علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
سلام به همه![]()
اینم ادامه رمان هستی
اواخر شب بود که متوجه شدم هیچ صدایی از بیرون نمی آید . عاشق شب و سکوتش بودم . احساس می کردم شب مال من است و من در شب متعلق به خود هستم . سکوتش، رمز و رازش وعمق اش را دوست داشتم . شب زیبایی بود . بی خواب بودم ، بنابر این به حیاط رفتم و روی صندلی نشستم . . عکس رقصان ماه در آب استخر انعکاسی زیبا داشت . دست باد لای گیسوان درختان می پیچید و صدای نجوای عاشقانه ی آنها به من آرامش میداد . سر به آسمان بردم . همه ستاره ها با چشمک های فریبنده شان مرا به مهمانی خود دعوت می کردند . دنبال ستاره ی خودم گشتم. تنها و سوت و کور در خلوتی نشسته بود. او هم مانند من تنها بود .
در زندگی تنهایی را انتخاب کرده بودم . در نظرم ازدواج مساوی با یک قفس یا زنجیری بود که دست و پایم را می بست. مساوی با خود نبودن بلکه آنچه دیگری می خواست بودن . پدر از کودکی در گوشم فرو کرده بود که عشق وجود ندارد . عشق یعنی هوس . یعنی گناه . هیچ وقت فیلمهای عاشقانه را نمی پسندید یا اگر می شنید زوجی از روی عشق ازدواج کردند بر افکارشان می خندید ولی برای من زندگی با دیگری بدون عشق مساوی مرگ بود . مرگ شادی ، مرگ عاطفه و مرگ خوشبختی.
زندگی بدون عشق برلی روح حساس من خالی و بی انگیزه بود . هیچ گاه جرات نکرده بودم عاشق شوم . شاید هم عشق تاکنون به سراغم نیامده بود . خاطراتی که دوستانم تعریف می کردند مانند یک سراب شیرین و خوشایند اما در نظرم غیرر واقعی و دوردست بود . همیشه به آنها می خندیدم و می گفتم عاشق شدن دست خود ماست و من هیپ گاه عاشق نمی شوم . گاهی با دیدن کسی که گاهی از فراق یاری گریه می کرد و گاهی عاشق دیگری بود متعجب می شدم . جایگاه عشق در نظرم بالاتر از این بازی های کودکانه بود . جایگاهی ناب و مقدس که اسیر هیچ آلودگی نمی شد و حالا بابک با اخلاقی همانند پدرم بر سر راه زندگیم آمده بود و پدر با تکذیب نکردنش مهر تایید بر او میزد .
من بنا به موقعیت خانوادگی و ظاهری زیبا خواستگاران زیادی داشتم اکثرشان را ندیده بودم در دل راضی هم بودم چون قصد ازدواج نداشتم و اکنون می فهمیدم دلیل کارهای پدر چیست. از هر زمان دیگری بیشتر احساس تنهایی می کردم . اما از یک جیز مطمئن بودم ،هرگز همسر بابک نمی شدم . اولین بار بود که مصمم بودم در مقابل حرف پدر ایستادگی کنم . این چیزی نبود که با صبوری تحمل کنم . نمی توانستم به خاطر احترتم به حرفش با زندگی ام بازی کنم . هدف من در زندگی چیزهای بزرگتری بود . می خواستم خودم باشم ، باد موهایم را به بازی
گرفته بود ، مثل روزگار که روح و قلب مرا بازی می داد .
روز های آخر تابستان بود و روزهای تنهایی به انتها می زسید . پرستو نزدیک به یک هفته بود که به اصفهان رفته بود و ما هم به دعوت عمو ، آخر هفته به رامسر می رفتیم . اصلا علاقه ای برای رفتن به این سفر نداشتم . بهرام مثل همیشه از آمدن سر باز کرد . با وجود آنکه تقریبا با بابک همسن بود ولی با هم جور نبودند پس بدون مشکلی در تهران ماند ولی من نتوانستم پدر را متقاعد کنم و مجبور به این سفر شدم .
یاد روزهای گذشته افتادم . درختانی که شاهد قد کشیدن ما بودند . روزهایی که بهرام و بابک با بازی و سر و صدا حیاط را روی سرشان میگذاشتند . روزهایی که من فقط ناظر بودم و با تمام کوچکی حق بازی کردن با آنها را نداشتم . یاد روزی افتادم که بهرام مریض شده و مشغول استراحت بود . بابک با دوچرخه بهرام مشغول بلزی بود و من که حوصله ام سر رفته بود روی پله نشسته بودم و نگاهش می کردم . وقتی مرا متوجه خود دید به سمتم آمد و گفت :
-می خوای دوچرخه سواری کنی؟
- آره اما بلد نیستم.
-خوب بیا یادت بدم .
به آسانی بلندم کرد و روی زین دوچرخه مرا نشاند . هنوز لذت بازی زیر دندانم نرفته بود که با صدای پدر از جا پریدم . با فریاد مرا صدا می کرد . با ترس پیاده و پشت درخت قایم شدم . پدر در جواب عمو که قصذ آرام کردنش را داشت گفت:
- بارها بهش گفتم خوشم نمی یاد دختر دوچرخه سوار شه . اگر الان جلوش رو نگیرم فردا پس فردا می شه مثل ...
و حرفش را خورد و می دانستم پدر دوست ندارد با پسر ها همبازی شوم . اما مقصر من نبودم که هیچ دختر همسن و سالی نبود که همبازی ام شود . پدر مرا به خانه فرا خواند و من بدون هیچ سرپیچی دنبالش راه افتادم . هنوز تمسخر های بابک که مرا «لوس» و « بچه ننر» خطاب می کرد و بغض فرو خورده ام به دلیل توبیخم بدون اینکه هیپ گناهی مرتکب شده باشم برایم زنده بود
پدر هیپ گناهی را بر من نمی بخشید . از همان ابتدا هم حتی به دلیل بچگی در مورد کارها و اشتباهم اغماض نمی کرد . نمی دانستم تقاص چه کسی را پس می دهم اما گویی گناهی انجام داده ام و خود خبر ندارم منتظر فرصتی بود تا ایرادی بگیرد.
همیشه در گوشه پنهان قلبم دوستش داشتم . محتاج محبتش بودم ، آرزو داشتم دستی از سر مهر بر گیسوانم بکشد امادر در مقابل من از سنگ بود . در زلال چشمانش گاهی برق محبت را میدیدم . بارها چشمان مهربانش را که خیره به من بود غافلگیر کرده بودم اما لحظه ای بعد بیتفاوتی و سردی آن به من گوشتزد میکرد که اشتباهی دیدم .
غرق افکارم بودم که با صدای پدر از جا پریدم :«هستی؟ دیر وقته بیا بخواب!» پس شب هم مال من نبود . سکوت وآرامش هم مال من نبود . به راستی سهم من چه بود ؟
صبح خیلی زود راه افتادیم . دیدن انوار صورتی خورشید که بر روی ابر ها افتاده بود ، خواب را از سرم پراند . ترکیب زیبایی از نور و سایه بود و تصویری زیبا که میتوانست ساعت ها مرا به خود مشغول سازد . بعد از مدتی با تکانهای آرامش بخش ماشین به خواب فرو رفتم .
با صدای مادر چشم باز کردم . گردنم خشک شده بود . از ماشین بیرون آمدم و نگاهی به اطراف انداختم .صدای جوی آب و آواز پرندگان همراه درختان بلند و کوه های در هم پیچیده و نوازش نسیم و عطر طبیعت منظره ی زیبا خلق کرده بود . برای صرف صبحانه به قهوه خانه رفتیم . بابک مقابلم نشست و لبخند زنان گفت :
- مطمئنم خیلی خوش می گذره به شرطی که این 3 روز مثل الان نخوابی .
خیلی آرام به طوری که دیگران صدایم را نشنوند گفتم:
-معمولا اگه کاری که دوست ندارم به زور مجبور به انجامش بشم کسل می شم.
و در حالیکه با دیدن قیافه ناراضی اش لبخند میزدم از جا بلند شدم . شاید بین همه آدمها فقط می توانستم با بابک مخالفت کنم و ناراحتی هایم از بابت کارهای دیگران را بر سر او خالی کنم . هر چند او هم بی تقصیر نبود . نمی دانستم چگونه فکر میکند که این چنین مطمئن از فرداست . چگونه مردی حاضر می شود با دختری ازدواج کند که هیچ میلی به این وصلت ندارد ؟ برای بابک این ازدواج یک معامله بود . شاید علاقه ای هم وجود داشت که من نام «عادت » را روی آن می گزارم اما این ازدواج علاوه بر مستحکم کردن پیوند دو خانواده ،ثروت بهرامی ها را در خانواده شان نگاه می داشت و حفظ می کرد . اما چرا این معامله با من شده بود ؟ عمو جز بابک فرزندی نداشت . بابک بعد از سالها مثل هدیه ای بود که کشتی طوفان زده عمو را به ساحل رساند . این هدیه کوچک با بهترین شرایط بزرگ شد . با کوچکترین بهانه گیری اش قلب پدر و مادرش را میلرزاند و با یک قطره اشک خواسته های محال او ممکن می شد . برای بابک تحصیلات اصلا مهم نبود . اطلاعات او که به اصطلاح در حد دیپلم بود ریاضی را برای جمع سودهایش و ادبیات را برای استفاده از جمله امری لازم می دانست . تفریحاتش از دوستان رنگارنگش شروع می شد و با پارتی و شب نشینی و خدا می داند چه مسائل دیگری ادامه پیدا می کرد .
یادم آمد که چند ماه قبل با وجودی که زمزمه ی ازدواج من و بابک شروع شده بود او را در یک بوتیک دیدم . شلید این نقطه ی شروع دلزدگی من از بابک و توجه به زشتی اعمالش بود . با پرستو برای خرید عطر به یک مغازه رفته بودیم که پرستو مرا متوجه به یک زوج کرد و گفت:
-اونجا رو نگاه کن . ببین مثا همیشه پسز خوش تیپ در کنار یه دختر بد ترکیب . خدا شانس بده ، کاش خدا این خوشگلی و شیرین زبونی رو از من بگیره ، در عوض یه شوهر مثا اون پسره پیدا کنم که همین جوری برام خرج کنه .
به شوخی های پرستو عادت کرده بودم . با خنده برگشتم و با دیدن بابک و دختری که با حرکات سبکسرانه اش می خندید یکه خوردم . دختر وقتی نگاه مرا بر روی بابک ثابت دید با غیظ رویش را برگرداند و من که تا به حال هیچ احساسی به بابک نداشتم وقتی او را دست به دست دختری دیگر دیدم دلزده شدم . بابک به سمت ما برگشت و وقتی ما را متوجه خودش دید ، با آرامش دختر همراهش را به سمت ما آورد . رو به من گفت:
«اینجا چه کار می کنی؟ دوستای به این خوشگلی داری و از من قایمشون میکنی؟» و در حالی که دست دختر همراهش را در دست میگرفت گفت:«ماندانا یکی از دوستای خوب منه» و به سمت من نگاه کرد و گفت : « ایشون هم هستس دختر عموم و این خانم زیبا .. » و با لبخند به پرستو نگاه کرد . پرستو که تازه متوجه جریان شده بود مرا نگاه کرد و من که از این عمل دور از ادب بابک عصبانی بودم ، به سرعت پرستو را معرفی کردم و گفتم:« بیرون منتظرمان هستند » و دست پرستو را کشیدم و بیرون رفتیم . از آن اتفاق به بعد در مقابل اعتراض پدر هر چه تعریف کردم که اصل ماجرا چه بوده نپذیرفت و مرا سرزنش میکرد که با کی بودیم و چه کسی منتظر من و پرستو بوده که مجبور به ترک بابک شدیم . پدر متاسف بود که وجه ی من پیش بابک خراب شده و نگران بود در مورد من چگونه فکر میکند. میدانستم پدر هنوز منتظر موردی است تا از من بهانه بگیرد .
با ورود شخصی نگاهی به آینه انداختم . آب سرد رخوت خواب را از تنم بیرون کرد . با نگاهی به پنجره که رو به خیابان باز میشد آرزو کردم کاش آنقدر جرات داشتم که از همین جا فرار می کردم و برمیگشتم . با این فکر لبخندی زدم و بازگشتم . سر میز تصمیم گرفتم در مقابل رفتارهای بابک کاملا سرد و بی تفاوت باشم . پس با آرامش شروع به خوردن کردم و جوابش را با کلمه بله یا خیر ،خیلی کوتاه و مختصر میدادم .
اطاقی که رو به دریا بود انتخاب کردم . زیر پایم منظره ای از باغ نارنج بود و روبرو وسعت دریا خود نمایی میکرد . با وصف اینکه بیشتر مسیر را خواب بودم باز شدیدا احساس خستگی میکردم . به حمام رفتم و در جواب دیگران که می خواستند به گردش بروند خستگی را بهانه کردم و خوابیدم .
وقتی چشمهایم را باز کردم خورشید در حال غروب بود . منظره بی نهایت زیبا بود . ظاهرا دیگران مشغول استراحت بودند . ترجیح دادم به ساحل بروم و از آنجا غروب را تماشا کنم . هر بار که غروب دریا را میدیدم برایم مانند اولین بار بکر و تازه بود . در حالیکه پای برهنه روی شنهای مرطوب قدم میزدم به فکر فرو رفتم ، بعد از مدتی حضور بابک را احساس کردم . به روی خود نیاوردم و به قدم زدن ادامه دادم . چند لحظه ای به سکوت گذشت که پرسید :
- چرا از من فرار میکنی ؟ هر وقت خواستم با هم حرف بزنیم بد خلقی کردی و رفتی . چرا این رفتار رو داری ؟
بابک این بار از در صلح وارد شده بود . کوتاه آمده بود، اما این کارها نمی توانست مرا گول بزند . من با او بزرگ شده بودم . سعی کردم با لحنی بی تفاوت جوابش را بدهم :
- من فرار میکنم ؟ چیزی وجود نداره که من ازش فرار کنم . ببین بابک ، من وتو توی هیچ زمینه ای با هم تفاهم نداریم . اگه من شرق باشم تو غربی . پس صحبت کردن ما نتیجه ای نداره .
- به نظر من تفاهم دست آدماست . اگه بخوان میتونن به تفاهم برسن .
- و حالا من و تو برای چی باید به تفاهم برسیم ؟ و اصلا چه احتیاجی به تفاهم هست؟
مطمئن جواب داد:
- برلی اینکه در آینده راحتتر با هم زندگی کنیم .
متحیر پرسیدم:
- زندگی کنیم ؟ من و تو ؟ کی گفته قراره من و تو با هم زندگی کنیم ؟
- همه با این ازدواج موافقند .
- پس من چی؟ چطور کسی نظر من رو نپرسیده ؟ یا حتی در این رابطه صحبت هم نکرده؟
- حتما لازم نبوده . همه مطمئنند که تو با من خوشبخت میشی . خودت میدونی خیلی لز دخترها آرزوشونه من لب تر کنم تا بله بگن . تو هم بهتره بدونی نازت تا مدتی خریدار داره اگه از حد گذشت آدم رو بی حوصله میکنه.
در حالیکه عصبانی شده بودم جواب دادم :
-به نفعته که یکی از همون عشاق سینه چاکت رو انتخاب کنی چون من با تو خوشبخت نمیشم . در ضمن من برای کسی که نمی خوام در آینده شریک زندگیم باشه ناز نمیکنم
-تو مگه از همسر آیندت چی میخوای؟ می دونی مشکل تو اینه که خیلی رمانتیک و احساسی هستی
-تو برای چی منم انتخاب کردی؟
-هم زیبایی هم میتونی بچه های خوبی برام به دنیا بیاری و مادر خوبی براشون باشی . پدرامون هم که خیلی مایل به این ازدواج هستند . در ضمن با سرمایه ای که پدر من و تو بعد از ازدواج بهمون میدن میتونم یه امپراطوری راه بندازم .
-پس بگو طمع پول تورو گرفته . بهتره بدونی من عروسک نیستم که بخری . اگرم قرار باشه پدرم سرمایه ای بده ترجیح میدم دست خودم باشه و براش تصمیم بگیرم . با کسی هم که تمام فکر و ذکرش پوله نمی تونم زندگی کنم . فکر کردی کی هستی که اینجوری صحبت میکنی؟ من فقط بشینم و بچه بزرگ کنم اونوقت تو ...