علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
اینم ادامه هستی...
هستی 25
پیام که به سمت ما نگاه میکرد برایم سر تکان داد . تا حدودی با اخلاقش آشنا بودم ، پسر شوخ بذله گویی بود که در نبود استاد شروع به شیطنت میکرد . با تعجب به لادن نگاه کردم و گفتم:
- خوب؟ من ایشون رو نمیشناسم !
- خوب نداره . خودش روش نشد باهات صحبت کنه منو فرستاده. ظاهرا از من پروتر پیدا نکرده. این چند روز که نیومدی آقا فهمیده عاشقته . اینکه تا دیر نشده به خودش اومده و منو واسطه کرده تا اجازه بخواد بیاد خواستگاری.
- خواستگاری؟ اونم وسط کلاس؟
- مگه خواستگاری زمان و مکان داره ؟ خوب نظرت چیه؟
- من اصلا قصد ازدواج ندارم .
- به! ما رو بگو به شکممون صابون زدیم یه شیرینی افتادیم.
-تو یه کاری کن دست از سر من برداره،شیرینی ات با من!
- پس نقش واسطه گری من همچنان پا بر جاست .
از لحن صحبت و صمیمیتش خوشم آمد. دختر مهربان و پر حرارتی بود ، با روحیه آرام من سازگاری داشت. چهره دلنشینی داشت. لادن تمام آن ساعت را کنارم نشست و در درسهای عقب افتاده کمکم کرد . مسئله خواستگاری پیام حتی لحظه ای فکرم را به خود مشغول نکرد . به اندازه کافی دلمشغولی داشتم که برای مشکلی دیگر نه وقت اضافی داشته باشم نه حوصله کافی.
امتحانات پایان ترم شروع می شد و من باید بیشترین تلاشم را به کار میبردم. فقط بابت پرستو نگران بودم. غیبت های مکرر و پریشانی فکر باعث می شد که از سطح کلاس پایین تر باشد . فکر اینکه ترم بعدی ، کنار هم نباشیم آزارم میداد . بعد از اتمام کلاس ، لادن خداحافظی کرد و چون مسیرش با ما فرق می کرد و عجله داشت رفت. آماده شدم تا تنها برگردم که دیدم امید با من هم قدم شد . همیشه در ابتدا هر دو سکوت میکردیم و همیشه هم او سکوت را میشکست.
- امروز تنها بودین؟
- پرستو جایی کار داشت نتونست بیاد .
- توی درس اشکالی ندارین؟
- نه ممنون . جزوات کامل و عالی بودن . واقعا ممنونم.
- این کمترین کاریه که تونستم برات بکنم .
از حالت خودمانی صحبت کردنش در عین خوشحالی متعجب شدم. او که حالتم را دید ایستاد و گفت:
- ازت اجازه میخوام تا باهات راحتتر باشم. توی این مدت هم خودت نخواستی وگر نه توی قلبم همیشه تو رو به اسم کوچیک صدا می زنم .
- تو قلبتون منو صدا میزنید؟
- نه دیگه، اگر قراره من باهات راحت باشم ، تو هم باید همین طوری باشی!
- سعی میکنم.
- چرا پایین رو نگاه میکنی ؟ من روبروت ایستادم و مشتاق دیدن نگاهت هستم.
آرام سر بلند کردم . وقتی به صورتم نگاه کرد چیزی گفت که احساس کردم صورتم گر گرفته. شرمگین نگاه از او بر گرفتم و گفتم:
- این زیبایی ها خدادادیه . دست ما نیست .
- بله. انسانهای زیبا در دنیا بسیارند که به هیچ عنوان جذاب و دوست داشتنی نیستند . زیبایی اگر با شرم ومحبت ، با قلب زیبا همراه باشد ستودنیه، وگر نه اگر با کبر و ناخالصی همراه باشه ممکنه لحظه اول بیننده ای رو به سمت خودش جذب کنه ، آما آنی و زودگذره.
به یاد بابک افتادم و در دل کلامش را تصدیق کردم . به تردید پرسید:
- میتونم یه سوالی بکنم؟
- بله البته!
- گفتی نامزد نداری؟
- نه، چطور مگه؟
- اون پسری که چند بار دنبالت اومده اگه مزاحمه میتونم باهاش صحبت کنم.
- بابک پسر عمومه. ما آبمون توی یه جوب نمیره . برای همین از دستش فراریم . از توجهتون ممنونم .
- قرارمون چی شد؟
- بله یادم رفت از توجهت ممنونم.
برای من راحت بودن با او سخت بود . در کنارش در عین لذت و بی قراری معذب بودم و دور از او سرگشته و غمگین .وقتی او را متوجه خود میدیدم حس غریبی باعث می شد که سر پوش بر روی احساساتم بگذارم ولی دور از او به طرح چهره اش خیره میشدم و گاهی شعر مینوشتم . میان دو احساس متضاد ، سرگردان بودم . به در خروجی که رسیدیم از او خداحافظی کردم . حالا دیگر می دانست دلیل قبول نکردن همراهیش به خاطر حضور بابک است. با لبخند جوابم را داد و با نگاهش بدرقه ام کرد . منتظر تاکسی ایستادم و امید روبروی من به درختی تکیه داد و نگاهش را به من دوخت . با صددای ترمزی از جا پریدم و با دیدن بابک ناراحت نگاهش کردم .
- هی!زود بیا بالا. زود باش.
همیشه مزاحم و باعث عذابم بود . با عصبانیت گفتم:
- چرا دست از سرم بر نمیداری ؟
- کاری نکن که اون روی سگ من بالا بیاد !
در را باز کردم و گفتم :
- اون روت هم دیدم. دیگه حنات پیش من رنگی نداره . بهرام گفت اگه این دفعه اذیتم کردی بهش بگم، فکر نکن بازم سرپوش روی کارای بچگونه ات می ذارم . دیگه نمیخوام چشمم به تو و این ماشین لعنتی ات بیافته.
در را با شدت کوبیدم و با قدم های بلند در مسیر بر عکس حرکت ماشین حرکت کردم. از زیر چشم نگاهم را به سمت امید چرخاندم . کنار خیابان ایستاده بود و عصبانی قدم میزد . خدا را شکر کردم که می دانست بابک پسر عمویم است و دخالت نکرد ، وگرنه اوضاع بدتر میشد . در اولین فرصت، سوار تاکسی شدم . از پنجره دوباره به سمت امید نگاه کردم. لحظه ای آرزو کردم کاش تمام جریان را به او میگفتم و از او کمک می خواستم. نگاه خشمگین امید بر روی بابک ثابت بود . لحظه ای بعد آن صحنه در پیچ خیابان گم شد.
خستهو عصبانی وارد خانه شدم. در جواب مادر که دلیل عصبانیتم را می پرسید گفتم:
- به خدا قسم اگه این پسره یه بار دیگه پاشو بذاره دم دانشگاه همهچی رو زیر پا میذارم . خودم خدمتش میرسم.
مادر متعجب پرسید:
- باز چی شده؟پسره کیه؟
- بابک خانتون رو میگم. آبرو برام نذاشته .زد تو صورتم هیچی نگفتید. نزدیک بود با اون دیوونگیش منو به کشتن بده با یه عذر خواهی سر و تهش رو هم آوردین . اما دیگه طاقتم تموم شده. یا با بابا صحبت کن یا همه چی رو به بهرام میگم.
-خودت خوب میدونی حرف من رو بابات هیچ تاثیری نداره هر کاری خودش بخواد میکنه . بهرام هم داخل این ماجرا نکن . خودت خوب میدونی اگه بهش بگی همه چیز رو به هم میریزه.
- چطور تونستی این همه سال این جوری زندگی کنی ؟ طوری که انگار وجود نداری ؟
توی چشمای مهربانش اشک حلقه زد . ناگهان از حرفم پشیمان شدم و به سمتش رفتم . سر به زیر بر روی اولین صندلی نشست و من مقابلش بر زمین زانو زدم . در حالیکه صدایش از بغض ، گرفته بود ، گفت:
- فکر میکنی راحت بود ؟ مجبور شدم چون چاره دیگه ای نداشتم پدرت مرد نجیب و خوب و سر به راهیه .
- یعنی شما به همینا راضی هستین ؟ یه زن توجه می خواد ، عشق می خواد ، دوست داره شریک مردش باشه . بهش توجه بشه . نیازش درک بشه.
- مادر جون این حرفها دیگه از من گذشته.
- اما من حاضر نیستم مثل شما زندگی کنم . من مثل شما بخشنده و صبور نیستم .توقعم از زندگی بیشتره .
- همه اولش همین رو میگن . زندگی به دل هیچ کس نمیچرخه.
هستی 26
با شنیدن این حرف تمام غم های عالم به دلم ریخت . اگر زندگی به دل من نگردد چه؟ سر به روی پاهایش گذاشتم و هر دو با هم گریستیم . حالا قدر مادر را میدانستم . گذشتن از خواسته خود برای دیگران اصلا راحت نیست . اما به نظر من این ظلم بود . ظلم به خودش و آ موزش این ظلم به من. اگر این چنین به خودم ظلم میکردم هرگز خودم را نمیبخشیدم. اتفاقات اخیر، پرده از روی ذهنم کشیده بود . فکر کردن به زندگی مادر ، قلبم را به درد می آورد ولی هر حرف دیگری در مورد آن تنها موجب آزار بیشتر او میشد . بعد از این همه سال ، امید به بهتر شدن اوضاع ، امیدی عبث بود. باید به حال خود فکری میکردم تا دچار عاقبت مادر نشوم. حالا مطمئن بودم مادر نمیتواند کاری برایم انجام دهد . لحظه ای فکرم به سوی بهرام رفت ....اما اگر به بهرام هم میگفتم نتیجه ای نداشت . اولا بهرام تازه با پدر صمیمی و همکار شده بود و به خاطر من خودش را خراب نمیکرد . در ثانی پدر به حرف او هم گوش نمیداد . فقط رابطه بهرام و بابک تیره تر می شد و شاید بر اجبازی های بابک دامن میزد . دنبال یک راه حل مطمئن میگشتم . احظه ای فکر کردم دوباره با ملایمت با بابک برخورد کنم، اما تصویر امید با آن نگاه مهربان ، در نظرم نقش بست. من حتی نمی توانستم به محبت ظاهری نسبت به بابک تظاهر کنم .تمام قلب و احساسم متعلق به امید بود . هرگز حرکتی دال بر خود پسندی و دورویی از او ندیده بودم . تمام حرکاتش همراه با آرامش بود .در وجودش عشق موج میزد . دوباره به دنبال تصویر نقاشی شده از چهره اش رفتم و قلبم از دیدنش به تپش آمد . دیدن امید برایم حکم نفس را داشت . با عشق به او به دانشگاه میرفتم و به یاد او درس می خواندم . یاد او چنان ذهن و روحم را پر کرده بود که حتی از حال پرستو هم غافل شده بودم . او دیگر آن دختر زنده دل گذشته نبود و من چه بی رحم بودم که او را در آن شرایط سخت تنها گذاشته بودم . در کنارش بودم. با هم بودیم اما هر کدام در رویای خود غرق بودیم . طاقت دوری هم را نداشتیم اما مثل گذشته نمیخندیدیم و شاد نبودیم. اخیرا لادن هم به جمع دو نفری ما پیوسته بود و تا حدودی محرم راز ما بود. با وجود سر زندگی و شاد بودنش بسیار تودار بود وکمتر از خودش حرف میزد و من و پرستو که غرق در مسائل خود بودیم در این زمینه کنجکاوی نمیکردیم. معمولا اممید در حضور بچه ها بامن گرم نمیگرفت و این عمل در حالیکه برایم ناراحت کننده بود ، حس احترام نسبت به ا را در وجودم تقویت میکرد . با تمام وجود عاشقش بودم .
روزهای آخر ترم بود . من و پرستودر حال برگشتن به منزل بودیم. از پله های راهروی دانشگاه که پایین آمدیم لحظه ای سایه ی شخصی که پشت دیوار ایستاده بود مرال متوجه کرد ، اما بی توجه حرکت کردم. هنگام عبور از راهرو شدیدا با شخصی برخورد کردم . تمام کتابهایم نقش بر زمین شد . نگاهش کردم پیام بود. کسی که لادن را واسطه بین ما کرده بود . با عصبانیت گفتم:
- چرا حواستون رو جمع نمیکنید؟
- ببخشید من شما رو ندیدم تصادفی بود.
- تصادفی بود؟ من سایه شما رو پشت دیوار دیدم. فکر نمیکنید این کار در شان شما نیست ؟
- خانم بهرامی به خدا قصد بدی نداشتم .
- میشه قصد خوبتون رو بفرمایید؟
- میخواستم اگه اجازه بدین برای خواستگاری خدمت برسیم.
- مگه من جوابتون رو ندادم ؟
- مگه می شه دختر خانومی به زیبایی شما قصد ازدواج نداشته باشه؟
پرستو که عصبانیت من و پافشاری پیام را میدید مداخله کرد و گفت:
- آقای احمدی چه اصراریه ؟هستی از شما خوشش نمی آد.
پیام با ناراحتی در حالیکه سعی میکرد صدایش نلرزد پرسید:
- آخه برای چی؟
با صدای محکم امید ، به خود لرزیدم . او اینجا چیکار میکرد؟ مگر نه اینکه زودتر از ما از کلاس خارج شده بود ؟ حس امنیت و اطمینان مرا فرا گرفت . صدایش را از پشت سرم و نزدیک شنیدم.
- آقای احمدی ؟ اتفاقی افتاده؟
امید رو به ما گفت:
- شما دیرتون شده بفرمایید.
پیام به امید گفت:
- اصلا به شما چه ربطی داره ؟
امید با نگاه از من خواست که این مسئله را به او واگذار کنم و من در حالیکه با نگاه از او تشکر میکردم کتابهایم را برداشتم و همراه پرستو با عجله از آنجا خارج شدیم. تمام مدت برگشت دلم شور میزد . لز برخورد به موقع امی خرسند بودم اما میترسیدم اتفاقی افتاده باشد. در بین راه متوجه شدم امروز پرستو با سینا بر نگشته . متعجب پرسیدم:
- تو جرا با من اومدی؟
- چیه، بده بهت افتخار دادم ؟ ناراحتی همین جا پیاده میشم.
- من که از خدامه . اما مگه تو با سینا برنمیگشتی؟
- داریم میرسیم خونه، تو تازه یادت افتاده بپرسی؟
- تمام حواسم پیش امید و اون حادثه بود.
- خوش به حالت که اونقدر دوستت داره که به خاطرت این کارو بکنه.
- با سینا مشکل داری؟
- احساس میکنم دوسم نداره.
- چرا همچین فکری میکنی؟ منو ببین، ممکنه در ظاهر احساسم رو به امید نشون ندم . اما دلیل نمیشه دوسش نداشته باشم . اونم ممکنه آدم خودداری باشه.
- اتفاقا بر عکس تو ، مدام حرف از دوست داشتن و این حرفا میزنه . اما اعمالش اینو نشون نمیده.
- بهش وقت بده . شماها خیلی وقت نیست با هم آشتا شدین .
- ولی ما برای عید قرار عروسی گذاشته بودیم.
- خیلی زوده. یعنی تو حاضری دو ماه دیگه عروسی کنی؟
- میترسم ولم کنه. من بدون سینا میمیرم.
توی چشمای قشنگش اشک حلقه زدو آروم روی گونه های سردش چکید . مجبور بودم دلگرمش کنم . در حالیکه قلبم میدانست آنچه بر زبانم می آید فقط برای آرام کردن اوست.
تمام طول روز نگران امید بودم. اگر اتفتقی برایش می افتاد یا کار به کمیته انضباطی می کشید ، من مقصر بودم. اما بابت حمایتش ، شاد و ممنون بودم . پس او اگر چه با من همراه نبود اما مراقبم بود . برای اولین بار از اینکه کسی مراقبم است و نه تنها ناراحت نشدم بلکه فکرش هم ، لبخند بر لبم می آورد. به سراغ خودکار اهدایی او رفتم و به دست گرفتم . لحظه ای چشمانم را بستم . گویی تمام جهان در دست من است . احساس کردم که او در کنارم است . پس با علاقه و انرژی بیشتری به درس پرداختم.
برای پرستو دلتنگ بودم. کلاس هم نداشتیم تا او را ببینم و با او صحبت کنم. قبل از اینکه بهرام حرکت کند ، حاضر شدم و خواستم تا مرا به منزلشان برساند . وقتی سوار شدم خندان گفت:
- چه عجب قبول کردی من برسونمت . برای انشگاه که رضایت ندادی.
- آخه خیلی بد میری . اگه هر روز بیای دنبالم ، اونم با این طرز رانندگی از هر چی درس و دانشگاه سیر میشم . البته اگه زنده بمونم.
- توی دانشگاه مشکلی نداری؟
- نه فقط گه گاهی بابک میاد دنبالم که محلش نمیذارم . تو ازش خبر داری؟
- آره . دیروز اومده بود شرکت. یه راست رفت پیش بابا و محل من هم نذاشت.
- تو میتونی با بابا صحبت کنی؟تنها امیدم به توئه.
- فکر میکنی تا به حال حرف نزدم ؟ من از بابک اصلا خوشم نمیاد ولی ظاهرا بابا خیلی راضیه.
- نمیدونم چکار کنم . تو بد وضعیتی گیر کردم. نه حریف بابا میشم نه میتونم بابک رو قبول کنم.
- بزار گذر زمان همه چی رو حل میکنه.
- و اگر نکرد؟
- به وقتش تصمیم بگیر.
لحظه ای به یاد قهرمان داستان بر باد رفته افتادم. همیشه در اوج سختی میگفت«فردا فکر خواهم کرد » شاید این بهترین راه حل بود . همانند همیشه سعی کردم مدارا کنم . ازاینکه بین من و بهرام دوستی ایجاد شده بود شادمان بودم. جای خالی او همیشه در خاطراتم وجود داشت اما در این بی مهری دوجانبه من هم مقصر بودم. خیلی فرصتها از دست رفته بود. شاید اگر این خلا در ما وجود نداشت، امروز هر دوی ما موفق تر بودیم.