علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
اینم چند تا صفحه ی دیگه . مرسی از نظرا اما :
سما۳۳![]()
جون من خودم عضو نود و هشتیا هستم خودم رمانو تو سایت میذارم.
سارا جون![]()
سعی میکنم بعد این رمان کتاب غوغای همیشه رو برات بذارم .
شبنم جون ![]()
این کتاب۵۱۹ صفحه هستش که من۱۰ صفحشو فعلا براتون گذاشتم من فقط میتونم تایژ کنم اگر نه اسکن میکردم.
بتزم مرسی از همه اما....
هستی
گویی میان آسمان و زمین معلق بودم. همه جا سفید بود . اما نوری وجود نداشت همانند مسافری بودم که در مه گم شده باشد. هر چه تلاش می کردم فریاد بزنم و کمک بخواهم هیچ صدایی از بین لبهایم بیرون نمی آمد. سرم مثل یک کوه سنگین و سرد بود و لبانم خشکیده و تشنه ... یک مرتبه میان دریا رها شدم. هر چه تلاش می کردم نمی توانستم از گزند ماهیانی که سعی میکردند تکه ای از بدن مرا جدا کنند فرار کنم. دست و پایم میان جلبک ها گیرکرده بود. احساس خفگی میکردم . هیچ هوایی برای نفس کشیدن نبود. رفته رفته تاریکی همه جا را فرا گرفت . چشم باز کردم . جنگلی تاریک اطرافم را فرا گرفته بود . نمی توانستم بدنم را حرکت دهم. از تشنگی بی طاقت بودم . صئای زوزه گرگ از دوردستها می آمد . قلبم به شدت میتپید . صدا نزدیک و نزدیک تر شد . برق چشمهای وحشی بدنم را از ترس فلج کرد . چشمهایم را بستم . صدای نفس هایشان را می شنیدم . دردی شدید بر روی دستم احساس کردم و از ترس در سیاهی غرق شدم .
خاطرات پیش چشمم رژه میرفتند . خاطرات کودکی و نوجوانی به یادم می آمدند ، گاهی بزرگ بودم و زمانی کوچک. کم کم هجوم افکار به مغزم کمتر شد حالا خاطراتم را به صورت مرتب می دیدم.
از صبح مادرم گفته بود که فامیل را به خاطر قبولی من دعوت کرده و سفارش کرده بود مرتب و خوش برخورد مقابلشان حاضر شوم.می دانستم گفته پدر را تکرار میکند تا بدانم از من انتظار مهمان نوازی خاصی از عمو دارد . بی حوصله در حالی که حوله دور تنم بود روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم که با صدای مادرم به خودم آمدم :
-هستی؟ الانه که مهمونا بیان . آماده شدی؟
آهسته از روی تخت بلند شدم. حتی فکر نکرده بودم که چه لباسی بپوشم. می دانستم پدر با چشمان دقیقش منتظر دیدن ایرادی است تا از من بهانه ای بگیرد .
باز جای شکرش باقی بود که بهرام مثل همیشه در سفر بود ودر این مهمانی حضور نداشت . لباسهایم را بر روی تختم چیدم. به نظرم لباسی که مادر برایم دوخته بود مناسب تر آمد. رنگ آبی اش با رنگ چشم و موهایم هماهنگ بود . بعد از پوشیدن لباس ، در آیینه به خود خیره شدم . قد بلندم را از پدر به ارث برده بودم و هیکل لاغرم را از مادر ، همراه با چشمان سبز تیره که مژه های بلندم بر رویشان سایه می انداخت . و بینی کوتاه ولبانی پر که درون صورت سفیدم جای گرفته بودند. موهای بلند و خرمایی رنگم که با پیچ و تاب طبیعی چهره ام را قاب گرفته بودند.هر چند گاهی تعریف دیگران از زیبایی ام لبخندی گذرا بر لبانم می نشاند و لرزه غرور را در وجودم حس می کردم اما هیچ گاه زیبایی برایم مهم نبود . نگاهی دیگر به خود انداختم و موهایم را که خشک شده بود شانه کردم و ترجیح دادم مثل همیشه ساده باشم . با شنیدن صدای اولین گروه از مهمان ها لبخندی به خود زدم و از اتاق بیرون آمدم.
ختنواده عمو اولین مهمان ما بودند با وجود آنکه برای عمو احترامی خاص قائل بودم اما از دیدن ایشان خوشحال نشدم. می دانستم نمی توانم روی پدرم حساب کنم و بهرام هم نبود تا مرا نجات دهد. نفس عمیقی کشیدم و از پله ها پایین رفتم . در حالیکه آرام پایین می آمدم بابک را دیدم که با نگاهش در حال جست و جوی اطراف است وقتی نگاهش به من افتاد مطمئن شدم دنبال من می گشته است. ابتدا به سمت عمو رفتم که مانند همیشه خوش لباس و در عین حال محکم بالای مجلس نشسته بود و پیپ اش را گوشه لبش گذاشته بود. بوی توتون ، همیشه مرا به یاد گذشته ها می انداخت. زمانی که دختر کوچکی بودم و بر زانوانش می نشستم . شاید عمو تنها کسی بود که پدر روی حرفش حرف نمی آورد و به ما هم گوشزد می کرد همیشه احترامش را داشته باشیم . من در حالیکه دوستش داشتم با دیدنش کمی میترسیدم. اخلاق زن عمو درست مانند مادرم بود . به زیبایی مادر نبود اما به همان اندازه صبور و ساکت بود و همیشه تابع. مسلما اگر غیر از این بود تحمل زندگی در کنار این دو برادر مستبد و مغرور برایشان غیر ممکن میشد . در آخر به سمت بابک رفتم که از ابتدای ورودم ایستاده بود . آخر از همه با او سلام و احوالپرسی کردم .می توانم بگویم درست همانند پدرش بود با همان خصیصه های اخلاقی که پشتیبانی های بیش از حد و حصر خانواده ویژگی تن پروری و لجاجت را هم به آن اضافه کرده بود . بابک به دلیل پشتوانه های مالی پدر، تا به حال بدون کوچکترین تلاشی به هر چه خواسته بود رسیده بود . از انجام هیچ کاری ابا نداشت و خجالت نمی کشید . وقتی دستم را از دستش بیرون کشیدم ، لحظه ای برق غضب را در چشمانش دیدم که مانند بچه ای که اسباب بازی محبوبش را به زور از دستش کشیده باشند خشمگین شد. محلی را برای نشستن انتخاب کردم که در معرض دیدش نباشم. وقتی زری خانم با سینی چای وارد شد بابک به بهانه ی برداشتن شیرینی از روی میز ، مبل روبروی مرا انتخاب کرد و نشست و در حالیکه پا روی پا می انداخت گفت:
-اینم شیرینی قبولی ات توی دانشگاه. تبریک میگم که غول کنکور رو شکست دادی اما به نظر من درس خوندن برای دختر ها فایذه ای نداره ، مخصوصا تو که در آینده کاملا از احاظ مالی تامین هستی .
با نگاهی گذرا به صورتش گفتم :
- مگه تحصیل کردن فقط برای پول در آوردنه؟ در ضمن من اصلا دوست ندارم چند سال دیگه از لحاظ مالی به کسی وابسته باشم . می خوام توی رشته ای که بهش علاقه دارم فعالیت بکنم و اصلا از زنانی که تمام وقتشون رو یا توی آشپزخانه می گذرونن یا با بچه سر و کله میزنن خوشم نمیاد.
- و اگر همسر آیندت با درس خوندنت یا کار کردنت مخالف باشه چی؟
- اولین شرط من برای ازدواج همینه. دوست دارم همسرم از پیشرفت من لذت ببره نه اینکه جلوی اونو بگیره.
- به نظر من عمو دیگه داره زیادی بهت رو میده . این شرط رو دیگران قبول نمی کنند .
-اولا من فعلا هیچ عجله ای برای ازدواج ندارم . دوما تا منظورت از دیگران چی باشه...
.
.
.
ادامه دارد...

دانلود کامل رمان شبهای تنهایی نوشته نرگس عینی
لینک کمکی
دانلود کامل رمان شبهای تنهایی نوشته نرگس عینی
دانلود کامل رمان تقدیر شیرین نوشته زهرا اسدی
لینک کمکی
دانلود کامل رمان تقدیر شیرین نوشته زهرا اسدی
قصد دارم رمان هستی از رویا نوری رو براتون بزارم امیدوارم خوشتون بیاد . اگه رمان دیگه ای هم خواستید تو قسمت نظر ها بگین که براتون بزارم.فعلا براتون ۳ صفحشو تایپ میکنم تا فردا...![]()
هستی
باورم نمیشد!از شنیدن صدایش که عاشقانه برای دیگری زمزمه میکرد قلبم از تپش باز ایستد.فشار پنجه های غم راه نفسم را بست . من که در این مدت به سان محتضری در بستر مرگ دست و پا میزدم به راستی مردم ،روح و قلبم مرد . چگونه میتوانستم باور کنم؟ من که همه ی هستی ام را بر سر تصمیم گذاشته بودم. من که در میان این همه مشکل او را انتخاب کرده بودم.حال با باقی عمرم جه میکردم؟ با غرور بر باد رفته، با یک قلب پژمرده؟ دیگر به چه دلیلی ادامه میدادم؟ اصلا برای چه زنده بودم؟ در آن لحظه قلبم به هزاران تکه تبدیل شده بود . تکه های ریزی که تبدیل به سنگ میشد. از هر چه بود و نبود بیزار بودم. چرا به دنیا آمده بودم؟ در میان مردمی بی عاطفه و سنگدل اسیر شده بودم. اصلا من که عشق را به مسخره می گرفتم چرا عاشق شده بودم؟گناه من چه بود؟ گناه من و امثال من که از عشق ، بتی پرستیدنی میسازند. بتی که بر روی شن ساخته شود و با نسیمی واژگون میشود چرا کسی نیست تا در این سفر راه را از بیراه نشانمان بدهد. یعنی نباید هیچ گاه سفر کنیم؟ یا بی سفر به منزل مقصود برسیم؟ سرم پر از افکار مختلف بود که صدایشان درون سرم میپیچید و مرا از خود بی خود می کرد. کاش به جایی میرفتم که سکوت بود و آرامش. آرامشی که مدتهاست با من غریبه شده. باید فرار میکرئم. به جایی میرفتم که رهایم کنند. تا جایی که توتن داشتم دویدم تا شاید سایهسیاه مصیبت لحظه ای از تعقیبم دست بر دارد. از پشت پرده رقصان اشک همه جا تار و در هم بود. اما چراها رهایم نمی کردند. چرا در قمار عشق همه هستی ام را گذاشته بودم؟چرا من بازنده بازی بودم؟ مگر نمی گویند خدا به اندازه ی تحمل اشخاص به آنها درد میدهد؟ پس چرا شانه های من دیگر تحمل نداشتند ؟مگر خدا نمیبیند چگونه زیر این همه فشار خرد میشوم؟ خدایا! صذایم را میشنوی؟ من گم شده ام. خسته ام. بریده ام. دیگر جز تو پناهی ندارم.کمکم کن...
با شنیدن صدای ترمز،لحظه ای به خود آمدم و ایستادم. کسی بلند مرا به نام می خواند و متوجه ماشینی شدم که به سرعت ترمز کرد و لاستیکهایش بر روی زمین کشیده شد. برای تصمیم گرفتن وقتی باقی نمانده بود. شاید هم مانده بود و من ترجیح دادم تصمیمی نگیرم. من به پایان مینگریستم و این پایان بود. نقطه ی پایان بر جمله ی زندگی من. چه جمله ی کوتاهی. چشمهایم را بستم بالاخره زندگی کوتاه آمده و رضایت به رفتن من داده بود. با برخورد به بدنه ی ماشین از زمین کنده شدم. سرم محکم به جسمی سخت اصابت کرد . با این همه درد دیگر مجالی برای تفکر نمانده بود . صداها خاموش میشدند و من هر لحظه به آرامش نزدیکتر میشدم. صدای همهمه ی اطرافم هر لحظه گنگ تر می شد جز یک صدای آشنا ...یک صذای خوشایند...احساس کردم کسی مرا بر روی دستانش بلند کرد و از دیگران خواست تا راه را برایش باز کنند. سرم بر روی سینه اش قرار گرفت و با شنیدن صدای تپش های قلبش درون مه غرق شدم.
.
.
.
ادامه دارد

دانلود کامل افسون سبز نوشته تکین حمزه لو
لینک کمکی
دانلود کامل افسون سبز نوشته تکین حمزه لو

فصل 1 فصل 1-2 فصل 2-2 فصل 1-3 فصل 2-3 فصل 4 فصل 1-5 فصل 2-5
فصل 1-6 فصل 2-6 فصل 3-6 فصل 7 فصل 8 فصل 1-9 فصل 2-9 فصل 10
لینک کمکی
فصل 1 فصل 1-2 فصل 2-2 فصل 1-3 فصل 2-3 فصل 4 فصل 1-5 فصل 2-5
فصل 1-6 فصل 2-6 فصل 3-6 فصل 7 فصل 8 فصل 1-9 فصل 2-9 فصل 10
پسورد : lordesyah.blogfa.com

فصل 1 فصل 1-2 فصل 2-2 فصل 1-3 فصل 2-3 فصل 4 فصل 1-5 فصل 2-5
فصل 1-6 فصل 2-6 فصل 3-6 فصل 7 فصل 8 فصل 1-9 فصل 2-9
لینک کمکی
فصل 1 فصل 1-2 فصل 2-2 فصل 1-3 فصل 2-3 فصل 4 فصل 1-5 فصل 2-5
فصل 1-6 فصل 2-6 فصل 3-6 فصل 7 فصل 8 فصل 1-9 فصل 2-9
پسورد : lordesyah.blogfa.com
| توسط:فرشته | |||||
|
اگه مشکلی نداره یه یوزر واسم بساز جواب : لطف کنید به آیدی babayi_2h021 پی ام بدهید تا یوزر و پسورد رو به شما بدم با تشکر | |||||

فصل 1 فصل 1-2 فصل 2-2 فصل 1-3 فصل 2-3 فصل 4 فصل 1-5 فصل 2-5
فصل 1-6 فصل 2-6 فصل 3-6 فصل 7 فصل 8
لینک کمکی
فصل 1 فصل 1-2 فصل 2-2 فصل 1-3 فصل 2-3 فصل 4 فصل 1-5 فصل 2-5
فصل 1-6 فصل 2-6 فصل 3-6 فصل 7 فصل 8
پسورد : lordesyah.blogfa.com
| توسط:فرشته | |||||
|
سلام من میخواستم رمان هستی از رویا نوری رو تایپ کنم. حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جواب : میتونی فصل فصل تایپ کنی به من ایمیل کنی ... یا اینکه اگه کار با وبلاگ رو بلدی برات یوزر بسازم خودت بگذاری تو وبلاگ | |||||
| توسط:روشنک | |||||
|
سلام آقا حمید.... جواب : خدا خیر جوونیت بده مادر | |||||

دانلود کامل بانوی جنگل نوشته فهیمه رحیمی
لینک کمکی
دانلود کامل بانوی جنگل نوشته فهیمه رحیمی
دانلود کامل در امتداد حسرت نوشته طیبه امیر جهادی
لینک کمکی
دانلود کامل رمان در امتداد حسرت نوشته طیبه امیر جهادی
| توسط:سیمین | |||||||||||||||||||||||||
|
سلام اول به خاطر کتاب ممنون دوم منم کتاب بانوی جنگل از فهیمه رحیمی را دارم . میتونم تایپ کنم فقط من خیلی از کامپیوتر سر در نمییارم میتونم برات میل کنم اگه میخوای خبر بده تا شروع کنم جواب : لطف کنید تایپ کنید و برای من ارسال کنید با تشکر
| |||||||||||||||||||||||||

فصل 1 فصل 1-2 فصل 2-2 فصل 1-3 فصل 2-3 فصل 4 فصل 1-5 فصل 2-5
لینک کمکی
فصل 1 فصل 1-2 فصل 2-2 فصل 1-3 فصل 2-3 فصل 4
پسورد : lordesyah.blogfa.com
| توسط:هدیه | |||||||||||||||||||||||||
|
سلام مرسی بابت همه ی رمان هایی که گذاشتی عالیه . یه سوال من چند تا رمان می خوام براتون بذارم اما نمی دونم چطوری ممنون می شم اگه منو راهنمایی کنی تا همه از اون رمان ها هم استفاده کنند . جواب : اگه اسکنر داری میتونی اسکن کنی اگه نه میتونی تایپ کنی جوابش رو لطف کن برام بفرست تا بگم چیکار کنی
| |||||||||||||||||||||||||
میلاد منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) مبارک باد![]()
به زبون خودمونی میشه عید همه مبارک
سلام سلام سلام ... اینم از فصل جدید ... بخونید حال کنید برا منم تعریف کنید چون من فعلاْ دارم کتاب ندای مرموز از سایت دارن شان رو میخونم ... موفق باشید و شاد تا بعد( البته داستان تعریف کردن رو شوخی کردما چون اصلاْ دوست ندارم یه خط اون ور تر کتاب رو بخونم )
راستی دوستانی که می تونن داستان تایپ کنن ( یعنی میتونن با وبلاگ همکاری کنن ) تو بخش نظرات آیدی هاشون رو پیغام خصوصی بگذارن برای هماهنگی و از اینا

فصل 1 فصل 1-2 فصل 2-2 فصل 1-3 فصل 2-3 فصل 4
لینک کمکی
فصل 1 فصل 1-2 فصل 2-2 فصل 1-3 فصل 2-3 فصل 4
پسورد : lordesyah.blogfa.com
دوستان درست شد فصل دو قسمت یک

لینک کمکی
پسورد : lordesyah.blogfa.com
.................................................
| توسط:sepideh | |||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
اقا حمید شما که همش میگی نظر بدید به سوالامون که اصلا اهمیت نمیدی!!!!!!!!!!!من نمیتونم رد بای عشق و دان کنم خواهش می کنم یه کاری کنید درست بشه ممنون از لطفتون جواب : من امتحان کردم مشکلی نداشت بگید مشکل از کجاست راهنمایی کنم
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||
با سلام ... دیدم خیلی ماشالا اهمیت دادین و ۱۰۰۰ ران نظر دادین منم از امروز شروع کردم به گذاشتن کتاب کلید عشق نوشته آرام معدن دار امیدوارم بخونین و نظر بدین ... موفق باشید تا بعد ( راستی نظرات همینجوری بمونه میشم مثلاْ کتاب نیلاها!!!!)

لینک کمکی
پسورد : lordesyah.blogfa.com