تبليغاتX
محل استقرار رمان خوانها - طوفان دیگری در راه است
پیغام مدیر

علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند

آرشیو دسته ای
لینک به ما
وضعیت در یاهو
مطالب قبلی
لوگو دوستان
آرشیو ماهیانه
- خـــبـــر و عـــکـــس
- blackrose

طوفان دیگری در راه است
دسته: داستان ها

فصل اول: باد

حاج امین، تا آنجه که یادش می آید، فقط گفته است:

" منو با این زنیکه بدکاره روبرو نکنید"

و وقتی مهندس سیف توضیح داده که:

" این حرفها مربوط به گذشته است"

حاج امید گفته:

" از کجا معلوم؟!"

تا اینجا را حاج امین مطمئن است، ولی این که نشسته باشد و پشت سر زینت خانم چیزی بافته باشد، یادش نمی آید.
راجع به خانه هم، چند روز قبلش رو کرده به بقیه و گفته:
" این خونه مگه دومیلیون بیشتر می ارزه؟"
و همه به علامت نفی سرشان را تکان داده اند و مهندس سیف جواب داده:
" به زحمت یک و هشتصد، اگر بیارزه"
و وقتی از همه تایید گرفته، دستش را محکم روی میز کوبیده، از جا بلند شده و گفته:
" خوب بیاد سه میلیون بگیره و شرش رو کم کنه."
حاج امینیادش نمی آید عیر از این چیزی پشت سر زینت خانم گفته باشد. چرا، همان اولیک حرفهایی بود؛ حرفهایی که بیشترش را هم دیگران میزدند تا خود حاج امین.حاج امین چه میدانست که زینت خانم قبلا ً که بوده و چه کار میکرده.
اگر همجایی، حرفی را- اگر چه با شاخ و برگ بیشتر- نقل کرده، تماما ً شنیده هایشاز مردم بوده، هیچ حرف و حدیثی را که از خودش نساخته.

وقتی درمحل چو افتاد که حاج امین خانه های یک خطه از بازارچه را به قیمت خوبمیخرد که مدرسه بساز، همه افراد محل به جز زینت آمدند و خانه هایشان راواگذار کردند. حتی چند خانه آنطرفتر هم به قصد مشارکت در امر خیر، یا بهطمع پول خوب حاج امین، آمدند و اصرار و التماس که؛ ماهم واگذار میکنیم.
اما زینت از همان اول سفت و قرص گفت:"نه"
و پایش هم ایستاد.
وقتی مردم شنیدند، حرفهای کهنه را از توی صندوق خانه های در آوردند و ریختند وسط دایره:
" این زنیکه رقاصه بوده."
" فاحشه بوده."
"بدون اصلا ً با ساختن مدرسه مخالفه! "
" ....
این پچپچه ها، مخفیانه و پشت سر بود که به گوش حاج امین هم میرسید. بعد هم هماناهالی محل پا پیش گذاشتند و وساطت کردند.ولی زینت خانم قبول نکرد که نکرد.حداقل پنج بار مهندس سیف رفت.
بار آخر سیف گفت:
" حاج امین! من یک بار دیگه هم میرم، ولی اگر قبول نکرد، به زور متوسل میشیم."
حاج امین اما دلش رضایت نمیداد:
" زور نه! اصلا و ابدا ً! میخواهیم کار خیر کنیم، نمیخواهیم که تف و لعنت پشت سرمون بخریم!"
" تف و لعنت کی؟! آدمش هم شرطه!"
" چه فرقی میکنه؟ برو! سعی کن رامش کنی، به هر زبانی که خودت میدونی!"

وقتی مهندس سیف گفت:
" آخه زینت خانم! شما هم چیزی بگین! همین" نه" که نشد جواب!"
زینت خانم سرش را بلند کرد و یک کلام گفت:
" فقط به خود حاج امین میگم.همین."
" یعنی چی؟ تشریف می آرید..."
" نه . بیان همین جا"

واین شد که حاج امین داد زد:
" منو با این زنیکه بد کاره روبرو نکنید."
" مونده ام فکری که تو با اینهمه ادعا چطور از پس یک زن برنیامدی؟!"
" حاجامین! به پیر به پیغمبر، به هر زبانی که بلد بودم حرف زدم، گفتم من فقطمشاور حاج امین نیستم،وثوقش هستم، مثل پسرشم، هر چی به من بگی، انگار بهاو گفتی، حرفت رو یک کلام بگو،من بهش میرسونم و جواب می آرم. صمٌ بکم نشستو یک کلام دیگه هم نگفت.. حالا شما یک توک پا بیایید و کار رو تمام کنید."
"آخه مردم چی میگن؟! نمیگن حاج امین رفته با یک فاحشه نشست و برخاست کرده؟!"
بله، البته اینجا و حالا حاج امین یادشه می آید این جمله را هم گفته است؛ نشست و برخاست با یک فاحشه.
و حرف مهندس سیف را  هم شینده که:
"این چه حرفیه حاج آقا؟! مردم همه با او رفت و آمد میکنند، حرمتش رو دارند، کسی ازش پرهیز نمیکنه. این حرفها مربوط به گذشته است."
ولی کوتاه نیامد ه و جواب داده:
" از کجا معلوم؟!"

خود حاج امین هم وقتی حالا فکر میکند، میبیند این" از کجا معلوم" خیلی معنی دارد.
و زینت خانم حق دارد بگوید:
" حاج امین پشت سر ما خوب میشینی می بافی؟!"
او اگر چه پاسخ میدهد:
" این چه حرفیه خانم؟"
اما خودشخوب میفهمد که آن حرف یعنی؛ تو هنوز همان کاره ای و این تغییر و توبه وتحولی که مردم میگویند، همه اش کشک است و .... " این چه تهمت بدی است!"
ناخودآگاه از دلش میگذرد و بر زبانش جاری میشود:
" ولی شما حلال کنین خانم!"
" حلال میکنم حاجی! آدمی است و هزار کج خیالی. بفرمایید بنشینید تا من چای بیارم. شما هم بفرمایید آقای سیف!"

حاج امیناگر نخواهد هم ناگزیر است بنشیند. احساس میکند اتاق، دور سرش چرخ میخورد.هرگز به خیالش نمیرسیده که زینت خانم آن حرفها را در همین برخورد اول، کفدستش بگذارد.
او چطورممکن است از این حرفها مطلع شده باشد! این حرفها را جز افراد محرمی مثلمهندس، کس دیگری که نشنیده، آنها هم که اهل نقل و انتقال این قضایا بهدیگران نبوده اند.
" این نوع حضور، اینگونه علم و اطلاع، ساده نباید باشد. در پشت ظواهر این زن قطعا ً دنیایی است. "
" دنیایی است حاج امین! "
این صدایِ زینت است که از آشپزخانه مجاور اتاق می آید و بعد خود او که با سینی چایوارد میشود. سینی کوچک طلایی رنگ با کنگره هایی در دو طرف و دو فنجان ونعلبکی بلور که چای، مثل عقیق در آن میدرخشد. زینت با یک دست، سینی چای راگرفته و با دست دیگر چادر آبی گلدارش را نگه داشته، به نحوی که جز دمپاییآبی روفرشی، چیزی از پاهایش پیدا نباشد.
حاج امیندر چهره زینت، آشنایی دور و گنگی را احساس میکند یا احتمالا َ شباهت به یکدوست و آشنای نزدیک، اما هر چه به ذهنش فشار می آورد، به نشانی روشن ومشخصی نمیرسد.
متانت وپختگی رفتار زینت به زن پنجاه ساله میماند ولی برق چشمها و طراوت صورت،حکم میکند که قطعا ً پا به سن چهل نگذاشته. سی و هفت-هشت سال را به زحمتاگر داشته باشد.
ولی...چهخوب مانده! بی کمترین چروکی در صورت. صورتی که سبزه نیست و سفید هم نیست.انگار هم ملاحت سبزه را دارد و هم روشنی و زیبایی سفید را. شاید مات، باسایه ای که چشمهای ِ قهوه ای اش بر روی صورت انداخته، ملیح تر شده. صورتیکه به تناسب کشیده است، استخوانی نیست اما چیزی اضافه بر ضرورت زیباییندارد. لبها کوچک نیست اما خوش فرم و به قاعده اند و ابروهای پهن و کشیده،چه سامان خوبی به صورت بخشیده اند.

زینت سینی چای را، کنار پتویی که حاج امین و مهندس بر روی آن نشسته اند میگذارد، رویش را سفت میگیرد و دو زانو بر زمین مینشیند.
رو گرفتن بیشتر زینت، حاج امین را ناگهان به خودمیآورد و او را متوجه نگاه خیره خو میکند.
زینت چای را از سینی بر میدارد و جلوی میهمان هایش میگذارد.
شاید شگفتی از جوان ماندن زینت است که او را خود مشغول کرده.
" چه جوان مانده ای زن با آن مشغولیتهایی که سابق داشته ای! "
تعارف قندان و صدای زینت، حاج امین را به خود می آورد:
" دنیایی است حاج امین! هنوز خیلی مونده ما به رموز این دنیا پی ببریم. "
حاج امین قندی بر میدارد و ضربه ای دیگر، درست وسط مغز خود احساس میکند.
لحظه ای میماند. مکث میکند و با خود کلنجار میرود، ولی نمیتواند شگفتی اش را پنهان کند:
" شما انگار دل آدم رو هم کند و کاو میکنید! "
سیف از این کلام یکه میخورد، اما زینت با لبخندی ملیح پاسخ میدهد:
" هر بیشه گمان مبر که خالی است
شاید که... "
و پس از مکث کوتاه ادامه میدهد:
" چای تون سرد شد! میل کنید. "
حاج امینبا لرزش خفیف در دستها، فنجان را بر میدارد و به سمت دهان میبرد. عطر چایدر دماغش میپیچد، چای را تا آخر سر میکشد و فنجان را بر زمین میگذارد.
با خودش فکر میکند؛ کاش سیگار اشنویش را همراه آورده بود تا در این جیرت و شگفتی به دادش برسد.
زینت در فضای سنگین سکوت از جا بلند شد، به بهانه میوه آوردن، و پیش از رفتن میگوید:
" حاج امین! سیگار اشنو نداریم ولی وینستون هست، اگر میکشی بیارم. "
حاج امین انگار بخواهد دست زیرنت را بگیرد و بنشاند، بر روی زانو نیم خیز میشود:
" بیا بنشین زینت خانم! من که سر در نمی آرم! "
فنجان چای در میانه دست و دهان سیف خشک میشود؛چرا امشب حاج امین مثل دیوانه ها رفتار میکند! انگار اصلا ً به خود نیست:
" چی شده حاج امین!؟از چی سر در نمی آرین؟!"
نه مجالپاسخ گفتن به سوال سیف هست و نه دل و دماغ و هوش و حواسی که حاج امینبگوید از ابتدای ِ ورود به این خانه بر او چه گذشته است.
زینت اما نمینشیند:
" میرم میوه ای چیزی بیارم، الان بر میگردم. حاج امین! سعی کنین به خودتون مسلط باشین! "
حیرتِ سیف را، پاسخ زینت بیشتر دامن میزند:
" حاج امین! به من میگین اینجا چه خبره؟!"
حاج امین، کلافه سیف را زیر بار نگاه میگیرد:
" تو فکر میکنی من خودم میفهمم؟! من اصلا ً یادم رفته که برای چی اومدیم اینجا! "
" من فکر میکردم واسطه آشنایی شما و زینت خانم،منم. حالا نگو که.... "
" که چی؟ که قبلا ً با هم همکلاسی یا همکار بودیم؟! پیداست تو از من گیج تری مهندس. "
زینت با ظرف میوه و چند پیش دستی و جا سیگاری و کبریت و پاکت سیگار بر میگردد و پیش از نشستن، شروع میکند:
" خب،اومدنی بپرسین که چرا حاضر نیستم خونه مو برای این امر خیر، به شما واگذار کنم؟! هان؟!"
تا سیف شروع به گفتنِ:
" بله، راستش.. .. "
حاج امین، رشته کلامش را میبرد و خود شروع میکند:
" نه! برای این نیومدیم! البته آمده بودیم برای این سوال، اما الان مساله من چیز دیگه ایه. "
زینت با خونسردی میگوید:
"خب؟!"
و حاج امین بی توجه به بهت و حیرت سیف، ادامه میدهد:
" منمیخواهم بفهمم شما چطور به اینجا رسیدید؟! من مطلب الان برای من حیاتیتره، بعد راجع به خونه و واگذاری و امر خیر و اینها هم میپرسم. "
زینت با لبخندی که رنگی ملایم از نیشخند هم دارد میگوید:
" و لابد همه اینها رو همین الان میخواین بدونین؟!"
حاج امین میماند و پاسخی برای گفتن پیدا نمیکند. اما سیف، خودش را پیش میاندازد:
" میشه به منم بگین ماجرا از چه قراره؟!"
زینت پاسخ میدهد:
" ایشون اگر خواستن میتونن یک جلسه تنها بیان اینجا و جواب سوالهاشونو بگیرن.بعد، هر چقدرش رو که صلاح میدونستن، به شما بگن. "
حاج امین بی اختیار میگوید:
"یعنی چه؟!"
و زینت، کارد و چنگال را داخل بشقابها میگذارد:
"یعنی بفرمایید میوه میل کنید"
حاج امین بی تاب، بشقاب را کنار میزند و دو زانو مینشیند:
" من تا جلسه دیگه دوام نمی آرم. همین الان باید همه چیز روشن بشه. "
زینت جدی اما خونسرد میگوید:
" اولا ً بایدی در کار نیست! من اگر نخوام حرف بزنم، هیچکس نمیتونه وادارم کنه، ثانیا ً... "
حاج امین، مستأصل کلامش را میبرد:
" نه! مقصود من از باید، اجبار نبود، تمنا و خواهش بود... "
زینت ادامه میدهد:

" پس میتوانید از آقای سیف خواهش کنید که بیرون توی ماشین بنشینند تا در صورت لزوم صداشون کنیم، من وقت دارم برای حرف زدن. "
حاج امیننگاهی معنی دار به مهندس میکند و مهندس سرشار از احساس زیادی بودن، برمیخیزد، کنجکاو و مردد به زینت و حاج امین نگاه میکند و فقط میگوید:
" خداحافظ. "

پایان فصل 1

فصل رعد و برق

الان شاید حدود پانزده سال از ان ماجرا گذشته باشد ، ولی تو قطعا نمی توانی بگویی که فراموشش کرده ای ، یا به خاطرش نمی اوری . چون قضایای ان شب با گوشت و پوست ت و امیخته است و زندگی ات را تغییر داده است .

پس ، فقط گوش کن و حرف نزن . تعجب هم هرچقدر خواستی بکن غش هم اگر خواستی بکن ، اب قند را برای همین اورده ام .ولی سوال نکن ، رشته ذهنم را پاره نکن ، خودم سیر تا پیاز همه چیز را تعریف می کنم .

شمیران را که خوب می شناسی ، قبل از دو راهی قلهک  یک کوچه هست ، یادت امد؟ داخل کوچه ،سمت چپ ، در پنجم ،پلاک چهل و هشت .

باغ بزرگی بود . نمی دانم الان چه بلایی سرش امده .وارد خانه که می شدی ، پیش رویت یک خیابان درست کرده بودند که اسفالته نبود ، خاکی هم نبود ، از سنگ بود . قلوه سنگهایی صاف و تمیز و به قاعده .انگار همه را تک تک شسته بودند و کار گذاشته بودند روی زمین .

دو طرف خیابان با فاصله هایی منظم درخت کاشته بودند ؛ درخت سیب ، گلابی ، گیلاس و زرد الو . جابه جا تپه های کوچکی از زمین بر امده بود .پر از بوته های زنبق و هر تپه به رنگی . با طاق ها و الاچیق هایی که نسترن های وحشی از سر و رویش بالا رفته بودند .

انتهای این خیابان ، یک استخر بزرگ بود ، با اب صاف و زلال و فواره هایی که از دو سو به هم می رسیدند .

ان شب سطح استخر را پر از گلهای رز صورتی کرده بودند که در تلاطم فواره ها موج برمی داشتند

همه اینها چشم انداز عمارتی بود که در انتهای باغ واقع شده بود پشت استخر عمارت اگر چه یک طبقه بود اما از سطح زمین یک متری بالاتر نشسته بود به نحوی که همه باغ را در دیدرس می گرفت .

همه سطح باغ و سالنها و اتاقهای عمارت را میز و صندلی چیده بودند . به جز ایوان جلوی عمارت ، که بر روی ان سکویی زده بودند و روی سکو را با مخمل صورتی پوشانده بودند دور تا دور سکو صندلی هایی بود برای نوازندگان و وسط هم جای خواندن و رقصیدن من !

ان شب از من برای پنج ساعت قول گرفته بودند چهار ساعت برای خواندن و رقصیدن و یک ساعت برای اختلاط با داماد.

تعجب نکن ! هیچکس جز خود داماد و دو تا از رفقایش ، خبر از ماجرا نداشتند .ان دو نفر را هم داماد وارد ماجرا کرده بود که شاهد داشته باشد ، که بعدا وقتی خواست برای دیگران تعریف کند ، نگویند دروغ می گوید .

این که حالا چرا داماد می خواست همان شب عروسی اش با من اختلاط کند ، مساله ما نیست همین قدر سربسته بگویم که دختر را که از خانواده دربار بود ، داشتند به زور به او می دادند . و او دلش راضی به این ازدواج نبود ، برای همین می خواست که یک جوری توی دل خودش قضیه را تلافی کرده باشد ، یا مثلا انتقام گرفته باشد . بعد هم احتمالا برای دوستانش تعریف کند و قپی بیاید .

قرار بود سر میز شام لباس داماد به طور اتفاقی کثیف شود و او به بهانه تعویض لباس ، عروس و مهمانها را ترک کند و بعد بیاید به سراغ من که برای تعویض لباس رفته ام به اتاق پشت حیاط خلوت .

وقتی من رسیدم ، انگار همه  میهمانها امده بودند و عروس و داماد ، سوار بر قایقی در استخر داشتند با حضا که دور تا دور استخر ایستاده بودند خوش و بش می کردند

حضور من عملا مجلس را به هم ریخت و باقی معارفه ماند برای بعد از برنامه من و من روی سکو رفتم .

راستی ، تو حاج امین ! که ان وقتها نه حاجی بودی و نه امین ، درست در ضلع غربی استخر ، کنار پدر داماد ایستاده بودی و با خلوص نیت مرا دید می زدی .

تو را نمی گویم . ان هوشنگ امینی را می گویم که هنوز در وجود تو زنده است و گاهی به تو فرمان می دهد .

من لباسم یک حریر مشکی چسبان بود که تمام بدنم را می پوشاند ، بی انکه واقعا جایی را بپوشاند یک شنل سفید هم بر روی این حریر به تن داشتم ، شنلی که تماما رشته رشته سفید بود تا نوک پا و سر این رشته ها متصل به حلقه ای بود بر دور گردنم

ان حریر سیاه و شنل سفید را هنوز دارم هر از گاهی می گذارمشان پیش روی سجاده ام و زار زار گریه می کنم .

به خودم می گویم : تو این بودی بدبخت ! و خدا دست تو را گرفت و نجاتت داد .

 این لباس ، ان شب واقعا پوشش نبود ، عریانی محض بود ، با هر چرخی که می خوردم این رشته های شنل کنار می رفت و خودم می فهمیدم که چه غوغایی در دلها به پا می کرد.

حتی از چنگال تیز نگاه زنها می فهمیدم که در دل مردانشان چه می گذرد .اینها تازه زنهایی بودند که خودشان مسحور نشده بودند ، بعضی از زنها که حسابی اب از لب و لوچه شان اویزان شده بود .

اینها افتخار نیست ، ننگ من است .اما می گویم تا بدانی که من در چه لجنی دست و پا می زدم و از کجا به اینجا رسیدم .التبه می دانی ، خوب هم می دانی .من و تو بیش از دیگران سابقه و گذشته یکدیگر را در حافظه داریم.

حدود یک ساعتی از شروع برنامه می گذشت و حضار غرق در شور و شعف همچنان تقاضا می کردند و من خیس عرق ، همچنان ادامه می دادم

اسکناسهایی را که حضار برای شاباش سر عروس اورده بودند ، اغلب همان یک ساعت اول پای من نفله کردند ، بعضی هم از سر مستی یا سرخوشی ، چک می نوشتند و به روی سن می فرستادند.

تو هم اگر یادت باشد ، یک چک بیست هزار تومانی کشیدید و فرستادی و بعد که کار به جاهای باریک کشید ، پس گرفتی ؛ یعنی به خاطر همان چک حسابت را در بانک صادرات مسدود کردی .ان چک را هنوز دارم . نگه داشته بودم برای چنین روزی . زیر پتویی است که روی ان نشسته ای . می توانی برداری و نگاه کنی .حالا نه .بعدا الان حواست به من باشد !

حواس همه حضار به من بود هیچ  کس نمی دید که جوانی مضطرب و هیجان زده دارد از لابلای درختها می گذرد و خود را ارام ارام جلو می کشد .اما من می دیدم . من از بالای سن می دیدم که او با چه وحشتی همه اطراف را می پاید و با چه اضطراب و احتیاطی قدم پیش می گذارد .

انچه پیش از همه خود را به رخ می کشید لباس کثیف و زهوار در رفته اش بود ، و بعد چهره ژولیده و موهای اشفته و صورتی که ناشیانه تیغ خورده بود.

سر استین ها و ارنجها وسر زانوها زخمی و خاکی بود و نشان می داد که او برای ورود به خانه ، دیوار را به در ترجیح داده است .

پیدا بود که هنوز کسی او را ندیده است . در خانه ای که حتی کارگرهای ساده هم با لباس فرم خدمت می کردند ، هیات او وصله ناچسبی بود که قبل از هر چیز ایجاد بهت و وحشت می کرد.

اما من در کمال تسلط بی انکه از او چشم بردارم ، به کارم ادامه می دادم . در طول چند سال کار و تجربه ، یاد گرفته بود که حتی در مقابل مست ها و چاقوکش ها و کافه به هم زن ها ، خودم را نبازم و ضایع نکنم .

جوانک وقتی تا نزدیکی های استخر جلو امد و کاملا پشت میهانان قرار گرفت ، چشمش افتاد به من ، یا بهتر بگویم ، تمام حواسش معطوف شد به من .

این که می گویم تمام حواسش معطوف شد به من ، چیزی نیست که تو به راحتی بتوانی بفهمی ، نه تو ، هیچکس دیگر هم نمی تواند این حال را درک کند.

حالا که از من  گذشته است و من هم به لطف خدا از این قضایا گذشته ام .اما بعضی چیزها هست که شما مردها هیچوقت نمی توانید بفهمید یا احساس کنید .

ما زنها بار نگاه مرد را بر روی خودمان حس می کنیم ،حتی اگر ان مرد  یا نگاهش را نبینیم ، این یک اصل مسلم است ، اما نگاهها زمین تا اسمان با هم تفاوت دارد .

گاهی وقتها نگاه مرد مثل نسیم یا رایحه بر تن و جان ادم می نشیند ادم دلش می خواهد خودش را بسپرد به این نگاه.

گاهی وقتها نگاه ، شبیه یک بار غیر قابل تحمل ، بر روح ادم سنگینی می کند . ادم دلش می خواهد شانه های وجودش را از زیر بار این نگاه بیرون بکشد .

گاهی وقتها نگاه ، مثل چنگال گربه روی صورت ادم ، خراش می اندازد و گاهی وقتها مثل مار به ادم نیش می زند .

نگاه جوانک اما هیچکدام از اینها نبود ، مثل نگاه یک کرکس بود که ادم حتی قبل از فرود ، سنگینی چنگالهایش را بر تن  خود حس می کند .این کرکس لفظ مودبانه همان چیزی است که من ان لحظه لاشخور تلقی اش می کردم .

چیزی که تو الان داری در ذهن ، مضمضه اش می کنی ولی قصد گفتنش را نداری ، این است که چطور می شود کسی در مقابل ان همه نگاه حریص برقصد و یک نگاه کرکس وار را دریابد.

ولی من نگران این انکارهای مقطعی تو نیستم .خودت دست اخر ، چهار قدم جلوترش را هم می پذیری .جوانک را می گفتم حال غریبی داشت و این حال ، داشت لحظه به لحظه غریب تر می شد .

مساله یک ان و یک لحظه بنود .یک تدریج بود .تدریجی که من به وضوح ان را می دیدم و حس می کردم .

تشنه ای را در نظر بگیر که نه یکی دوساعت و یکی دو روز که سالها عطش کشیده باشد و اکنون ناگهان رسیده باشد به اب نه نرسیده باشد به اب اب در چند قدمی اش باشد و او نتواند جرعه ای از ان بنوشد .

فرض کن دست و پایش را بسته باشند و فواره اب را پیش رویش گشوده باشند.

و من با تمام وجودم حس می کردم که این حرکات نرم اندام من ، به رقص فواره ای می ماند که عطش را در جگر شهوت او تشدید می کند .

کاش در نگاهش فقط شهوت بود ، عطش بود ، ولع بود یا خشم و کینه بود ، همه اینها بود اما فقط اینها نبود .یک چیز دیگر هم بود که دل ادم را به رقت می اورد ، می گداخت و خاکستر می کرد ، و ان التماس بود ، عجز بود و حسرت و اضطرار بود ، انگارهمه وجودش شده بود یک نیاز ، یک تمنا ، و این همان چیزی بود که ترحم مرا برانگیخت ودگرگونم کرد.اگر در این حال و با این حال ، همه دارایی و ثروتم را می خواست ، می دادم .ولی او ثروت و دارایی  نمی خواست ، چیز دیگری می خواست و من همان لحظه تصمیم گرفتم که ان چیز دیگر را به او بدهم فقط به خاطر خدا

درک این قضیه حتما برای تو اسان نیست ، همچنانکه ان زمان برای دیگران غیر ممکن بود.

زنانی مثل من ، همه تلاششان این بود که خود را به بالاترها ، به دربار و اشرف ، نزدیک و متصل کنند .اگر در میان ما کسی حرف از عشق و دل و عاطفه می زد ، همه به او می خندیدند .همچنانکه بعدها به من خندیدند .هیچکس نمی تواند بفهمد که من چه زخم زبانها و تمسخرها و شماتتهایی را تحمل کردم .یکی از دوستان چند ماه بعد زنگ به من و گفت "یه بوس بدین ، برای مریض می خوایم"

ولی این حرفها برای من مهم نبود .

اصل کاری همان خدایی بود که من به خاطر او این تصمیم را گرفته بودم و او هم باور و قبول کرده بود.و الان بیش از ده سال است که من دارم ثمره ان قبول را می چشم .

این را هم بگویم که ان تصمیم ، برای ان لحظه و ان شرایط و موقعیت خاصی که من در ان بودم، ارزش داشت ، اما حالا اگر دست از پا خطا کنم ، خدا انچنان عقوبتم می کند که ان سرش ناپیداست .

شاید بیست – بیست و پنج دقیقه ای می گذشت و جوانک مات و خیره من بود و بعد ارام ارام پاهایش سست شد و با زانو بر زمین نشست . و من در همان حال که می چرخیدم ، خودم را به قسمت بالاتر صحنه کشاندم تا بتوانم همچنان حالات غریب او را ببینم .

او درست مثل زنی که می خواهد زایمان کند و از شدت درد به خود می پیچد روی پیشانی اش چروک افتاد ، عرق از دو سمت شقیقه هایش به پایین سرازیر شد .کبودی و انقباضی غیر قابل وصف تمام صورتش را پوشاند ، چنگهایش را در قلوه سنگهای روی زمین فرو کرد، مشتهایش را از سنگ پر کرد ، به طور غیر منتظره ای از جا کنده شد ، دست چپش را به روی شکم چسباند ، دو مشت سنگ را در دست چپ یک جا کرد ، با دست راست یکی از سنگها را برداشت و با تمام قدرت به سمت من شلیک کرد و بعد ، سنگ بعد و ....

ناگهان تمام سرها به عقب برگشت و مجلس به هم ریخت به من هیچ سنگی اصابت نکرد ، چون منجنیق ، یعنی ان جوانک را می دیدم و جهت سنگها را تشخیص می دادم .سر در گوش ویولون زن بلند و چهارشانه ای که در گوشه سمت چپ صحنه نشسته بود ، فرو بردم و گفتم :

"برو به ان جوان بگو:فلانی امشب مال توست ، فقط اروم باش!"

با حیرت به من نگاه کرد و گفت:

"راست که نمی گین؟"

سرش داد کشیدم :

"حرف نزن !برو!به بقیه هم از قول من بگو ، اگر می خواهید برنامه ادامه پیدا کنه ، به اون جوانک کاری نداشته باشید."

و به بقیه گروه اشاره کردم که ادامه بدهند و خودم هم ادامه دادم.

ارامش به مجلس بازگشت،با این تفاوت که حضار گهگاه به عقب بر می گشتند و به ان جوانک که حالا رام گرفته بود ، با تعجب نگاه می کردند و با این تفاوت دیگر که تو از جا بلند شدی و ارام و محتاط ، خودت را به جوانک نزدیک و نزدیک تر کردی.

جوانک با دیدن چهره غضب الود و چشمهای از حدقه در امده تو ، حسابی وحشت کرد ، دستش را گرفتی تا از مجلس بیرونش ببری.و او یا به امید قول من یااز ترس تنبیه تو ، بر زمین میخکوب شده بود واز جا تکان نمی خورد .

تو در برزخ بدی گرفتار شده بودی، می خواستی بدون این که میهمانها متوجه شوند او را بیرون بکشی و نمی شد بیم ان بود که او سر و صدا راه بیندازد و رسوایی به بار بیاورد.

من مجلس را به کف زند واداشتم و توسط همان ویولون زن به تو پیغام دادم که رها کنی و سرجایت بنشینی . تو پذیرفتی و سرجایت نشستی ، اما از ان لحظه به بعد ، نگاه غضب الوده تو معطوف من شد و حس تحسین در وجود تو ، ارام ارام جای خودش را به کینه و غضب داد .

نیمه اول برنامه داشت به اخر می رسید و من مطمئن بودم که در فاصله بین دو قسمت برنامه ، ترتیب ان جوانک ، داده خواهد شد . این بود که خلایق را به شور و نشاط و رقص در اوردم و به ویولون زن گفتم که سوئیچ را از داخل کیفم بردارد و جوانک را به داخل ماشین ببرد.دست و پای ویولون زن از شنیدن این حرف به رعشه افتاد . وقتی باورش شد که بنای رفتن دارم ، با التماس گفت:

"جشن مال درباره خانم ! اگر به خودتون رحم نمی کنید ، لااقل به ما رحم کنید ..."

به هر مصیبتی بود ، فرستادمش رفت و نیمه اول برنامه را به پایان بردم .

میزهای شام در داخل عمارت چیده شده بود و تا مردم اماده شام بشوند ، من به بهانه اوردن چیزی از ماشین ، خودم را از مجلس بیرون کشیدم ، به داخل ماشین انداختم و تاختم .

هم زمان و در کنار همه دغدغه ها ،دلم برای داماد هم می سوخت که شب ، ناکام به حجله می رفت .

جوانک در گوشه ماشین چپیده بود و مثل موشی که قصد دارد به گربه ای حمله کند ، به من نگاه می کرد . البته ان حس و ان نگاه خیلی دوام نیاورد.شاید متوجه شد که میزان جنون من اگر بیشتر از او نباشد ، کمتر نیست .بنابراین به نحو غیر منتظره ای ناگهان احساس ارامش کرد، به صندلی عقب تکیه داد ، مثل کسی که از خطری سهمگین ، جسته و رسته باشد ، اهی عمیق کشید و شروع کرد به حرف زدن.

پایان فصل دوم

 

 

 

 

 

فصل 3.تگرگ

 

تو چه تهوری داری زن ! چه بی باکی ! نه ، بی باکی کمه ، باهاس گفت لوطی مسلکی ، جونمردی ،دست خودم نیست . از تو دوستم می اد انقدر که دلم می خواد یه شیکم سیر ازت بزام .مردم ؟باشم ! از تو که مردتر نیستم ! من تو عمرم یه مرد به مردی تو ندیدم ، چه برسه به زن!

ای والله ! چه خوب گذاشتی سرکار همه اون مهمونای نامردو . همه شونو می شناسم .یکی از یکی پست تر و پشت هم اندازتر .همه شونو بچلونی یه قطره معرفت ازشون نمی چکه .سقف همه شون چیکه می کنه.

قربون مرامت برم که عروسیشونو عزا کردی .حالا تا صبح عرق می خورن و عربده می کشن و با زنهای همدیگه احوالپرسی می کنن.

انگاری همه شون اومدن تو دنیا واسه تن پروری و خوک چرونی

به من می گن دیوونه ، ولی از تو چه پنهون ،موتور همه شون سه کار می کنه.عقل همه شون پاره سنگ بر می داره .می گی نه ، بکش !

دکتر گفت :"دچار جنون جنسی شده . من که نفهمیدم یعنی چه ؟اونام نفهمیدن"

منو تو یه اتاق حبس کردن که با هیچکس تماس نداشته باشم ما قدیما فقیر بودیم .خونه مون حمام نداشتیم .من تا شیش هفت سالگی با ننه م می رفتم حموم.یعنی مامانم.

بابام که سرش به خودش بود حموم من می افتاد گردن مامانم و صدای زنهای دیگه رو در می اورد .من تو حموم کار خاصی نمی کردم .مگه دیوونه بودم که کار خاصی بکنم .فقط به زنهایی که لنگشون می افتاد یا تو پوشوندن خودشون سهل انگاری می کردن ، تذکر می دادم . یا دست اخر خودم سعی می کردم کمکشون کنم ! ولی انگار کمک به این مردم نیومده .اگه تا عسل دستتو کره بمالی و بذاری لای نون ، انقده خوش مزه می شه ، ولی کیه که فدر بدونه ؟!

بابام یه دفعه پولدار شد .تا همین اخریها ما همه توی یه اتاق می خوابیدیم .من و پدر و مادر و خواهرم .اصلا خوب نبود.

دکتر می گفت :"زن بگیره خوب می شه"ولی اونا به جای اینکه بهم زن بدن ،زندانیم کردن ! یکی نبود بهشون بگه "آخه دیوونه ها ! زن با زندان فرق می کنه.اگه فرق نمی کرد ،همه می گفتن ما زندان گرفتیم نه زن گرفتیم !
می گفتن ؛ بابام با دربار ریخته روهم .نفهمیدم چی رو ، ولی ما خونه مون بزرگ شد .انقدر بزرگ که یه اتاق به چه بزرگی شد زندان من.مثل حیوون تو قفس شدم .برام اب و دون می ریختن و می رفتن پی کارشودن کدوم کار؟ معلوم نبود ! ولی من به اعتراف خودم از همه شون عاقل تر بودم .

از من بپرسی می گم همه ادما دیوونه ان . بعضی ها می تونن جنونشونو پنهان کنن.بعضی ها نمی تونن .فرقشون فقط همینه .البته پولدارا بهتر از فقیرا می تونن جنونشونو قایم کنن یا زندانی کنن؛ چون اتاق بیشتری دارن.

گفتم همه! دور از جون شماست البته ، جسارت نشه . شما ه ماه اسمونایی ، مال این خراب شده نیستی .مستاجر بی جیره و مواجبی .

از یه ماه پیش حرف این عروسی بود.کر که نبودم.می شنیدم همه داشتن خودشونو اماده می کردن.کور که نبودم .می دیدم .گفتم:منم عروسی میل دارم.گفتن خفه خون بگیر دیوونه!
همین پدر هفت خطم گفت .اصلا چشم نداشت منو ببینه .برای اینکه من هفت خط نبودم .هر کاری هم می کردم نمی شدم.من خط هشتم بودم.واسه همین بود که خط منو نمی خوندن.

ننه م خیلی بد نیست .یعنی مامانم ، ولی بیچاره کاری ازش بر نمی اد.جفت پوچه.انگار اصلا نیست .بیخودی فکر می کنه که هست .فرمون دست پدره ، که مدام هم می زنه به جدول .

اگه زندگی ماشین بود، معلوم می شد که زندگی بدون گیربکس چه کار سختیه .معلوم می شد که بابام تا به حال چند بار زندگی رو چپ کرده و موتور و جلوبندی رو ریخته پایین .

ولی تو به ماشین نمره نشده می مونی .انگار تو این دنیا عبور موقتی .انقدر سلامت و سرپایی عروس!

حالا فکرشو بکن ! می  خواستن منو نیارن عروسی ! مگه من چی کم داشتم از داماد"!

همه شون بزک کردن و اماده رفتن عروسی شدن .توالت بود که از سر و روشون می چکید .بیشتر زنها زیاد توالت می کنن.ولی بعضی مردا خودشون عین توالتن.بابامو می گم . مرد خوبیت نداره که جلوی دیگران توالت کنه! رنگ کردن مو و برداشتن زیر ابرو کار زنهاست .اگه بابام مرده پس چرا این کارها رو می کنه؟! انقدر که اون توالت می کنه ننه م یعنی مامانم توالت نمی کنه! ولی خواهرم کاملیا چرا؛ تو رنگ و روغن دست و پا می زنه.

از صبح ، ماله و کاردک و بتونه و رنگ و قلم مو بر می داره و هی می ماله و پاک می کنه .هی نیگا توی اینه می کنه و می گه "نه ، نشد.
صد بار به این پدر بی همه چیزم گفتم: انقدر کاملیا را رو نفرست مهمونی های دربار ! بالا می اره .هیچوقت گوشش بدهکار نبود .ولی همیشه چشمش طلبکار بود .یه بار که دیگه خیلی بالا می اورد ، فرستادنش خارج عمل کرد ، خوب شد ، ولی چه فایده !؟ پس فرداش دوباره همون اش و همون کاسه! ادم وقتی کاسه شکسته شد هیچوقت دیگه جوش نمی خوره ولی کاملیا با همه می جوشید .انقدر که سر می رفت .

منو بسته بودن ولی کاملیا رو ول کرده بودن.مثل بستن سنگ و ول کردن سگ . این فقط مال کتاب درسی نبود .بخشنامه شده بود . همه جا همین طور بود . کتاب درسی هم کار یاد مردم داد .

حالا تازه کاملیا از اولش کاملیا نبود! کوکب بود .یادته کوکب تو کتاب فارسی چه خانم خوبی بود! کوکب ما هم تا قبل از اینکه پولدار بشیم و بشه کاملیا دختر خیلی خوبی بود! کاملیا که شد ، خراب شد.

مثل خود من ، که وقتی کمال بودم چقدر بهتر بودم از وقتی که کامی شدم !

ادم باهاس قدر اسمی رو که روش گذاشتن بدونه.نباس عوضش کنه .اگه راست می گم بگو دروغ می گی ! من عادت دارم .هر وقت که راست می گم ، می گن دروغ می گی .

راستشو بخوای به این مردم نباس راستشو گفت .انگار که از راست می ترسن ولی از شنیدن دروغ عشق می کنن .به یک کسی که خیلی زشته بگو قربون شکل ماهت برم ! اگه قند تو دلش اب نشد و شره نکرد روی زمین ؟!
وقتی من راستشو گفتم که :عروسی میل دارم، گفتن : خفه خون بگیر دیوونه!
ولی من دیوار راستو گرفتم ، اومدم بالا .البته یه پامم می ذاشتم به تیر چراغ برق و گرنه مگه می شد از اون دیوار بلند که مثل قلعه بود ، بالا رفت!

قبلش فکر می کردم وقتی برسم بالا کار تمومه .ولی وقتی رسیدم بالای دیوارو پاهامو از دو طرف اویزون کردم ،فهمیدم که تازه اول مصیبته .پایین پریدن از اون بلندی ، کار حضرت فیله تازه نه فیل معمولی ! فیلی که کلاس ژیمناستیکه رفته باشه وتن و بدنش نرم باشه . من خیلی دوستم می اومد که برم کلاس ژیمناستیک .دوست نداشتم که هیکلم این طوری خپله باشه ولی بابام قدغن کرده بود که پامو از زندان خونه بذارم بیرون . فکر می کردن که ابروشونو می برم .ولی اخه کدوم ابرو؟! چیزی نداشتن که من با خودم ببرم.

کلاس ژیمناستیک سرشونو بخوره، مدرسه رم نمی ذاشتن برم تازه وقتی که حسابی ذله شون کردم ، برام معلم سرخونه اوردن.

گفتم : خب واسه ژیمناستیک هم معلم سرخونه بیارین.یه خانومی که بتونه استعدادهای منو شکوفا کنه .ولی نکردن .معلمای درسی شونم به درد نمی خورد .یکی از یکی بی سوادتر . و همه شون از من بی سوادتر ، همه شون اومده بودن که باباهه رو بچاپن .البته منم باهاشون کنار می اومدم.قسمتی از حق التدریس را می دادن به خودم ، کتابهای درسی رو هم برام می اوردن .خودم می نشستم می خوندم اونام واسه خودشان سوت می زدن و پول می گرفتن.

به یکی شون گفتم " من کارت عروسی رو می خوام " به صفدری که ریاضی درس ....نمی داد . اولش پرروگی کرد و گفت "مگه عروسی ننه مه که برات کارت بیارم؟!"

گفتم :"من که با ننه ات این حرفارو ندارم!بدون کارت هم می ام ولی کارت این عروسی رو می خوام داشته باشم"گفت "من کارت عروسی مردم  رو از کجا بیارم؟!"

گفتم"اینهمه وقت خوردی حالا باهاس پس بدی" گفت "تنهایی که نخوردم!با هم خوردیم"

گفتم "من یه عمره که دارم پس می دم.حالا نوبت توئه در ثانی من که ابرو ندارم تو باهاس مراقب ابروت باشی "

گفت "یعنی می خوای ابروریزی کنی ؟!" گفتم"چاره ای نیست !اگه مجبور بشم" گفت"حالا می خوای چی کار کارت عروسی از ما بهترونو؟"

بهش نگفتم.اگه می گفتم می رفت لو می داد و همه چی رو بهم می ریخت .

گفتم "برای کلکسیونم می خوام" گفت "مگه کلکسیون کارت عروسی داری؟"

گفتم "اره ! یک کلکسیون بزرگ .ولی خب این اولیشه هنوز بقیه شو جمع نکرده ام " گفت"وقتی زیاد شد می خوای چه کارش کنی؟" گفتم "خب معلومه! می ریزمش دور"

گفت " بی خود نیست که بهت می گن دیوونه!"
مودبانه بهش گفتم"استاد ! لطفا زر مفت نزنید .همه تون همین کارو می کنید به من که می رسه می گین دیوونه"

گفت" ما ؟! ما کلکسیون جمع می کنیم بعد می ریزیم دور؟ خیلی ادم باید خر باشه که یه همچین کاری بکنه"

گفتم" اگه جسارت نمی شد بهتون می گفتم که همه همین کارو می کنین و به همین دلیل هم خرین . یه عمر پولاتونو جمع می کنین و دم مرگ همه شو می ریزین دور با خودتون نمی برین که می برین؟!"

کارت عروسی رو نتونست برام بیاره ، ولی ادرسو گیر اورد به همین خاطر من از دیوار رفتم بالا. اگه کارت داشتم که خوب مثل بقیه از در می رفتم تو . دیوونه که نبودم انقدر خودمو عذاب بدم !

با هزار مصیبت خودمو بکشم بالای دیوار ، تازه اون بالا حیرون بمونم که چطوری برم پایین !"

همین طوری بالای دیوار نشسته بودم و عزای چه کنم گرفته بودم ، که دیدم یه وانت با چادر برزنتی از در گاراژی باغ اومد تو....

نشنیدی که :

خدا روزی به نادانان رساند

که صد دانا در ان حیران بماند؟

مال کتاب درسیه .که می خواست همه نادان بمونن.

وانت ، راه کنار دیوارو گرفت و اومد جلو .وقتی کاملا نزدیک شد ، من چشمامو بستم و پریدم رو سقف برزنتی وانت . خودمو اماده کرده بودم که برم تو دیگهای غذا ! ولی خوشبختانه غذا نبود! اگه غذا بود الان همه جام سوخته بود. بعدا از سرو صداها فهمیدم که یه سبد گل خیلی خوشگل بوده، قبل از اینکه من بپرم روش!
تا راننده بیاد پایین و بفهمه که چی به چیه، من تو توالت ته حیاط قایم شده بودم و داشتم ترسمو خالی می کردم .ولی چقدر ترسیده بودم! نه فکر کنی از او مامورایی که با لباس فرم دم در واستاده بودنا! نه ! فقط از بابام.فکر کردم اگه بابام بو ببره که من اینجام ، زمین و زمانو به هم می دوزه تا پیدام کنه.

هیشکی به اندازه بابام بلد نیست منو بچزونه.انگار که دوره دیده واسه این کار .

نکنه بابام اینا دنبالمون باشن؟! اینجاها کجاست ؟ از تهرون اومدیم بیرون!؟

فکر کنم اینجا همون جاییه که بهش می گن مسافرت . اخ که چقدر دلم لک زده بود واسه مسافرت! بی وجدانا همیشه خودشون می رفتن و هیچوقت منو نمی بردن اخ جون! چقدر دار و درخت ! قربونت برم که منو اوردی مسافرت!

 

فصل 4 طوفان

سه روز تمام حرف زد و گریه کرد .و من سه روز تمام تحمل کردم .گریه کردم و تحمل کردم.انگار ان کامی رفته بود و کامی دیگری برگشته بود کمال برگشته بود.

در تمام ان سه روز یک لحظه از من جدا نشد حتی موقع غذا پختن مثل بچه ها دنبالم راه می افتاد.می پختم و او حرف می زد من ظرف می شستم و او حرف می زد و گاهی هم کمک می کرد .کاملا صمیمانه و خودمانی.

نپرس .خودم توضیح می دهم مطمئنم که از همان شب تا همین الان این سوال بی پاسخ ذهنت را کلافه کرده است که ما یعنی من و کامی کجا رفتیم و چطور غیب شدیم که نه تو و نه خیلی های دیگر نتوانستید ردی از ما پیدا کنید.

تو خانواده عروس خانواده داماد و بعضی از مقامات دربار همه و هر کدام به دلیل یا دلایلی در جستجوی من بودید.انگیزه ها و دلایلتان متفاوت بود ولی همه در یک صفت مثل هم بودید و همه شبیه مار زخم خورده.

هر جایی را که به ذهنتان می رسید زیر و رو کردید ولی همه به این نتیجه رسیدید و این جمله را هم به هم گفتید که انگار اب شده و رفته زیر زمین .

یادت هست که البته بعد از چند روز تلاشها و جستجوها فروکش کرد و ابها از اسیاب افتاد چرا؟ به خاطر نقشه ای که خدا همان زمان به دلم انداخت و خودش هم برای به ثمر رسیدنش کمک کرد.

اسم نمی برم ولی حتما یادت هست که یکی از حلقه های رده بالای هزار فامیل از چندی قبل به شدت واله و شیدای من شده بود؟! من به دلایل مختلف که مهترینش ترس از اشرف پهلوی بود راه نمی دادم و این اباء و امتناع من نه تنها باعث انصرافش نمی شد که روز به روز اتش عشقش را برافروخته می کرد

همان روزها شنیدم که طرف یادم نیست به چه دلیل عازم امریکا شده و قرار است چند ماهی در امریکا بماند.

من هم این شایعه را ساختم و پرداختم که فلانی – یعنی من _ با هماهنگی طرف و به تبع او و با پروازی دیگر ، خودش را به امریکا رسانده و در کنار هم زندگی می کنند.

جالب اینجاست که طرف هم نه تنها منکرنشد که – یا به دلیل چزاندن اشرف یا قپی امدن پیش رفقا- خودش هم به این شایعه دامن زد و اسباب تثبیت و قطعیت ان را فراهم کرد.

اجازه بده همین طور که حرف می زنم یک چای هم برایت بیاورم که با باقلوا بخوری .نیست قبل از امدن به اینجا انسولین زده ای ممکن است قندت بیفتد و من حال و حوصله کما و کما کشی ندارم .

بفرما! همین الان بخور! وگرنه این حال تو حرفهای من کار دستت می دهد.

بخور! محل اختفا را هم می گویم.

خدا اگر بخواهد کاری را سامان دهد ، خودش انچه همه مقدمات را جور می کند که برای ادم جز نگاه تحیر و ذکر سبحان الله چیزی باقی نمی ماند.

من حدودا هفت – هشت روز قبل از این ماجرا رفته بودم جابان روستای کوچکی است ، ان طرف دماوند در جاده فیروزکوه در این چند سال ، قدری به ان رسیدگی کرده اند ان وقتها شبیه یک ده کوره بود بامردم فقیر و نیازمند.

-         چون غرضم گفتن حرفهای دیگر است مطمئنم ریا نمی شود-

من و خدمتکارم مش خجه ، گاهی به انجا سر می زدیم و برنج و روغن و مایحتاجی برای فقرای ابرومند می بردیم .به طور ناشناس البته مش خجه انجا اشنا و فامیل داشت ولی مرا کسی نمی شناخت .از مش خجه قول گرفته بودم که نام و نشانی از من نیاورد.او هم ادم مطمئن و دهن قرصی بود .موقعش که شد کاملتر معرفی اش می کنم .

البته این ناشناسی من ، همه اش هم قربه الی الله نبود یک بخشش این بود که تذکرش برای تو هم خوب است ریا که جای خود ، اگر اجر کاری را در اینجا با شهرت و محبوبیت و حق شناسی ببری چیز زیادی بریا ان طرف خط باقی نمی ماند کار خیر هر چه مخفی تر باشد خالص تر و مصون تر می ماند .بخش دیگرش که شاید خیلی قربه الی الله نبود این بود که مردم اگر می فهمیدند که این کمک را از دست یک مطرب و رقاصه می گیرند قطعا پس می زدند و قبول نمی کردند.

بگذریم .حرف، حرف اورد . این سفر اخر که رفتیم جابان یعنی همان هفت – هشت روز قبل متوجه شدم که یکی از اهالی از سر اضطرار می خواهد باغچه و خانه اش را به نصف قیمت بفروشد ولی کسی نمی خرد این که مشکل و اضطرارش چه بود بحث ما نیست به هر حال همه چاره و مفر پیرمرد منحصر بود به فروش همان ملک.

و این درست همان روزهایی بود که من دورخیز کرده بودم برای خرید یک ویلا در رامسر پاتوقی برای عشق و حال با برو بچه ها .

جا را پسندیده بودم و پولش را هم فراهم کرده بودم و قرار و مدار را گذاشته بودیم برای قولنامه .

گفتم ؛ خدا را خوش نمی اید که ان بیچاره در اضطرار باشد و من دنبال ویلا برای عشق و حال .اگر مطلع نمی شدم ، باز یک چیزی ولی حالا که فهمیده ام ان ویلا به دلم نمی نشیند.

به طرف گفتم "ملکت را به همان قیمت واقعی می خرم هر وقت که کارت ردیف شد پول را برگردان و ملکت را پس بگیر"

اول زیر بار نمی رفت ادم عزتمندی بود گفت "اگر خریدارید به همان قیمت که گفته ام – یعنی نصف- بردارید"

گفتم "خریدار دائمی که نیستم ، شبیه مستاجرم هر وقت منصرف شدی فسخ می کنیم پول را می دهی و ملکت را پس می گیری البته اگر در این فاصله مشتری دیگری پا پیش گذاشت من هم فروشنده ام "

قبول کرد چک را گرفت و کلید را تحویل داد بعد از خداحافظی دوباره برگشت و با صدای لزران و بغض الود گفت " عاقبت به خیر شید خانم"

ان حرف را فقط یک تعارف و تشکر روستایی تلقی کردم و من هم تعارف و تشکری کردم و امدیم بعدها فهمیدم که دعای ان پیرمرد چه نقشی در زندگی من داشته است .

ملک را دیده بودم برای اینکه طرف احساس کند که خرید و فروش جدی است قبل از معامله رفتم و ملک را به دید خریدار برانداز کردم.یک باغچه ده هزار متری بود پر از درخت سیب و گردو با یک عمارت کهنه و مندرس در وسط جای با صفایی بود ولی به درد من نمی خورد هیچکس جز مش خجه از این ملک و معامله اطلاع نداشت و همین چقدر اسباب خیر شد نمی خواستم کسی مطلع شود هم نیتم مخدوش می شد و هم دوستانم یک عمر دست می گرفتند و تحقیر و تمسخر می کردند

به دوستان گفتم که تصمیمم عوض شده می خواهم با پولم ساختمان سازی کنم تا در اینده ویلای بزرگتری بخرم.

بعدها که چشمم کمی باز شد فهمیدم که دروغ نگفته ام قصه ویلای بزرگتر از هر حقیقتی راست تر است نه ! نپرس این سوالت بی جواب می ماند رازی میان من و خداست که قابل بیان نیست .

از مجلس که گریختیم تا مدتی گیج  و منگ و سرگردان بودم .مدتی بدون هیچ مقصد  معینین در خیابانها می چرخیدم تا از التهاب و وحشت حادثه فاصله بگیرم.برخودم مسلط شوم و به تصمیم مشخصی برسم .نه خانه خودم و نه خانه هیچکدام از دوستانم نمی توانستم بروم .خانه خودم اولین جایی بود که به سراغم می امدند.تو دوستانم هم همه شناخته شده بودند و رد و نشانشان معلوم بود .همچنانکه بعدا فهمیدم به سراغ تک تکشان رفته اند و خانه هایشان را زیر و رو کرده اند.

در اوج استیصال و سردگمی ناگهان به فکر همان باغچه جابان افتادم .جایی که اصلا فکر نمی کردم روزی مورد نیازو استفاده ام بشود.یادم امد که کلیدش را همان روز از سر بی اعتنایی انداخته ام گوشه داشبورد.

فقط دو جا توقف کرده یکی برای خرید مایحتاج و یکی هم برای تلفن به مش خجه .

گفتم"نگران نشو من حالم خوبه مشکلی هم ندارم فقط یه دسته گلی به اب داده ام که باید تا چند روز افتابی نشم"

گفت"مطمئن باشم که طوریتون نشده؟"

گفتم " به تو که دروغ نمی گم!"

گفت"یعنی هیچ جور جای نگرانی نیست ؟!"

گفتم نه خیالت راحت باشه فقط ممکنه بیان سراغت تهدیدت کنن بترسوننت یه دستی بزنن تحت فشار بذارنت....حواست باشه که تو هیچی نمی دونی و بیشتر از همه اونا نگرانی"

گفت"واقعنم هیچی نمی دونم!ولی اگه می خواین دور از چشم باشین برین جابان همون باغچه ای که تازه خریدین"

گفتم "می خواستم تو همین رو هم ندونی که به خاطر دونستنش اذیت نشی"

گفت"یعنی من اینقدر بی صفتم!"

گفتم"تو تاج سرمی ولی نکنه یه وقت از سرنگرانی پاشی بیایی سراغم!رد تو می گیرن و ..."

گفت "یعنی من اینقدر احمقم"

ماندم که چه جوابی بدهم.ولی خودش ادامه داد "تا در اومدنتون از اون مجلس رو خبر دارم مطمئنم که کار بی حساب نمی کنین می سپرمتون به خدا"

موجود عجیبی بود این مش خجه.یکی از بزرگترین نعمتهای خدا به من وجد همین مش خجه بود من ادم به وفا و صفای این زن تو عمرم ندیدم یک ادم حدایی به تمام معنای  کلمه به شدت ساده و در عین حال بسیار باهوش سادگیش سادگی فطری بود و فراستش فراست خدایی فقیر و در عین حال مستغنی .استغنای طبعش بی نظیر بود پول توی دستش بند نمی شد وقتی که نداشت شاکر بود و وقتی که داشت – هر چند کم- با دیگران می خورد.

در تمام مدت زندگی مشترکمان ندیدم که یک ريال پس انداز کند یا یک پیراهن اضافه برای خودش نگه دارد.

و از همه اینها مهمتر ظرفیت و سعه صدرش بود وقتی میهمان داشتم بساط عرقمان را می چید تا هرزمان که نیاز داشتیم ست به سینه می ایستاد و با خوشرویی خدمت یم کرد دست اخر هم اجازه می گرفت و می رفت به نماز و ذکر و عبادتش می رسید .

یک بار نشد که رو ترش  کند یا تذکر بده یا امر به معروف و نهی از منکر کند ولی همان حضور ارام و نجیب و مهربانش همه را تحت تاثیر قرار می داد.

ان اواخر دوستان می گفتند این مش خجه را مرخص کن برود خودمان کارهایمان را ردیف می کنیم خجالت می کشیم جلوی این زن مشروب بخوریم.

خیلی حرف است ! این را کسانی می گفتند که با حیا و خجالت و این حرفها میانه ای نداشتند.

این که من او را از کجا پیدا کردم و چطور شد که سر از خانه ما در اورد و پیش من ماندگار شد داستان مفصلی دارد که جای طرحش اینجا نیست همین قدر را هم برای این گفتم که نکته دیگری را یاداوری ات کنم غرض اینکه صفاتی از این دست و ادمهایی از این قبیل را باید قدر دانست و تو سالهای سال ادمی شبیه این را در خانه داشتی و قدرش را ندانستی .

جوری نگاه می نی که انگار عجیب ترین حرف دنیا را شنیده ای ! انصافا همسر تو و مادر کامی چنین زنی نبود؟کدامیک از این صفاتی که گفتم امنه نداشت ؟ اگر برگردی و منصفانه زندگی ات را مرور کنی می بینی که داشت نه تنها این صفات که دهها فضیلت دیگر که تو قدر هیچکدامشان را ندانستی نه در زمان حیات و نه بعد از مرگش هرگز سپاسگزاری و قدرشناسی نکردی.هنوز هم تا نمرده ای فرصت داری با صدقه و خیرات و مبرات سعی کن که دلش را از خودت راضی کنی او همسر بدجوری گریبان ادم را در هر دو جهان می  گیرد

این طوری به من نگاه نکن.اینها علم غیب نیست اینها را کسی که شاهد ستم های تو بده برایم تعریف کرده است شما فکر می کردید که کامی دیوانه است از همه ما عاقلتر بود! البته من هم اگر پدری مثل تو می داشتم دیوانه می شدم.

می دانم حال و حوصله موعظه و شماتت نداری من هم قصد هیچکدامش را نداشتم و ندارم ولی این حرفها را باید می شنیدی.برایت از نان شب واجب تر بود می دانم له له می زنی که بقیه قصه را بدانی .

کدام قصه الان برایت مهمتر است ؟ پیش از امدن به اینجا مهمترین مساله ات این بود که چرا من خانه ام را واگذار نمی کنم؟حال و هوای اینجا اما ان مساله ات ار تحت الشعاع قرار داد و قصه من برایت مهم تر شد از قصه حانه الان فکر می کنم قصه کامی از هردوی این ها مهمتر است پسری که پانزده سال پیش شبانه توسط یک رقاصه ربوده شد و هیچ ردپایی از او برجا نماند.

یک ادم غریبه اگر این قصه را شنود قطعا کنجکاو می شود که بقیه اش را دنبال کند و از سرنوشت این پسر سر در بیاورد.

تو نه از جایگاه پدری ، که فقط به عنوان یک ادم مربوط به موضوع نه مربوط هم نه فقط به عنوان یک ادم مطلع از موضوع حتی کنجکاو نشدی که از بقیه قصه این پسر با خبر شوی؟

حفظ رابطه با دربار یا حفظ منزلت و مال و منال اینقدر ارزش داشت که تو تا اظهار برائت از فرزندت پیش بروی و حتی در خفا برای دل خودت هم این قصه را دنبال نکنی ؟!
یعنی در تمام این سالها یک لحظه دلت برای کامی تنگ نشد؟یک لحظه دلت هوای او را نکرد؟حتی یاد و خاطره اش یک لحظه ذهنت را مشغول نساخت؟

گیرم که پیش از انقلاب ملاحظه دربار را می کردی بعد از انقلاب چطور؟!حتی اگر فکر می کردی که مرده یا سوخته لااقل باید دنبال اثری قبری خاکستر می گشتی !
حاج امین هستی باش! مکه رفته ای هزار بار رفته باش!مسجد و مدرسه و درمانگاه ساخته ای ، ساخته باش دل اگر نداشته باشی همه اینها را به جویی نمی خرند نمی دانم شاید هم اشتباه کنم ولی خدایی که من می شناسم اول سراغ دلت را می گیرد و اگر از دل خبری نبود به همه کارهای خیرت حتی اگر به اندازه  کوه دماوند باشد فاتحه بی الحمد هم نمی خواند.

صبر کن ! الان که وقت غش کردن نیست بیا ! این اب قند را بخور! سریع افاقه می کند تحمل داشته باش مرد! هنوز طوفان دیگری در راه است و بلکه طوفانهایی!تو منتظر این روز نبودی ولی من بودم این روز را به روشنی و وضوح می دیدم از همان حوالی پانزده سال پیش

بعد از ان شب خدا پرده ها را از مقابل چشمانم کنار زد و حقایقی را نشانم داد که اگر یک عمر می دویدم و تلاش و تلمذ  و تحصیل و تهذیب می کردم عایدم نمی شد.

حاج امین ! به خدا قسم که خدا نزدیک است نزدیکتر از رگ گردن و چقدر مسیر خدا کوتاه است ! چقدر ساده است ! کافی است که یک قدم به سمت خدا برداری تا او به سویت بدود ولی ما همان یک قدم را بر نمی داریم سراجایمان ایستاده ایم و توقع داریم که خدا همه کار برایمان بکند می کند اما دنبال بهانه می گردد دنبال  کوچکترین بهانه و ما این بهانه کوچک را هم از خدا دریغ می کنیم.

اگر کسی حلاوت مهر او را بچشد محال است که به ذائقه اش مجال هرزگی دهد.

بعد از چند روزی که ابها از اسیاب افتاد و تقریبا همه مایوس شدند از پیدا کردن من یک خانه دربست طرفهای تهران پارس اجاره کردم و خانه قبلی ام را فروختم چه حرف بیخودی است این کردم و فروختم همه این کاها را مش خجه کرد ان زن ساده روستایی مثل یک وکیل حقوقی حرفه ای انچنان همه کارها را به سامان رساند که من حتی به محضر هم پا نگذاشتم دفاتر و مدارک را همان داحل ماشین امضا کردم و کلید را دادم و پول را گرفتم

قبل از هرکار باید پول را تصفیه و تزکیه می کردم با پول ناسالم که نمی شود زندگی سالم کرد.

یک اقایی بود به نام ایت الله سعیدی شاید اسمش را شنیده باشی پیشنماز مسجد امام موسی بن جعفر بود در انتهای خیابان غیاثی

خیابان شهباز را که لابد بلدی الان شده هفده شهریور نرسیده به میدان خراسان اخرین خیابان سمت چپ جهان پناه بود و قبل از ان غیاثی انتهای این خیابان سمت راست مسجد امام موسی بن جعفر بود

من اولین بار که ایت الله سعیدی را دیدم هفت – هشت سالم بود .البته ما ان زمان او را به اسم اقای سعیدی می شناختیم .اولا جوانتر از ان بود که بشود ایت الله صدایش کرد و ثانیا دوست نزدیک پدر بود .و در رابطه صمیمانه انها عناوین و القاب جایگاهی نداشت

تعجب نکن که بعضی از وقایع را با دقایق و جزئیات تعریف می کنم .برخی از وقایع به ظاهر ساده اند اما مسیر زندگی انسان را تغییر می دهند در این عبور شتابناک از سالها و ماجراها اگر جایی ناگریز توقف می کنم مطمئن باش که از سر حکمتی است .

مادر تازه فوت کرده بود و اقای سعیدی امده بود برای دیدن پدر و عرض تسلیت و این حرفها

من اگر چه در ان سن و سال معنی مرگ را نمی فهمیدم اما به شدت گریه و زاری و بی تابی می کردم تنها دختر خانه بودم و دردانه و ته تغاری و معلوم است که از دست دادن مادر برای چنین دختری چقدر دردناک و طاقت سوز است

قبل از ان فاجعه هم اقای سعیدی به خانه ما رفت و امد داشت ولی من او را ندیده بودم وقتی می امد مستقیم می رفت به اتاق پدر و چای و میوه و وسایل پذیرایی را هم معمولا برادرها می بردند

زمانی که اقای سعیدی به خانه ما امد گمان می کنم سه یا چهار روز از شب هفت مادر گذشته بود نه ان زمان که تا مدتها بعد از چهلم هم همچنان بستگان و دوستان رفت و امد می کردند و خانه از مهمان پر و خالی می شد

ما یعنی هر چهار بچه مادر مرده به درخواست یا دستور پدر از بدو ورود تا خروج مهمانان مقابلشان می نشستیم تا رسم ادب و احترام و قدردانی را به جا اورده باشیم

خوشبختانه ان ساعتی که اقای سعیدی به دیدنمان امد مهمان دیگری نداشتیم ولی طبق معمول من و سه برادر در یک سمت در نشستیم و پدر در سمت دیگر و مهمان هم هدایت شد به بالای اتاق

مردی بود لاغر اندام نسبتا بلند قد حدودا سی ساله با صورتی نورانی و چهره ای بسیار جذاب ریش مشکی و بلند و پر ولی نرم و انقدر مهربان بود که ادم از چشم دوختن به او نه سیر می شد و نه خجالت می کشید

به محض اینکه نشست رو به پدر و برادرها کرد و گفت :

"بنده قبلا خدمت شما اقایان رسیده ام – در مجالس ختم وترحیم – و تسلیت عرض کرده ام .امروز فقط برای عرض تسلیت به این خانم کوچولو مزاحم شده ام – و اشاره کرد به من و ادامه داد- که البته از این پس خانم بزرگ محسوب می شوند برای اینکه تنها بانوی این خانه اند"
پدر و برادها – که کوچکترینشان پنج سال از من بزرگتر بود و دوتای دیگر هر کدام سه سال از بعدی بزرگتر – شروع کردند به تشکر و تعارف و تکلف ولی من زبانم بند امد اولین بار بود که با چنین برخوردی مواجه می شدم اصلا کمبود محبت نداشتم بخصوص در چند روز بعد از فوت مادر همه به طور اغراق امیزی به من محبت می کردند ولی محبتشان عموما از جنس ترحم بود،چیزی که من با تمام بچه گی ام می فهمیدم و از ان نفرت داشتم این مرد اما با همان یکی – دو جمله دریچه اعزاز و احترام را به رویم باز کرده بود مثل یک نسیم روح بخش در گرمای کویر

بنابراین اگر بغضم می ترکید و اشکم جاری می شد گریه ام از سر خوشحالی بود نه غم و اندوه و مصیبت ولی ان لحظه خودم را نگه داشتم و گریه نکردم

اقای سعیدی همچنانکه حرف می زد از جا بلند شد و امد کنار من نشست –چهارزانو- و من یک لحظه ارزو کردم که مر بر روی پاهایش بنشاند و سرم را به سینه اش بچسباند و او انگار ارزوی نگفته ام را شنیده باشد بلافاصله همین کار را کرد دو دستش را با مهربانی دور کمرم حلقه کرد و مرا به روی پاهایش نشاند .من هم البته دل دادم و همراهی کردم حالا وقتش بود که گریه کنم ولی بازهم خودم را نگه داشتم تا اینکه سرم را به روی سینه اش چسباند و گفت :"گریه کن دخترم! گریه کردن اصلا دلیل بر کوچکی نیست ادمهای بزرگ هم گریه می کنند"

و خودش شروع کرد به زار زار گریه کردن ناگهان بغض من هم ترکید و من هم سیرترین و التیام بخش ترین گریه را تجربه کردم و هنوز بعد از گذشت حدود سی سال ارامش ان سینه و بوی ان پیراهن را فراموش نکرده ام

این خاطره دلنشین و ماندگار بود که سبب شد من در حساس ترین مقطع زندگی ام دوباره به یاد این مرد بیفتم و دست استمداد به سوی او دراز کنم در حالیکه در تمام سالهای پس از ان دیدار هیچ ارتباط و رد و نشانی از ایشان نداشتم

البته پدر قبل از فوت به من – و شاید به بقیه بچه ها هم- توصیه کرده بود که ارتباط با ایشان را قطع نکنیم و در صورت بروز هر گرفتاری و مشکلی فقط به او مراجعه کنیم و به یاری و مساعدتش مطمئن باشیم

ولی نمی شد و نشد فوت پدر از هم پاشیدن خانواده رفتن برادران به خارج جدا شدن راهها از یکدیگر،انحراف جدی من از مسیر مستقیم همه دست به دست هم داد و به گسستن این رابطه انجامید و مهمتر از همه اینها غیبتهای طولانی خود اقای سعیدی بود این رفیق شفیق پدر اغلب سالیان عمرش را در زندان رژیم پهلوی گذراند و ما اگر هم می خواستیم امکان ارتباط مستمر با او را پیدا نمی کردیم

یکی از یادگارهای پدر که همیشه با من بود و هست دفتر تلفن اوست

شماره منزل اقای سعیدی را در همان دفتر پیدا کردم و در کمال ناامیدی زنگ زدم باورم نمی شد گوشی را خودش برداشت معرفی نکردم گفتم :"قطعا مرا دیده اید و می شناسید ولی وضعیت فعلی ام جوری است که خجالت می کشم اگر مرا به خاطر بیاورید"خواست که در مسجد قرار بگذاریم گفتم " ترجیح می دهیم که در خانه خدمت برسم اگر اجازه می دهید"

گفت "می ترسم برای خودتان اسباب دردسر شود"همیشه تحت تعقیب و کنترل بود- گفتم "یک بار بیشتر نیست و به ریسکش می ارزد"

گفت "در خدمتم"

فقط به خاطر حفظ ابروی پدرم پرهیز داشتم از شناخته شدن وگرنه برای خودم مساله ای نبود تعبیر دقیقترش این است که اگر ملاحظه ابروی پدر و رفاقت این دو با هم نبود ترجیح یم دادم که سفره دلم را باز کنم و بگویم که کی ام و از کجا به اینجا رسیده ام و اکنون به نسبت ان دخترک معصوم مادر از دست داده چقدر محتاج ترم به دامنی برای پناه بردن و شانه ای برای گریستن

ولی وقتی فکر کردم که چه حالی می شود ان سید جلیل القدر اگر بفهمد که دختر رفیقش رفیق منبر و محراب و گرمابه و گلستانش سر از کجا در اورده و چه خجالتی می کشد روح پدرم اگر شاهد ریختن ابرویش بر کف خانه رفیقش باشد منصرف شدم از  معرفی خودم و به همان ناشناسی که رفته بودم بازگشتم

مقصودم از ناشناس فقط کتمان حسب و نسب است وگرنه در شناساندن حال و روز و وضعیت ننگ الود و اسف بار خودم هیچ  کوتاهی نکردم گفتم که در چه منجلابی غوطه می خوردم و چگونه دست لطف خدا ناگهان دست مرا گرفت و بیرونم کشید و گفتم که :امده ام خودم را بتکانم و سبک کنم تا سنگینی بار خباثت دوباره مرا به زیر نکشد و دستم را از دست خدا در نیاورد

حیرت می کنی اگر بگویم که دوباره همان اتفاق اولین دیدار تکرار شد برخورد کریمانه و سرشار از ادب و احترام او بعد از سالها دوباره زبانم را بند اورد و حالم را دگرگون کرد

بعد از اتمام حرفهایم انچنان اعزاز و اکرامش بیشتر شد که انگار نه زشتی ها و رذائل که خوبی ها و فضائل را می شنیده است

پولها را گذاشتم پیش رویش و گفتم "به هر حال این پولهای از کاباره و خواندن و رقصیدن به دست امده است مسلما پول طیب و حلال نیست با این پولها نمی شود زندگی کرد و توقع ادم شدن هم داشت تشخیص و اختیار با شماست اگر قابل پالایش و تطهیر است بکنید اگر نیست همه اش را بردارید و به هر مصرفی که صلاح می دانید برسانید و بعد از جیب خودتان قدری به من قرض بدهید تا فعلا گذران بکنم"

پولها را از من گرفت و همراه با یک یادداشت داخل صندوقچه ای گذاشت و از صندوقچه دیگر پاکتی پر از پول و چک در اورد و به دست من داد :

"طیب و طاهر و بی منت است لزومی به شمارش نیست برکت با خداست در این معامله ای که شما با خدا کرده اید برکات مادی کمترین عایدی شماست والله من غبطه می خورم به وضع شما

من از فردای خودم بی خبرم ولی به اینده روشن و تابناک شما باذن الله مطمئنم گمان نکنید که این حرفها را برای خوش امد شما می گویم پناه برخدا که این طلبه روسیاه رضایت مخلوق را بر سخط خالق مرجح بشمارد و اصلا این چند نفس پس مانده کجا و مجال این اعوجاجها؟!"

و بار دیگر اتفاق همان اولین دیدار تکرار شد او شروع کرد به گریه کردن و زار زدن و من هم پا به پای او اشک ریختم و ضجه زدم .

پول را نشمردم دستور غیر مستقیم حضرت ایشان بود وشاید یکی از رموز برکتش بعد ازان پولهای زیادی امد و رفت ولی من روزگارم را همچنان با همان پولهای تمامی ناپذیر می گذرانم و خدا را شاکرم که دست شیطان را در تحریک حس کنجکاوی و طمعم کوتاه کرد و گرنه ان پاکت تا کنون هزار باره خالی شده بود

ضمنا با این توضیحات حتما متوجه شده ای که خانه مورد نظر شما برای خرید یعنی همین خانه ای که در ان نشسته ای از پول فسق و فجور خریده نشده و همه ان ظن و گمانها چه انها که فقط بردلت گذشت و چه انها که بر زبانت هم جاری شده پایه و اساس نداشته است

می دانی حاج امین ! کارهای خوب و بد یا صواب و گناه در فکر و فرهنگ ما اندازه های واقعی شان را از دست داده اند و شده اند اندازه لباسهایی که ما برایشان قواره کرده ایم

بالا رفتن از دیورا خانه مردم را خیلی بد می دانیم ولی دروغ و غیبت و تهمت را گناه جدی ای تلقی نمی کنیم باید دید که وزن و اندازه هر کدام از اینها پیش خدا چقدر است ملاک نظر خداست نه دیدگاه ماخداوند گناه تهمت به انسان مومن را از کشتن او بزرگتر می شمارد ولی ما با توجیهات من در اوردی همه چیز را مطابق سلیقه مان جفت و جور می کنیم و شب هم با خیال راحت و اسوده می خوابیم

اصلا حرف و سخن انقدر برایمان باد هواست که حودمان هم فراموش می کنیم پشت سر مدرم چه بافته ایم و چه گفته ایم

"تا انجاکه یادم می اید فقط گفته ام فلان فوقش یک جمله هم اضافه کرده باشم که بهمان "

این طوری نیست که حاج امین !ان طرف خط قضایا را با فلان وبهمان و فوقش و تحتش نمی سنجند

انچنان مو را از ماست بیرون می کشند که حیران می مانی انجا اصلا من و تو حرف نمی زنیم که بتوانیم مغلطه کنیم و حرف را بپیچانیم وراه در روگیر بیارویم انجا من و تو خاموشیم و دست و پا و چشم و گوش و زبان خودشان گواهی می دهند که چه کرده اند

 



Lord of the shadows (حمید) پنجشنبه 7 آبان1388   

کپی برداری از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز می باشد