر اتاق را نگاه کرد و گفت : « هی، اِوی، هیچ دوست ندارم تو ذوق ات بزنم، ولی هیچ کس اینجا نبوده. حداقل در این سه چهار هزار سال اخیر. »
اِولین میله یک جا مشعلی را که به دیوار نصب بود، گرفت و به شدت پایین کشید. ناگهان دالان مخفی ای ظاهر شد. لبخندی زد و با خود گفت : « پس چه جوره که می دونم چطور و کجا باید بروم؟ »
....................................................................
اینم یک عکس جالب

آهنگ نگاه بی ریا از حامد هاکان با دو کیفیت
دانلود آهنگ ۱۲۸
دانلود آهنگ ۶۴
![]()
![]()
![]()
در ضمن جواب نظرها رو هم ![]()
............................................................
آلبوم جدید و زیبای محسن چاووشی به نام متاسفم با دو کیفیت
MP3 128
WMA 64
.................................................
یه مطلب دیگه همۀ این آدرس ها مال وبلاگ مرگخوران هست
نفرین عقرب شاه : بازگشت مومیایی
نویسنده : جان ریتمن ( براساس فیلمنامه ی استیون سامرز )
مترجم : سعید خاموش
مقدمه
مصر : چهار هزار سال قبل از میلاد
مرد به زحمت خود را به بالای تپۀ شنی کشاند؛ در پس او صف درازی از کشته های دشمن بر زمینی که از خون خود او رنگین شده بود، به چشم می خورد.
او که زمانی نام اش لرزه بر پشت دشمنان می افکند، اینک از شدت درد زخمی که به پهلو داشت، به زانو در آمد. درون سرش انگار آتشی شعله ور بود و استخوان سفید جمجمه اش برق می زد. سال ها قبل، در سرزمین اجدادی اش، آکاد، مطابق سنتی قدیمی، پوست سر او را برداشته بودند و اینک استخوان برهنۀ جمجمه اش ترس به دل ها می افکند. اما شکستی که از دشمن خورده بود، صدها برابر بیشتر از درد زخم شمشیر آزارش می داد. سرش را عقب گرفت و از خشمی که جان اش را می خورد، به سوی آفتاب و آسمان نعره زد : « من ام عقرب شاه! آن کس که مرا شکست دهد از مادر نزاده! »
صدایی در پاسخ گفت : « مرگ تو فرا رسیده.»
عقرب شاه به یک جست از جا برخاست و چرخید و رو در روی یک جنگجوی تبسی قرار گرفت. در این یک ساعت با ده ها تن از آن ها مصاف داده بود. یک سال قبل، شاه عقرب از آکاد، در شرق مصر، به این سرزمین هجوم آورده بود. و یک هفته پیش، سپاه خود را که ده هزار مرد سلحشور بودند، از میان صحرای خشک و بی آب و علف به سوی تبس، شهری مصری برج و باروهای مستحکم به قصد تسخیر آن، هدایت کرده بود.
و دیروز، در کمال ناباوری، دیده بود که چگونه مردان دلاورش در دامی که مصریان به نیرنگ چیده بودند، گرفتار آمدند و تا آخرین تن به قتل رسیده بودند. عقرب شاه یک تنه به صف دشمن زده و راه خود را از میان خون و شمشیر گشوده بود و به سوی صحرای « احمشیر » گریخته بود.
اما مصریان او را تعقیب کرده بودند. از سالی که وی به سرزمین ایشان حمله کرده بود تا به حال هزاران مصری به دست او به خاک افتاده بودند و اینک مصریان آرام نمی گرفتند مگر زمانی که وی را زنده به چنگ آورند و به سخت ترین عذاب بکشند. یک شبانه روز بود که پادشاه جنگجو بی آنکه چشم خواب برهم نهد در جنگ و گریزی بی امان بود. شش بار سربازان تبسی که بیابیان را وجب به وجب در پی او می گشتند به وی رسیدند و هر شش بار آنان را به خاک و خون کشید و اینک سربازی دیگر تیغ بر کف روبروی او بود.
جنگجوی مجروح، بی آنکه کمترین هراسی به دل راه دهد، پوزخندی بر لب نعره زد : « سگ مصری! بیا تا به دَرَک واصل ات کنم! »
سرباز مصری حمله کرد. شاه عقرب غرید و شمشیرش را بالا برد و به ضرب فرود آورد. در این لحظه دست بند زرینش به شکل عقرب که بر مچ دست داشت، در آفتاب برقی زد و لحظه ای بعد لاشۀ سرباز مصری در پیش پای او بر خاک افتاده بود.
اما شاه عقرب وقت چشیدن لذت انتقام نداشت. صدایی از دور او را به خود آورد : « اوناهاش! »
جنگجوی خوفناک نگاه از کشته بر گرفت و به جهت صدا خیره شد : « ده ها ارابۀ جنگی غرش کنان از بالای تپۀ شنی روبرو به سوی او می شتافتند.» حالا نه با یک تن، که با لشکری تمام عیار روبرو بود.
شاه عقرب در منتهای خشم فریاد کشید : « هیچ کس قادر نخواهد بود مرا شکست دهد!» و به اطراف نگاهی انداخت. اما هیچ راه گریزی به چشم نمی خورد.آن وقت، در حالی که ارابه ها هر دم نزدیک تر می شدند، باز سر به روی آسمان کرد، خطاب به خدای قدرتمند مردگان چنین گفت : « آفوبیس! آفوبیس! گوش کن چه می گویم! به من سپاهی ببخش تا دشمنانم را نابود کنم...و من در عوض هرمی از طلا برایت به پا می کنم...روح خود را به تو می بخشم!»
کلمات از دهان او بر می جست و در خالی بی کران صحرا گم می شد؛ گویی که دعای او بی جواب مانده بود.
لحظه ای بعد احساس کرد چیزی بر پایش می خزد. جنگجوی بی باک نظری به پایین افکند و عقرب کوچک مرگ باری را دید که بر صندل او راه می رود.فریادی خبیثانه کشید و به چشم به هم زدنی عقرب را قاپید. عقرب دست او را نیش زد. شاه احساس کرد که زهر در خون اش جریان می یابد، اما به جای آنکه او را بکشد، انگار از نیروی تازه ای سرشار می شود.
شاه عقرب خنده ای ظفرمندانه از سر داد و عقرب را به دهان افکند و جوید. لحظه ای بعد، صحرا ناپدید شد و درختان سرسبز و گیاهان خرم از خاک سر بر آورد و واحدای پهناور معجزه آسا انگار از زمین رویید. و سایۀ درختان اشکالی تیره و دهشتناک پا به جهان نهاد : صدها و صدها جنگجوی هیولاگونه با چهره هایی به سان سگان درنده. مخلوقاتی شیطانی سرشار از نیروی لایزال خدای مرگ. و همه یک صدا چنان فریاد جنگ سر دادند که زمین و آسمان به لرزه در آمد.
شاه عقرب خنده ای سبعانه تر از قبل سر داد : اینک لشکری در اختیار داشت!
تا سالی پس از آن، شاه عقرب سرزمین مصر را در نوردید و هر که را جرأت مقابله می کرد از بل تیغ گذراند و جوی ها از خون جاری ساخت و عاقبت در به همراه جنگجویان شیطانی خویش به تبس ــ شهری که نخستین بار طعم تلخ شکست را به او چشانده بود ــ باز گشت و آنجا را با خاک یکسان کرد و جنبنده ای باقی نگذاشت.
شاه عقرب بر بالای ویرانه های شهر ایستاده بود و با لذت دود آتش خشم خویش را فرو می داد. ناگهان شبحی تیره بر بالای سرش سایه افکند. صورت سگ وار شبح، پیچیده در آتش و دود، با پوزخندی شریرانه چنان نگاهی داشت که مو بر اندام بیننده سیخ می شد.
شاه عقرب گفت : « آفوبیس. »
سگ ــ هیولا به صدا در آمد : « آمده ام تا دستمزدم را بگیرم. »شاه عقرب سر خم کرد : « بله. روح من. » و با دست، لشکری که گوش به فرمان ایستاده بود، نشان داد و گفت : « این جنگجویان چه ؟ »
« این ها به اعماق خاک بر می گردند تا بار دیگر مرا خوانده شوند. و تو... تو با من خواهی آمد و تا زمانی که دوباره زنده شوی به انتظار خواهی ماند.»
با این کلمات، شاه عقرب احساس کرد که پنجه ای سرد قلبش را فشرد؛ روح ار کالبدش خارج گردید و دیگر چیزی نفهمید.
فصل اول : مصر ــ 1933
این بنا بیش از پنج هزار سال از این، به عنوان مکانی مذهبی شناخته شده بود و از آن پس بسیار جنگ ها، طغیان ها دست تطاول زمانه را پشت سر نهاده بود. دیوار ها سنگ هایی بود هر کدام به وزن شش تن که بی کمک چرخ و ابزار بر هم نهاده بودند و محصور درون این دیوار ها ستون های عظیمی بود که تا ده متر ارتفاع داشتند و سقف بلند معبد بر سر آنها بود. زیر معبد هزارتویی از مقبره ها نهفته بود که دنیایی اسرار آمیز در خود داشت. در تاریکی این مقابر، تاریخ تمدن کهن به آرامی سوسو می زد، انگار که خاطرات آن جهان گذشته در آنجا مدفون است.
ریک اوکانل، ماجراجوی کهنه کار، که در میان این شکوه و عظمت قدم می زد، با خو اندیشید : « این معبد های مصری هم بعد از مدتی همه مثل هم به نظر می رسند » و خمیازه ای کشید. اینک ده سال از زمانی که اوکانل نخستین ماجرای پر خطر را در سرزمین فراعنه به سلامت از سر گذرانده بود، می گذشت.آن ماجرا، اولین و آخرین ماجرای او بود. در حالی که اغلب باستان شناسان جدید و جستجوگران گنج « مصر باستان » را از طریق آثار باستانی و بقایای به جا مانده می شناختند، اوکانل اما این سرنوشت را با گوشت و پوست لمس کرده و تا پای مرگ رفته بود. ده سال قبل، او و تنی چند از دیگر ماجراجویان ندانسته یک مومیایی باستانی، مردی به نام ایمهوتپ، را که در بند طلسم نفرین جاودانی بود، به زندگی باز گردانده بودند. البته، عاقبت ایمهوتپ مهار شده بود، ولی به قیمت کشاندن جهان بر لبۀ پرتگاه نابودی. و چیزی نمانده بود که در این ماجرا قربانی شود. (evelin) تنها عشق زندگی اش، اِولین
چنین ماجرایی هر شخص عادی را بر آن می داشت که دست از این قبیل ماجراجویی شسته و به سراغ سرگرمی کم خطری، مثلاً جمع آوری دینامیت یا گاو بازی برود. اما اوکانل چنین شخصی نبود. در عوض، با اِولین ازدواج کرده و در پی او و شیفتگی خویش به مصر کهن، به سرزمین صحرا های مرموز، بازگشته بود. آن دو در عرض این ده سال اخیر بین خانۀ خود در لندن و ویرانه های مصر در رفت و آمد بودند و در جستجوی استخوان مرده ها خود را از پا می انداختند. اما خستگی چیزی نبود که اوکانل را از راهی که می رفت برگرداند.هرازگاهی تکه ای طلا یا قطعه ای با ارزش کشف می کردند و همین باعث می شد که مدتها گرمای جان فرسا و بوی تند صمغ و مومیا را فراموش کند. گذشته از همه، در این ویرانه های قدیمی چیزی نهفته بود که انگار او را به خود می خواند. صدای ضعیف پا روی شن ها به گوشش رسید. اوکانل برگشت و تسمه قاب تپانچه اش را که به کمر داشت شل کرد و با سهولتی که نشان از کار آزمودگی داشت،جفت رولورها را بیرون کشید. لوله رولورها به سمت چهر پسرک هشت ساله ای نشانه رفته بود.
« بابا جون!»
« آلکس! »
اوکانل انگشت از ماشه برداشت و با حالت عصبی اسلحه را چرخاند و به یک حرکت در جلدش گذاشت.
پسر، در حالی که تصویر لوله های نشانه رفتۀ اسلحه جلوی چشمش بود، نگاهی زیر چشمی به قاب چرمی آن انداخت و آب دهانش را فرو داد : « نزدیک بود زهره ترک بشم! » اوکانل سری تکان داد و گفت : « انگار بهت گفته بودم همان بالا تو تالار معبد بمونی ! »
« آخه، بابا...»
« آخه نداره، آلکس. این پایین خطرناکه. مخصوصاً برای بچه هایی که یواشکی سراغ من می آن».
آلکس گفت : « آخه، اون خالکوبی پشت دست ات رو یه جایی دیدم! » و اشاره کرد به دست پدرش. خالکوبی نقش قطب نمایی که عقربه آن سمت پایین را نشان می داد و بر فراز آن عقابی با بال های گشوده مجموعاً به شکل هرمی بود، و در مرکز چشم گشاد، هوروس، خدای آفتاب، قرار داشت.
اوکانل که منظور وی را در نیافته بود، گفت : « چی؟ »
آلکس گفت : « می گم خالکوبی تو رو اون بالا دیدم کنار در ورودی نقشی یه که درست شبیه اینه، با همین هرم و چشم و چیزای دیگه.»
اوکانل سری تکان داد و گفت : « خوب، فهمیدم. این نشون می ده که مصری ها این قدر عقل شون می رسیده که بجای نقش و نگار کشیدن روی پوست خودشون، روی دیوار ها نقاشی کنن. » خستگی انگشتانش را در کرد و برای ده هزارمین بار به خالکوبی نگاه کرد. از زمانی که کودک بود آن را داشت، کی و چه طور خالکوبی شده بود به یاد نمی آورد. خاطرۀ دوری از یتیم خانه و صورت های پیری که او را نگاه می کردند، یادش می آمد.سپس پرورشگاه و مدرسه و تمام این خاطرات بچگی را پشت سر نهاده بود. به نقش پشت دستش کم کم عادت کرده و کم کم برایش چیزی شد که در حکم سایر زخم و خراش های یادگار دوران بچگی اش. اما این اواخر، ناخودآگاه، اغلب به یاد آن می افتاد؛ او این امر را به حساب سال های عمر و پا به سن گذاشتن می گذاشت، هر چند که نه رفتارش به سالمندان می رفت و نه کسی می توانست او را متهم به به سن کمال کند.اوکانل نظر از خالکوبی دست برگرفت و گفت : « خیلی خب، چند دقیقۀ دیگر میام بالا ببینم فعلاً تو برگرد. »
« آخه... »
« آخه نداره، برگرد تو معبد، پسر گنده. »
لب و لوچه آلکس آویزان شد : « برگردم چه کار کنم؟ »
پدر غرید : « چه می دونم! منو زهره ترک کن! »
...............................................................
امروز برای تنوع بیشتر یه آلبوم کامل
آلبوم جديد دی جی علي گاتور (با دو کيفيت)
کیفیت ۱۲۸
---------------
-------------------------
کیفیت ۶۴
-------------
این مطلب از جادوگران
چندتا فرضیه داشتم که به نظرم درست اومد.امیدوارم به نظر شماهم باشه.
1-ر.ا.ب کیست؟
من مطمئنم که ریگلوس بلک نیست. چرا؟
همانطور که سیریوس در کتاب محفل ققنوس میگوید، او پسری لوس بوده که مانند پدر و مادرش افتخار جنون آمیزی به اصل و نصب خود داشته است؛ و همانطور که دیدیم ولدمورت در غاری که به قاب اویز ختم میشود تله های زیادی گذاشته که تنها یک جادوگر قدرتمند در حد خود او میتواند از آن غار رد شود. همچنین، همچنین دوزخیها را به نگهبانی گمارده است. ریگلوس حتما نمیتوانسته باشد، بنابراین باید به دنبال یک جادوگر قدرتمند باشیم. جادوگران قدرتمند و معروف در عصر حاضر کتاب اینها هستند:
1- آلبوس دامبلدور
2- روفس اسکریم جیور
3- نیکلاس فلامل
4- گیلدروی لاکهارت
5-مودی
6- پدر و مادر هری
7-اسنیپ(که معروف نیست اما قدرتمند است)
8- لوپین و یا سیریوس
خوب، دامبلدور نمیتوانسته باشد. یه فرض هست که طلسم اسنیپ به جان پیچ خورده و دامبلدور عوض اینکه بمیره از فشار میفته پایین و در اثر سقوط و همچنین ضعیف بودن میمیرد ولی قبل از آن فرصت داشته که آن کاغذ را بنویسد. اما به نظر من کلا غلط است. دامبلدور اگر فرصتی داشت، برای هری یک نامه مینوشت و آنرا طوری طلسم میکرد که فقط هری بتواند آنرا بخواند(پایین ترم بخونین)
نیکلاس فلامل هم هی اطلاعاتی در موردش نیست که حرفی بزنم، اما اینم فرضیه ی مهمیه.
لاکهارت هم که بیلیاقت بوده و اسکریم جیور نیز فقط آدم باسیاستی بوده، اما دو حرف اول اسمش با ر.ا.ب میخواند، پس امکان اینکه او باشد نیز هست.
مودی هم آدمی نیست که کاری بکند و نگوید.
پدر و مادر هری هم مسلما نبوده اند.
اما امکان این که ر.ا.ب همان اسنیپ باشد بسیار زیاد است، اما چون حروف اول اسمش ر.ا.ب نیست، بهش نمیپردازم.
لوپین و سیریوس نیز اگر بودند، حتما دامبلدور خاطره ی آنها را نیز نشان میداد.
اما فقط یک جادوگر قدرتمند میماند، که آن کوییرل است.
اگر توجه کرده باشید، هاگرید به هری میگوید که او سفر بسیار کرده استو تجربه زیاد دارد و جادوگر لایقیست(س.ج)، همچنین یکجا نیز میگوید که در جنگل آلبانی، درست مانند ولدمورت، به سر برده است. ولدمورت نیز میگوید انجا با و برخورده است. بنابراین امکان دارد کوییرل جان پیچ داشته، بعد ازاینکه در زیرزمین میمیرد روحش به جسمش بازمیگردد و چون که حتما زمانی که ولدمورت از جسم او استفاده میکرده کمی از رمز و راز او را در یافته، به دنبال تنها چیزی که فکر میکرده ولدمورت آن را جان پیچ خود کرده است، قاب آویز اسلیترین میرود و آنرا برمیدارد و از بین میبرد. وی در همان جا که به مرگ خود توسط دوزخیان اطمینان داشته، آن کاغذ را مینویسد و درون قاب آویز تقلبی خود قرار میدهد، قدح معجون را پر میکند و حتما دوباره به دست دوزخیان کشته میشود.
پس اماکن دارد ر.ا.ب کلمه رمزی بین ایندو بوده باشد که ولدمورت یاد کوییرل می افتد، نه اسم یک آدم.
2- کدام جان پیچ
یک چیز دیگرهم هست و آن این است که روح فعلی ولدمورت در کدام جان پیچ بوده؟
دامبلدور به هری نگفته، در حالی که این موضوع بسیار مهمی است. جان پیچ مورد استعمال ولدمورت هرکدام از جان پیچها میتوانسته باشد، مخصوصا انگشتر. اینجا یک سوال پیش می آید که آیا جان پیچها بعد از اینکه روح خود را آزاد کردند، از بین خواهند رفت؟
3- یک چیز باحال
و آن این است که چرا ولدمورت به لیلی بعد از کشتن جیمز اجازه ی رفتن داد؟ لیلی بیدفاع بوده و ولدمورت میتوانسته به راحتی او را بکشد و جان پیچ بیشتری درست کند. پس چرا این کار را نکرده؟ آیا لیلی با او نسبتی داشته؟ من نمیگم، اما حتما بگردید و پیدا کنید....یکم میفهمید
................................................................
اینم از کتاب امروز
|
|
|
|
|
کتاب سیامک: تهران پاییز 1378
…………………………………….
اینم از آهنگ امروزفرهنگ رضایی Didar کیفیت ۱۲۸ Didar کیفیت ۶۴
|
|
|
از دوستانی که می تونن وبلاگ رو آپ کنن تقاضا دارم قبل از آپ کردن با من هماهنگ کنند با تشکر
این مطلب از جادوگران
نحوه نگارش کتاب 7 برای خیلی ها مثل من سوال شده . همونطور که اطلاع داریدخیلی از اتفاقاتی که در شاهزاده نیمه خالص به وجود اومده ( مثل مرگ دامبلدور ) نوشتن کتاب 7 رو بری رولینگ خیلی سخت تر کرده .
من قصد دارم که با توجه به شواهد موجود به نتایجی در این زمینه برسم . چیزی که در ادامه مشاهده میکنید حدس های من در رابطه با نحوه نگارش _ و اتفاق های کلی که امکان داره توی کتاب 7 اتفاق بیفته_ هست . امیدوارم لذت ببرید
:
کتاب شش شوک بزرگی برای طرفداران هری پاتر بود . هم از لحاظ مرگ دامبلدور و هم از لحاظ هورکراکس ها . رولینگ از ابتدای کتاب دامبلدور رو به صورت آدمی به ما معرفی کرد که هوش خیلی بالایی داره و کارهاش رد خور نداره . و رولینگ در نوشتن کتاب هاش از این هوش و ذکاوت استفاده های زیادی کرده . در واقع چیزهایی رو که اصلا برای خواننده قابل درک نبوده رو با دامبلدور و هوشش توجیح کرده و خیلی از چیزاهایی رو که می خواسته به خواننده بگه با تضمین دامبلدور گفته .
راه دوری نمیریم، اواخر کتاب 6 وقتی که همراه هری برای بدست آوردن گنجینه اسلایترین به اون دریاچه درون غار رفت . توی کت خود من یکی نمی رفت که به همین سادگی فهمیدن که باید خون بپردازن تا بتونن داخل شن و داستان قایق زیر آب و زنجیز و .... . همه اینها امکان پذیز شد به علم اینکه دامبلدور جادوگر ماهریه .
از طرف دیگه قضیه هورکراکس واقعا چیزی نبود که بخواد بعد از گذشت 5 تا از این سری کتاب ها مطرح بشه ( البته شاید دلیلش این باشه کههمون ابتدا به فکرش نرسیده بود ! ) . هدف اول و آخر هری توی همه این کتاب ها چیزیه که پیشگویی گفته ( که البته متوجه شدیم که پیشگویی تاثیری در این قضیه نداره ) : از بین بردن ولدمورت . از نظر من این به یکنواختی و معقولیت کتاب لطمه وارد می کنه که انقدر دیر قضیه هورکراکس ها به هری گفته میشه .
با قضیه سن قانونی موافقم اما انگار رولینگ این رو از یاد برده که هری از ابتدای کتاب در گیر این مسائل بود . انگار از یاد برده که هری با باسیلیک و تام ریدل رو به رو شد، از یاد برده که هری در سه جادوگر شرکت کرده و ... .
در واقع رولینگ راه هزار شبه رو یک شبه بره و موضوع هورکراکس رو در یک جلد سر و تهشو هم بیاره . و فکر کنم رولینگ که متوجه این قضیه میشه سعی میکنه که چندتا از هورکراکس ها رو نابود کنه . یکی خود دامبلدور، یکی هری ( قضیه هورکراس بودن دفترچه خاطرات ریدل خیلی کلک قشنی بود ) و یکی دیگه توسط آر.ای.بی .
با توجه به نوشته های بالا : از نظر من کتاب هفت از هر جهت مثل یک فیلم هندی می مونه . البته منظورم از فیلم هندی پایان خوششون نیست ! بلکه نحوه اتفاق افتادن حوادثه که خیلی بچه گانه و کشکی پشت سر هم ردیف میشن !
بذارید یک مثال نزدیک تر به مقصودم بزنم . در کتاب جستجوری دلتورا وقتی که کمربند به دست اربابت تاریکی میفته هر کدوم از سنگ های جادویی رو توسط یک اژدها به یک جای غیر قابل دسترس می برن .
و بعد لیف به دنبال پیدا کردن این سنگ ها برای تکمیل قدرت از دست رفته ی شهر دلتورا میره .
اول خواننده فکر میکنه که وای ! حالا چقدر درد سر داره که ببینن هر کدوم از این سنگ ها کجا مخفی شدن . اما بعدش پدر لیف میگه که ما این اژدها ها رو دیدم که به فلان سمت رفتن برای همین یاقوت سرخ در فلان جا قایم شده .
فکر می کنم که با توجه به داستان هایی که درکتاب 6 بوجود اومده، کتاب هفت یه همچین حالتی داره ( من اصلا قصد ندارم بگم که در جستجوی دلتورا کتابیه که سطحش پایینه . نه ؛ در جستجوی دلتورا از ابتدا یه همچین حالتی داشته ولی هری پاتر نه ) . در حالی که ما سه هورکراکس دیگه و خودت ولدمورتو داریم . همچنین دامبلدوری نداریم که بتونه به هری کمک کنه . شاید شاهد یک جهش به چند سال بعد کتاب 6 بزنیم . یعنی اگه هری به هاگوارتز نره ممکنه این اتفاق بیفته که رولینگ داستان رو به چند سال ببره، وقتی که هری کمی یا خیلی بزرگتر شده و محل هورکراکس ها رو پیدا کرده و در حال از بین بردنشونه .
اگر که اینجوری از آب در نیاد، شاید کتاب هفت کتاب پایانی نباشه . ممکنه کتاب هشتی هم در کار باشه . درسته که رولینگ خودش این رو گفته که 7 تا بیشتر نیست، اما همه ما ذهنیتمون اینه که هری هفت سال در هاگوارتز میمونه و واسه همین هفت تا کتاب بیشتر وجود نخواهد داشت . اما اگه هری در هاگوارتز نباشه باز هم این اتفاق میفته ؟
شاید با کش دادن کتاب به این نحو شاهد نوشته معقول تری باشیم .
این نوشته تمام فرضیات من بود و امیدوارم که رولینگ راهی به غیر از این دوتا پیدا کنه و کتاب خوبی در پیش رو داشته باشیم .
................................................................
اینم از یه داستان دیگه دوست داری دانلود کن وبخون
دانلود كتاب بابا لنگ دراز (جين وبستر)
................................................................
و بخش آهنگ روز
آهنگ جدید و زیبای پارسا چیلیک به نام همدم بی کسی ها
سلام خوبید؟؟؟
آره آره درست می بینید خودم هستم .
من تا چند روز دیگه نت نمیام برای همین اومدم این روزهای آخری در کنار شما دوستان خوب باشم برای همین تا ۱۷ شهریور هر روز آپ می کنم .
خوب خدمت دوستان بگم که امروز داستان مقاله نظریه مداحی(جدیده) جملات زیبا و جواب به جغد ها رو در برنامه ام دارم
داستان:
اسم داستان هری پاتر و انتقام نهایی هست که ۱۰ فصل اولش رو براتون آماده کردم و می تونید از اینجا دانلودش کنید. منبع داستان هم جادوگرانه.
مقاله:
مقاله در باره هاگرید هستش که می تونید این مقاله رو از اینجا دانلود کنید منبع هم جادوگران.
نظریه:
این نظزیه در باره ی همدست بودن مالفوی با دامبلدوره....... من که فکر نمی کنم حالا شما خودتون بخونید بگید نظرتون چیه!!! این نظریه را از اینجا دانلود کنید.
منبع این نظریه جادوگرانه .
مداحی:
یک مداحی قشنگ از عبدالرضا هلالی گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد (البته من از هلالی خوشم نمیاد) می تونید از اینجا دانلودش کنید (حمید جان حاشو ببر)
جملات زیبا که همه حدیثه:
پیامبر اکرم(ص):استوارترین كارها سه چیز است: یاد خداوند در همه حال، و رعایت انصاف به ضرر خویش و تقسیم مال با برادر دینی .
امام باقر(ع):خدا رحمت کند بنده ای را که علم را زنده می کند.
پیامبر اکرم(ص):تاجر درستكار راستگوی مسلمان، روز رستاخیز با شهیدان است.
جواب جغد هارو انشاالله تا ساعت ۱۱ -۱۲ شب میدم (به صورت پی دی اف میگذارم که حجمی نگیره)
خدانگهدار.یک مطلب از جادوگران نمیدونم چقدر جدید باشه ولی خوب شاید نباشه ![]()
" تئوري هايي درباره ي نام كتاب 7 " !
بياييد نام كتاب ها رو يه بار مرور كنيم ...
" هري پاتر و سنگ جادو " ( سنگ جادو = شيء )
" هري پاتر و تالار اسرار " ( تالار اسرار = مكان )
" هري پاتر و زنداني آزكابان " ( زنداني آزكابان = شخص )
" هري پاتر و جام آتش " ( جام آتش = شيء )
" هري پاتر و محفل ققنوس " ( محفل ققنوس = مكان )
" هري پاتر و شاهزاده ي دورگه " ( شاهزاده ي دورگه = شخص )
خب من به شخصه حس مي كنم اين سيكل اسم ها ( شيء – مكان – شخص ) نمي تونه اتفاقي باشه .. مهم ترين دليل كه ميشه براي اثبات اين مسئله آورد نام بي ربط كتاب چهارم يعني جام آتشه .. جام آتشي كه شي مهمي در كتاب بشمار نمياد ( برعكس سنگ جادو در كتاب اول يا نام هاي ديگر كتاب ها كه مهم ترين مسئله كتاب بودند و كتاب بر اساس اون ها بود، مثلا كتاب يك با نام سنگ جادو قسمت اعظميش درباره ي يافتن اين سنگ توسط بچه ها بود و همينطور ديگر كتاب ها !! )
ساده تر بگم .. اگه كتاب چهار رو بدون اسم در اختيار شما ميگذاشتن آيا باز هم نام جام آتش رو بره اون انتخاب مي كرديد ؟ !
( من كه اين كار رو نمي كردم ! ) ..
اسم هايي مثل بازگشت سياهي – خادم وفادار و ... مي تونست درصد احتمال بيشتري براي انتخاب شماها باشه !!
بگذريم ... فرض مي كنيم اين سيكل كاملا آگاهانه اي از طرف جي كي رولينگ باشه .. پس با اين حساب نام كتاب هفت يك شيء بايد باشه و در واقع چه چيز مهم تر از شيء در كتاب هفت ؟!!!!!
هوركراكسس ها !!
هفت هوركراكسس .. كتاب هفت .. شيء بودن اسم كتاب هفت !!
من كه نميتونم حس كنم اينا اتفاقي باشه !!
يكبار هوركراكسس ها رو با هم مرور مي كنيم !!
(دو تا هوركراكسس نابود شده رو بيخيال ) !
1- فنجون هافلپاف !
2- قاب آويز اسلي !
3- يه چيز ريون يا گريف !
4 – نجيني !
5 – خودش !!
طبق تئوري ما خود لرد ولدمورت و نجيني از بين ميرن ( شيء نيستن ) !! ( خداييش مسخره اس اسم اين دو تا اسم كتاب باشه !! ) !
مي مونه سه تا ... دو تاي اولم قشنگ نيستن ( تصور كنين .. هري پاتر و فنجون هافلپاف !! ) ..
پس بنظر من اسم كتاب هفت هري پاتر و يه چيز از گريفيندور يا ريونكلائه .. چيزي كه مطمئنا به اين راحتيا نمي تونه به ذهن ما برسه ... پس احتمالا بره ريونكلاس .. ( چون ما از گريفيندور بيشتر اطلاعات داريم تا ريونكلا ! ) !!
و چيزيه كه با منتشر شدن نام كتاب ما سريعا نفهميم اسم هوركراكسس باشه ... يه چيز تقريبا بيربط .. ( رولينگ استاد مخفي كردنه .. در عين آشكار كردن موضوعات اونارو از ما مخفي مي كنه و مطمئنا موضوع كتاب مهم هفت رو نمياد با يه اسم تابلو بره ي ما مشخص كنه !! )
مي دونم اين قسمت زيادي احتمال در احتمال شد ولي همونطور كه اولش هم گفتم نمي تونه اين همه نظم اتفاقي باشه !!
..............................................................
اینم یه داستان نمی دونم خوشتون میاد یا نه !!!!
دانلود كتاب داستان سوداگر (جان گريشام)
.............................................................
اینم چند تا آهنگ خش ( لحجه یزدی )
کیفیت ۱۲۸
کیفیت ۶۴
100 سرویس یاهو بیشترین امکاناتی که سایت یاهو در اختیار کاربران میگذاره
تاریخچه Mp3 player ها اینم جالبه
مرجع کاملی از 200 کلید میانبر ویندوز اینم که دیگه آخرشه
سوال وجوابهایی از یاهو مسنجر و چند ترفند جالب اینم نیگاه کن میفهمی چیه !
.........................................................................
اینم یه داستان
دانلود كتاب نفرين زمين (جلال ال احمد)
................................................................
اینم از آهنگ امروز معین سیدی پور
کیفیت ۱۲۸
--------------
کیفیت ۶۴
---------------
روز جوان بر همه جوانان عزیز مبارکباد ![]()
با سلام خدمت دوستان گرامی امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه.
خوب امروز دوشنبه هستش و طبق روال روزهای دوشنبه امروز بلاگ رو من آپ می کنم. براتون ۵ تا عکس دیگه حاضر کردم که امیدوارم خوشتون بیاد.
![]()
![]()
![]()
خوب از امروز می خوام نظرها رو هم همینجا جواب بدم. موفق باشید.
--------------------------------------------------------------------
خوب همونطور که قول داده بودم پاسخ نظرها
محمدپاتر عزیز خواهشم می کنم شما لطف دارید. مقداد(تام ریدل بارتی کروچ یا بلاتریکس) پویا به گفته خودش معمولا از ۱۱ صبح تا ۶ هستش ولی من فکر می کنم زیاد می خوابه
یا اینکه خیلی دیر می خوابه که ۱۱ صبح می تونه بیاد معلومه چون از ۱۲ تا ۴ صبح هم هست. در ضمن وظیفمونه. (حمید)Lord of the shadows خواهش می کنم. مشوق من شماها هستید. پویا ما هم دلمون تنگ شده ولی نه اونجوری
در ضمن اگه دعوتنامه پرشین گیگ داری یا جای خوبی برای آپلود میشناسی ما رو هم بی خبر نذار. نیلوفر(باروون بهار) عزیز من از طرف بلاگ به شما سر زدم. واقعا که بلاگ قشنگی داشتین. امیدوارم موفق باشید. مترسک جان خوب من به شانس اعتقادی ندارم ولی فکر می کنم واقعا خوش شانسم. یاسمن جان بازم اینورا بیا.
اینم چند خبر هری پاتری
روپرت در رادیو شبکه اول BBC مصاحبه می کند
وی قرار است هفته آینده در برنامه گفتگوی رادیویی که توسط برنامه ایدث باومن صورت می گیرد، حضور پیدا کند. شنوندگان می توانند سوالات خود را برای این بازیگر در سایت BBC ثبت کنند، تا بعدا در برنامه مطرح شود.
هنوز هیچ تاریخ یا زمان مشخصی اعلام نشده است، اما به زودی به اطلاع شما خواهیم رساند!
جادوگر ماه
|
|
همبلدن کوینس قسمت جديد سايت رسمي هري پاتر سايت رسمي هري پاتر به روز شد و قسمت قدح انديشه به آن اضافه شده است، كه داراي تعدادي مصاحبه، تريلر، كليپ هاي فيلم و قسمت هاي ويژه ي DVD است. سه تاريخ ديگر براي اكران محفل ققنوس برادران وارنر تاريخ هاي زير را براي اكران فيلم "هري پاتر و محفل ققنوس" تأييد كرد: اما واتسون نامزد جوايز رلي اما واتسون، بازيگر نقش هرميون در فيلم هاي هري پاتر، در جوايز "رلي" در بخش بهترين جوان موفق نامزد شده. شما نيز براي انتخاب او از فردا مي توانيد در اينجا به او رأي دهيد. برندگان در روز 22 سپتامبر ( 31 شهريور) معرفي خواهند شد. سايت RupertGrint.net مصاحبه ي انحصاري را با روپرت گرينت، بازيگر نقش رون در فيلم هاي هري پاتر ترتيب داده. اگر يادتان باشد، گزارش داديم كه در فيلم "هري پاتر و محفل ققنوس" هيچ صحنه اي از كوييديچ وجود ندارد. در اين مصاحبه نيز روپرت اظهار داشته كه اصلاً براي فيلمبرداري سوار جارو نخواهد شد. او همچنين گفته كه منتظر صحنه ي «اوني كه سرور و پادشاهمونه، ويزليه» بوده كه شايد در فيلم ششم باشد. تصحيح اشتباه كتاب شاهزاده دورگه در اولين ويرايش كتاب "هري پاتر و شاهزاده ي دورگه"، در فصل «خلط اضافي»، يك اشتباه وجود داشت. در اين فصل اظهار شده كه هرميون در امتحانات سمجش يك نمره ي «فراتر از حد انتظار» و ده نمره ي «عالي» گرفته است. اين در حالي است كه هرميون فقط ده درس را گرفته بود. اين اشتباه در ويرايش هاي اخير كتاب تصحيح شده: نه نمره ي «فراتر از حد انتظار» و يك «عالي». ............................................... اینم از آهنگ امشب کیفیت ۱۲۸ -------------- کیفیت ۶۴ ---------------
| |
آيا ميدانستي عريض ترين آبشار جهان خن در لائوس است كه عرضي برابر تقريبا" يازده كيلومتر و ارتفاعي بين پانزده تا بيست و يک متر دارد
آيا ميدانستي 105 سال پيش گروه های خوني کشف شد، قبل از آن صدها هزار نفر بخاطر تزريق خون از گروه های متفاوت جان خود را از دست داده بودند
آيا ميدانستي که بدن انسان آمادگي اين را دارد که در عرض يک ساعت دو ليتر عرق توليد کند؟
آيا ميدانستي که ميشود با چشم غير مجهز تا شش هزار ستاره را در آسمان مشاهده کرد؟
آيا ميدانستي فاصله کره ماه از زمين چهارصد هزار کيلومتر ميباشد؟
آيا ميدانستي اگر تمامي جمعيت کره زمين يکي يکي بر دوش هم مياستادند، بلندای آنها به هشت ميليون کيلومتر ميرسيد
آيا ميدانستي تايوان از نظر موقعيت جغرافيايي در خطرناکترين نقطه جهان قرار دارد منظور از نظر بلايای طبيعي ميباشد
آيا ميدانستي خورشيد از فاصله صــــــــــــد هزار سال نوری هم ديده ميشود؟
آيا ميدانستي که لئوناردو داوينچي نابغه ايتاليايي پانصد و سي سال پيش هواپيما، هليکوپتر، اتوبوس، لباس غواسي و ...... را طراحي کرده بود؟
آيا ميدانستي که اخيرا" قرصهايي به دنيای پزشکي ارائه شده است که با خوردن آن خاطرات دلخراش ديگر باعث ناراحتي بيمار نميشود، بدين صورت که خاطرات در ذهن بيمار باقي ميماند ولي ديگر با بياد آوردن آنها دچار افسردگي نميشود
آيا ميدانستي «يسپر کیتينگ» آمريکايي، چهل و پنج سال پيش از سي و يک کيلـــــــــومتری زمين خود را با چتر نجات به پايين پرت کرد و هنوز کسي رکورد او را نتوانسته است بشکند؟
امروز من برای شما عزیزان داستانی که خودم نوشتم و اسمش هم هست هری پاتر و قبرستان جادوگران رو به صورت PDF براي دانلود مي گذارم.
(برای دانلود کردن ابتدا راست کلیک کنید و سپس گزینه ی...Save Target As را انتخاب كنيد.)
.............................................................................
اینم از آهنگ امروز
آهنگ جديد و بسیارزیبای مجيد اخشابي به نام حضرت باران
.........................................................
به علت یه مشکلی نظر سنجی رو مجبور شدم از اول بسازم لطفاً دوباره شرکت کنید
با تشکر
سلام .
ما داريم مي ريم مسافرت ! ديگه ببخشيد كه يه هفته داستان نمي ذارم . البته الان گذاشتم ها ! اما هفته ي ديگه نيستم .
همونطور كه قبلا نوشته بودم . يكي از دوستاي خوبم لطف كرده بودند و يه داستان كوتاه هفت قسمتي به اسم ( هري پاتر و ولدمورت عملي ) نوشته بودند . الان قسمت سه داستان رو مي ذارم . نمي دونم نظر سنجي توي www.potter7.blogfa.com هنوز هست يا نه . اگه هست بريد راي بديد ها .
نمي دونم توي نظر سنجي اينجا كي اومده به من راي داده شايد برادرم بوده . آخه من اينجا طرفدار ندارم
اين بخش مربوط به گفت و گوي لوسيوس و ولدي مي باشد ، اما ولدي هنوز مشغول كشيدن گرد نخود اعلاست.
ــ سريع باشيد جناب لرد رنگ به رنگ. دير مي شه ها اگر دير بريم نگهبان اجازه ورود نمي ده.
ــ هههههههه…. خيله خوب دارم آماده مي شم صبر كن برم دشت سويي نه ... دشت شويي نه ... دست سويي. الان مي يام.
ــ چشم جناب فقط شـ … يعني سريع تر.
*****
و حالا به خانه هري پاتر بر مي گرديم :
ــ ….گل پسرم اسمشو بگو : ولدي
ــ اه … هري اين قدر ازيتش نكن خوب بگذار اون طور كه مي خواد حرف بزنه.
ــ نمي شه ديگه عزيزم. ترسيدن از اسم يك شخص باعث مي شه آدم از پدرشم بترسه
…. نه يعني از دوستاشم …. اي بابا يه همچين چيزي.
ناگهان هري متوجه نوري از بيرون شد.
ــ اي بابا پس لوسيوس جاي ما رو به ولدي پير گفته. جيني مارو لو رو بردار و فرار كن.
ــ كجا برم؟
ــ …. من سرشو گرم مي كنم.
ــ كجا برم؟
ــ روي سر منجا هست ها...
ــ اي بابا رفتم مارولو بدو بيا بقل مامان .
ــ پسرم گل پسرم يادت باشه اسمشو بگي: ولدي
تق تق تق
ــ كيه؟
ــ من لرد رگ به رگ هشتم ….نه … يعني رنگ … به ….حالا هرشي.
ــ جدي اگه راست مي گي دستتو از لاي در بيار بيرون تاببينم ...
ــ اي بابا ... خب باشه اين در شاهاب مرده رو باز كن ببينم . آهان خب بيا ...
ــ من عجله دارم سريع تر.
هري در را باز كرد.
ــ ههههههه…
( اين مدرك نشون مي ده در واقع اون موقع كه ولدمورت مي خواست پدر هري رو بكشه و قهقه مي زده هم معتاد به گرد نخود بوده )
ــ …. شما خانوادتا" ديوونه اين من مي خوام پشرتو بكشم.
مگر اين كه از روي جنازه ي من رد بشي اما اين رو فراموش نكن كه ميد ( يعني مرده )روي زمين نميمونه بلند مي شه و جلوت واي ميسته. من الان داشتم قورمه سبزي مي خوردم!!!!…
ــ راشتي برنجتون شيه؟
ــ برنجمون ؟ حميدبرنجمون چيه ؟
ــ اسمش تبركه
ــ يه سوال ديگه ... شما شايي دارين .؟
هري جواب داد :
ــ آره داريم .
ــ آهان خوب حالا شاييتون چيه ؟
ــ حميد ؟
ــ تبركه .
ــ هههههههه.
*****
ــ اونو نكش به جاي اون منو بكش
ــ هههههههه …. يك اشتباهو كه دوبار تكرار نمي كنن
ــ منو بكش بعد اونو بكش .
ــ نخير برو ديگه .
ــ من نمي زارم اونو بكشي .
ــ اجي مجي لا خرجي
جيني افتاد و مرد.
ــ خوبه حالا مارولو رو مي كشم تا اين خانواده رو ريشه كن كنم.
ــ اجي مجي لا خرجي
ــ آه بازم ولدي ضايع شد.
ولدمورت هم افتاد و مرد.
To be continue
فصل دوازدهم : مخمصه
هري سرش را به ميله هاي زندان تكيه داد . سردي آن ميله ها تبش را در خود فرو مي برد .
چه كار بايد مي كرد ...؟ از جواب دادن به سوالات بي شماري كه مغزش را پر كرده بودند عاجز بود و تنها كاري كه مي توانست انجام دهد ، آرزو كردن به اينكه رون و هرميون از دست مامورين فرار كرده باشند ... چه قدر احمق بود كه دوستانش را با خود آورده بود ...
هري ناگزير از فكر كردن به گوشه تاريك زندان پناه برد . كاش قبل از آنكه دوباره وزارتخانه اي ها به آنجا برسند ، مي توانست پنهان شود .
در جزيره مخصوص زندانيان هيچ ديوانه سازي در كار نبود و آنطور به نظر مي رسيد كه همه آن موجودات خوفناك به سمت ولدمورت رفته و حاميان او شده بودند .
هري دوباره به ميله هاي زندان چشم دوخت و صحنه ي درگيري كه چند ساعت قبل با وزارتخانه اي ها داشت را به خاطر آورد . آنها حتي به خود زحمت محاكمه كردن هري را نداده بودند و او را مستقيم به جزيره آورده بودند تا هر چه زودتر خبري به آن مهمي را در روزنامه ها به چاپ برسانند ... هري از اين فكر بر خود لرزيد .
****
اليزا و ركس با چهره هايي مات و مبهوت به دهان هرميون كه با هر كلمه اي كه بر زبان مي آورد ، از شدت بغض مي لرزيد خيره شده بودند . هيچكدام نمي دانستند كه بايد به حرف دو دوست هري كه با مشقت توانسته بودند از دست ماموران فرار كنند اعتماد كرد يا خير . اما از هري و ديگران خبري نبود در حالي كه مي بايست تا آن موقع شب پيدايشان مي شد .
اليزابه سرعت برخاست و همه را از جا پراند . ركس از او پرسيد :
ــ كجا مي ري ؟
اليزا تا چند لحظه جواب نداد . او در حالي كه شنلش را روي شانه هايش مي انداخت و نقاب مي زد گفت :
ــ مي رم ببينم چي شده . اگه حرف اين دختر حقيقت ...
رون با عصبانيت گفت :
ــ حقيقت داره !
اليزا بدون آنكه وانمود كند وقفه اي در صحبتش ايجاد شده باشد ادامه داد :
ــ ... داشته باشه پس احتمالا پاتر الان تو زندانه . تو هم با من بيا ركس .
اليزا بي آنكه بخواهد توضيح بيشتري به دوستان وحشت زده هري بدهد از دربيرون رفت . اما ركس رو به آنها كرد و گفت :
ــ نگران نباشيد . ما زود بر مي گرديم .
بيرون از كلبه اليزا شخصيت ديگري به خود گرفته بود و بر خلاف لحظه اي كه با دوستان هري حرف مي زد بسيار عصبي و نگران شده بود ...
ركس كاملا با اين تغيير شخصيت اليزا آشنا شده بود و مي دانست كه او فقط جلو ديگران آنطور خونسرد است ... اما نه ... او آنروز طور ديگري بود ....
ــ گوش كن ركس ! بايد هر طور شده هري رو از اونجا بيرون بكشيم . مـ ... من دارم ميرم پيش دبورا تا ببينم خبري داره يا نه . تو هم برو تا مي توني روزنامه بخر
ــ آخه شبانه چه روزنامه اي ....
صداي ترق ناشي از غيب شدن اليزا به گوش رسيد و صحبت ركس را نا تمام گذاشت ...
اليزا صد ها مايل دور تر از خانه ي هري در كنار كلبه ديگري ظاهر گشت و به سمت خانه قدم هايي بلند و سريع برداشت . صداهاي نامفهومي از درون كلبه به گوش مي رسيد و مه خاصي اطراف آن را در بر گرفته بود . صداي زنگي گوشش را پر كرده بود و آزارش مي داد .
ــ اي ... لعنتي .
در خانه دبورا بسته بود و با هزاران ورد و جادو نيز باز نمي شد . اليزا اخم هايش را در هم كشيد و بدون كوچكترين ملاحاظه اي فرياد زد :
ــ آهاي دبورا . زود بيا درو باز كن وگرنه مي شكنمش !
ناگهان صداي زنگ قطع شد و مه به كناري رفت .
در آستانه در زني خشمگين قرار داشت كه با خشونتي بي توجيه دست اليزا را گرفت و به داخل كشانيد . اليزا همانطور كه به داخل خانه پرت مي شد رضايتمندانه گفت :
ــ آهان . حالا خوب شد !
افراد بي شماري داخل كلبه بودند و به آنها نگاه مي كردند ... اليزا برگشت و به نفرت به همگي نگاه كرد ... با تمسخر گفت :
ــ دوباره چي شده جادوگران ارجمند ؟ جلسه گذاشتيد .
كسي به خود زحمت جواب دادن به دختر جوان را نداد . آنها همگي از آن ساحره متنفر بودند ... از او و بيشتر از همه ركس !
اما به اين همه تمام مرگ خواران حاضر در آنجا از او حساب مي بردند زيرا همه مي دانستند كه آن دختر جوان مانند يك ماده ببر وحشي و درنده خو است . اليزا به آن چهره هاي در هم رفته توجهي نكرد و با خونسردي بيش از حد بر چهره اش رو به دبورا گفت :
ــ شايعه هايي شنيدم و مي خوام بدونم چه قدر حقيقت داره . به نظر مي رسه يه عده مرگ خوار دست و پا چلفتي افتادن دست وزارتخونه اي ها . درسته ؟
زمزمه اي حاكي از تاييد حرف او در ميان جمعيت به راه افتاد و عده اي با سر جواب مثبت دادند . اليزا بي صبرانه ادامه داد :
ــ خب اونا كيا بودن ؟
دبورا برگشت و شنل اليزا را گرفت و او را به سمت بيرون هل داد اما ساحره برگشت و با چهره اي مرگبار به او نگاه كرد :
ــ گوش كن دوست عزيز ! تا جواب سوال هام رو نگيرم بيرون نميرم .
اليزا با دستش كه به طور شگفت انگيزي داغ شده بود مچ دست دبورا را گرفت و آن را از خود جدا كرد .
ــ و.... لم ... كن !
دبورا كه نفس نفس مي زد خود را به كناري كشاند و پناه گرفت . اليزا پيروزمندانه برگشت و رو به مرگ خواراني كه چوبدستي هايشان را بيرون كشيده بودند گفت :
ــ خيال داريد بجنگيد آقايون ؟
اليزا مو هاي بلند و صافش را پشت گوشش گذاشت و با لبخند چوبدستي اش را بيرون كشيد .
ــ اومده بودم ازتون سوال كنم و اگه جوابم رو مي داديد زودتر از دستم خلاص مي شديد . هي ... مواظب باش ويكلي . چوبدستي م مرگبار تر از اونيه كه فكر مي كني !
مرگ خواري كه محتاط تر از ديگران بود آهسته پرسيد :
ــ حالا چي مي خواي .
اليزا با نشاط جواب داد :
ــ از شما احمق ها سوالي پرسيدم و انتظار دارم جوابش بديد .
از لحنش معلوم بود كه از اندكي دوئل كردن بدش نمي آمد ...
ــ اونا ... آدرن ، ساندرا ، مارش ، ماستري ، پاتر ، آنگر ، هايلي ، استيت و ... خيلي هاي ديگه .
ــ او...هو...م
اليزا وانمود كرد كه فكر مي كند ... پس از مدتي انگار كه سوال تازه اي به فكرش رسيده باشد پرسيد:
ــ الان كجان ؟
ــ اونا الان تو آزكابانن ... سوال ديگه اي نيست ؟
اليزا مصرانه گفت :
ــ چرا . بدون محاكمه افتادن زندان ...
اليزا از نگاه مشكوكانه افراد آنجا معذب شد و با دستپاچگي ادامه داد:
ــ مـ... منظورم اينه كه ما رو لو ندادن ؟ آخه پاتر هنوز خيلي ...
نگاه مرگ خواران حاضر در آنجا خيره تر مي شد و اليزا را مجبور مي كرد مواظب باشد .
ــ خيلي خب . من بايد برم اما يه سوال ديگه . لرد سياه خبر داره ؟
دبورا از كنار به سمت اليزا آمد :
ــ پس چي ؟ فكر مي كني اون آدم هايي كه رفتن اونجا چه طوري به دست مامورا افتادن ؟ يعني وزارتخونه اي ها اينقدر باهوش شدن كه به فكرشون برسه تو اون برج يه اتفاق هايي قراره بيفته ؟
دبورا نزديك اليزا رفت و ادامه داد :
ــ به اونا خبر داده بودند . به دستور لرد سياه .
..................................................................
اینم از آهنگ امروز
اینم آهنگ بسیار زیبای محسن بازرگان به نام دیوانه
میلاد امام سجاد بر همه مبارک باد![]()
ماجرای داستان حول یک تئوری خاص در مورد تاریخ مسیحیت میگردد که پیش از این کتاب نیز در موردش صحبت شده است و تاریخدانانی با آن موافقند. کتاب "خون مقدس، جام مقدس" منبع اصلی براون برای این تئوریها بوده است. طبق این تئوری عیسی مسیح با مریم مجدلیه ازدواج کرده است و صاحب فرزند شده است و کلیسای کاتولیک و واتیکان با اطلاع از این قضایا قصد در پنهان کردن آنها داشتهاند. در ضمن "جام مقدس" نه یک شیئی بلکه خود مریم مجدلیه است. تئوریهای متخلف دیگری نیز در این کتاب وجود دارند مثلا اینکه لئوناردو داوینچی همجنسباز بوده است و نقاشی معروف "مونالیزا" در واقع پرترهی داوینچی از خودش به شکل یک زن است.
داستان کتاب در مورد تلاشهای رابرت لنگدان،استاد نمادشناسی مذهبی دانشگاه هاروارد، برای حل ماجرای قتل مرموز ژاک سونیر، رئیس موزهی لوور پاریس، است. عنوان کتاب نیز به اینجا برمیگردد که بدن سونیر در حالی یافت میشود که برهنه است و همچون نقاشی مشهور داوینچی از آناتومی انسان ژست گرفته است و پیغامی رمزی نیز در کنارش نوشته شده است.
دو معمای اصلی که کتاب حول حل آنها میگردد از این قرارند: سونیر چه رازی در دل داشت که به خاطرش به قتل رسید؟ چه کسی یا کسانی پشت قتل او قرار دارند؟
داستان از این پس در چند مسیر مختلف پیش میرود و نهایتا تمام مسیرها به هم میرسند و داستان به پایان میرسد
ترجمه فارسی این کتاب را ازاینجا دانلود کنید
و همچنین متن انگلیسی این اثر را اینجا دانلود کنید
منبع گروه چلچراغ
................................................................
آهنگ زيباي چي بگم از فربد معدني
دو تا دیگه آهنگ هم اضافه کردم از حمید رضا و علیرضا (آلبوم جدید)
میلاد حضرت ابوالفضل بر همه گرامی باد![]()
با سلام خدمت دوستان گرام
با توجه به اینکه استقبال خوبی از عکسها شد پنج عکس دیگه براتون حاضر کردم که امیدوارم خوشتون بیاد.
![]()
![]()
![]()
ولی خداییش با این عکسها بلاگ تزئین میشه نه؟
...............................................................................
اینم از آهنگ امروز از اسی البته ۲ تا
میلاد با سعادت امام حسین علیه السلام را تبریک می گوییم.![]()
عجایب هفتگانه به هفت اثر برتر معماری و مجسمه سازی عصر باستان اطلاق میشود. این هفت اثر ظاهراً اولین بار توسط یک فنیقیایی یونانیالاصل به نام آنتیپاتروس در قرن دوم پیش از میلاد در یک کتاب ثبت شده اما این کتاب نه از نظر هنری ارزشی دارد نه از نظر فلسفی بلکه فقط به منزله کتابچه راهنمایی برای جهانگردان و گردشگران بخصوص گردشگران یونانی بوده است. مشخص نیست که این فرد خودش این آثار را دیده است یا نه. به هر حال آنچه مسلم است این است که وی در زمانی میزیسته که تمام این شاهکارهای هنری سالم و موجود بودهاند و او نمیخواست ویرانهها را به همعصران خود معرفی کند. همین طور آثاری که نسبت به یونان در فاصله بسیار دوری قرار داشتند در کتاب وی ذکر نشدهاند. به این ترتیب آثاری مانند تخت جمشید یا دیوار چین در این فهرست گنجانده نشدهاند.
نکته دیگر در مورد این آثار انتخاب عدد هفت برای تعداد آنهاست. دلیل این امر هم مقدس بودن این عدد است. عدد هفت چه در گذشته و چه در حال، برای انسان محترم و مقدس بوده بطوریکه تقریباً در هر گونه تقسیم بندی به این عدد توجه شده است. مانند هفت روز هفته، هفت هنر، هفت خدای یونان باستان و...
منبع: کتاب عجایب هفتگانه جهان نوشته هانس رایشهارت ترجمه بهروز بیضایی موسسه انتشارات قدیانی
عجایب هفتگانه جهان نام فهرستی اروپا-محور است که برخی نویسندگان قدیمی اروپا برای بیهمتا فرض کردن تمدن یونان و بخشیدن احساس برتری به اروپائیان آن فهرست و آن نام را درست نمودهاند. بیشتر سازههای ادعایی این فهرست وجود ندارند یا دیگر نیستند. بسیاری از سازههای موجود دیگر جهان مانند دیوار چین و تخت جمشید و آنگکور و دیوار بزرگ گرگان میتوانند در صدر چنین فهرستهایی قرار گیرند.
تهیه فهرست کامل عجایب هفت گانه در اصل حدود سده دوم پیش از میلاد کامل شده است و اولین اشاره به تهیه این مجموعه مکتوب در کتاب تاریخ هرودوت آمده است که به سده ۵ پیش از میلاد مربوط برمیگردد.
چندین دهه بعد از آن، تاریخ نگاران یونانی درباره بزرگترین بناهای تاریخی دوران خود شروع به نوشتن کردند. از جمله کالیماکوس (Callimachus) - که در ۳۰۵ تا ۲۴۰ قبل از میلاد میزیست - سر کتابدار کتابخانه اسکندریه، «مجموعهای از عجایب جهان» را تهیه کرد. امروز، تمام چیزی که درباره این مجموعه میدانیم، همین عنوان آن است و بس، به این دلیل که این کتاب نیز در آتشسوزی بزرگ کتابخانه اسکندریه از بین رفت.
فهرست نهایی عجایب هفت گانه در قرون وسطا تکمیل شد. این فهرست شامل چشمگیرترین بناهای تاریخی جهان باستان بود که از بعضی، شواهد بسیار اندکی در دست بود و تعدادی نیز اصلاً باقی نمانده بودند. آثار کنده کاری هنرمند هلندی مارتن ون هیمسکرک (Marten Van Heemskerck) و کتاب تاریخ معماری یوهان فیشر ارلاخ (Johann Fischer von Erlach) از قدیمیترین منابعی هستند که در آن به این فهرست عجایب هفت گانه اشاره شده است.
شواهد باستانشناسی از بسیاری از اسرار تاریخی که قرنها عجایب هفت گانه را احاطه کرده بودند، پرده برداشته است. عجایب هفت گانه برای سازندگانشان نمادهایی از مذهب، اسطوره شناسی، هنر، قدرت و علم بودند و برای ما، آنها شواهدی از توانایی انسان هستند.
از زمانهای بسیار قدیم تا کنون، فهرستهای متعدد و متفاوتی از عجایب هفتگانه به نگارش درآمده است. فهرست اروپا-محور مذکور بدین قرار است:
منبع اینجا
.............................................................................
چند تا کتاب هم برای دانلود گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد ![]()
..........................................................................
کیفیت ۱۲۸ Behnam 02
کیفیت ۶۴ Behnam 02
با سلام خدمت دوستان چند تا WallPaper حاضر کردم که امیدوارم خوشتون بیاد.
![]()
![]()
![]()
امیدوارم که از تصاویر لذت برده باشید.
راستی یک معذرت خواهی به دوستان هم بدهکارم. آخه هفته قبل من کلا مسافرت بودم به همین خاطر نتونستم سر بزنم.
موفق و موید باشید.
...........................................................................
آهنگ امروز Dj Ali Rash
I Need See You با کیفیت ۱۲۸
I Need See You با کیفیت ۶۴
یکی از دوستان یه داستان از کتاب هری پاتر ۷ رو به طور کامل نوشتن و برامون گذاشتن امیدوارم که کل داستان رو بخونید و نظر خودتون رو اعلام کنید راستی داستان اوایل یه خورده سرد شروع میشه ولی کمکم جذاب میشه پس بخونید و نظرات رو هم بنویسید
با تشکر
...........................ستاد سیاه ....................................
هری پاتر و کیمیا گر برج
................................................................
به جای آهنگ امروز یه خورده کلیپ گذاشتم
هيولاي عجيبالخلقه و خونآشامي در تگزاس پيدا شده كه چون دراكولا، در تاريكي شب به راه ميافتد تا خوني بياشامد.
فعاليت اين دراكولاي قرن جديد، زيستشناسان را به حيرت واداشته، چرا كه تاكنون در هيچ نقطهيي از دنيا چنين موجود عجيبي را مشاهده نكردهاند و همگي آن را پديده نوظهور ناشي از تغييرات ژنتيكي شكستخورده دانشمندان ميدانند.
براي اولين بار، روزنامه ايزوستيا از راز فعاليت دراكولاي جديد پرده برداشت و افشاي اين راز، مردم تگزاس و سپس بقيه ساكنان امريكا را با نگراني روبرو ساخت. ابتدا يكي از مزرعهداران تگزاس پي به وجود اين موجود خارقالعاده برد. اين كشاورز سحرگاه يك روز وقتي با شنيدن سر و صداي عجيبي از خواب بيدار شد و از منزلش بيرون آمد انبوهي از لاشههاي مرغ و بوقلمون را مشاهده كرد كه بر زمين پراكنده بود. بادقت بر روي لاشهها پي برد كه خون همه مرغها و بوقلمونها كاملا مكيده شده و از اندام مچالهشده آنها تفالهيي باقي مانده است.
اين مزرعهدار با استفاده از چراغ قوه به گشتزني در مزرعه و در ميان انبوه درختان پرداخت تا اينكه با موجود عجيبالخلقهيي روبرو شد كه در حال فرار بود.
اين موجود خونآشام تا حدي به سگ، كانگورو و يك موش عظيمالجثه شباهت داشت، بدنش بدون مو يا پشم بود و چشماني فروزان و دريده داشت.
طي چند شب، كشاورزان و دامداران ديگري هم با شبيخون اين هيولاي خونآشام روبرو شدهاند و لاشههاي بوقلمون و شترمرغ و حتي گوسفندان و گوسالههايي را ديدهاند كه خون بدنشان كاملا مكيده شده بود.
در معايناتي كه متخصصان از اين لاشهها به عمل آوردهاند،روي گردن هر حيوان سوراخ گردي ديدهاند. اطراف اين حفرههاي ايجاد شده بر گردن حيوانات هيچ اثري از خون ديده نشد و اين قدرت مكندگي خون، توسط موجود خارقالعاده را نشان ميدهد. در كالبدشكافي از لاشهها نيز كارشناسان با حيرت تمام متوجه شدندكه قطرهيي خون در بدن اين قربانيان گرفتار شده در چنگ هيولاي شبانه وجود ندارد.
همراه با وحشت و نگرانيهايي كه در مناطق مختلف تگزاس بخصوص در نقاط روستايي بين مردم به وجود آمده است،شايعات و اظهارنظرهايي درباره ظهور هيولا ابراز ميشود. برخي از دانشمندان معتقدند كه چنين موجودي تاكنون در تاريخ طبيعي و جانوري وجود نداشته، بلكه اين خونآشام، در قرن بيستم و يكم خلقت يافته و بايد در فهرست انواع جانوران و موجودات زنده نامي براي آن تعيين كرد.
برخي از جانورشناسان نيز معتقدند اين موجود عجيبالخلقه، نتيجه دستكاريهاي ژنتيكي و تلاش براي همانندسازي موجودات است كه آزمايشات ناموفق ژنتيكي دانشمندان زميني يا غيرزميني، سبب به وجود آمدن آن شده است.
به گفته متخصصان علم ژنتيك، در حدود شش سال پيش هم در يكي از مناطق علمي پورتوريكو، جانور عجيبالخلقهيي مشاهده شد كه در آنجا گروهي از دانشمندان به آزمايشهاي بيولوژيكي ميپرداختند.
اینم فایل هایی برای دانلود
منبع فایل ها اینجا
....................................................................
آهنگ امروز مسعود سعیدی و علی جی وبا همکاری دوک به نام آخه چرا؟