
دسته: داستان ها
سلام سلام سلام ... اینم یه داستان جدید دیگه این ... ترانه های نیمه شب نوشته مریم جعفری این کتاب ۲۴ فصل ۳۷۸ صفحه و حجم اون هم ۱.۳ مگ هست ... این کتاب توسط سوگند خانم تایپ شده
نظر فراموش نشه تا کتابهای بعدی ... فعلآْ
ترانه های نیمه شب نوشته مریم جعفری
لینک کمکی
ترانه های نیمه شب نوشته مریم جعفری

دسته: داستان ها
اين سياهي از تمام سپيدي هاي دنيا ارامش بخش تر بود.در ان سپيدي جز تباهي هيچ نديده بودم و اکنون غرق در سکوت و سياهي به ارامش رسيده بودم. کاش حداقل اين ارامش را از من نگيرند. به زحمت چشم گشودم و لبه تيز نور و سپيدي چشمانم را به شدت ازرد و يادم امد که تا ارامش راه زيادي مانده.دنبال پناهگاهي گشتم تا در پناهش از تابش نور رهايي يابم اما هيچ کدام از افرادي که اطرافم بودند سايه سارم نبودند.اين بار خود دليلي براي سخن گفتن نداشتم. چشمانم را بر روي هر چه سپيدي بود بستم. تا لحظه اي که گوشم صداي اشنايي شنيد و قلبم اندکي ارام گرفت. براي ديدن دوباره اش مجبور بودم با زندگي اشتي کنم پس چشمانم را گشودم.حتي نگاه پرستو هم غرق اشک بود. اشکي که ديگر براي من باقي نمانده بود. دستمال خيس را بر لبانم کشيد و دستان سردم را به دست گرفت و گفت:
-باز چه بلايي سر تو اوردن؟تا کي ميخواي ساکت باشي و دم نزني؟حالا که اميد هست و از عشقش هم مطمئني.ديگه ترسي نيست که بگي نکنه بازيچه اش هستي. همه چيز رو براش تعريف کن و بزار کمکت کنه.من با وجود اينکه از سينا محبتي نميبينم تمام تلاشم رو ميکنم تو از اون و عشقش مطمئني .چرا تو اين گرداب دست و پا ميزني ؟
-ديگه اميدي نيست.
شنيدن صدايم براي خودم هم نا اشنا بود. بي احساس و بريده و خش دار.
-اميد که از تمام حرکاتش عشق ميباريد؟چرا نيست.
-من اونو خرد کردم.به خاطر خودش و عشقي که بهش داشتم.
ادامه در ادامه مطلب
ادامه
مطلب

دسته: داستان ها
سلام امیدوارم بقیه اون هم تایپ بشه ... روز خوش
البته تا اینجا رو پی دی اف کردم که راحتر بشه خوندش
از اینجا دانلود کنید
موفق باشید منتظر ادامه باشید

دسته: داستان ها
سلام ... یه رمان تایپی جدید امیدوارم از این هم خوشتون بیاد تایپ شده توسط خانم سوده - راستی قسمت قسمت میگذارم - تا فصل ۳ هم تایپ شده - آهان ادامه داستان قبلی هم سعی میکنم سریع تر بگذارم - شرمنده - تا بعد
روز خوش
طوفان دیگری در راه است
نویسنده: سید مهدی شجاعی
چاپ پنجم: 1387
کتاب نیستان
396 صفحه
10فصل
..................................................
فصل اول: باد
حاج امین، تا آنجه که یادش می آید، فقط گفته است:
" منو با این زنیکه بدکاره روبرو نکنید"
و وقتی مهندس سیف توضیح داده که:
" این حرفها مربوط به گذشته است"
حاج امید گفته:
" از کجا معلوم؟!"
تا اینجا را حاج امین مطمئن است، ولی این که نشسته باشد و پشت سر زینت خانم چیزی بافته باشد، یادش نمی آید.
راجع به خانه هم، چند روز قبلش رو کرده به بقیه و گفته:
" این خونه مگه دومیلیون بیشتر می ارزه؟"
و همه به علامت نفی سرشان را تکان داده اند و مهندس سیف جواب داده:
" به زحمت یک و هشتصد، اگر بیارزه"
و وقتی از همه تایید گرفته، دستش را محکم روی میز کوبیده، از جا بلند شده و گفته:
" خوب بیاد سه میلیون بگیره و شرش رو کم کنه."
........................................
ادامه در ادامه مطلب
ادامه
مطلب