تبليغاتX
محل استقرار رمان خوانها - ادامه رمان هستی
پیغام مدیر

علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند

آرشیو دسته ای
لینک به ما
وضعیت در یاهو
مطالب قبلی
لوگو دوستان
آرشیو ماهیانه
- خـــبـــر و عـــکـــس
- blackrose

ادامه رمان هستی
دسته: داستان ها
اینم ادامش ....خوبه حالا زیاد بود؟؟

هستی 15

از شوق شروع كلاس ها صبح خيلي زود بيدار شدم،و در حاليكه خانه در سكوت بود آماده رفتن شدم.ساعتي قبل از قرار آماده بودم و ترجيح دادم به حياط بروم.هواي صبحگاهي تمام رخوت مرا از تنم زدود.گنجشكها دنبال هم مي كردند و سر و صدا راه انداخته بودند.سوار تاب شدم و با حركات موزونش آرامش يافتم.نسيم خنك پائيزي چهره ام را نوازش مي داد و من غرق اين همه زيبايي بودم.پائيز را دوست داشتم و هميشه از ديدنش و حس كردنش لذت مي بردم.با صداي زنگ بلند شدم و به سمت در رفتم.پدر را از پشت پنجره ديدم و برايش دست تكان دادم.مي خواست مطمئن شود كه پدر پرستو به دنبالم آمده است.
آقاي اصلاني مردي مسن و جا افتاده بود.عاشق سفر بود بنابراينخيلي مواقع به اتفاق همسرش به سفر مي رفتند وپرستو يا تنها مي ماند يا به خانه ما مي آمد. خواهر پرستو شهرستان زندگي مي كرد و برادرش را سالها قبل از دست داده بود.براي من كه پدر هميشه محدودم كرده بود،رفتار پدر پرستو قابل درك نبود و هميشه در دلم آرزو مي كردم كه من هم كمي آزادتر بودم.اما پرستو از اين مسئله شاد نبود.فكر مي كرد خانواده من به خاطر علاقهشان هميشه همراهم هستند ومن رفتار پدر و مادرش را نشانه اعتماد و محبت آن ها به او مي دانستم.دليل بردن و آوردن ما هم، تنها اين بود كه مي دانست  اگر پدرم يا بابك مسئول بردن ما باشند نمي توانيم كنار هم باشيم،بنابراين از پدرش خواهش كرده بود كه همراهمان باشد.
هيجان در راهروي دانشگاه موج مي زد.جمعي از جواناناز هر قشر و طبقه،همه در كنار هم يك هدف را دنبال مي كردند.براي پيدا كردن كلاس زياد معطل نشديم و جزء نفرات اول بوديم.صندلي كنار پنجره را انتخاب كردم،پرستو هم كنارم نشست و شروع به تعريف از سينا نمود.از ديدن شوق و حرارت او من هم شاد مي شدم.با تعريف هايي كه از سينا مي كرد براي ديدنش مشتاق شدم.ديگر مي دانستم هيچ كسي نمي تواند جاي مرا در قلب پرستو بگيرد.ورود بچه ها توجه ما را جلب كرد با ورودشان پرستو عيبي بررويشان مي گذاشت و مرا مي خنداند.
_فكر مي كنم اين پسره شاگرد اول بشه با اون عينك ته استكاني و هيكل عصا قورت دادش.هستي اون جا رو نگاه كن.اون دختره كه رديف اول نشسته.چقدر به اين پسره كه لباس آبي تنشه مياد.خودم اين دو تا رو دست به دست مي دم. هنوز فضاي دبيرستان را حفظ كرده بوديم و به نوعي شاگرد مدرسه به حساب مي آمديم،با همان بي مسئوليتي و رهايي از قيد رفتار.چقدر از اينكه باز در كنار پزستو بودم خوشحال بودم.در تمام سال هاي عمرم بهترين دوستم بود و هميشه پدر و مادرش تلاش مي كردند كه ما در يك كلاس باشيم.چقدر تلاش كرده بوديم در يك رشته قبول شويم و موفق شده بوديم.مثل يك روح در دو بدن بوديم.كم كم به تعداد بچه ها اضافه مي شد.كلاس به دو گروه تقسيم شد.تنها من و پرستو هم را مي شناختيم.بچه ها به سرعت با هم آشنا شدن.دخترا يك طرف و پسرها طرفي ديگر نشسته بودند و سر به سر هم مي گذاشتند.دستم را كه با آرنج روي ميز گذاشته بودم تكيه گاه سرم كردم و به پرستو نگاه مي كردم كه چه پر حرارت مشغول تعريف بود.در اثر صحبت بچه ها هم همه اي در كلاس به وجود امده بود ولي بيشتر صداي دختر ها به گوش مي رسيد.با خنده و شوخي هاي دو دختر پشت سريمان متوجه كلاس شدم يك عضو جديد دم در ايستاده بود و براي انتخاب جا مردد بود.پرستو كه ديد كه ديد متوجه حرفايش نيستم و بعد از نگاه كردن به پشت سرش چشمكي زد و گفت:
خوشگله نه؟خدا وكيلي رو اين يكي نميشه عيبي گذاشت.
پسري قد بلند،پوشيده در لباسي مشكي بود.خيلي آرام و محكم قدم برداشت و در رديف وسط،جلوتر از ما نشست.موهاي پر پشت و سياهش،صورتش را قاب گرفته بود.پيشاني بلند و كشيده اي داشت  و چشماني درشت و عروسكي،در پناه مژگاني برگشته،آرام گرفته بود.ابروهايي پيوسته كه تا كنار شقيقه ها ادامه داشتند.نيمرخ صورتش را مي ديدم بيني استخواني و لباني پر،در صورتي كشيده جاي گرفته بودند.پوست برنزه اش در مقابل چشمانش در تضاد زيبايي بودند.گردني بلند و شانه هايي عريض با قدي بلند و پاهايي كشيده تركيب زيبايي به وجود آورده بود.پرستو حق داشت.هيچ ايرادي بر او وارد نبود.خداوند زيبايي و غرور را به غايت در او جمع آورده بود.
پرستو كه حواس مرا جمع او مي ديد زير دستم زد و من با تكاني به خود آمدم.ائ كه تا به حال مرا محو پسري نديده بود به شوخي گفت:
_نه بابا بد سليقه نيستي.داشتم بهت شك مي كردم كه احساس نداري.حالا مي فهمم دنبال بهترين بودي كه صبر كردي.هر چند بازم ميگم بابك از اين پسره خوش تيپ تره.
_يواش تر.داري براي خودت مي بري و مي دوزي.من فقط كنجكاوي كردم،همين!
آره جون خودت.من تورو نشناسم به درد لاي جرز مي خورم.
با ورود استاد بحث بين من و پرستو پايان يافت.استادمان مردي مسن با موهاي كم پشت و سفيد اما خوش اخلاق بود.بعد از خوش آمد گويي شروع به صحبت كرد اما حواس من اصلا جمع نمي شد.به عادت هميشه كه در اين مواقع با خط خطي بر روي كاغذ آرام مي يافتم تكه اي كاغذ برداشتم و بي هدف نقشي بر آن زدم.تمام طول كلاس مشغول نقاشي بودم و وقتي ساعت درس به پايان رسيد،در دست من نقش زيبايي از همكلاسي جديدم بود.پرستو وقتي كاغذ را در دستم ديد در حاليكه چشمانش گرد شده بود گفت:
_مي تونم ببينم؟
_يواش تر خرابش نكني.
با خنده گفت:
_مي بينم كه بد جور گرفتار شدي.
_حرف توي دهن من نذار.اين فقط يه اثر هنريه به نظرم چهره زيبايي داشت من هم طرحش رو زدم.
پرستو در حاليكه مي خنديد گفت:
_بابك هم چهره زيبايي داره.منم جزو آثار هنري هستم.چرا تا به حال چهره منو نكشيدي؟
و من در حاليكه آماده فرار مي شدم،نقاشي را لاي كتاب جاي دادم و گفتم:
_چون تو اثر هنري نيستي،اثر باستاني هستي.
و با خنده از دستش فرار كردم.
كلاس هاي بعدي را با تمركز بيشتري دنبال كردم.هر چند قسمتي از حواسم به سوي او بود.اما او بي خبر از اينكه چند جفت چشم كنجكاو،ناظر بر او هستند،مشغول نوشتن بود.اين بار بيشتر دختر ها صندلي كنار يا نزديك به جاي او را برگزيدند اما او به آخر كلاس رفت.وقتي من به هواي صحبت با پرستو بر مي گشتم سايه اي از او را مي ديدم.موقع پايان كلاس ها، بدون كوچكترين توجه به اشتياق ديگران رفت.هر پسري بود از اين موقعيت به نفع خودش استفاده مي كرد.دختران كلاس كه از او روي خوشي نديده بودند،او را متهم به تكبر و بي ادبي كردند و از كنارش گذشتند.اما ردي كه او بر قلب و احساس من گذاشت از بين رفتني نبود.
محيط جديد و درس،اوقاتم را به قدري پر كرده بود كه كمتر وقتي براي فكر كردن و غصه خوردن پيدا مي كردم.روز دوم شروع ترم وقتي سر كلاس حاضر شديم تقريبا پسر سياهپوش كه قلبم را لرزانده بود فراموش كرده بودم،اما با ورودش دوباره دچار سردرگمي شدم.با هر بار ديدنش اين احساس شديدتر و من در برابرش ناتوانتر مي شدم.سعي مي كردم حتي با پرستو هم در موردش صحبت نكنم و به روي خودم نياورم اما قلبم اين دلايل را نمي پذيرفت.يكي از دختر ها كه هميشه سركلاس مشغول شيطنت بود چند بار سعي كرده بود خودش را به او نزديك كند اما هميشه نا موفق بود.حتي يكبار وقتي از كنارش رد مي شد نامه اي را روي ميزش انداخت اما سرنوشت آن نامه نخوانده سرازير شدن به سطل زباله بود.
پرستو به قدري غرق در دنياي خودش بود كه كمتر متوجه آشفتگيم مي شد.عشقش به سينا روز به روز بيشتر مي شد به طوري كه بعضي اوقات از ترس آينده و عشق نافرجامش گريه مي كرد.ومن هنوز نمي دانستم نام اين احساس را چه بگذارم.مسلما در طول زندگيم از او زيباتر و مغرورتر و جذاب تر ديده بودم و راحت از كنارشان گذشته بودم اما اين بار با موارد قبل فرق داشت.كاملا توجهم جلب شده بود كه براي خودم هم عجيب بود چند روزي سر كلاس حاضر نشدم اما نمي توانستم آرام بمانم.عصبي و غمگين بودم اما باز نمي خواستم پيش خودم اعتراف كنم.بعد از مدتي تلاش،قبول كردم او را در كنار خود بپذيرم و با احساساتم جنگ نكنم.ديگر به ديدن احساس متقابلي از طرف او اميدي نداشتم و از طرفي با وجود بابك بلاتكليف بودم و تمام اين ها باعث مي شد كه نخواهم به احساسي جديد كه لحظه به لحظه در وجودم شكل مي گرفت وبه من مي آويخت فكر كنم اما جدال با او و افكارم مرا بيشتر غرق مي كرد.پس همه چيز را پذيرفتم وبه اميد روزي ماندم تا اين احساس تكراري شود ومن بتوانم از او دل بكنم.سرزدنهاي گاه و بي گاه بابك و آزارهايش ديگر عذابم نمي داد چون براي خودم دنياي زيبايي پيدا كرده بودم.در كلاس با ديدنش آرامش مي گرفتم  ودر منزل با تنهايي خود با ياد و ديدن طرح چهره اش خوش بودم.بارها اسمش را نوشته بودم و تكرار و تكرار كرده بودم:اميد سرافراز.زرنگترين دانشجوي كلاس بود و من كه تمام سال هاي تحصيلي را با بهترين رتبه پشت سر گذاشته بودم  تمام سعي ام براي درس خواندن بي نتيجه بود.
با پرستو قرار گذاشتيم به بهانه كلاس اضافي با سينا بيرون برويم.هر چند نگران و نا راحت تز دروغ گفتنم بودم اما در منزل اگر ميفهميدند كه  ما جز دانشگاه جاي ديگري هم ميرويم اجازه نمي دادند.پرستو راحت بود چون پدر و مادرش براي مدتي سفر رفته بودند و كسي كاري با او نداشت.تمام روز را در اضطراب گذراندم.ترسم از اين بود كه بابك تعقيبم كند چون گاهي اوقات ماشينش را پارك شده دورتر از دانشگاه ديده بودم.در ميان جمعيت حركت كرديم وبا تاكسي به محل قرار رسيديم.بر عكس من كه مضطرب بودم پرستو آرام و خوشحال بود.وقتي رسيديم اثري از سينا نبود.بعد از دقيقه اي با اشاره پرستو متوجه اش شدم.با ماشين شركت به دنبالمان آمده بود.سينا را با تعاريف پرستو منطبق كردم.نگاهي كه او وحشي وصف كرده بود من واژه گستاخ بر او گذاشتم. لخظه اي رو به عقب برگشت و بعد از اظهار خوشحالي از ديدن من و آشناييمان به راه افتاد.
از پشت سر او را زير نظر گرفتم.در حين رانندگي و صحبت با پرستو آينه اش را بر روي صورتم تنظيم كرد و مرا معذب ساخت.در عين حال متوجه بيرون بود و با ديدن هر زن يا دختري از نگاه كردن به آن ها بي نصيب نمي ماند.پرستو هم  يا نمي ديد يا اهميت نمي داد چون هيچ ناراحتي در صورتش نبود.به ملاصدرا كه رسيديم لحظه اي توقف كرد و براي خريد بستني پياده شد.پرستو به سويم برگشت و گفت:
_خوب نظرت چيه؟
در مقابل آن همه شور و اشتياق چه بايد مي گفتم؟در ضمن من كه به اخلاق سينا آشنايي نداشتم.شايد هم احساسات شخصي من  بود و حقيقت نداشت.اگر مي گفتم از سينا خوشم نيامده پرستودر موقعيت سختي قرار مي گرفت.بنابراين با لبخندي گفتم]:
_به اين زودي نميشه نظر داد.اما به نظر من پسر شيطوني به نظر مياد بايد مراقبش باشي.
_همين شيطنتش من رو به دام انداخت.وقتي باهاش حرف مي زنمم يا در كنارش هستم اصلا گذر زمان رو احساس نمي كنم.
به ساعتم نگاه كردم و گفتم:
_بايد برگرديم،مي ترسم نگران بشن.
_باشه!بياد مي گم از همين جا برگرديم و تو رو برسونيم.
وقتي به منزل رسيدم به اطاقم رفتم.ميلي به غذا خوردن نداشتم.مضطرب و نگران بودم.سينا اصلا به دلم ننشسته بود.مسلما از ديد پرستو زيبا و دوست داشتني بود اما از ديد من...
حس عجيبي آزارم مي داد.ترس از آينده اي نا معلوم براي هر دوي ما.با توجه به زيبايي و سرزندگي پرستو در دانشگاه،يسياري از پسر ها خواهانش بودند اما او به هيچ كس توجهي نداشت.عاشق سينا بود و اين عشق روز به روز در تار وپود دلش بيشتر نفوذ مي كرد.

 

.

.

.

ادامه دارد



فرشته پنجشنبه 19 شهریور1388   

کپی برداری از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز می باشد