علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
...........................................
بهنظرم قبلاً آنجا خرابه بود. يعني من اينطور يادم است كه كنار نانوايي بربري يك خرابه بود. اما يك روز صبح پدرم دستم را گرفت و من را برد همانجا كه تا ديروز خرابه بود، همانجا كه ديروز تويش پي حصير ميگشتم تا بادبادك بسازم، كه اسمم را بنويسد. به جاي خرابهي ديروزي ساختمان سه طبقهي كلنگياي روييده بود. بالاي در ساختمان هم پارچهاي آويزان بود كه رويش نوشته بود دبيرستان غيرانتفاعي كوزهگران .
از پدرم پرسيدم اينجا تا ديروز خرابه نبود؟
گفت مزخرف نگو! مختصر و مفيد.
باز پرسيدم چرا كوزهگران؟ اسم قحطه؟ اين بار ديگر حت ي جوابم را هم نداد.
داد زدم حالا مدرسهي من غيرانتفاعي نباشه نميشه؟
عصباني داد كشيد: همين مدرسهي راهنماييت كه گذاشتمت دولتي، كلي معدلت پايين اومد.
ديگر نميشد جر و بحث كرد. توي حياط مدرسه مستخدمي چهل - چهل و پنج ساله داشت برگهاي پاييزي را با جاروي فراشي دسته بلندش جارو ميكرد. ريش سه روزهاي داشت. موهايش را رها كرده بود كه خودشان هر طرف دوست دارند بروند. به من نگاهي كرد و مطمئنم كه چشمكي زد. دوست نداشتم در مدرسهاي درس بخوانم كه مستخدمش روز اول به دانشآموز چشمك ميزند، ولي كاري نميشد كرد. پدرم تصميمش را گرفته بود.
سراغ دفتر مدرسه را گرفتيم. با ابرو به طبقهي دوم اشاره كرد و غريد. حرف مفهومي نزد، فقط غريد. پدر، انگار اين بيحرمتي را از من ديده باشد، عصبانيتر از پيش دستم را كشيد و به سمت طبقهي دوم برد. آنجا توي دفتر يك نفر نشسته بود و داشت چيز مينوشت. موهايش كوتاه بود و خيلي با حوصله شانهشان كرده بود. ريشش براي خودش ريشي بود و سبيلش را كاملاً كوتاه كرده بود. چهل - چهل و پنج سالي داشت و وقتي سرش را بلند كرد ديدم چهره سواي آرايش ريش و مو همان چهرهاي است كه چند دقيقه پيش ديده بوديم. آنوقت مستخدم بود و حالا مدير. با پدرم صحبتكي كردند و قرار شد برويم پيش دفتردار. دفتردار فرقش را از وسط باز كرده بود و كلي روغن به موهاش ماليده بود. ريش نداشت و نوك سبيلهاش را تابيده بود و سربالا كرده بود. باز هم همان چهره و همان سن و سال. ديگر داشت حالم به هم ميخورد. اسمم را نوشتند و بلند شديم تا برويم. دفتردار توصيه ميكرد قبل از رفتن سري هم به معاون بزنيم تا مقررات انضباطي را به من گوشزد كند. معاون هم همان چهره را داشت. مطمئن شده بودم كه همهي اين آدمها يك نفر هستند كه من و پدرم را مسخره كرده است. معاون ديگر شاهكار بود. بعد از كلي وراجي راجع به مقررات آموزشي - كه مطمئنم همه را همان لحظه از خودش در ميآورد - گفت اجازه بدهيد بگويم چايي بياورند. بعد بيرون رفت و با هيبت مستخدم تو آمد و دو استكان چايي روي ميز گذاشت و بعد با قيافهي معاون برگشت و با پدر چايي خورد.
از در كه بيرون ميآمديم از پدر - خيلي با احتياط - پرسيدم ديدي همهشان عين هم بودند؟
گفت مزخرف نگو! مختصر و مفيد.
مادر پرسيد اسمش را نوشتي؟
پدر گفت آره. بعد اضافه كرد پدرم دراومد. انگار احساس كرده باشد بي اين توضيح مادر همهي قضايا را نفهميده.
مادر پرسيد چه جور مدرسهاي بود؟ و من يادم افتاد كه در تمام مدتي كه آن تو بوديم هيچ كس ديگري را نديده بودم كه براي ثبتنام آمده باشد. پدر گفت يه مدرسهي مزخرف مثل هزار تاي ديگهش.
چه خوب ميشد اين مزخرف را كمتر ميگفت. من به مادر گفتم آره جاي مزخرفي بود.
پدر غريد كه از سر تو هم زياد بود. انگار پروفسور كيتزله. براي تو بيسواد از خوب هم خوبتره.
گفتم انگار همهشون فاميل باشن. همهشون عين هم بودن. قيافههاشون عين هم بود. عينِ عين هم.
مادر با نگاه از پدر پرسيد راست ميگه؟ و پدر باز عصبانيتر از پيش غريد مزخرف ميگه. بهانه ميگيره. نميخواد درس بخونه. معلوم بود مدرسهي جديايه. اگر همين طور پيش ميرفت، مدرسه در عرض سه دقيقهي بعدي ميشد بهترين مدرسهي روي زمين.
معلم هنوز نيامده بود. مدرسه عين قبرستان شده بود و از هيچ كس صدا درنميآمد. آهسته از بغل دستيم پرسيدم ديدي همهشون مثل همند؟
در حالي كه پايهي ميز را بغل كرده بود گفت مثل همند؟ يك نفرند. يك نفره.
گفتم پس تو هم فهميدي. من هر چي به پدرم ميگم قبول نميكنه.
گفت كورند. همهي بچهها ديدهند، ولي بزرگترها كورند. نميبينند. اومد.
و همان آدم - اين بار با قيافهاي ديگر كه لابد بايد معلم ميبود - از در تو آمد. روي تخته سياه نوشت آخرالامر گل كوزهگران خواهي شد . بعد گفت با شما هستم. با همهتون. و با دست تخته را نشان داد.
كمي قدم زد و گفت فكر سبو و اين چيزها هم نكنيد كه فايده نداره. زل زد به ديوار ته كلاس. اين طوري به هيچ كس نگاه نميكرد. بعد حرفهايش را ادامه داد.
كي نفهميده كه من يه نفرم؟ هيچ كس دستي بالا نبرد يا چيزي نگفت.
كي تونسته اين قضيه رو حالي پدر و مادرش كنه؟ باز هم صدايي از كسي بلند نشد.
خب دست برداريد. فايده نداره. من هر كاري بخوام ميكنم. شمام كاري ازتون ساخته نيست. پس الكي خودتونو عذاب نديد. اينجا روزي بيست و پنج ساعت درس ميخونيد. البته فقط يك هفته. درسي كه ميخونيد اوني نيست كه پدر و مادراتون فكر ميكنن. اما هرچي هم بهشون بگيد فايده نداره، پس الكي خودتونو اذيت نكنين. اين يه دورهي آموزشيه براي يه جور خاص از زندگي. آخرش هم كه گفتم... و بعد باز تخته را نشان داد. آن روز با ساعتهاي خودمان بيست و پنج ساعت درس خوانديم و علاوه بر آن پنج ساعت هم ساعت تفريح و خواب داشتيم. اما وقتي به خانه برگشتيم براي پدر و مادرها فقط شش ساعت گذشته بود؛ نه سي ساعت. هيچ كداممان سعي نكرديم موضوع را به بزرگترها بگوييم؛ فايدهاي نداشت. تمام مدت درسي كه ميخوانديم اسمش تطابق بود. قرار بود ياد بگيريم كه چه طور با يك زندگي جديد كنار بياييم. البته او به ما نميگفت كه اين زندگي جديد چيست.
آههاي سوزناكي ميكشيد. دلم برايش سوخت. چرا اينقدر آه كشيد؟ گفت خب ديگه تمومه. فكر كردم الان همهمان را ميكشد تا بپوسيم و خاك شويم و بعد ازمان گل درست كند. دستهاش را بالا برد و گفت:
بود و نبود من بياچشم كبود من بيا
آتش و دود من بياجمله به موش كن بدل
و همه شديم موشهاي كوچك سفيد. نميتوانستيم تكان بخوريم. گفت اين همه درس تطابق خوندهيد كه چي؟ سعي كنيد. بايد با شرايط جديد خو كنيد. و هر كدام از ما را توي يك قفس انداخت. يكي دو ساعت كه گذشت كمكم با شرايط جديد خو كرديم. توانستيم راه برويم؛ بدويم؛ و كارهايي كنيم كه يك موش عادي ميتوانست انجام بدهد. بعد ساعت به ساعت زنگ در مدرسه را ميزدند و هر بار پدر و مادر يكي از ما بود كه ميگفت ساعت هشت شب شده و هنوز نيومده خونه. شما ازش خبري نداريد؟ انگار ساعت روي هشت چسبيده بود. از رفتن هر كدام تا آمدن آن ديگري يك ساعتي ميكشيد، اما همچنان ميگفتند ساعت هشت شبه... و مستخدم ميگفت نه! الان كسي توي مدرسه نيست. منم خبري ندارم. به پليس خبر دادهيد؟
فردا همه طوطي شديم. پس فردا كرگدن. بعد آهو. بعد مرغ ماهيخوار. بعد ساس. بعد فيل. بعد كبوتر. بعد گرگ. بعد مرغ عشق. بعد هر كدام از مرغ عشقها را كرد توي يك قفس و برد در خانهشان و داد به پدر و مادرش. يادمان مدرسه براي پسر گمشدهتان. اولياي مدرسه اميدوارند هر چه زودتر پيدا شود.
توي قفس توي خانههاي خودمان بوديم و پدر و مادرهامان اشك ميريختند و بهمان دانه ميدادند.
يك سال گذشت. درست سي و يك شهريور بود. شب خوابيديم و صبح همان پسر يك سال پيش از خواب بيدار شديم. اول مهر بود و تقويمها ميگفتند سال همان سال قبل است. پدر و مادرها هم مدرسهي كوزهگران را به ياد نداشتند و به روِياي آشفتهي ما پوزخند ميزدند. اما ما همديگر را ميشناسيم. با هم آنجا بودهايم و با هم منتظريم كه به آخرالامر برسيم، گل كوزهگران.
هر چند؛ تازگيها يك ترس جديد هم به جانمان افتاده. تقريباً همه با هم به اين فكر افتاديم. به اين فكر كه اگر طرف دروغ گفته باشد و آخرالامر آني نباشد كه به ما گفته چه؟ بايد منتظر چه باشيم؟
...............................................
اینم آهنگ امروز یک آهنگ فوق العاده زیبا از کوروش صنعتی به نام عشق سبک این آهنگ R&B است که آهنگ خارجی همین آهنگ رو هم گذاشتم
لینک غیر مستقیم هست ولی خیلی راحت
اینم چند تا آهنگ رپ که یکی از دوستان به نام H.b.P درخواست کرده بود
01 - Countdown
02 - Get My Gun
03 - 9-11
04 - Original Soundtrack - Rap Game
05 - Words Are Weapons
06 - Welcome To Detroit
07 - 1 Day At A Time
سلام پرتاب ميشه خدومت همه خوبين خوشين راستي درس و مقش چطوره فكر كنم از من بهتر باشين من حال ندارم ولي ميگذره البته حال درس خوب امروز فقط چند تا عكس از اين بروبشر هري اينا اميدوارم كه موفق باشين و پايه . راستي اينو يادم رفت نميدونم عكسا رو قبلاً داشتين يا نه
عكس 1 هرميون اينو چون ديدم شباهت زيادي به پاتر ميده گذاشتم ببينيد يه جورايي ميشه گفت كه اينو با مداد كشيدن ولي جالبه ببينيد اين يكي بد آموزي داره نبينيد
چون اينترنت مشكل داره نتونستم بيشتر از اين بگذارم
اينم به قول برو بچ هري پاتر 2000 چند جمله قشنگ :
اشك آغاز دل تنگي است اشك آغاز پناه بردن به معبود است اشك سرآغاز فطرت زيباي انساني واست راهي آسان براي ذرسيدن به اوست واشك هنگامي زيباست كه از عمق وجود براي عشق مي بارد
زمان بس كند ميگذرد براي آنانكه در انتظارند؛ بس تند مي كذرد براي آنان كه مي ترسند؛ بس طولانيست براي آنان كه در اندوهند؛ وبس كوتاه براي آنان كه سرخوشند؛ اما ابدي است براي آنان كه عاشقند.
زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن
...................................................
اينم چند آلبوم از حبيب ولي خودم خوشم نمياد از صداش
آفتاب مهتاب
آخه عزيزم چي ميشه
بزن باران
همراز
موفق باشيد تا بعد
راستی از این که این چند روزه خیلی نامرتب شدیم شرمنده یه خورده مشکلات بود امیدوارم که بهتر بشه موفق باشید راستی اینو یادم رفت نماز روزه قبول و این که شب قدر خوبی داشته بوده باشین.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
به زودي چهارمين فیلم از سري مجموعه فیلمهای هري پاتر به نويسندگي استیون کلاوز و كارگرداني مايك نويل که در سال 2005 بروی پرده سینما ها رفت , در شبکه پنجم تهران پخش خواهد شد .
شبکه پنجم تهران , فقط برای هموطنان تهرانی و شهرستانهای اطراف استان قابل دریافت است ، همچنین این شبکه بروی پایگاه اینترنی صدا و سیما به صورت زنده از سرتاسر دنیا قابل دریافت میباشد .
وبسایت شبکه پنجم تهران ضمن اعلام خبر پخش این فیلم از این شبکه , توجه ببینندگان را به برنامه های شبکه تهران جلب کرد .
این وبسایت در خبرنامه خود نوشته است :
مدیرگروه کودک شبکه تهران در مصاحبه ای با روابط عمومی این شبکه از دوبله فیلم سینمایی هری پاتر 4 خبرداد . وی افزود این فیلم که محصول 2006 می باشد بامدیریت اقای نصراله متقالچی دوبله شده است ایشان از همکاری تعدادی از افراد روشندل در دوبله این فیلم خبرداد وافزود این فیلم فاخر سینمای کودک و نوجوان بزودی در یکی از مناسبتهای ویژه از شبکه تهران پخش می شود
فیلم هری پاتر و جام آتش محصول کمپانی برادران وارنر در سال 2005 میباشد , این فیلم در دسته فیلمهای ماجراجویی , تخیلی و معمایی قرار گرفته و دارای رتبه پی جی 13 میباشد .
دنیل رادکلیف در نقش هری پاتر , اما واتسون در نقش هرمیون گرانجر و روپرت گرینت در نقش رون ویزلی , بازیگران اصلی فیلم میباشند
ضمن این نکته لازم است که این شبکه به اشتباه محصول این فیلم را سال 2006 اعلام کرده است !؟ و ما این مطلب را تایید میکنیم که این فیلم محصول سال 2005 میباشد !
به نظر میرسد مناسبت عید فطر , نزدیکترین مناسبت ویژه شبکه های صدا و سیما باشد ! به محض دریافت تاریخ پخش فیلم , شما را از آن مطلع خواهیم ساخت
منبع این مطلب جادوگران
.................................................
اینم از این راستی کتاب هست امیدوارم خوشتون بیاد
مجموعه بیش از چهل و چهار داستان برگزیده مسابقه داستان نویسی بهرام صادقی در یک کتاب
تهیه شده در کتابخانه مجازی داستان های فارسی
................................................
آهنگ جدید و بسیار زیبای حمیدرضا و علیرضا به همراه علی اصحابی به نام ناتو با دو کیفیت
راه درازی باقیست
من
میخواهم
بفهمم...
تو میتوانی به من بفهمانی؟
از تو میگیرد هرچه انگیزه درونم دارد
روزها می گذرد...
عشق ما رو به خدایی شدن است
رو به برتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیداست
دوستت می دارم
از همین نقطه خاکی تا عرش
دوستت می دارم
از زمین تا به خدا
آخ که دیگه .... سلام گل من. باز دلتنگی اين روزای سرد نقش روی ماهت را بر اين در و ديوار غبارگرفته نشانم داد. دلتنگم ... چه کنم ؟ در اين شبهای دعا , در اين شبهای دل , مدام نام آرامش بخشت فرياد تنها حاجتم در اين دنيای رنگارنگ بود و اشکهای اينهمه ساعت تنهايی , تمام محصول راز و نيازم با خدا. خسته شده ام .اين شبها ديگر کار از اشک گذشته. ضجه می زدم به یاد خاطرات قشنگ از دست رفته. به یاد تنها گل زیبای خاطرمان. به یاد آن چیزهایی که مصلحت نبودن و رفتنشان هیچ وقت برایمان آشکار نمی شود
ديگر دل آنقدرها جوان نيست که تاب فاصله ها را به دلخوشی باران پاييزی مدارا کند و صدای هق هقش را به هوی هوی باد پاييز بسپارد.
خبر نداری نيمه شبهای بی صدا , محبتت چه بيدادی می کند . بلکه دل مهربان آن عزيز کريم کمی به رحم آيد و ما را هم از ياد نبرد ..
دوستای گلم بیاید این شبها برای همه ی مریضا برای همه ی اون کسایی که محتاجن دعا کنیم تا اگه خدا صلاح دونست و و ما رو قابل دعامونو مستجاب کنه و دیگه هیچکی اول جوونی با همه ی آرزوهاش نره زیر خروارها خاک سال گذشته توی همچین شبایی من خیلی دعا کردم واسه یه فرشته ی زمینی که درد می کشید نمی دونم چرا خوب نشد به خدا اون خیلی پاک بود شاید منی که دعا کردم به پاکیه اون نبودم یا شایدم برگرده به همون مصلحت خدا
خدایا راضیم به رضای تو
........................................
|
درایران باستان: سابقهی حضور این مرغ اساطیری در فرهنگ ایرانی به پیش از اسلام میرسد. آن چه از اوستا و آثار پهلوی برمیآید، میتوان دریافت که سیمرغ ، مرغی است فراخ بال که بر درختی درمان بخش به نام "ویسپوبیش" یا "هرویسپ تخمک" که در بردارندهی تخمهی همهی گیاهان است، آشیان دارد. در اوستا اشاره شده که این درخت در دریای "وروکاشا" یا "فراخکرت" قرار دارد.کلمهی سیمرغ در اوستا به صورت "مرغوسئن" آمده که جزء نخستین آن به معنای "مرغ" است و جزء دوم آن با اندکی دگرگونی در پهلوی به صورت "سین" و در فارسی دری "سی " خوانده شده است و به هیچ وجه نماینده ی عدد 30 نیست؛ بلکه معنای آن همان کلمه ی"شاهین" میشود. شاید مقصود از این کلمه (سی) بیان صفت روحانیت آن مرغ بوده است.(1) .............................................. آلبوم جديد و زيباي داريوش شهرياري به نام شكنجه گر دانلود كل آلبوم در يك فايل زيپ Mp3 128 |
با توجه به اینکه در ماه مبارک رمضان هستیم، امروز به جای هری پاتر می خوام از فضایل بانوی دو عالم بنویسم تا شاید بتونیم مورد فیض قرار بگیریم.
علم فاطمه:
عمار ياسر مي گويد: روزي علی ع نزد فاطمه س رفت. تا چشم فاطمه س به علي افتاد گفت: يا علي! نزد من بيا تا از آنچه بوده و از آنچه تا قيامت خواهد شد تو را مطلع سازم.
حضرت علي ع با شنيدن اين سخن برگشت و خود را به رسول خدا ص رسانيد. پيامبر ص تا او را ديدند، فرمودند: مي خواهي به تو خبر دهم يا تو به من خبر دهي؟
حضرت علی ع عرض كرد: سخن گفتن شما بهتر است.
پيامبر ص آنچه ميان او و فاطمه س روي داده بود را بيان كرد.
آنگاه علي ع پرسيد آيا نور فاطمه س هم از نور ماست؟
پيامبر ص فرمودند: يا علی ع مگر نمي داني كه نور فاطمه س از نور ماست.
امام صادق ع مي فرمايند:
مصحف مادرم فاطمه س نزد من موجود است. كه در آن تمام دانشهايي كه مردم در رابطه با آنها به ما نياز دارند جمع شده است و ما به مردم نياز نداريم.
از برخي روايات استفاده مي شود كه اخبار گذشته و آينده تا قيامت در مصحف فاطمه س موجود است.
عظمت فاطمه:
امام باقر ع خطاب به جابر مي فرمايند:
اي جابر به خدا سوگند فاطمه س در آن روز (قيامت) شيعيان و محبان خود را از صحراي محشر جدا مي كند همانطور كه مرغ دانه خوب را از دانه بد جدا كند.
وقتي شيعيان فاطمه س به در بهشت مي رسند حق تعالي به دلشان مي اندازد كه به پشت سر نگاه كنند. چون چنين مي كنند خداوند مي پرسد اي دوستان من چرا به پشت سر نگريستيد با اينكه شفاعت فاطمه س حبيب خودم را در حق شما پذيرفتم.
آنها مي گويند: پروردگارا مي خواستيم در اين روز قدر ما نزد تو بر محشر معلوم شود.
خداوند مي فرمايد: اي دوستان من برگرديد بسوي محشر و بنگريد كه هر كسی كه شما را بخاطر حب به فاطمه س دوست داشت و هر كسي كه شما را براي محبت فاطمه س غذا داد و هر كسي كه شما را جامه پوشانيد براي محبت به فاطمه س و هر كسي از شما غنيميتي را رد كرده باشد به خاطر محبت فاطمهس، دست ايشان را بگيريد و داخل بهشت كنيد.
خلاصه امر اينكه با توجه به چند موردي كه گذشت روشن مي شود كه حضرت فاطمه س گذشته از آنكه دختر پيامبر ص و همسر علي ع و مادر حسين ی مي باشد، خود نيز داراي عظمت بزرگي مي باشد.
اين، پاسخ آن سوال كه: فاطمه كيست؟!
حال سوال بعدي كه اصل بحث ما را تشكيل مي دهد اينست كه:
اگر حضرت فاطمه س داراي اين عظمت والا مي باشد پس چرا اينگونه مظلومانه بعد از وفات پيامبر اكرم اسلام در سن 18 سالگي با بدني مجروح، پهلوي شكسته، سينه زخمي و بازوي كبود و چهره سيلي خورده در حاليكه به خانه اش هجوم مي برند، در خانه را مي شكنند و فرزند در رحم او را سقط مي كنند، از دنيا مي رود و وصيت مي كند او را در دل شب غسل دهند و به خاك سپارند و اينگونه عدم رضايت خود را از جامعه ان روز و امت اعلان مي كند.
اين سوالي است كه پاسخ آن بسياري از مسائل و واقعيتهاي تلخ تاريخ اسلام را براي ما روشن مي كند و بدينوسيله ماهيت نهضت آن حضرت و پيام نهضت جهت بستن و ادامه راه ان حضرت روشن و مشخص ميشود.
خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه. تا بعد.
خب حالا اگر با یک دید کلان به قضیه بنگریم میبینیم که شاید کل قضایا و یا کل اتفاقات این 6 کتاب و رویاروئیهای مستقیم هری با ولدمورت نقشه های دامبلدور بوده است تا شاید طبق پیش بینی/هری بتواند ولدمورت را نابود کند و یا احتمال بسیار محتمل تر همان چیزی است که در کتاب یک از قول هری گفته شده و منم ان را در توضیح کتاب یک گذاشته ام یعنی اینکه اگر اینطور فرض کنیم که دامبلدور میدانسته است هری با وجود سن کم و مهارت بسیار بسیار کمترش نسبت به ولدمورت نمیتواند او را از پای دربیاورد پس حداقل این رویاروئیها میتوانسته است تجربه و اموزشهائی بس بزرگ و به حد توصیف ناشدنی مفید برای رویاروئیهای بعدی هری و ولدمورت باشد.
اگر با این دید به این 6 کتاب و همینطور کتاب بعدی نگاه کنیم قضایا خیلی جالب میشود/چون خیلی از عملها یا عکس العملهای دامیل/اسنیپ و سایر طرفداران دامبلدور نقش بازی کردنی برای رسیدن به همین هدف بوده است.
به عنوان مثال موقعیتهائی را مجسم کنید که هری دارد به دامبل و هاگرید اصرار میکند که اسنیپ طرفدار ولدمورت است ولی از هری اصرار از انها انکار چرا که انها خودشان اسنیپ را ستون پنجمی در بین طرفداران ولدمورت قرار داده اند.
یا موقعیتی را تجسم کنید که هری و رون و هرمیون در کتاب یک سعی دارند که مک گونگال را قانع کنند که سنگ کیمیا در خطر است ولی اون توجه زیادی نمیکنه و تازه بعد از اینکه انها به سرعت از او دور میشوند که خب واضح و مبرهن است که دارند به سوی سنگ میروند او هیچ عکس العملی برای متوقف کردن انها نمیکند!!!
موقعیتی دیگر:هاگرید در جلوی هری و هرمیون و رون از دهانش میپرد که به شخص ناشناسی در کافه گفته است که چگونه میشود با اهنگ زدن سگ سه سر را رام کرد و به خواب برد و در برابر این حرف او اون سه تن به سرعت از او دور میشوند در حالی که هاگرید سعی نمیکند مانع انها شود!!!در حالی که میداند با گفتن اینکه چطور میشود سگ را به خواب برد به انها ممکن است از این حربه استفاده کنند و از سگ عبور کنند/ واین ممکن است خیلی برایشان خطرناک باشد!!!حد اقل هاگرید میتوانست به دامبل یا مک گونگال
بگوید که این حرف را به هری و.. گفته است تا دامبل و..مانع انها شوند!!!
حالا بگذارید یک بار با هم مرور کنیم:
کتاب یک:
دامبلدور با همکاری اسنیپ که نقش مهمی در فریب دادن کوئیرل به عهده دارد رویاروئی هری با ولدمورت را مسجل میکند.
مثال عینی از خود کتاب:
فصل 17_هرمیون خطاب به هری:(وقتی که هری با هرمیون و رون عد از بستری شدنش در بیمارستان به علت درگیری با ولدمورت ملاقات میکند.)
وقتی میخواستم بروم تا برای دامبلدور جغد بفرستم کدفعه خودش پیداش شد و امد دنبال تو!
*******************
رون خطاب به هری:
به نظرت نمیاد که خود دامبلدور میخواسته تو وارد این ماجرا بشی؟اخه خودش شنل نامرئی را برات فرستاد.
هرمیون:اگر اینطور باشه...منظورم اینه که...این کار خیلی وحشتناک بود ممکن بود تو کشته بشوی.
هری که به فکر فرو رفته بود/گفت:
نه بابا.دامبلدور ادم عجیبیه.به نظر من اون میخواسته یه جوری به من فرصت بده.میدونین به نظر من اون کمابیش از همه اتفاقهائی که اینجا میفته خبر داره.
من حدس میزنم که اون میدونسته ما چه خیالی داریم و به جای اینکه مانعمون بشه/با یاد دادن چیزهائی که باید میدونستیم کمکمون کرده.پیدا کردن اون اینه اتفاقی نبود.شاید اون پیش خودش فکر کرده که من استحقاق رویاروئی با ولدمورت را دارم.
کتاب دو:
هری ناخوداگاه دفترچه خاطرات تام ریدل را پیدا میکند و همین مقدمه رویاروئی هری و ولدمورت میشود و چیزی که مدعای من را بیشتر ثابت میکند این است که ققنوس شمشیر گریفندور را برای هری می ارد تا هری بتواند مار را از بین ببرد!
به نظر شما ممکن است این کار ققنوس بدون الهام یا بدون اجازه دامبلدور انجام گرفته باشد؟
کتاب چهار:
دامبلدور خودش میدانسته است که جام اتش یک رمزتاز است و هری را به سوی ولدمورت سوق خواهد داد/پس با این کار سبب میشود که هری به محلی که پتی گرو در حال انجام مقدمات برای جسم بخشیدن به ولدمورت است رهنمون شود و با این کار سبب
تسریع در قدرت گرفتن و بازگشت ولدمورت شود تا او از حالت قبل که میتوانست در بدن انسانهای دیگر نفوذ کند و نمیشد او را کشت خارج شود و مانند انسانهای معمولی دارای جسم شود تا بتوان بعد از نابودی هورکراکسها اورا نابود کرد!
(اون چیزی را که هری در کتاب یک گفت هیچ وقت یادمان نرود:به نظر میرسد دامبلدور از همه اتفاقهائی که در اینجا میفتد با خبر است!)
یک مثال عینی از خود کتاب:در فصل 17_کتاب 1_انتشارات تندیس/دامبادور به هری میگوید که ولدمورت را نمیشود نابود کرد و فقط میشود دوباره تبدیل به جسم شدنش را به تاخیر انداخت.
مدارکی از خود کتاب چهار برای اثبات اینکه دامبلدور در جریان قضایا بوده است.
کتاب چهار_فصل سی و چهارم_ص762:(همه کتابهای به کار برده شده در این مقاله متعلق به انتشارات تندیس است)
شرح کلی:هری طلسم خلع سلاح را به سوی ولدمورت میفرستد و ولدمورت هم اواکادرا(اجی مجی لا ترجی)را به سوی هری روانه میکند/نور سبز رنگ چوبدستی ولدمورت به نور قرمز رنگ چوبدستی ری برخورد میکند و نورها در هم میپیچد و...:
عین متن کتاب:با اینکه فقط یکبار در عمرش ان صدا را شنیده بود ان را شناخت...اواز ققنوس بود...
...احساس میکرد این صدا از درونش به گوش میرسد نه از بیرون..این همان صدائی بود که او را با دامبلدور پیوند میداد و همچون دوستی در گوشش زمزمه میکرد...
کتاب پنج:
دامبلدور برای امادگی و اموزش بیشتر هری برای رویاروئی با ولدمورت و مرگخوارانش اجازه میدهد هری در تالار اسرار وزارتخانه با انها روبرو شود و جالبیش هم اینجاست که وقتی هری تک و تنها با ولدمورت روبرو میشود و ولدمورت اواکادرا را به سوی او شلیک میکند در اخرین لحظات خود دامبل وارد ماجرا میشود و مانع کشته شدن هری میشود.
کتاب شش:
حال که دامبلدور به واسطه نقشه های طرح ریزی کرده در کتابهای قبل باعث شده بود هری بیشتر با ولدمورت اشنا شود اینبار خود راسا وارد عمل میشود و اطلاعلتی را که توانسته است از ولدمورت جمع اوری کند در اختیار هری میگذارد تا اخرین مراحل یا حد اقل
قسمتهائی دیگر از مراحل اموزشی هری به پایان برسد و دامبلدور بعد از اینکه خیالش از بابت این قضیه اسوده میشود میرود تا اخرین مراحل نقشه خود را پیاده کند و با کشته شدنش توسط اسنیپ به دستور خودش سبب شود اسنیپ بسیار بیشتر به ولدمورت نزدیک شود تا کمکی باشد برای هری.درباره اینکه چرا من فکر میکنم کشته شدن دامبلدور به دست اسنیپ نقشه خودش بوده است باید بگویم که من این چیزی که الان میخوام مطرح کنم چند بار دیگر هم در تایپیکها گفته بودم ولی دوباره میگم:
دامبل در اخرین لحظات قبل از مرگش به اسنیپ میگوید خواهش میکنم در حالی که ما میدونیم دامبلدور انسان بزرگی است و از مرگ ترسی ندارد/اگر داشت این خواهش را از مرگخوارهائی که قبل از کشتن اسنیپ انجا بودند و میخواستند او را بکشند میکرد.
پس این نشان میدهد که اسنیپ در انجام ماموریتی که دامبل به عهده اش گذاشته بوده است مردد بوده و دامبل با این عبارت خواهش میکنم مجوز کشتنش را به اسنیپ میدهد در واقع میشود گفت که این خواهش میکنم
معنائی متفاوت با اون چیزی که اول به ذهن مترتب میشود دارد میشود گفت که این عبارت یا فعل یک فعل یا عبارت معکوس به سبک برره ایها میباشد
منبع این مطلب جادوگران
..................................................
اينم چند تك آهنگ واقعاً زيبا و واقعاً تك
قيامت --< عشق پرزده ( زيباست )
حميدرضا عليرضا --< غريبه ( خيلي زيباست )
حميدرضا عليرضا --< زندوني ( واقعاً زيباست )
دیشب یه نفر بهم گفت
همه ی اون کسایی که می یان چت عقده ای هستند
کمبود دارن
هر چی هم که می خواستم واسش توضیح بدم حرف خودشو می زد......راستش یه جورایی باهاش موافقم
البته نه کمبود داشتن به اون معنایی
که بشه یه مریض روانی...
... یه جایی خوندم 80% مردم دنیا چت می کنن
واقعا همه ی این آدما مشکل دارن؟
به نظرم نه!
وقتی داری تو یه دنیایی زندگی می کنی
که هیچ کی وقت نداره به حرفات گوش کنه
یا حتی اگه گوش بده سر سری ازش رد می شه
توی دنیایی که همه صبح تا شب کار می کنن
تا به زندگی اید آل برسن
با این حال آخرش به هیچی نمی رسن
تو دنیایی که خوب و مهربون و پاک بودن شده یه افسانه
تو دنیایی که لبخند یه بچه خو شحالت نمی کنه
آدما چیکار می تونن بکنن..؟!
ترجیح می دن اونی نباشن که هستن
ترجیح می دن گاهی حتی واسه سر گرمی هم که شده
بشن یکی دیگه. یکی دیگه با شخصیت متفاوت
زندگی متفاوت
حتی گاهی اوقات جنسیت متفاوت
آدما می رن چت که بدون خود سانسوری حرف بزنن به نظر من
همه ی حرفایی که اگه همونی که هستن با اون توقعی که اطرافیانشون ازشون دارن
بزنن ترد می شن
بعضیا هم می رن که
فرا موش کنن دنیایو که
از همه چی دورشون کرده
می تونن اون کسی باشن که واقعا دلشون می خواست باشن
اگه اینجوری فکر کنیم کسایی که چت می کن بیما روانی نیستند.
نه ما هممون یه بیماری دارن که همه گیر شده
بیماری که از تنهایی سر چشمه گرفته
حتی اگه آیدیا رو خوب دقت کنیم خیلی راحت می تونیم به این نتیجه برسیم
واقعا باید چیکار کرد
تو این دوره زمونه که همه به دنبال درمان مریضای جسمین
کسی به فکر درمان بیمارای روحی هست...؟![]()
...................نظام سیاه .........................
..............................................................................
استفن هاوكينگ فيزيكدان و رياضيدان بريتانيايي روز سهشنبه 13 ژوئن در هنگكنگ اعلام كرد همراه دخترش يك كتاب در رابطه با فضا را براي كودكان مينويسد كه نوعي «هريپاتر بدون جادو» است. در اين كتاب ، اثري از جادو نيست و تفاوت آن با "هريپاتر" نيز در همين بخش اعلام شده است . به گزارش خبرگزاري فرانسه ، استفن هاوكينگ كه براي انجام يك رشته كنفرانس به هنگكنگ سفر كرده گفت ...
در ادامه متن ...
اين كتاب «كمي شبيه هريپاتر در كهكشانها در مورد علم و بدون جادو خواهد بود».
لوسي هاوكينگ دختر اين فيزيكدان برجسته گفت اين كتاب اختصاص به همان گروه سني هريپاتر دارد و مانند اين خواهد بود كه هري پاتر با يك «تاريخچه كوتاه زمان» ملاقات ميكند. «تاريخچه كوتاه زمان» نام كتابي است كه موجب شهرت هاوكينگ شد.
لوسي هاوكينگ افزود ، «من يك پسر 8 ساله دارم و اين طرح شيوهاي براي آشنا كردن او با كارهاي پدرم است».
استفن هاوكينگ 64 ساله به دليل ابتلا به يك اختلال شديد عصبي فلجكننده روي يك صندلي چرخدار ميخكوب بوده و فقط از طريق رايانه ميتواند با افراد ارتباط برقرار كند.لازم به ذكر است، پروفسور "هاوكينگ"، استاد رياضيات دانشگاه كمبريج است و تا كنون بيش از 10 ميليون نسخه از " تاريخ مختصري از زمان" او كه سال 1988 منتشر شده به فروش رفته است
با تشكر از جام جم آنلاين و ايلنا
.....................................................
اینم از کتاب هري پاتر و تالار اسرار
اینم از کتاب جام آتش البته همه مطالب این پست از سایت جادوگران می باشد
جلد اول - جام آتش فصل هاي 1- 18
جلد دوم - جام آتش فصل هاي 19- 37
....................................................
دوستان امروز براتون آلبوم بسيار زيباي آريا آرام نژاد به نام وصيت نامه رو آماده كردم واقعا زيباست
MP3 128
موفق باشید به امید نظرات شما
حتماً هزاران کودک و نوجوان استرالیایی اشتباه نکرده اند. کتاب هری پاتر در یک رأی گیری با بیش از 23000 رأی به عنوان کتاب مورد علاقة بچه های انتخاب شد. از بچه های 5 تا 17 سالة استرالیایی خواسته شد تا در رأی گیری شرکت " آنگوس و رابرتسون" شرکت کنند و در یک ماه 60000 رأی داده شد که 23000 تا از آن متعلق به سری کتابهای هری پاتر بود. ( طبق خواستة برگزار کنندگان رأی گیری سری کتابهای هری پاتر به عنوان یک کتاب در نظر گرفته شده بودند.)
رأی ها به صورت اینترنت، در فروشگاهها و در مدارس گرفته شدند. نویسنده های استرالیایی هم نمایش خوبی در رأی گیری داشتند. بین 50 کتاب برتر، 23 کتاب توسط نویسندگان استرالیایی نوشته شده بودند.
مدیر شرکت آنگوس و رابرتسون، دیو فنلون، گفته است که از استقبال رأی دهندگان شگفت زده شده است. او می گوید: من خیلی شوکه شدم، حقیقتاً خیلی اران کودک و بیشتر از حد انتظارم بود.
آقای فنلون در ادامه می گوید که جالبترین نکته در نتایج رأی گیری حضور کتابهای قدیمی در میان کتابهای برتر بود. وی در این باره می گوید:" من هیچ وقت فکر نمی کردم که کتاب "کشتن یک مرغ مقلد" توی رأی گیری کودک و نوجوان رأی بیاره. حضور کتاب" غرور و تعصب" هم یک نکتة عجیب دیگه بود."
در بین کتابهای استرالیایی، کتاب "جنگل های سکوت" (اولین کتاب از سری "جستجوی دلتورا")، نوشتة امیلی رودا ، بیشترین رأی را کسب کرد و در بین کل کتابها هفتم شد.
رودا می گوید: من خیلی احساس غرور می کنم. خیلی هیجان انگیزه که فهمیدم این همه کودک و نوجوان از کتابهای من خوششون اومده. خیلی دوست دارم به خاطر حمایتشون از سری جستجوی دلتورا ازشون تشکر کنم.
دومین کتاب استرالیایی کتاب "فردا، زمانی که جهان آغاز می شود" نوشتة جان مارسدن بود که ردة نهم را کسب کرد و سومین کتاب، "دیوانه"، اثر اندی گریفیت است که در مجموع در رتبة دوازدهم قرار گرفت. گریفیت در مجموع هفت کتاب در لیست پنجاه کتاب برتر داشت که سه تای آنها رده های15 ، 16 و 17 را کسب کردند. این موضوع ثابت کنندة محبوبیت کتابهای طنز و مسخره بین بچه هاست.
کتاب "اِراگون"، اثر کریستوفر پائولینی، نویسندة آمریکایی، در مقام پنجم جای گرفت. پائولینی نوشتن این رمان را در سن 15 سالگی آغاز کرد و زمانی که او 19 ساله بود کتابش منتشر شد.
کتابهای محبوب و نسبتاً قدیمی کودکان هم در این رأی گیری مقام آوردند. در این بین کتاب" شیر، ساحره و جا لباسی" دوم شد و "چارلی و کارخانة شکلات سازی" سوم شد.
منبع: هرالدسان نیوز
..............................................................
اینم از کتاب امروز امیدوارم خوشتون بیاد
............................................................
اینم از آلبوم امروز
آلبوم جدید و فوق العاده زیبای هنگامه به نام ارتش صلح
MP3 128
خوب امروز نه عکس و نه فیلم بلکه امروز براتون صدا دارم.
کتاب صوتی هری پاتر و شاهزاده نیمه خالص رو سایت جادوگران آپلود کرده و من براتون لینک مستقیمشو می زارم که می تونید با دانلود منیجرها هم دانلود کنید. توضیح اینکه ۳۰ فایل که هر کدوم حدود ۵ مگ و با فرمت دبلیو ام آ و هر کدوم به مدت حدود ۳۰ دقیقه. موفق باشید.
فصل ۱ فصل ۲ فصل ۳ فصل 4 فصل 5 فصل 6 فصل ۷ فصل ۸ فصل ۹ فصل ۱۰
فصل ۱۱ فصل ۱۲ فصل ۱۳ فصل ۱۴ فصل ۱۵ فصل ۱۶ فصل ۱۷ فصل ۱۸ فصل ۱۹ فصل ۲۰
فصل ۲۱ فصل ۲۲ فصل ۲۳ فصل ۲۴ فصل ۲۵ فصل ۲۶ فصل ۲۷ فصل ۲۸ فصل ۲۹ فصل ۳۰
خوب امیدوارم که موفق به دانلود بشید و خوشتون بیاد.
با آرزوی موفقیت و کامیابی برای همه شما دوستان عزیز.
رولینگ با آپدیت سایتش , جادوگر این ماه را اعلام نمود
بر اساس اعلام رولینگ جادوگر ماه اکتبر , ادریس اوکبی است
او متولد سال 1872 است و تا سال 1985 زندگی میکرده است
ادریس , موسس و بناینگذار S.S.S است ؛ ( انجمن حمایت از فشفشه ها )
در مرموز سایت رولینگ دوباره باز شد
با برداشته شدن علامت مشهور"مزاحم نشوید"از روی در سایت رولینگ، تست WOMBAT جدیدی بر روی سایت جی کی رولینگ قرار گرفت.
اگر میخواهید بدانید چگونه وارد شوید آخر این خبر را بخوانید.
رولینگ همچین سایتش را آپ دیت نمود.
در بخش اخبار یک مورد آپ دیت در مورد اسناد جعلی ebay قرار دارد
نت های صفحه روزانه رولینگ نیز درباره منشا کلمه هورکراکس و ارتباطش با زمان قدیم و نتایج سرچ از طریق گوگل میباشد.
او درباره هفته کتب ممنوعه در اخبار نیز صحبتی کرده است و در قسمت شایعات، این فرض را که اسنیپ در دره گودریک ، زیر شنل نامرئی بوده و یا کتاب هفتم هری پاتر و قبرستان خاطرات نام دارد و اینکه استابی بوردمن، ریگولس بلک هست ، را به شدت رد کرد.
در ادامه با طرز بازکردن در آشنا میشوید:
ابتدا برای باز کردن در کلیک کنید
سپس بر روی شمع کلیک کنید تا روشن شود،بعد از آن بر روی پر کلیک کنید تا بداخل دوات رود.
سپس بر روی برگه ورقه امتحانی تست WOMBAT کلیک کنید تا ورق بخورد و بسته شود،آنگاه بر روی برگ کوچک چهار برگی که بر روی میز رولینگ قرار دارد کلیک کنید تا کلیدی ظاهر گردد،رو کلید کلیک کرده و آنرا بکشید تا کشو میز ......تا در کشو باز شود
قسمت دوم تست WOMBATآشکار میشود .بر روی ساعت زمان برگردان کلیک کنید تا امتحان شروع شود.
گزارش از فیلمبرداری محفل ققنوس
فیلم محفل ققنوس هم اینک در مرحله , فیلمبرداری برای دهکده هاگزمید است . عوامل تهیه فیلم محفل ققنوس تصمیم گرفتند که مکان فیلمبرداری برای دهکده هاگزمید در بلک پارک باشد . در گزارشی که اخیرا منتشر شده , آمده است که تیم تهیه و تدارکات محفل ققنوس به خوبی در حال کار بروی لوکیشن جدید برای فیلمبرداری , در بلک پارک واقع در منطقه باکینگهام شایر هستند .
تیم عوامل ساخت و طراح در فیلم محفل ققنوس توانستند کار باورنکردنی ساخت یک سالن بزرگ , کامل و مجلل را انجام دهند و یک ساختمان کامل و مجلل برای ایستگاه و سکوی هاگزمید را خلق کنند . آنها در ظرف 5 هفته در داخل بلک پارک این ساختمان را طراحی و ساختند و آن را برای فیلمبرداری آماده کردند .
دیروز نیز وسایل مورد نیاز برای فیلمبرداری را به این پارک منتقل کردند و همه چیز برای فیملبرداری آماده است . همچنین گفته شده که قطار سریع السیر مورد استفاده در فیلمها نیز برای کار فیلمبرداری به آنجا منتقل شد است .
از اینجا هم چند تا عکس از صحنه های فیلم برداریو ببینید !!!!
هري پاتر، كتابي ممنوعه
در هفته "كتب ممنوعه" (كه از 23 تا 30 سپتامبر ميباشد) اتحاديه كتابخانههاي آمريكا فهرست كتابهايي را كه از سال 2000 تا 2005 مورد بيشترين اعتراض و مخالفت قرار گرفتهاند، را منتشر كرده است و در بالاي اين ليست نام مجموعه هري پاتر به چشم ميخورد. مجموعه داستانهاي هري پاتر نوشته جي كي رولينگ در اين 5 سال هدف شديدترين اعتراضات بوده است و كتابهاي "جنگ شكلات" نوشته رابرت كورمير و "مجموعه آليس" نوشته فيليس رينولدز هم بعد از هري پاتر قرار گرفتهاند.
گزارش اتحاديه كتابخانههاي آمريكا ميافزايد: بيش از 3000 مورد تلاش براي حذف اين كتابها از كتابخانههاي عمومي و مدارس صورت گرفته است كه اين اعتراضات به شكل شكايات مكتوب و رسمي بودهاند كه در آنها خواسته شده بدليل نامناسب بودن محتوا، اين كتابها بايد جمعآوري شوند.
جالب اينكه خوانندگان اين كتابها ميتوانند "كتاب ممنوعه" محبوب خود را انتخاب كنند!!! براي اين كار به اين لينك مراجعه كنيد: www.ala.org/bbooks
|
در ابتدا ذکر ميکنم که همه ی مطالب اين مقاله از سايت veritaserum.com گرفته شده و عده ای از شما که به اين سايت مراجعه کرده ايد مطلب تازه ای نخواهيد ديد.در اين مقاله ليستی از اتفاقاتی که احتمالاً در کتاب هفت رخ خواهد داد نوشته شده(همگی طبق گفته های رولينگ هستند) که بسياری از آنها در قسمت اخبار و گفته های رولينگ نوشته شده و همچنين در همين سايت خودمان هم مورد بحث قرار گرفته اما چون به شخصه از خوندن همه ی آنها در چنين ليستی لذت بردم تصميم به ترجمه ی آن گرفتم و در سايت قرار دادم.ميدونم ترجمه ی عالييي نيست و کسانی که خودشان زبان انگليسی را در حد عالی بلدند ميتونند با مراجعه به نسخه ی اصليش لذت بيشتری ببرند. منبع این مطلب جادوگران |
..........................................................
آلبوم زیبای امین فیاض به نام بی احساس
خدایا ماه رمضونی زبون روزه یه چیز ازت میخوام ای خدا ارزوم اینه
که اگه بخوای ما رو به ارزوهامونو که داریم نرسونی با همون ارزو ها ما رو زودی ببر پیش
خودت مگه نه بچه ها؟؟
****
سلام دوستای عزیزم خوبین که ان شاالله نماز روزه هاتون قبول باشه
بعد از یه مدت اومدم آپ کنم خیلی خوشحالم دلم یه عالمه واستون تنگ شده بود.
حالا چون دوستای خوبی هستین بامرامین +بامعرفتین =مهربونین«هندونه هندونه»
برا همین اطلاعات
گرانبهای خودمو که ماه رمضونی کسب کردم در اختیارتون می ذارم
یه چیز بدونید بد نیست اونم اینه که میگن اگر هر روز سوره الرحمن بخونید
اون دنیا همین سوره به شکل یک انسان خوش رو و خوشبو میاد پیشتون و خدا
بهش میگه کیا تو دنیا به خوندن تو مداومت میکردن؟ همین موقع روی
اون ادمها پر نور میشه و خدا میگه هر کس رو که میخواید شفاعت
کنید تا اونجا که کسی نمیمونه که شفاعت نشده باشه
اها بچه که بودم میترسیدم چون شنیده بودم هر کی بمیره نکیر و منکر
با دو قیافه زشت میان و با تندی ازت سوال میپرسن. ولی اینطوری که نیست
قبل اونا یه فرشته به اسم رومان میاد و اگه ادم خوبی بودی به اونها
میگه که باهات به خوبی و مهربونی رفتار کنن خیالم راحت شد
.
****
یک سخن از
َ امام علی(ع)
می فرمایند:جبرئیل موذن اسمانها و میکائیل پیش نماز سجده
کنندگان خداوند است.
سعی کنیم جزء خوبا باشیم
التماس دعا
تابستون كي مي رسه ؟
سلام !!! آغاز سال تحصيلي رو به همتون (( تبريك و تسليت ))مي گم !
يكي نيست بگه تابستون كي ميرسه ؟
افتادم تو يه كلاس 44 نفري !!! براساس ترتيب الفبا !
چهار تا رضايي توش هست !!!!!!!
ما توي يه ميز سه نفري مي شينيم ! اونم ميز هايي كه براي سال اولي ها ( دبستان )ساختن ! ....آهان .... اينه .... يواش يواش دريد به عمق فاجعه پي مي بريد نه ؟
ديگه چي كار ميشه كرد ؟ سرنوشت همينه ديگه !
خب ديگه زياد پرچونگي نمي كنم ( نه وقتش رو دارم نه حوصله اش رو )
مي ريم سر اصل مطلب كه اونم هري پاتره :
اليزا اخمهايش را در هم كشيد و تكرار كرد :
ــ چي ؟ چرا داري مي ميري ؟
پيرمرد تا چند دقيقه حرفي نزد . او لحظه اي اليزا را تنها گذاشت و كنار كمد قديمي و خاك گرفته اش رفت . هنگامي كه برمي گشت چهره اش شجاعانه تر به نظر مي رسيد و مصمم تر از قبل بود . با لحن شكسته اي گفت :
ــ بايد نشونت بدم !
تشت سنگي خاكستري كه بالا گرفته بود جلو اليزا گذاشت و با سر به داخل آن اشاره كرد . اليزا تا حدودي معذب شد اما پيش از آنكه جادوگر دوباره به او نگاه كند از جا بلند شده و سرش را در ميان ماده ي شگفت آور قدح انديشه فرو برده بود .
احساس سقوط اولين احساسي بود كه او تا كنون تجربه اش نكرده بود . و تا وقتي درست در اتاق بسيار كوچكي فرود آمد ، نفسش را در سينه حبس كرده بود .
مردي ميانسال رو به روي تك پنجره ي اتاق ايستاده و مانع تابش نور خورشيد به داخل مي شد . پيرمردي كه اليزا تا چند دقيقه ي پيش داخل خانه اش نشسته بود نيز لحظه اي بعد در كنارش فرود آمد و به جادوگر ميانسال اشاره كرد :
ــ اين منم !
اليزا چشمانش را تنگ تر كرد و با دقت به دو مرد خيره شد :
ــ حدودا چند سال از اين خاطره مي گذره ؟
ــ نوزده سال
ــ زياد تر به نظر مي رسه ! پس شما الان بايد ...
ناگهان با صداي تقريبا بلند زبانه كشيدن آتش اليزا حرفش را خورد و با وحشت به سمت ديوار رفت . مردي كه از درون آتش شومينه ي اتاق بيرون مي آمد را اليزا فقط يك بار ديده بود ... و آرزو مي كرد دوباره نبيند ...
لرد ولدمورت بدون كوچكترين تغييري در چهره اش با بيرون آمدن از آتش گرماي اتاق را در خود فرو برد و روشنايي را گرفت. مرد ميانسال فورا از كنار پنجره به سمت ولدمورت رفت اما هيچ زانو زدني و هيچ تعظيم كردني در كار نبود . با اينكه مرد ساهپوش كمي مي لرزيد و مراقب بود چشمانش به چشمان ولدمورت نيفتد اما جلو نرفت تا پاي سرورش را ببوسد و فقط به انتظار شنيدن سخنان او ايستاد .
ــ آه ... بارو ... دوست من !
دوستش جوابي نداد .
ــ مي دونم ! تو از اين ملاقات ناراحت هستي ! اما .. حالا اومدم تا كاري كنم كه ناراحت نباشي ... رنج ببري !
جادوگر ميانسال نفس نفس مي زد :
ــ مي خواي بهت التماس كنم كه منو نكشي ؟
ولدمورت با صداي چندش آوري خنديد :
ــ تو... نه گندزاده. پسرت ... پسر كوچيكت .
ــ نه! با اون كاري نداشته باش . طرف تو منم تام !
چهره ي ولدمورت از خشم در هم رفت :
ــ اسم من اينه : لرد ولدمورت !
ولدمورت با حركتي سريع چوبدستي اش را بيرون آورد و جادوگر روبه رويش را به ديوار پشتش چسباند . اليزا همچنان كنار ديوار ايستاده بود و چشمان حيرت زده اش را به دو مرد دوخته بود . صداي آه و ناله مرد حاكي از خفه شدنش بود ... مرد دستانش را دور طناب هاي نامرئي كه گردنش را فشار مي دادند گرفته بود و تقلا مي كرد .
ــ گوش كن بارو . وجود تو براي من ارزشي نداره و مي تونم همين الان خلاصت كنم . اما اگه پسرت رو دوست داري بايد براي من كاري انجام بدي . پسرت رو پيش من مياري و ما با هم قسمتي از روح او رو وارد جاودانه ساز من مي كنيم . در اين صورت اون نمي ميره و اما تو اين كار رو نكني ...
ولدمورت جلوتر رفت :
ــ خودم مي كشمش !
اليزا هنوز در بهت و حيرت بود كه متوجه شد خاطرات مي چرخند و او را از درون فدح انديشه به بيرون مي اندازند . لحظه اي بعد او و پيرمرد بر سطح خاك گرفته خانه افتادند . اليزا پيش از آنكه بلند شود پرسيد :
ــ شما اون كارو كردين آقاي ساگمت ؟ شما قسمتي از روح پسرتون رو تو جاودانه ساز گذاشتيد ؟
بارو به چشمان اليزا نگاه كرد و جواب داد :
ــ بله . اين كارو كردم . اما چند ماه پيش بدون آنكه به پسرم بگم به محل مخفي شده ي جاودانه ساز رفتم و اون رو نابود كردم ...
چشمان بارو دوباره پر از اشك شده بود :
ــ پسرم چند هفته ي پيش مرد . الانم اين خيابون براي همين در هم گرفته و بارانيه . براي اينكه پسرم مرده ... منم مي ميرم ... خودكشي مي كنم !
..............................................................
اینم از کتاب امروز امیدوارم خوشتون بیاد
.............................................................
و اما انتظار با آلبوم انتظار امید به پایان رسید . امروز براتون آلبوم فوق العاده زیبا امید رو آماده کردم
MP3 128
Omid - Entezar - 01 Tarze Negahet
Omid - Entezar - 02 Man Be To Na Nemigam
Omid - Entezar - 07 Shoor Angiz
Omid - Entezar - 08 Zire Baran
امروز چون وقت نشد همین ها رو گذاشتم شرمنده موفق باشید
آيا ميدانستي که در عطسه ي کنترل نشده از طرف يك شخص بيمار پنج هزار قطره های ريزی که حاوی ويروس ميباشد در فضا پخش ميشود؟
آيا ميدانستي لايه بيروني پوست انسان هر دو هفته يکبار با سلولهای جديد تعويض ميشود؟
آيا ميدانستي چين بيشتر از هر کشوری همسايه دارد، چين با سيزده کشور هم مرز است
آيا ميدانستي موريانه ها قادرند تا 2 روز زير آب زنده بمانند
آيا ميدانستي که کبد انسان بين سيصد تا پانصد روز کاملا نو ميشود، يعني اينکه از سلولهای جديدی برخوردار ميشود؟
آيا ميدانستي که داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد؟
آيا ميدانستي درازترين دم به سوسمار آبهای شور تعلق دارد که درازای آن به سه متر ميرسد؟
آيا ميدانستي قدمت خالکوبي به بيش از 5000 سال ميرسد؟
آيا ميدانستي که كبوتر ماده اگر تنها و دور از هم جنسان خود باشد نمي تواند تخم بگذارد، امّا اگر خود را در آيينه ببيند به تصور اينكه كبوتر ديگري وجود دارد تخم ميگذارد؟
راستي ميدانيد تا چه عمقي ميتوان بدون وسايل غواصي شنا کرد؟ بايستي بگوييم که در سال نود و شش ميلادی يک غواص کوبايي بنام فرانسيسکو فرارس توانست بدون هيچ گونه وسايل غواصي تا عمق صد و سي متری برود و بدين طريق رکورد جهان را بنام خود ثبت کند. ولي با وسايل بسيار پيشرفته غواصي ميتوان تا عمق هشتصد متری هم رفت ، اين وسايل بيشتر در صنعت نفت برای مته کردن کف دريا استفاده ميشود
آيا ميدانستي مورچه های جوان زير نظر مورچه های بخصوصي که نقش معلم را دارند تعليم داده ميشوند؟
با تبریک حلول ماه رمضان و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات![]()
سلام دوستان خوبم امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه امروز به جای تصاویر چند فیلم از دنیل آوردم که امیدوارم خوشتون بیاد.
کلیک راست و save as را انتخاب کنید حجم۷ مگ و ۹۰۰ کیلو
کلیک راست و save as را انتخاب کنید حجم ۳ مگ و ۷۰۰ کیلو
کلیک راست و save as را انتخاب کنید حجم ۳ مگ و ۸۰۰ کیلو
کلیک راست و save as را انتخاب کنیدحجم ۱ مگ و ۸۰۰ کیلو
کلیک راست و save as را انتخاب کنیدحجم ۵ مگ و ۹۷۰ کیلو
راستی مدرسه خوش بگذره![]()
خب دوستانه گلم چطورین خوبین خوشین سلامتین با درسا چی کار می کنید .
حال می کنید . یعنی حالتون گرفتس ؟ اشکال نداره یک هفته بگذره خوب می شین .
خب الان براتون فصل جدید نفرین عقرب شاهو می زارم .
راستی اگه از اون عکس هرماینی که اون بالا گذاشتم اما واتسونو می گم خوشتون
نیومد بگین ور دارم .
فصل نهم
اوکانل و جاناتان به دنبال اش، دوان دوان به قسمت جلوی خانه پیچیدند. در همین لحظه چشم اوکانل به لیموزینی افتاد که تازه از کنار جاده حرکت کرده بود. درون اتومبیل، در میان چند مرد دستار قرمز، چهره ای بسیار آشنا با موهای قهوه ای مجعد به چشم می خورد.
اوکانل فریاد زد: «اِوی!» و به دنبال لیموزین توی جاده شروع به دویدن کرد، ولی اتومبیل اینک خیلی دورتر از او جلوتر رفته بود.
اوکانل داد زد: «اتومبیل من کجاس؟»
«پشت خونه س.»
اوکانل داشت برای برداشتن اتومبیل می رفت که در همین لحظه آلکس بدو از در جلوی خانه بیرون آمد.«بابا، بابا»
اوکانل، آلکس را در آغوش گرفت و چشم اش به مردی افتاد که پشت او ایستاده بود. با لحن سردی خطاب به مرد گفت: «حارث بیگ. خوشوقتم که دوباره می بینمت.»
اوکانل یقۀ حارث بیگ را گرفت و او را به دیوار کوبید. «این آدما از کدوم جهنم دره ای در اومدن؟ چی می خوان؟»
مجاهد دهان باز کرد که جواب دهد، ولی اوکانل حرف او را برید: «گوش کن، نمی خواد جواب بدی، مهم نیست. فقط بگو ببینم اِوی رو کجا بردن اش؟»
حارث بیگ با خونسردی عکسی از زیر قبای خود بیرون آورد. این عکس را زمانی که در جامه یک کارگر عادی در معبد هاموناپترا کار می کرد، گرفته بود. عکس، مباشر و آن مردها را در محل حفاری نشان می داد.
«دوست من، هر جا که این آدم ها هستند، زن تو هم همان جاست.»
آلکس عکس را قاپید و به یکی از مردهای توی آن اشاره کرد و گفت: «اینو می شناسم! یکی از راهنماهای موزۀ بریتانیاس!»
توجه حارث بیگ جلب شد: « مطمئنی؟»
اوکانل عکس را با دقت نگاه کرد و کوشید چهره ها را به خاطر بسپارد: «می تونی به حرف اش اطمینان کنی. اونقدر که تو موزه وقت می گذرونه، تو خونه پیداش نیس.»
لحظه ای بعد اوکانل به همراه پسرش از کنار خانه به سمت گاراژ می رفت و بقیه پشت سر آنها می آمدند. هنگام عبور از خیابان مکث کوتاهی کرد و برگشت و خطاب به حارث بیگ گفت: «بذار ببینم، تو اینجایی، اون آدما هم این جان. اِوی رو هم دزدیدن...پس قضیه اینه که...»
حارث بیگ سر تکان داد. «درسته. قضیه اینه که اون هیولا رو از قبرش در آوردن.»
جاناتان با لحن تندی گفت: «ببین، نمی خوام یکی به دو کنم، ولی مگه وظیفۀ تو نیس که جلو همچو اتفاقاتی رو بگیری؟»
حارث بیگ به سردی پاسخ داد: «زنی که همدست اوناست خیلی چیزا می دونه، چیزایی که هیچ کس خبر نداره. اون دقیقاً محل دفن هیولا رو می دونس.» در ضمن صحبت به اتومبیل اوکانل رسیدند. یک بوفور 1933 براق. همان طور که سوار می شدند، مرد مجاهد این طور ادامه داد: « امیدوار بودم که اون زن به محل دستبند راهنمایی مون کنه. و البته، راهنمایی کرد. با این اتفاق که حالا دستبند در اختیار خودشونه.»
آلکس با شنیدن این سخنان خود را به کنار پدرش رساند و آستین اش را بالا زد و گفت: «غصه نخورین، این جاس.» حارث مچ دست پسرک را گرفت و با دقت به دستبند نگاه کرد.
آلکس با هیجان تعریف کرد: «همین که بستم به مچ ام، اهرام غزه جلو چشم ام ظاهر شد و بعدش...ووش! از بالای صحرا پرواز کردم تا کارناک!»
اما حارث بیگ از شنیدن این ماجرا به هیچ وجه خرسند نشد. در عوض با عصبانیت گفت: «با این کاری که کردی، ممکنه ماجراهایی پیش بیاید که دنیا رو به آتش بکشه.»
اوکانل از شدت غضب دندان به هم سایید و خطاب به حارث بیگ گفت: «تو باید حواس تو جمع می کردی.» و خطاب به جاناتان: «دِ یاللا، سوار شو بریم.»
خیابان های لندن از باران خیس و لیز بود ولی اوکانل مثل راننده های مسابقه رانندگی می کرد. هنوز باران می بارید و هرازگاهی درخشش برقی سینه آسمان را می شکافت.
چند لحظه ای، در سکوت و تاریکی رانندگی کردند. عاقبت، مجاهد به حرف آمد که: «متأسفم اگر با پسرت تندی کردم. ولی تو باید اهمیت این موضوع را درک کنی؛ حالا که این دستبند به دست اوست، تا هفت روز دیگر که شاه عقرب از خواب مرگ بیدار می شود،بیشتر مهلت نداریم.»
اوکانل پیچی را رد کرد و گفت: «ما؟ منظورت از ما پیه؟ من فقط زنمو می خوام و بس.»
«اگه شاه عقرب رو نکشیم، سپاه آنوبیس رو دوباره بسیج می کنه.»
جاناتان از صندلی عقب به سمت جلو نیم خیز شد: «که فکر کنم علامت خوبی نباشه؟»
اوکانل از آینۀ ماشین او را نگاه کرد: «با اون سپاه می تونه تمام زمین رو تسخیر کنه.»
جاناتان اینک که از شلیک مسلسل در امان بود بذله گویی اش گل کرده بود: «آها، همون حکایت قدیمی دیو و هیولا و این چیزها.»
حارث بیگ این طور ادامه داد: « هر کس شاه عقرب رو بکشه، می تونه سپاه جهنی اونو مجدداً به زیر زمین بفرسته.» سپس نگاهی به اوکانل انداخت و مکثی کرد و گفت: «یا که با اون سپاه بشریت رو نابود کنه و بر همۀ جهان مسلط بشه.»
«پس برای همین ایمهوتپ رو از قبر بیرون کشیدن. چون تنها موجودی یه که می تونه که شاه عقرب رو از خواب مرگ بیدار کنه.»
مجاهد این حرف را تأیید کرد: «نقشۀ اونا دقیقاً همینه.»
به موزۀ بریتانیا رسیده بودند و جایی کنار خیابان پارک کردند. باران همچنان بی وقفه می بارید.
اوکانل گفت: «خیلی خب، آلکس، ازت می خوام که همین جا بمونی و مواظب اتومبیل باشی.»
جاناتان دست اش را بالا کرد: «من این کار رو می کنم!» اوکانل به او محل نگذاشت. آلکس با چهرۀ عبوسی خطاب به پدرش گفت: «ماشینو بپام؟ باباجون، درسته که بچه ام ولی خنگ و دست و پا چلفتی نیستم.»
اوکانل خندید و موهای سر پسرش را به هم ریخت.
جاناتان بالاخره رضایت داد و از ماشین خارج شد، ولی به آلکس گفت: «اگه دیدی یکی داره جیغ زنان از موزه بیرون می دوئه، بدون که منم.»
اوکانل آه عمیقی کشید: «جاناتان، انگار بهتره تو همین جا پیش آلکس بمونی.»
جاناتان دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «آها، این شد حرف حسابی!»
اوکانل و حارث بیگ به پشت ماشین رفتند و صندوق عقب را باز کردند. توی صندوق یک دولول ساچمه زنی، یک مسلسل سبک، چندتا هفت تیر و سلاح های دیگر انباشته بود. اوکانل پرسید: «تو دوازده میلی متری رو می خوای؟»
چشمان حارث بیگ زیر باران برق زد: «نه، تامسون رو بده به من.»
اوکانل دست به سوی مسلسل برد، در همین لحظه برقی در آسمان جهید و چند ثانیه همه چیز غرق ور شد. حارث بیگ دست انداخت و مچ اوکانل را گرفت و پنجۀ او را بالا نگه داشت و به خالکوبی پشت دست او خیره شد. بعد به صورت اوکانل نگاه کرد و پرسید: «اگر به تو می گفتم من غریبه ای هستم و از شرق می آم و دنبال گم شده ای می گردم...»
اوکانل لحظه ای درنگ کرد. او این عبارت را می شناخت. خیلی وقت پیش تر جایی آن را شنیده بود. بعد انگار که کلمات از دهان کسی دیگر در می آمد. پاسخ داد: «من در جواب می گفتم: من غریبه ای هستم که از غرب می آیم. کسی که دنبال اش می گردی منم.» و چشمک زد. با این کلمات سیل خاطرات دورۀ کودکی در ذهن او زنده شد. اما در این میان خاطره ای از همه برجسته تر بود: «یک چهرۀ پیر چروکیده...صدایی صمیمی...که به وی بشارت می داد که در آینده کارهای بزرگی خواهد کرد. «این رو زمان بچگی پیرمردی به من یاد داد.»
حارث بیگ با نگاه تازه ای که حاکی از تحسین بود به اوکانل نگریست: «پس درسته؛ تو یکی از اخوان هستی.»
اوکانل با سرعت دولول را پر کرد و گفت: «من...چی هستم؟» مجاهد به خالکوبی پشت دست اش اشاره کرد، همان خالکوبی که آلکس نقش مشابه آن را در معبد یافته بود: «تو نشون دادی.»
اوکانل دست اش را پس کشید: «اینو می گی؟ این یادگار زمانی یه که در هنگ کنگ تو یتیم خونه بودم.»
«معنی این نشونه اینه که تو حامی بشر و مجاهد راه خدا هستی.»
اوکانل مسلسل را در دست حارث بیگ گذاشت، سرش را تکان داد و گفت: «عوضی گرفتی.»
..........................................................
سلام اینم سه آهنگ جدید از علی حسینی که آلبومش به زودی میاد
به ما خوانندگان و طرفداران و دوستداران و هواخواهان و نظريه پردازان بلند پرواز از كتاب 7 كليد رمزگشايي به صورت 3حرف ارائه شده:ر.آ.ب
البته هيچ يك از ما به درستي نميدانيم كه نام مياني ريگولس بلك چيست اما نوشته هايي بر روي قاب آويز است كه ميتواند براي ما به عنوان راهنما عمل كند.
جالب است كه بدانيد ريگولس بلك تنها 1 بار دركتاب محفل ققنوس و چند بار هم در شاهزاده ي دورگه از او ياد شده است.
يكي از دوستان ميگويد كه ريگولس سعي داشته از مرگ خواران فرار كند و به همين دليل كشته شده.بر طبق ذهنيت لوپين ريگولس تنها 3روز پس از فرارش زنده مانده است.
سيريوس ميگويد كه او بدست ولدمورت يا به فرمان او كشته شده است.اما او نميتوانسته درباره ي كاري فكر كند كه انقدر بزرگ بوده كه باعث شده ريگولس به دستور ولدمورت كشته شود.اما وضع ما به عنوان خواننده كمي فرق ميكند.
ولدمورت در قبرستان در كتاب جام آتش ميگويد:((شما اقداماتي را كه من سالها پيش براي محافظت از خودم و شكست ناپذيريم كرده بودم ديده بوديد)).ميتوانيم فرض كنيم كه مرگ خوار ها (شامل ريگولس بلك)از موجوديت يكي از جان پيچ ها اطلاع داشته اند(نه بيشتر)اين موضوع درست است كه مرگ خوار ها از گزينه هاي ديگر براي جان پيچ ها ونيز مكان آنها باخبر نبوده اند اما همه ميدانستند پرورش يافته ي خاندان اسليترين به ساخته هاي سالازار اسليترين علاقه ي بسياري دارد.چون بسياري از آنان با تام ريدل در هاگوارتز بوده اند و حساسيت اورا ميدانستتند(هپزيبا اسميت را كه فراموش نكرده ايد)
بر طبق شجره نامه ي خاندان بلك ريگولس 15 سال قبل از اتفاقات كتاب محفل ققنوس مرده بود.يعني اندكي بعد از انجام شدن پيشگويي و شايدكمي بعد از تولد هري اما مسلمآ او قبل از حمله به دره ي گودريك كه به كشته شدن ليلي و جيمز انجاميد مرده بود.اين نشان ميدهد كه ريگولس به نوعي از دو بچه اي كه پيش گويي به آنها اشاره كرده بود خبر داشته.(جناب اسنيپ ميتواند اين مورد را به ما توضيح دهد)
ما به درستي نميدانيم كه آيا ريگولس احساس همدردي با پاترها و لانگ باتم ها داشته يا نه اما اگر داشته باشد ميفهميم كه وي تصميم به از بين بردن ولدمورت داشته.اين نكته را بايد به عنوان رازي درنظر داشته باشيم كه بايد مورد بررسي قرار دهيم.
دراين جا دلايلي را ميبينيم كه نشان ميدهد چرا بايد فردي بخواهد قاب آويز را بدزدد و يك نمونه ي قلابي به جاي آن بگذارد كه البته بعدها هري و دامبلدور سعي در پس گرفتن آن داشته باشند.به نظر من هركس كه آن را دزديده بود مجبور بود دوباره زحمت صحنه سازي و به شكل اول درآوردن آنجا را مانند روز اول داشته باشد.در اين صورت فرد مجبور بود زمان زيادي را صرف فرار و ايمن نگهداشتن خود از خشم ولدمورت داشته باشد.با انجام اين كار اين شانس نيز وجود داشت كه ولدمورت نفهمد كه جان پيچ دزديده شده و ازاين رو يك نمونه ي كاملا قلابي در دست ولدمورت وجود داشته.
دزد براي اين كه بتواند قاب آويز را بدزدد و دوباره مدل تقلبي آن را به جاي آن بگذارد به اطلاعاتي نياز داشته.
1-ياد گرفتن درباره ي جان پيچ ها و اينكه چگونه ميتوانند باشند
2-ياد گرفتن افسون ها و جادوهايي براي احاطه پيدا كردن بر جان پيچ
3-كشف قايق و ظرفيت آن
4-كشف زهر داخل قدح شامل تاثير آن بر كسي كه آن را مينوشد
5-به وجود آوردن دوباره ي جان پيچ تقلبي و گذاشتن آن در جاي خود
6-يافتن كسي براي اينكه در نوشيدن قدح به نوعي كمك كند
7-يافتن راهي براي بردن همراهش به داخل جزيره
8-نوشيدن قدح
9-دزديدن قاب آويز
10-بازگرداندن قاب آويز تقلبي
11-بازگشتن به مقابل درياچه(خارج شدن از جزيره)
اين موضوع براي ما مشخص است كه ولدمورت به نوعي درباره ي موجوديت جان پيچها با مرگ خوارانش صحبت كرده بود و البته احتمالآ ريگولس فقط متوجه شده و اين دليل اين است كه ريگولس چگونه متوجه قاب آويز شده است.چون ولدمورت احتمالا درباره ي آنها(وسايل مورد علاقه اش)با آنها صحبت كرده بود
البته اين مورد بحث است كه ريگولس چگونه قاب آويز را پيدا كرده است.البته ولدمورت به ولگردي و پرسه زدن علاقه داشته و از اين رو دزديدن آن در هنگام غياب وي ممكن بوده.
در داخل غار افسون و جادوهايي وجود داشته است.باز كردن در ورودي غار به هيچ وجه مشكل نبوده و فقط بايد براي ورود خون ميدادند.دزد تنها بايد قايق را پيدا ميكرده و البته نبايد يادمان برود كه فقط يك جادوگر بسيار قدرتمند ميتوانسته قايق را پيدا كند كه بايد قبول كنيم ريگولس همون طوري كه سيريوس گفته بود استعداد بسيار زيادي داشته(به كتاب5مراجعه كنيد) كه توانسته قايق را پيدا كند و بعد با قايق از درياچه بگذردو سپس بايد قدحي را پيدا ميكرده كه قاب آويز را در خود نگهداشته.
اولين كاري كه دزد بايد انجام ميداده اين بود كه صحنه را به نوعي از نو بسازدكه اگر لرد سياه ابزار و وسايل خود را چك كند از تغيير آن آگاه نشود و وسايل در همان شكل اوليه باشند.
ممكن است كه اسلاگهورن ريگولس را به عنوان يك اسلايتريني ميدانسته كه از كار زهر ها باخبر بوده.ريگولس كه دوره ي عالي جادوگري را گذرانده بود ميدانست كه ورد اسپه سياليس ره وليو به گوينده ي ورد نشان ميدهد كه قدح حاوي چه مواد زهر آلودي است.استفاده از اين ورد به ريگولس اجازه ميداد تا دوباره مايع زمردي شكل داخل قدح را در غار درست كند و در صورت وجود پادزهري براي آن فراهم آورد.
همچنين اين ورد به ريگولس كمك كرد كه بداند كه بر سر فردي كه آن را به طور كامل بنوشد چه خواهد آمد.در اين جا معمايي پيش خواهد آمد.ريگولس بايد ميدانسته كه براي باز سازي قاب آويز به دو نفر احتياج بوده است.همچنين به فرد ديگري نياز بوده تا زهر را در كام فرد مصرف كننده بريزد.اگر دامبلدور برزگترين جادوگر در تمام زمانها نميتوانسته به تنهايي مايع درون قدح را بخورد پس ريگولس چگونه توانسته به تنهايي از عهده ي چنين كاري برآيد.او ميبايد به دنبال همراه و ياري بوده باشد.
اكنون سوال آن است كه چه كسي با ريگولس بوده است؟
نخست بايد بدانيم كه چه كساني در مورد اين زهرها و مايعات مطلع و زبردست بوده اندو مانند ريگولس ميتوانسته اند زهر را از نو بسازند.از وجود دونفر با اين مهارت خبر داريم.ليلي و اسنيپ.
هردوي اين افراد از نظر سني به ريگولس نزديك بوده اند و در هاگوارتز با او بوده اند(البته با چند سال اختلاف)ريگولس توانايي هاي اين ها را ميدانسته و همچنين اين احتمال وجود دارد كه هر يك از آنها در آخرين لحظه به كمك او آمده باشند.اما پذيرفتن هريك از اين ها با مشكلاتي روبرو است.
اسنيپ
آيا پيش از آنكه از جمع مرگ خواران جدا شود در چنين عمل ناجوانمردانه اي شركت كرده است؟به گفته ي دامبلدور اسنيپ پيش از مرگ ليلي و جيمز پاتر به آنها پيوست.يعني زماني كه ريگولس كشته شد او هنوز يك مرگ خوار بود.ممكن است اين تزلزل پس از شنيدن بخشي از پيشگويي در او پديد آمده باشد.اما ما ميدانيم اسنيپ اطلاعات را به ولدمورت ميرسانده است به همين دليل جيمز و ليلي كشته شدند.بنابراين بدون بحث مشخص است كه تا اين جا اسنيپ به ولدمورت همچنان وفادار بوده است.بنابراين ساير مرگ خوارها نيز به همين دليل كنار ميروند.چون ريگولس نميتوانسته به كساني براي اين ماموريت مهم اعتماد كند كه هر لحظه ممكن بود اورا لو بدهند و زنگ خطر براي ولدمورت را به صدا دربياورند.
ليلي
زمان مرگ ريگولس ساير گزينه هاي كه به عنوان دانش آموز معجون سازي ستاره بوده اند را حذف ميكند.اگر ليلي در اين كار شركت ميكرد براي چه نبايد به دامبلدور در مورد جان پيچ و قاب آويز چيزي نميگفت؟وي براي اين كار زمان كافي هم داشته چون تا 1سال بعد از سرقت جان پيچ هنوز زنده بوده .بي شك يكي از افراد محفل ققنوس به دامبلدور اطلاعاتي درباره ي چگونگي سقوط ولدمورت داده بود.اگر دامبلدور ميدانست كه جان پيچ تقلبي است هرگز هري را براي دوباره به دست آوردن آن به خطر نمي انداخت.بنابراين هيچ يك از ساير اعضاي محفل ققنوس و همچنين اسنيپ به عنوان جاسوس نميتوانسته انددر اين كار دخيل بوده اند.
اسلاگهورن
گزينه ي ديگر هوريس اسلاگهورن است.اما به نظر نميرسد كه او اهل اين باشد كه خود را در چنين دردسرهايي گرفتار كند.براي اين كار وي ميبايد در آب سرد شنا ميكردو براي مدت زماني طولاني از خوردن شيريني وشكلات و آشاميدني هاي مورد علاقه اش خودداري ميكرد.وي در اين گونه موارد ترجيح ميداد كه خود را راحت كرده ودر صندلي عقب بنشيند.بنابراين اين احتمال بسيار ضعيف است كه او به ريگولس در اين كار ياري رسانده باشدو از آن غير محتمل تر اين است كه اودر نوشيدن قدح به او كمك كرده باشد.
بنابراين ما بايد به دنبال شريكي باشيم كه هيچ ارتباطي به دامبلدور نداشته باشد و از لحاظ مختلف ريگولس را به وي وصل نكند.
.
مشكل ديگر براي يافتن شريك وجود قايق است.تمام اين احتمالات در مورد ساحره ها و جادوگراني ميرود كه همزمان به سرقت جان پيچ بوده اندو از كحاظ دوره و سن مناسب براي اين كار بوده اند.اين درحالي است كه يك قايق نميتوانسته 2نفر از ايشان را از رودخانه عبور دهد.آيا ريگولس ميتوانسته در اين سفر دريايي از يك جادوگر بي تجربه و نامناسب استفاده كرده باشد.اين مسئله نيز ناقص به شمار ميرود .
سوال ديگر اينكه يك جادوگر قابل و مناسب چگونه ميتوانسته در طي اين همه سال اين راز را درسينه نگاه داردو براي بار دوم با نبرد يا جنگي روبرو نشود؟همچنين مرگخوارها را به ياد داشته باشيد كه درمورد چنين خيانتي بيكار نمينشسته اند.
بنابراين به اين نتيجه ميرسيم كه فردي كه همراه ريگولس بوده اصلا انسان نبوده است.اين موجود ميبايست در قايق از فرامين ريگولس اطاعت ميكرده همان گونه كه هري از دامبلدور اطاعت ميكرد.اين موجود بايد عليرغم شكايت ها و خواهش هاي ريگولس زهر را درگلوي وي ريخته ويا اينكه خود آنرا مصرف كرده باشدو رنج و درد ناشي از آن را تحمل كرده باشد.اين موجود بايد به گونه اي باشد كه قايق قادر به حس وي نباشد ونيز آنقدر كوچك باشد كه بتوان آن را با يك فرد بزرگسال جاي داد.اين موجود درتمام اين سالها راز جان پيچ تقلبي را حفظ كرده و حتي در جنگ نيز آين رويه را حفظ ميكرده .اگر اين راز برملا مي كرد يا به دست ولدمورت به دليل خيانتش كشته ميشد يا اين كه تحت حمايت دامبلدور قرار ميگرفت.
اين كدام موجود بوده كه كه فرامين سرورش را گوش كرده و رازهاي وي را حفظ كرده است؟كدام موجود بوده كه در قايق با ريگولس جا شده است؟اين كدامين جادوي موجود بوده كه هيچ يك از جادوگران از جمله دامبلدور نيز قادر به كشف آن نبوده و قايق نيز آن را تشخيص نداده است؟كدام موجود قدح را نوشيده و يا تحت فرمان ريگولس به ريگولس نوشانده است؟
كريچر
ريگولس(برخلاف سيريوس) تا آخر كار با خانواده ي بلك باقي مانده و از اين رو كريچر خوشحال ميشده كه فرامين پسر عزيز خانم سرور خود را گوش كند.كريچر ميتوانسته با ريگولس در قايق نشسته باشد و در نوشيدن يا نوشاندن قدح به ريگولس عليرغم همه ي التماسهاي وي مبادرت ورزيده باشد.كريچر قادر به تعويض قاب آويز بوده و اين كار را انجام داده و اين قدرت جادويي وي بود كه صاحبش را از رودخانه گذراند.او حتي قادر به تغيير و دگرگوني آب نيز بوده و همچنين وي را به ميدان گريمولد بازگردانده و براي وي در صورت امكان پادزهر تهيه كرده است واين كريچر بوده كه راز صاحبش را حفظ كرده است.همان طور كه ميدانيم جن هاي خانگي قدرت هاي بسيار زيادي دارند و كريچر نيز از اين قاعده مستثنا نيست.به قول سيريوس او اگر بخواهد كار كند از ديدن كارهاي وي حيرت خواهي كرد(سيريوس خطاب به هرميون)
حتي اگر گفته ي بعضي دوستان را قبول كنيم كه ريگولس نميتوانسته قادر به كشف قايق باشد كريچر با قدرتهاي فراواني كه داشته ميتوانسته در اين كار به او كمك كرده باشد و حتي ميتوانسته او را بدون استفاده از قايق به جزيره رسانده باشد.همان طور كه در هاگوارتز با همه ي جادوهايي كه براي جلوگيري از غيب و ظاهر شدن افراد استفاده شده جن هايي مثل او به راحتي در آنجا غيب و ظاهر ميشوند.(البته اين ميتواند فقط يك حدس است)كريچر براي اطاعت از فرامين اعضاي خانواده ي خود مشكلي نداشته و براي فرمان برداري از پسر محبوب سرورش نه حس نوستالوژيك بلكه احساس وضيفه داشته است.همچنين وي نميخواسته ميدان گريمولد را ترك كند و از اموال هري پاتر بگذرد.ممكن است يكي از اهداف وي به دست آوردن قاب آويز و بخشي ازروح ولدمورت باشد.به همين دليل هري بايد براي اطلاع از جان پيچ به آشپزخانه ي هاگوارتز مراجعه كرده و از كريچر اطلاعات را بگيرد
این مطلب از جادوگران
............................................................
یه کار جالب آقا امروز توی بخش نظرات هر کی اومد درباره نفر قبل یه جک بگه البته در بخش نظرات ![]()
اینم از کتاب امروز زنان بدون مردان
.............................................................
اینم آهنگ بی تو میمیرم ازحامد