علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
هستی ۲۲ و ۲۳
هستی 22
با بستن پلکهایم حرفش را تایید کردم . دستهایم را به دست گرفت و گفت :
- بابک کار خودشو کرده نه؟ پسره روانی احمق . به خدا جای بابات بودم مثل سگ از خونه میانداختمش بیرون . خجالت نمی کشه، این سه روزه همش اینجا بوده . الان هم پایین منتظره . بفهمه به هوش اومدی میاد پیشت . این مدت بعد از کلاس تا شب اینجا بودم ،مدام هذیون میگفتی . خدا رو شکر کسی به حرفهات شک نکرد برای همین ترجیح دادم کنارت باشم . هم به درسام می رسیدم هم پیشت بودم . اولین شب وقتی دید می خوام برگردم گفت که منو میرسونه . منم جواب دادو :«من جونمو دوست دارم ، بزار اون یکی جون سالم به در ببره بعد به فکر دومیش باش.» جون تو اگه دست خودش بود ، همونجا خفم می کرد . نمیدونی چقدر نگرانت بودم . خیلی تبت بالا بود . خدا بهت رحم کرد . یکی دو بار که خواستیم برسونیمت بیمارستان ،اتماس ردی که نری و همینجا بمونی . میگفتی اونم اینجاست و تنها نیستی ولی اگه بری بیمارستان اون نمیفهمه . همه فکر می کردن هذیون میگی اما من میدونستم منظورت کیه. یادت هست چیا میگفتی؟
با تعجب سرم را به علامت نفی تکان دادم . اصلا هیچ چیز یادم نبود . فقط وجود امید را بارها کنارم احساس کرده بودم. شاید به خاطر وجود عکسش بود که اونقدر به خودم نزدیک احساسش میکردم. پرستو در مدت کمی ، اطلاعات کاملی از این مدت به دستم داد . مادر نگران وارد شد و با دیدن من شروع به گریه کرد و خدا را شکر میکرد . با سختی گفتم:
- مامان، لطفا بابک رو به اتاقم راه نده .اصلا نمی خوام ببینمش .
- چرا مادر؟ این سه روزه نمی دونی چقدر نگران بود . الان هم پایینه .
اخم کردم و چشمهایم را بستم . همان چند کلمه صحبت کردن انگار تمام توانم را گرفته بود . من که دختری خوش بنیه بودم به ندرت بیمار میشدم . با این بیماری طولانی مدت و سخت هم را ترسانده بودم . در نگاه همه ترس و اضطراب همراه با خوشحالی موج می زد . اما هیچ کس در مورد بیماری ام صحبت نمیکرد . گویی از یاد آوری اطرات آن چند روز فراری بودند . دلم می خواست در مورد آن اتفاق صحبت کنند و بدانند در دلم چه میگذرد اما آنها چشم بر همه چیز بسته بودند . آنروز بیشتر در خواب گذشت اما از روز بعد دلتنگی هایم شروع شد . هیچ کاری نمیتوانستم بکنم . حتی قدت اینکه مدت طولانی بنشینم تا مطالعه کنم را هم نداشتم . بدنم درد میکرد و اشتها نداشتم . بعد از قطع کردن سرم به زور غذا می خوردم . با زحمت زیاد ، همراه پرستو که در تمام این مدت کناذم بود چند قدمی راه رفتم . دلم برای رفتن به دانشگاه و دیدن امید پر میزد . وقتی من و پرستو تنها شدیم پرسیدم :
- از سینا چه خبر؟ می بینیش؟
- حقیقتش به بابا گفتم که دنبالم نیاد . برای همین با سینا برمیگردم ، این یه هفته نتونستم خیی ببینمش . دیروز ناهار بیرون رفتم . از اول قرارمون این بود که موضوع رو به خانواده اش بگه و باهاشون صحبت کنه تا برای عید ترتیب ازدواجمون رو بدن. انا حالا داره دست دست می کنه . این جوری برای من خیلی سخته . نمی خوام باهاش دوست باشم . اگه عقد بکنیم حاضرم همیشه منتظرش بمونم ، چون بدون اون نمیتونم زندگی کنم اما ظاهرا اون این جوری راحت تره . بهش گفتم تا کلاسام تموم می شه اونم آروم آروم جریان رو به خانواده اش بگه تا برای عید تکلیفمون روشن بشه . اما میگه وضع مالیش خوب نیست و ازم می خواد صبر کنیم .هر چی بهش میگم ای چیزا برام مهم نیست و به عقد توی محضر خونه راضیم ، قبول نمیکنه . نمیدونم چرا یه حس بدی آزارم میده.
با خنده گفتم :« امان از درد عاشقی»
-منو مسخره میکنی؟ ببینم کی بود الان آبغوره می گرفت که دلم برای دانشگاه تنگ شده؟
-چه ربطی داره؟ من بچه درسخونی هستم برای همین دلم تنگ شده .
-آره جون عمه ات . من تورو میشناسم .
-تو هم روزی چند بار تن عمه نداشته ام رو بلرزون.
در اوج غم میخندید و برای به دست آوردن چیزی که می خواست تلاش میکرد . بودنش برای من غنیمت بود . در این شرایط سخت که هر کس به کار خودش مشغول بود وجود گوهری به نام پرستو برای من که قدرش را می دانستم، بهترین انگیزه برای تحمل بود . با او می خندیدم و تمام مشکلات در نظرم آسان بود .
در طول این هفته نتوانسته بودم بهرام را ببینم . صبح زود سرکار پیش پدر میرفت و شبها دیر بازمی گشت . پنج شنبه شب تنها بودم . پرستو زودتر رفته و مادر مشغول کار بود . پدر در این مدت فقط جویای حالم شده بود . سعی کردم کتاب بخوانم اما نتوانستم . . افکارم مغشوش بود . به یاد صحبت های پرستو افتادم که هر روز حامل خبرهایی از دانشگاه بود . از بی قراری های امید میگفت و از این که چطوری برای دیدن من بی قراری میکنه. کم کم مطمئن می شدم که مرا دوست دارد . این جریان با تمام دردها و سختی هایش پر ثمر بود. از این به بعد به این بهانه میتوانستم بابک را از خودم برانم . یاد کمک بهرام افتادم و آرزو کردم مثل همه خواهر و برادر ها با هم دوست باشیم . همیشه به خاطر فرقهایی که پدر بین ما می گذاشت، دلگیر بودم و او که حسادت مرا میدید از من فاصله می گرفت . به تدریج هر کدام از ما در محیطی که برای خود ساخته بودیم غرق شدیم و این فاصله بین ما را بیشتر کرد . در دل همیشه آرزو میکردم که من به جای بهرام پسر بودم یا حداقل او هم دختر بود اما حالا خوشحال بودم که برادری دارم، اما ای کاش پشت و پناهم بود . من تمام هدفم درس خواندن بود تا بتوانم روی پای خودم بایستم و بهرام با دوستانش سرگرم بود . به خاطر وجود من آنها را به خانه نمیآورد و خودش بیشتر منزل آنها بود . برای همین به ندیدنش عادت کرده بودم و با هم کاری نداشتیم . با شنیدن صدایی به پنجره نگاه کردم . هوا تاریک شده بود و من چقدر دلتنگ بودم. ناگهان در باز شد و یک خرس بزرگ از لای در داخل شد . اول ترسیدم اما بعد بع یاد خاطره ای دور افتادم . زمانی که بهرام عروسکم را که شبیه این خرس بود خراب کرده بود و من چقدر اشک ریخته بودم . بهرام همره آن خرس بزرگ وارد شد و با محبت کنارم نشست و گفت :
-ببخش که زودتر نتونستم بیام . هر دفعه اومدم بالای سرت خواب بودی. همه ما نگرانت بودیم . خدا رو شکر که مشکلی برات پیش نیومد . وگر نه من میدونستم با باعث و بانیش چه کار کنم .
با شنیدن حرفهایش دلم از خوشحالی لرزید . چقدر زیباست که احساس کنی کسی مواظبت است و برایش مهم هستی. با لبخند گفتم:
-حالا که بهترم پس خودت رو ناراحت نکن . کارات چطوره؟ خوب پیش میره؟
- سخته اما کم کم عادت میکنم . دیگه بیشتر از این نمیشه تعلل کرد . اگه بخوام تشکیل خانواده بدم باید یه کاری داشته باشم.
با خوشحالی گفتم :
- مگه خبرائیه؟
-نه همین طوری گفتم . دارم کم کم به سی سالگی نزدیک میشم .
در حالیکه بلند میشد و برای رفع خستگی کمی خودش را میکشید گفت:
- تو چیزی لازم نداری؟ برم یه دوش بگیرم که خیلی خسته ام.
- نه ممنون . امشب اگه تونستم شام رو پایین، پیش شما میخورم.
در حالیکه گونه ام را میکشید با مهربانی گفت:
-پس صدام کن بیام کمکت کنم.
هستی 23
دلم پر از شادی بود . ظاهرا در دل او هم از دلگیری های گذشته خبری نبود . اگر این همه تفاوت بین ما گذاشته نمی شد و میتوانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . مثل امروز که به بهرام نیاز داشتم . به کسی که حرف دلم را بفهمد و کمکم کند و راه درست را نشانم دهد . قبل از شام بهرام کمکم کرد تا پایین بروم . وقتی به میز غذا رسیدم آنقدر خسته بودم که توان غذا خوردن را هم نداشتم . ترسیده بودم . اگر همیشه همینطور بمانم چه؟ مادر بشقابی سوپ برایم ریخت و من بعد از خوردن چند قاشق سیر شدم . این مدت اشتهایی برای خوردن نداشتم و با توجه به داروهای مصرفی ، توانی برایم نمانده بود . شام در سکوت مصرف شد . بهرام خسته بود و من هم اصلا حوصله حرف زدن نداشتم. مادر مثل همیشه ساکت بود و این برای ما امری عادی محسوب می شد . پدر متفکر و در هم بود . طوری به من نگاه می کرد که انگار این در این حادثه تنها مقصر بودم . کاش گوشه ای از قلبش جا داشتم . به سختی بلند شدم و به اتاقم برگشتم . از هفته بعد امتحاناتم شروع می شد و من تنها در اتاقم آرامش داشتم . سعی کردم کمی از دروس عقب افتاده را مطالعه کنم اما زمانی نگذشته بود که به خواب رفتم .
وقتی لباس تن کردم و مقابل آینه ایستادم آه از نهادم بر آمد. لباس بر تنم زار میزد و صورتم لاغر شده بود و چشمانم از همیشه دشت تر می نمود . در دل به بابک ناسزا گفتم ، چون هر چه می کشیدم از دست او بود . دوست نداشتم امید مرا با این حال زار ببیند . از خود می پرسیدم اگر از قیافه ام دلزده شود چه؟اما دلم به سوی دانشگاه و دیدن دوباره اش پر میکشید . اصرار مادر برای استراحت بیشتر من بیهوده بود . امتحانات را بهانه کردم و راه افتادم . خوشبختانه آقای اصلانی موقع رفتن ما را می رساند . پرستو کمکم کرد تا سوار شوم . تمام این یک هفته لحظه ای از کنارم دور نبود و من که می دیدم با وجود دلتنگی برای سینا کنارم می ماند ،شرمسار از احساس گذشته، قلبم از محبت به او مالامال میشد . یکرنگی و صداقت در نگاهش موج میزد . از آقای اصلانی تشکر کردم و با کمک پرستو و ب گامهای ارام و نا استوار به سمت دانشگاه به راه افتادیم. ناگهان نگاهم به او افتاد . ته ریش به صورت سبزه اش معصومیت خاصی داده بود . موهایش پریشان بودند . با پالتوی اسپرت مشکی، که آن شانه های پهن را در آغوش گرفته بود برای من از همیشه زیباتر بود . نزدیک تر که شدم از دیدن حلقه های زیر چشمش نگران شدم . به وضوح معلوم بود که لاغر شده وظاهرش آشفته بود. نگاهش که به نقطه ای خیره بود برقی از زندگی نداشت . دلم لرزید و همانجا ایستادم . قدرت بر داشتن قدمی دیگر نداشتم. با دیدن حالت او گویی تمام توانم را از دست داده بودم . پرستو با نگرانی صدایم کرد :
- هستی؟ حالت خوبه؟ کاش امروز هم استراحت می کردی .
امید با شنیدن صدای پرستو به سرعت به سمت ما برگشت . لحظه ای برق زندگی در چشمانش درخشید و رنگ خوش جوانی به صورتش برگشت. دستش را لای موهایش کشید که رد زیبایی بر جا گذاشت. گویی میخواست خود را آراسته کند. برای من که همیشه او را در نهایت آراستگی دیده بودم این آشفتگی عجیب بود . اما او در کمتر از آنی همان امید آشنایمن شد . مثل همیشه آرام و محکم با قدم های بلند به سوی من آمد . چقدر آرزوی دیدارش را داشتم . قلبم به سویش پر کشید . باور نمی کردم که اینقدر دوستش داشته باشم . روبرویم ایستاد و در چشمانم خیره شد . هر دو سکوت کرده بودیم و کلامی نمی گفتیم . نمی دانم چقدر گذشت ، برای دنیا در دو چشم او خلاصه میشد . چشمانی که هر لحظه به رنگی در می آمد . رنگ عشق، محبت ناب، صداقت ، مهربانی و شاید سرزنش. برای اولین بار جرات یافته بودم به چشمانش بنگرم . لحظه ای مبهوت آن همه زیبایی شدم . خدای من! این همه رنگ را چگونه در چشمانش جمع کرده ای؟ مخلوطی از نارنجی و سبز تیره که در یک نظر رنگ عسلی را در ذهن بیننده القا میکرد . با حاقه ای از رنگ طوسی که ذرات طلائی عشق ، زینت بخش آن شده بود . با تک سرفه پرستو به خود آمدیم و هر دو دیده از هم گرفتیم . پرستو به شوخی رو به ما گفت:
- ببخشید!من بیچاره دارم اینجا یخ میزنم . اگه مریض بشم هیچ کس نیست پرستاریم رو بکنه !
هر سه خندیدیم در حالیکه از اشاره مستقیم پرستو هر دو سر به زیر انداخته بودیم . صدای پر مهر امید در گوشم پیچید که با مهربانی گفت :
- جاتون خیلی خالی بود . باورتون نمی شه چقدر نگران بودم . می ترسیدم اتفاقی افتاده باشه. اگه امروز هم نمی آمدید از همینجا برمیگشتم . طاقت دیدن جای خالیتون رو نداشتم .
وجودم از کلام محبت آمیزش د میلرزید و تپش های قلبم را احساس میکردم . سعی کردم بر هیجانم غلبه کنم و لرزش صدایم راآرام کنم . با وجودی که از عشق او سرشار بودم و دوست داشتم بگویم که من هم طاقت دوری او را نداشتم ، با لحنی آرام گفتم :
- منم دلم برای این جا تنگ شده بود ، به همین خاطر زودتر از موقع از بستر بلند شدم.
احساس کردم در خود فرو رفت . نگاه پرستو پر از سرزنش بود . اما نمی توانستم مستقیم به دلتنگیم نسبت به او اشاره کنم . می خواستم خودش بفهمد که دوستش دارم .
برای اینکه سکوت سنگین بینمان رابشکنم، گفتم:
- فکر نکنم نکنم بتونم با موفقیت امتحاناتم را بگذرونم . خیلی از درس ها عقب افتادم .
امید در حالیکه اثری از آن همه شور اولیه در صدایش نبود جواب داد :
- اما من به فکرتون بودم . از روی جزوه های خودم براتون یادداشت برداشتم . امیدوارم کمکتون کنه.
- واقعا توی این مدت به یاد من بودید؟ نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم .
با لحنی حاکی از داخوری گفت:
- با زبون محبت، حتی به یه نگاه یا به یک لبخند هم دلخوشم .
نگاهم را از او دریغ کردم ، چون مملو از عشق به او بود و به زدن لبخندی اکتفا کردم . لبخندی که پاسخ مثبت به عشق او بود .
- خاک بر سر بی لحساست کنن، پسره داره واسه تو پر پر میزنه اونوقت تو مثل ماست جوابش رو میدی؟ اگه اون بی قراریت رو ندیده بودم باورم نمیشد دوسش داشته باشی. این همه دخترا دارن براش خودکشیمیکنن تو براش ناز میکنی؟
به چهره عصبانی پرستو نگاه کردم و رنجیده جواب دادم :
- پس انتظار داشتی بهش چی بگم؟ بگم از عشقت با این ضعف و درد توی این سوز و سرما اومدم دانشگاه ؟ بگم تین چند روزه از دلتنگیت فقط عکست رو نگاه کردم و گریه کردم؟ بگم تمام روزها و شبا فقط به فکرش بودم ؟ بگم عاشقم و نمیتونم حتی یک لحظه فکر کس دیگه ای رو بکنم؟ اونوقت براش با ارزش تر میشم ؟ اون تا موقعی که مطمئن نشده دنبال منه . بفهمه دوسش دارم اونوقت خودشو میگیره . نمیتونم حتی فکرش رو بکنم یه روز از چشمش بیافتم . نمیخوام بازیچه بشم .
- تو چرافکر میکنی با ابراز علاقه ات یا نشون دادن اون تحقیر میشی؟ آخه اون بدبخت از کجا باید بفهمه که دوسش داری؟
- من دوست ندارم خودمو سبک کنم .
- نه ماشا ا... . با این غرور صد منیت از همه مردم عالم سنگین تری.
.
.
.
ادامه دارد